۱۳ مهر ۱۳۹۵



دو روز است که باران می‌بارد. دیروز، از ترم که پیاده شدم، چتر خریدم. دیگر نمی‌توانستم لغزش قطرات باران در لابلای موهایم را تحمل کنم. سه چهار قطره کافی بود.  چتر خریدن اما خودش حکایتی داشت. بزرگ باشد یا معمولی، تاشو باشد یا بلند؟ چه رنگی باشد؟ شب رنگ؟ رنگ گرم؟ یا رنگ سرد؟ آخرش سبک‌ترین و کوچک‌ترین چتر را خریدم و بیرون زدم. درد گردن ناشی از کیف سنگین، مهم‌ترین عامل تصمیم‌گیری‌ام بود. 

امروز باز می‌بارید، همان اول صبح از صدای باران بیدار شدم. با صدای باران مسواک زدم و با صدای باران رعنا را از خواب بیدار کردم. خیلی زودتر از هر سال، چکمه‌ها را از اتاق زیر شیروانی پایین آوردیم و بلندترینشان را انتخاب کردم. کفش‌های روبسته‌ای که دیروز پوشیده بودم، هنوز خیس بود.
ترافیک بود، بیشتر از همیشه، اتوبوس جای ایستادن نداشت چه برسد به نشستن. ۴۵ دقیقه،  در میان بدن‌های خیس، نفس‌های نمدار و گاهی فخ فخ بینی ایستادم. اینترنت موبایلم تمام شده و در نتیجه در ایستادن ممتد اتوبوس، هیچ کاری نداشتم که انجام بدهم. کتابم هم سنگین‌تر از این بود که بتوانم با یک دست نگه دارم. برخلاف کتاب‌های چاپ این طرف آب که روز به روز سبک‌تر و قابل حمل‌تر می‌شوند، کتاب‌های رسیده از ایران، همچنان فاخرند و سنگین و باید در کتابخانه، نشسته پشت میز خوانده شوند. 
مقابلم، سه نفر نشسته بودند. دو دختر جوان و مردی میانسال، مرد هر از گاهی از یکی از جیبش‌هایش یک آگهی مطبوعاتی تا شده  در می‌آورد،‌ بازش می‌کرد، با حرکات واضح لب می‌خواندش. نفس‌هایش هم صدا داشت و دختر مومشکی مقابلش، هر چند دقیقه یک بار، سرش را از روی موبایلش بلند می‌کرد و عمیق نگاهش می‌کرد. دختر موطلایی اما سرگرم کتابش بود. در همه ۴۵ دقیقه‌ای که کنارش ایستاده بودم، حتی یک بار هم سربلند نکرد، حتی یک بارهم به شیشه‌های بخار گرفته خیس از باران اتوبوس نگاه نکرد. کف اتوبوس، بین پاهایشان، دو چتر رها شده بود. دو چتر مشکی، کوچک، که موقع پیاده شدن از اتوبوس، دختران آنها را برداشتند. پیرمرد اما چتر نداشت، کلاه بارانی‌اش را روی سرش کشید و راه افتاد. 
در مسیر شش دقیقه‌ای پیاده‌روی‌ام تا ساختمان رادیو، به بیهودگی چترکوچک سبک میکرو نانویی که خریده بودم پی بردم. اینجا، وقتی باران می‌بارد، خیس می‌شوی، مهم نیست که قطرات باران لابلای موهایت حرکت کند یا نه، رطوبت، نمناکی دلگیر باران، از چتر، از بارانی کمردار مشکی، از چکمه‌های بلند چرم، از کیف دو لایه ضد آب، از پوستت می‌گذرد. کتاب فاخر جلد شومیز از ایران رسیده‌ات هم مثل مجله آگهی توی جیب پیرمرد، نم می‌کشد و صفحاتش به هم رنگ می‌دهد.  چترها اینجا، فقط دلخوش‌کننده‌اند. نماد شکست‌خورده‌ای از مقاومت. 
 رویا کریمی مجد، چهارم اکتبر ۲۰۱۶، پراگ

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۵

چمدان‌های من

ما سه چمدان بزرگ داشتیم و دو چمدان کوچک. و ازهمان اول معلوم بود که این حجم برای جا دادن همه زندگی ما، من و همسرم و دختر سه ساله‌ام، کم بود. ده سال زندگی مشترک، هفده سال زندگی حرفه‌ای، ده‌ها رفیق و دوست و فامیل و خاطره، همه و همه را باید در همین چند چمدان جا می‌دادم و این کار سختی بود. هنوز هم وقتی به آن روزها فکر می‌کنم به توانایی‌ام در کنار گذاشتن عزیزترین‌هایم غبطه می‌خورم، انگار وقتی قرار بود وطنم را پشت سرم جا بگذارم، دیگر مهم نبود که آن رومیزی قلمکار اصفهان، آن شمعدان فیروزه‌ای، آن پیراهن سال‌های دور جا بماند یا نه.
دخترم اما، از هیچ چیز نگذشت. همین شد که یک چمدان کامل صرف اسباب بازی‌هایش شد، همه عروسک‌ها، مدادرنگی‌های شکسته و وسایل چوبی داغان و رنگ پریده، همه لباس‌های کوچک شده و کتاب‌های پاره، همه زندگی سه ساله‌اش. 
یک نیمه شب بهاری، ما، من، همه زندگیم را روی ریل‌های غلطان فرودگاه گذاشتم و با مهری بر پاسپورت، از مرز گذشتم.
اما، مرزها از من نگذشت، این را هشت سال بعد، امروز که در خانه‌ام در شهری در میانه اروپا نشسته‌ام و می‌نویسم با پوست و استخوانم لمس کرده‌ام. 
سه ماه اول خروج از ایران، سخت‌ترین سه ماه زندگی من بود. شهر، زبان، خیابان‌ها، ماشین‌ها، حتی اتوبوس‌ها غریبه بودند. از همه این‌ها مهم‌تر، شغل جدید! من که در ایران در رسانه‌های نوشتاری کار می‌کردم. یک باره به فضای جدید رادیو آمده بودم و همه چیز جدید بود اما صادقانه بگویم، مهم‌ترین چالش روزانه من به هیچ کدام از این‌ها ربطی نداشت. من هر روز صبح با این کابوس بیدار می‌شدم: چه بپوشم؟
شاید خیلی از زنانی که از ایران مهاجرت کرده‌اند، مشکلی شبیه به من داشتند. من جز مانتو و شلوار، فقط لباس راحت خانه داشتم و لباس مهمانی. مانتو و شلوار هم که مشخص بود، رنگ‌هایی که در ادارات دولتی راه پیدا کنی و تنها تنوع، شال‌ها و روسری‌ها و مقنعه‌هایی بود که رنگ به رنگ می‌شد و متنوع.
حالا، از مقابل فروشگاه‌های بزرگ لباس زنانه که رد می‌شدم، سرگیجه می‌گرفتم: کدام مناسب است؟ دامن یا شلوار یا پیراهن؟ فرض کنیم دامن را انتخاب می‌کردم، قدش چقدر باشد، بالای زانو؟ وسط زانو؟ زیر زانو؟ بلند تا مچ پا؟ و بعد، مساله بزرگ‌تر: دامن را با چه بلوزی بپوشم؟ آن موقع فهمیدم که همیشه نه من، که قوانین اسلامی حکومتی برای من تعیین کرده است که چه بپوشم و من، این حق ساده و انکار ناپذیر انتخاب را در همه سال‌های عمرم تا آن زمان از دست داده بودم. 
دو سال بعد وقتی زنی ساکن آلمان از دلایل کتک خوردن از شوهرش می‌گفت، پرسیدم: «اولین بار چرا تو را کتک زد؟»
گفت: «برای مصاحبه شغلی به اداره‌ای رفته بودم، وقتی برگشتم، شوهرم خانه بود. من را که دید صاف زد توی گوشم و داد زد: رفته بودی فاحشه خانه مصاحبه کنی؟ پرسیدم: چه پوشیده بودی؟ گفت: همان‌هایی که داشتم، لباس‌های ایرانم». و قطعا منظورش مانتو و شلوار نبود.
ما زنان مهاجر ایرانی، مهم نیست چند سال است از ایران آمده‌ایم، کجا رسیده‌ایم و چه می‌کنیم. مهم این است که از کجا آمده‌ایم و چه با خود آورده‌ایم. حتی حجم چمدان‌هایمان هم مهم نیست، لابه‌لای همه لباس‌ها و رومیزی‌ها و حتی کتاب‌هایی که با خود کشیده‌ایم، گوشه‌ای از آن فرهنگ و تربیت را جا داده‌ایم، یا به‌تر بگویم، گوشه‌ای از آن فرهنگ و تربیت خود را جا داده است، فرهنگ مردسالاری که در پوست و گوشت ما- بدون این که خود بدانیم- نفوذ کرده است. آن‌جا، همه چیز از قبل تعیین شده بود. قبل از ورود به ساختمان دولتی در تابلویی تمام قد نمونه پوشش را مشخص کرده بودند، در مدارس هم همین طور. حتی در خیابان‌ها هم دیگران می‌گفتند تو چه بپوشی، چه سرت کنی، چطور آرایش کنی، چه لاکی بزنی و چقدر بلند بخندی یا اصلا نخندی و با چه فاصله ای در کنار مردی که دوستش داری قدم بزنی.
و من یک روز بهاری، در اتاق پرو یک فروشگاه لباس زنانه با وحشت با «فردیت از دست رفته‌ام» مواجه شدم. من نمی‌دانستم که چه چیزی درست است، چه چیزی درست نیست. من حتی در مورد لباس خودم هم نمی‌توانستم تصمیم بگیرم. چنین زنی چطور می‌خواست زندگی جدیدی را آغاز کند؟
کم‌تر از سه ماه از مهدکودک رفتن دخترم می‌گذشت. در پارک نزدیک خانه، با بچه‌ای هم سن و سالش بر سر وسیله بازی بحث می‌کرد. صدایش را شنیدم که با تحکم می‌گفت: It's not fare.
پتکی سنگین بر سرم فرود آمد. در همه سال‌های زندگیم، هیچ کس به من استفاده از این جمله را نیاموخته بود، «این عادلانه نیست».
در مدت هشت سالی که در مورد مسایل زنان ایرانی کار کرده‌ام، با موقعیت‌های دراماتیک رنج باری روبرو شده‌ام. زنانی که نیمه شب، شوهرشان آن‌ها را ازخانه بیرون کرده و آن‌ها تا صبح در پارک روبه روی خانه منتظر مانده بودند: «کجا می‌رفتم؟»
زنانی که ماه‌ها پایشان را از خانه بیرون نگذاشته بودند: «می‌گفت حق نداری»
زنانی که هر شب از شوهرشان کتک می‌خوردند: «این جا کسی را نمی‌شناسم، به که بگویم؟»
زنانی که هر ماه تا دلار یا یورو یا کرون آخر حقوق‌شان را به شوهرشان می‌دادند: «می‌گفت ویزایت را تمدید نمی‌کنم»
زنانی که نه از قوانین حمایت از خانواده چیزی می‌دانستند و نه از حمایت‌های پلیس و نه مجازات‌های قانونی کشور محل اقامتشان. 
اما این همه‌ی ماجرا نیست. خیلی از ما، حتی خودم، موقع استخدام از میزان حقوق نمی‌پرسیم. معلوم است، در ایران یافتن شغل برای زنان چنان دشوار بود که به بحث در مورد حقوق و مزایا نمی‌رسید. اما این‌جا وضعیت فرق می‌کند و ما این فرق را نمی‌دانیم. 
ما زنان ایرانی مهاجر، ماه‌ها کابوس‌های آزار جنسی در محیط کار را تحمل می‌کنیم اما حاضر نمی‌شویم در چشم مسوول بالاترمان نگاه کنیم و بگوییم مورد آزار قرار گرفته‌ایم. 
ما زنان ایرانی مهاجر، سخت‌تر زندگی می‌کنیم، دنبال شغل دوم، سوم می‌گردیم اما تقاضای اضافه حقوق نمی‌کنیم زیرا نگران از دست دادن شغل‌مان هستیم. 
ما زنان ایرانی مهاجر، هر روز به راحتی، آسودگی و سرخوشی همکاران زن‌مان غبطه می‌خوریم چون هیچ کس به ما یاد نداده تا چطور به زن بودن‌مان مباهات کنیم و از زندگی‌مان لذت ببریم. 
و ما زنان ایرانی مهاجر، هر سال مناسبت روزهشت مارس را به یاد داریم، بدون این که به یاد داشته باشیم در جوامعی زندگی می‌کنیم که لااقل در تلاش‌اند تا به برابری جنسیتی دست پیدا کنند.
رویا کریمی مجد


۲۰ آذر ۱۳۹۲

پریود شدن سخت تر است یا ریش تراشیدن؟


صبح است، تازه از شیفت شب رادیو به خانه برگشتهام و درد حوالی شکم و کمر یک لحظه رهایم نمیکند. از قفسه دارو در حمام مسکن برمیدارم. جلیل در حال تراشیدن ریش است. میپرسد: سردرد داری؟ 
میگویم: نه، پریود شدم. و غر میزنم: کی به این درد لعنتی عادت میکنم؟ میپرسد: مگر میشود عادت کرد؟ 
میگویم: لابد میشود! میگوید: هر وقت من به ریش تراشیدن عادت کردم، تو هم به پریود عادت میکنی. میگوید: عین هم هستند، فقط شما غر میزنید، ما نمیزنیم! 
می غرم: مقایسه نکن، این کجا و آن کجا.
میگوید: آره، اصلا مثل هم نیستند، ریش داشتن خیلی سختتر است! 
سختتر است؟ سختتر؟ اصلا در دنیا مگر چیزی سختتر از پریود شدن هم هست؟ هر ماه، پر از درد، پر از خون، پر از به هم ریختن وضعیت هورمونی و عصبی؟ 
میگوید: تصور کن، هر صبح با خارش صورت از خواب بیدار بشی، جرات نداری حوصله ریش تراشیدن نداشته باشی، به محض اینکه با ته ریش بیرون بری همه میپرسند چی شده؟ 
میگویم: اما مال ما طولانیتر است.
میگوید: ریش هم همین طوره، اول بلوغ وقتی دلت میخواهد خوش تیپ و مرتب باشی، با هر دانه ریش از یک طرف صورتت یک جوش میزنه بیرون، تا یاد بگیری چطوری باید درست بتراشی، همه جای صورتت را زخم کردهای. توی مدرسه زمان ما، کلی تبلیغ میکردند که ریش تراشیدن مکروه است و هفتهای یک بار هم معلم پرورشی در این مورد خطابه سر میداد. 
میگویم ولی لازم نیست پنهانش کنی، توی صورتت است و همه دارند. 
میگوید: اتفاقا همه ندارند، و آنها که ندارند هم بهانهای است برای مسخره شدنشان. «کوسه بزرگ» یادت نیست. 
میگویم: ولی درد ندارید! 
میگوید: مرد بودن درد دارد، خیلی هم درد دارد، فقط نه مسکن دارد و نه انواع و اقسام پد بهداشتی!

۱۵ آبان ۱۳۹۲

خانه من کجاست؟


روزهاست که خسته‌ام، کمی هم عصبی، گاهی هم دستم، دست راستم، کمی می‌لرزد، می‌دانم که باید ورزش را شروع کنم. شاید هم یوگا، می دانم که باید کمی بیشتر به فکر خودم باشد اما فکرم جایی دیگر است، جایی دور، جای که نامش را گم کرده‌ام، «خانه».
روزهاست که فکر می‌کنم که کدام یک مهم‌تر است، جایی که از آن آمده‌ام یا جایی که در آن ایستاده‌ام، زندگی می‌کنم، نفس می‌کشم، می خوانم و می‌نویسم؟ حالا، همین روزها، بیش از پنج سال است که خانه من آنجا، نقطه‌هایی است روی گوگل مپ. 
اولین بار وقتی خواستم آنها را روی نقشه علامت بگذارم، دست پس کشیدم، گفتم بگذار هر بار آنها را پیدا کنم، جستجو کنم، خیابان به خیابان سرک بکشم و  از هر پیچی بگذرم و تابلو کوچه‌ها را بخوانم. اما بار بعد، شاید یک سال بعد، حتی روی نقشه هم پیدا کردنش آسان نبود. آن بار اما دیگر همه را نقطه گذاشتم.  حالا روی نقشه من، نفطه‌ای هست به نام خانه اول، اولین خانه مشترکمان، خانه دوم، جایی که به خیلی از آرزوهایمان رسیدیم. خانه سوم، جایی که رعنا به دنیا آمد، خانه آخر، جایی که از آن پرواز کردیم به اینجا، بعد نقطه هایی دیگر، روزنامه ها، دانشگاه ها، خانه پدری، خانه دوستان، حتی کافه‌هایی که دیگر نیستند، حتی کتابفروشی هایی که کرکره شان پایین است، حتی شهر کتاب هایی که تغییر کاربری داده اند. چندتاشان عکس هم دارند. عکس از رعنا که آنجا کتاب می خواند، عکس از ما که آنجا می خندیدیم.
 آیا خانه من صفحه ای است از گوگل مپ پر از نقطه‌هایی که اگر آدرسشان را بپرسند بلد نیستم؟

اما از ایران که دور شویم هم، نقطه ها نه تنها کم نیستند که پررنگ تر هم هستند. آدرسشان در دفتر تلفنم هم هست، برای سفر بعدی، برای دیدار بعدی، برای آینده، آینده ای که می ‌توانم به آن فکر کنم، برنامه ریزی کنم و تصمیم بگیرم. آینده ای که هیچ دفترچه زرشکی رنگی، هیچ ویزای آبی یا سبزی نمی تواند آن‌را به هم بریزد. اینجا هم اولین خانه را ثبت کرده ام، جایی که می توانم رعنا را به آنجا ببرم تا یادش بیاید درسه سالگی چطور روی تاب آویزان از درخت می نشست و تاب می خورد. جایی که هست، وجود دارد، عکس نیست، فیلم نیست، خاطره نیست! حالا خانه مادربزرگ و عمه و خاله نباشد، او هم یکی از ۲۳۲ میلیون مهاجر جهان- پنجمین اجتماع، community در دنیا- 
جایی خواندم:
Home is not just the place where you sleep, it's a place where you stand. 

از چهارم نوامبر ۲۰۱۳، خانه من جایی است زیر سقف همین آسمان، جایی که در آن ایستاده‌ام.


۲۲ تیر ۱۳۹۲

دردهای عزیز

آنها هم زنند، مثل من، تو، مثل خیلی از ماها که هر ماه پهلویمان درد می گیرد و می دانیم که دارد تخمکی کوچک رها می شود از بند، اما آنها، همین یک درد را ندارند. هر ماه خونی غلیظ و سیاه بین پاهاشان را پر می کند که نشانه هیچ چیز نیست. آنها زنانی اند بی تخم، بی تخمک، بی درد روزهای چهاردهم پس از قاعدگی .



درد آنها وقتی است که مردی باشد و زندگی ای و آرزوی فرزندی، آرزوی کودکی که در آغوش بگیرند و سینه در دهانش بگذارند. در ایران اما  آنها در به درند، در به در زنی که به آنها تخمکی « اهدا» کند تا آنها در رحم هایشان بکارند و از آن آرزو سبز شود.
یافتن تخمک اهدایی اما آسان نیست. باید زنی را بیابی جوان، ۲۵ تا ۳۰ ساله، می خواهی که فرزندت شکل خودت هم باشد، پس به دنبال زنی می گردی شبیه خودت، حتی کمی زیباتر، چشمانی درشت تر، لبهایی برجسته تر، رنگش مهتابی تر.
این زن زیبایِ مهتابیِ چشم درشت اما باید مطلقه باشد و باکره نباشد. گیریم که یافتی اش، درد درست هم‌آنجا آغاز می شود. آنجا که پس از همه مراحل پزشکی و تایید دکترها، باید ببری اش دفترخانه ای و صیغه اش کنی، صیغه مردی که شوهر توست، صیغه  مردی که می خواهی خونش در رگ‌های فرزندت جاری باشد، مردی که برای محکم شدن پایه های زندگیت با او تن به هر کاری داده ای، حتی گدایی تخمک.
غریزه به میدان می آید، غریزه حکم می کند که پنهانش کنی، از مردت، از شوهرش، از پدر فرزندت، در ایران کمتر مردی است که بداند تخمک اهدایی از کجا آمده است. همدلی نانوشته ای میان همه هست تا زنِ جوانِ زیبایِ مطلقه را از همسر شرعی و قانونی اش پنهان کنند. اگر مرد ببیندش، اگر دل بدهد، حتی دل ندهد، بگوید: خوب این که زنمه، چرا آزمایشگاه؟ چرا این همه خرج کنم؟ مگه بیل به کمرم خورده؟!!
درد، درد، درد، همه آن چیزی است که در نگاه زنانی از این دست می یابی.
خانم دکتر فیلم «دعوت» حاتمی کیا از همین دست بود، با همین درد، مردش از همان مردهایی بود که بیل به کمرش نخورده بود. اما قصه در نیامد، نشد، نچسبید.

اما در Twice Born قصه در آمده، با همه تکان ها و دردها و اشک هایش. چشمان پنه لوپه کروز درد را به رخت می کشد، درد نداشتن تخمک را، درد خواستن نوزادی را که از سینه ات شیر بخورد. Twice Born آرزوی برآورده شده همه کسانی است که این قصه را می دانستند و آرزو می کردند کسی آن را به تصویر بکشد، کسی به زن ها یادآوری کند که دردهایی هستند که شیرینند، مثل درد پهلوها، در روزهای چهاردهم پس از قاعدگی.




نوشته رویا کریمی مجد

۱۵ اسفند ۱۳۹۱

هشت سالگی و کت واک

مثل برق و باد گذشت، انگار همین دیروز بود که هر چی دلم می خواست تنش می کردم و او خوشحال و خندان، می دوید برای ادامه بازی اما، همه چیز از ابتدای کلاس دوم سخت تر شده است. پیش از این فکر می کردم که روپوش مدرسه، محدودیتی برای بچه هاست اما حالا دارم به این نتیجه می رسم که روپوش مدرسه، فرشته نجات مادرهاست. 
از همان یک هفته مانده به شروع مدرسه، با دیدن فیلم McKenna Shoots for the Stars   همه زندگی اش شد ژیمناستیک.  مدرسه ها که شروع شد، یونیت اول ورزششون، ژیمناستیک بود که خوب شد قوز بالاقوز. روزهایی که کلاس ورزش داشت، مهم ترین ویژگی لباس براش این بود که بتونه باهاش به قول خودش اسپلیت کنه، یعنی دو پاش را از دو طرف باز کنه و بنشینه روی زمین. این طوری شد که تمام جوراب شلواری ها و شلوارهای پارچه ای کنار رفتند و فقط شلوارهای نرم و راحتی را می پوشید که به راحتی کش بیایند. 
روزهایی که کلاس باله داشت هم روزهای خوبی نبود چون باید لباسی می پوشید که با کمترین تغییر بتواند لباس باله را روی آن تنش کند. 
همین دو هفته پیش تعطیلات اسکی مدرسه بود و چون هیچ کدام ما علاقه ای به اسکی نداریم، ترجیح دادیم خانه بمانیم و البته برای جلوگیری از جنگ جهانی سوم میان پدر و دختر سعی کردم برنامه بازی با چند دوستش بگذارم. در میان آن همه برف و سرما، همسایه ها در اولویت بودند اما، بعد از دو روز بازی در خانه یک همکلاسی از بریتانیای کبیر، هر روز داستان جدیدی داریم. یک روز از من خواست تا شالم را قرض بگیرد. شال صورتی پشمی را به او دادم و دقیقه ای بعد، در حالی که آن را عجیب و غریب دور تنش پیچیده بود، آمد و شروع کرد کت واک راه رفتن و گفت: مامان، شکل «میس امریکا» شدم مگه نه؟؟ 
در حال شاخ در آوردن بودم. این همان دختری بود که تمام هفته گذشته را گوله برفی درست کرده بود و توی 40 سانت برف دوچرخه سواری کرده بود؟ 
این آخرش نبود. دیشب پتویی را با عرض 50 سانت روی زمین پهن کرده بود و مدام از این سو تا آن سوی ان را قدم می زد و سعی می کرد توازن خودش را حفظ کند. خودم را به کتابی که دستم بود سرگرم نشان دادم. اما یک بار که چشمش به من افتاد، فهمید دارم نگاهش می کنم و سریع شروع کرد به پشتک زدن روی پتو و بلافاصله توضیح داد: دارم ژیمناستیک کار می کنم. این یعنی "کت واک" عملی است که نباید بزرگترها از آن باخبر شوند. 
صبح امروزاما، تیر آخر زده شد. در هوای منهای 9 درجه زیر صفر، برایش یک پلور یقه اسکی و شلوار جین دو لایه و گرم گذاشتم که یک مرتبه صدای اعتراضش بلند شد: مامان می شه یک کم لباس  fancy تر بهم بدی؟ 


نوشته رویا کریمی مجد

۲۶ بهمن ۱۳۹۱

درباره عشق



خوب باید اعتراف کنم که من آدمی هستم به شدت لمسی و البته گوش هام هم خیلی حساسند J. شاید یکی از دلایل جذابیت نیکلاس برودی در سریال هوملند برایم، همین ویژگی مشترک لمسی بودن او بود. اما، خوب 14 سال پیش، کشف این ماجرا برایم کمی دشوار بود. ماه های اول ازدواجم؛ پر بود از این مساله که چرا من شاد نیستم، چرا عشقی را که فکر می کردم در این ازدواج خواهم داشت، پیدا نمی کنم. خوب من آدمی نبودم و نیستم که از خواسته هایم بگذرم. همین بود که هر روز و هر شب، با جلیل حرف می زدم و نتیجه می گرفتم که ما با هم تفاهم داریم. اما، مشکل کجا بود؟
خوب مشخص است، من لمسی بودم و او هنوز نمی دانست. من دلم می خواست دستانم بگیرد و آرام بگوید: دوستت دارم و او نمی گفت. روزی که به این کشف و شهود رسیدم، از هیجان روی پا بند نبودم، شب که به خانه برگشتم، دستانش را گرفتم و آرام گفتم: دوستت دارم. شک زده از این رفتار گفت: من هم. گفتم: می شود جمله را کامل بگویی؟ با تعجب نگاهم کرد، گفتم: من نیاز دارم که این جمله را بشنوم. با حیرت دستانم را رها کرد و گفت: من مدام دارم می گویم، تو نمی شنوی. من  دوست داشتن را نشان نمی دهم، عمل می کنم. و من گریان، نالیدم که: اما من می خواهم بشنوم.
حالا، 14 سال از آن روزها گذشته، باید اعتراف کنم که جلیل خیلی عوض شده، گاهی ، شاید سالی چند بار، دستانم را می گیرد و آرام می گوید: دوستت دارم و بعد به لبخند عریض و طویل پهن شده روی صورتم و گونه های سرخ شده از شادیم می خندد اما او هنوز شیوه های خود ش را دارد.
سه شنبه ای که گذشت، روزی پر برف بود. از آن روزهایی که پشت پنجره یک سر سفید بود و باد بود که با دانه های بی شمار برف می رقصید. سه شنبه ای که گذشت سرد بود. از آن سرماهای منفی 5 درجه که به اندازه منفی 15 درجه استخوان هایت را می لرزاند. ساعت 6 عصر، رسیدم به اتومبیلم، آن را جایی نزدیک یکی از ایستگاه های مترو پارک می کنم تا از ترافیک وسط شهر فرار کنم. از پله های مترو که بالا می رفتم، دستکش هایم را پوشیدم، شال گردنم را محکم کردم و آماده شدم برای تمیز کردن حداقل 10 سانت برفی که  اتومیبل را پوشانده بود. روی همه اتومبیل های اطراف که از صبح آنجا پارک شده بودند برف نشسته بود، اما، اتومبیل من تمیز بود، انگار نه انگار که از صبح صدها هزار دانه برف از آسمان فرود آمده اند. به اطراف نگاه کردم. همه ماشین ها یک دست سفید بودند. پارکینگ کنار اتومبیل خالی بود، فکر کردم شاید باد وزیده و برف ها را تمیز کرده، شاید کسی اشتباهی اتومبیل را تمیز کرده، شاید...
وقتی به خانه رسیدم، فهمیدم که جلیل کمی پیش از من به خانه رسیده، او هم ماشینش را همان پارکینگی پارک کرد بود که من، همان جای خالی پهلوی اتومبیل، همان جایی که شاید باد وزیده بود.
می دانید، می خواهم بگویم هیچ وقت از مردی نخواهید که مثل شما بشود. بگذارید همان طور بمانند، مهم نیست که دستانتان را بگیرند و در گوشتان بگویند که عاشقتان هستند، بگذارید خودشان باشند و عشقشان را عمل کنند، بعد روزی خواهد رسید که  اگر همه اتومبیل های شهر زیر برف مدفون باشند، اتومبیل شما از عشق می درخشد.



نوشته رویا کریمی مجد

۱۱ بهمن ۱۳۹۱

آرزو




توی کشوری زندگی می کنم که بهارش مشهور است، هم فصل بهارش و هم بهار سیاسی اش. توی کشوری زندگی می کنم که مردمش صلح جو ترین مردمانی اند که دیده ام. اما روزی، نه چندان دور کارشان کشیده شد به عکسی که می بینید با مردمانی آماده مرگ با سینه های سپر. 



۱۰ بهمن ۱۳۹۱

روزمره گی

خوب فکر می کردم خیلی چیزها عوض می شه،‌ اما نشد، فکر می کردم خیلی آدم ها را خواهم شناخت،‌ اما نشناختم،‌ به جاده های بی پایان، به تجربه های بی نکرار، به خنده های از ته دل زیادی فکر کرده بودم که هیچ کدام نشدند، نشدند، نشدند.


حالا،‌ امروز، بیست و نهمین روز از ژانویه دو هزار و سیزده میلادی،‌ من،‌ همین هستم که هستم. با هزار راه نرفته،‌ هزار کار نکرده و هزار خنده مانده در گلو. بعد از ظهر باید زبان بخوانم،‌ لباس هایم را از روی بند رخت جمع کنم، اتاق رعنا مثل همیشه شلوغ است و هنوز عروسک هایش جایی بهتر از کف اتاق ندارند. دستور کیک سیب هنوز روی در یخچال مانده و درستش نکرده ام. کفش هایم هم واکس می خواهد، زمستانشان بدون واکس گذشت. روزهایی پر از روزمرگی های دائمی ....

۰۹ خرداد ۱۳۹۱

فقط یک سوال

۱- داشتیم از مهمونی برمی گشتیم که رعنا شروع کرد به درددل کردن:
"دیشب خواب دیدم که یک آقایی اسلحه دستش بود، یک جایی واستاده بود که مامان نمی دیدش، بعد گلوله زد توی شکم مامان.
بغض کرد و ادامه داد: بعدش هم بابا را زد
من تنهای تنها موندم."

باقی شب به توضیح در مورد این که خدایی هست که بزرگ است و تو هر کجا باشی از تو حفاظت می کند گذشت.

۲- یکی از دوستان بخش افغان را دیدم و از وضعیت خانواده حصیبه پرسیدم. حصیبه همان همکار ۲۸ ساله ام بود که هفته پیش در تصادف جان داد و پسر ۵ ساله و دختر ۳ ساله اش تنها ماندند.
همکار افغانم گفت: "بچه هایش پیش ما هستند. دیشب دخترش گفت: من از خدا بدم می آید. پرسیدم چرا؟ گفت: همه می گویند مادرم رفته پیش خدا، پس چرا خدا نمی گذاره برگرده پیش من؟؟؟"

۳-این بار که رعنا از تنهایی ترسید برایش از که بگویم؟ خدایی که مهربان است و او را تنها نمی گذارد؟ یا خدایی که نمی گذارد مادرش پیش او باز گردد؟

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

"آنها مردند و ما زن"

یکی از همکاران غیر فارسی زبانم، زنی است که مادر دو دختر و دو پسر است. او تهیه کننده برنامه ای ویژه زنان برای رادیوی یکی از کشورهای آسیای میانه است. امروز می گفت که این روزها بیشتر از همیشه در حال جدل با دخترانش است. می گفت آنها تین ایجر شده اند و دیگر راحت نمی شود بهشان دستور داد و ازشان کمک خواست. می گفت آنها اعتراض دارند که چرا باید فقط آنها در ظرف شستن و اتو کردن لباس ها کمک کنند؟ می گفت اعتراض دارند که چرا پسرها باید باغبانی کنند و ماشین بشویند ولی آنها اجازه ندارند. می گفت آنها می گویند چرا پسرها آشپزی نمی کنند؟ گفتم: ولی آشپزی کردن، نه یک آموزش زنانه که آموزشی برای زندگی کردن است. اگر پسرها دانشگاه بروند و از تو دور بشوند باید یاد بگیرند که خودشان غذا درست کنند، لباس هایشان را بشویند و اتو کنند. 
می خندید و تعریف می کرد که چگونه همسرش- که او هم روزنامه نگار است-  سه ماه به امریکا رفته بوده و 12 کیلو لاغر شده بود. چون" اصلا بلد نیست غذا درست کند". می گفت:" نیمی از باری که با خودش برد غذاهایی بود که برایش پخته بودم، ولی آنها که تمام شد، گرسنه ماند."
وقتی از هم جدا می شدیم خندید و گفت:"بالاخره در فرهنگ ما آنها مردند و ما زن!!"
از صبح به این فکر می کنم که کاش زبانشان را می دانستم و به یکی از برنامه های ویژه زنانی که این خانم برای مخاطباتش می سازد گوش می دادم. دارم مطمئن می شوم که مهم نیست که مهم نیست در جهان اول زندگی می کنی یا جهان سوم، مهم نیست که فرزندانت را به یکی از بهترین مدارس خصوصی در اروپا می فرستی، مهم نیست که با چه عنوان اجتماعی ای خودت را معرفی می کنی، مهم این است که در مغزت چه می گذرد. 

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳۱ فروردین ۱۳۹۱

چرا پاهای من چاق است؟

انگار باید منتظر مشکلاتی باشم که هیچ وقت فکر نمی کردم اتفاق بیفتند، بعد از 10 روز تعطیلات بهاری رعنا به مدرسه برگشت. اما عصر دوشنبه با این سوال اومد سراغ من که: مامان چرا پای همه بچه ها لاغر است و پاهای من چاق؟ خوب جوابش برای من واضح  بود: خوب چون تو هیکلت عین بابات است، او هم پاهای درشتی دارد که باعث شده او در ورزش هایی مثل فوتبال خیلی موفق باشه.
ظاهرا بحث تمام شد.
روز سه شنبه داشتیم ویدیویی از کلاس باله جدیدش را می دیدیم که گفت: من به این کلاس نمی رم. منتظر غرولندهای عادی بودم که گفت: اینها را ببین همه موهاشون بلوند است، موهای من مشکی است.
خشکم زد. فقط تونستم بگم: خوب باشه، چه فرقی می کنه؟ وقتی سوال بعدی را پرسید فکر کردم جوابی ندارد چون پرسید: مامان، پاهای چاق برای باله بهتره مگه نه؟ من هم خوشحال از این که موضوع عوض شده گفتم: معلومه که بهتره، پاهای تو عضلات بیشتری برای کنترل وزنت دارد.
ظاهرا بحث خاتمه یافت و من با لبخند یک مادر خوشحال به زندگی ادامه دادم.
چهارشنبه، بالاخره به کلاس جدید باله رفت و شادمان با لپ های برافروخته و بدن خیس از عرق امد بیرون. نشسته بود روی زمین و لباس عوض می کرد که اشاره کرد به دختران نوجوان کلاسشان که ظاهرا از نظر او بالرین حرفه ای محسوب می شدند و گفت: مامان ببین، هیچ کدومشون مثل من پاهاشون چاق نیست.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۹ فروردین ۱۳۹۱

هفت ساله شده است

هفت ساله شده است، رعنا را مي گويم، روزهايش مثل برق و باد مي گذرد، هر روز موهايش بلندتر، قدش بلندتر و وزنش زياد تر مي شود، اما فقط اين نيست، نگراني هايش، دغدغه هايش و رنج هايش هم قد مي كشد. من هم تنها شاهد ارام همه اين ها شده ام. گاهي حتي از حرف زدن هم مي ترسم، مي ترسم رنجي به رنج هايش اضافه كند. ماه پيش مشاور مدرسه شان اعتراض داشت: رعنا تنها كلاس اولي اي است كه از اخبار سي ان ان و بي بي سي خبر دارد، سونامي در ژاپن، انقلاب در مصر و تونس و كشتار در سوريه را. قول دادم كه ديگر شبكه هاي خبري را نگاه نكنيم و اخبار تازه را وقتي كه او هست رد و بدل نكنيم. درست مي گفت رعنا دارد بزرگ مي شود و رنج هايش به اندازه اي هست كه براي دل كوچكش بس باشد. دندان هايش يكي يكي مي افتند، شلوار محبوبش كوتاه شده است، ميشكا بيشتر با لي لي بازي مي كند تا او، مايكل دو ماه ديگر به امريكا باز مي گردد، كلاس باله اش تعطيل شده و او ديگر ويكي را نمي بيند، همين ها بس نيست؟؟؟

۲۲ تیر ۱۳۹۰

صدای دیگر/ مجله هفتگی رادیو فردا/ حکومت دیوار بر محیط های عمومی در ایران

واقعا می خواهند چه کار کنند؟ وسط کلاس ها را دیوار بکشند؟ پرده سیاه بکشند؟ بعد استاد باید کدام طرف بایستد؟ طرف دخترها یا طرف پسرها؟ یا همانطور که آقای قرائتی پیشنهاد دادند، صبح ها دخترها به دانشگاه بروند و عصرها پسرها. درهای ورودی را هم که گویا مدتها است جدا کرده اند. اما این همه کنترل و بگیر و ببند برای چیست؟ در جامعه ای که زنان در شهر کوچکی مثل خمینی شهر در برابر چشم همسران شان مورد تجاوز قرار می گیرند، در جامعه ای که مصرف مواد مخدر در آن به حدی رسیده که در استان کوچکی مثل اردبیل برای چهل نفر به جرم قاچاق مواد مخدر حکم اعدام صادر می شود، کنار هم نشستن دختر و پسر در فضایی که قرار است محل تولید علم و دانش و فرهنگ باشد، چه فاجعه ای به بار می آورد؟ خانم مرضیه مرتاضی لنگرودی، جامعه شناس و فعال  مسایل زنان در ایران در پاسخ به این که چه موقعیت اجتماعی در حال حاضر در ایران وجود دارد که باعث شده تفکیک جنسیتی به این شکل جدی و پر فشار از سوی دولت دهم به اجرا درآید، می گوید:

مرضیه مرتاضی لنگرودی: آنچه که در ایران من مشاهده می کنم از بعد از انقلاب این است که دو نگرش در جامعه ایران به موازات هم پیش می رود در حوزه زنان. یک نگرش اصول گرایی دینی است و یک نگرش مصلحت گرای دینی. هر دو نگرش معتقدند استعداد عقلی و احساسی زن و مرد برابر است اما از آنجا که زنان در خانه هستند در سیطره احساس قرار دارند و مردها در اجتماع هستند و عقلانیت و پختگی لازم را برای تصمیم گیری های بزرگ دارند. نگرش مصلحت گرا تفاوتش با نگرش اصول گرا این است که معتقد است یک استراتژی در عرصه عمومی هست که از آن خدمات زن برای زن در می آید. معتقد است دکتر زن برای زن، معلم زن برای زن و نگرشی که الان هم تفکیک جنسیتی را بر پایه آن سوار می کنند و استدلال می کنند. اما خود این نگرش مصلحت گرا که مترقی تر از نگرش اصول گرا است و نمایندگانش هم کسانی مانند آیت الله خمینی هستند، حتی اگر چیزهایی را که در فقه وجود نداشته باشد اما به نفع جامعه اسلامی یا قدرت سیاسی اسلامی حاکم باشد آن را می تواند به عنوان یک حکم شرعی با اجماع فقها در عرصه جامعه جاری کند. اما همه اینها ترجیح شان این است که نقش زن به نقش خانگی تقلیل پیدا کند و در جامعه نیاید. دلیل اصلی اش هم مبتنی بر بی اعتمادی به عقلانیت زن است.

اما خانم مرتاضی، زمانی که ما بر می گردیم به سنت و آن چیزی که از مبانی اولیه اسلام به جای مانده با فضایی غیر از فضایی که امروز بر جامعه ایران حاکم است رو به رو می شویم. به عنوان مثال می توانیم مناسک حج را به عنوان بزرگترین گردهمایی مسلمانان در جهان نام ببریم که از همان ابتدای این که این مناسک پایه گذاری شده و اسلامی شده در زمان پیامبر اسلام، هیچ تفکیک جنسیتی در آن وجود نداشته و هیچ قسمتی از مناسک تفکیک نشده که این ساعت روز خانمها بروند و این ساعت روز آقایان. یا اینکه محلی برای عبور زنان تعبیه شود و محلی برای عبور مردان. چرا با توجه به این که 1400 سال از آن زمان می گذرد و به نظر می رسد که اندیشه های اسلامی در این زمان بلوغ بیشتری پیدا کرده باشد و رشد بیشتری پیدا کرده باشد همانطور که جوامع بشری رشد بیشتری پیدا کرده اما به نظر می رسد که برداشت هایی که در این مقطع زمانی از اسلام صورت می گیرد بسیار واپسگرایانه تر از تفکری است که 1400 سال پیش در خود عربستان سعودی حاکم بوده؟

نکته خوبی را اشاره کردید. من بر پایه همین اشاره ای که کردم می خواهم بگویم که نگاه سومی هم که امروز در جامعه ایران مطرح است و زنان مسلمان ایرانی در این حوزه پیشرو اند و خیلی طرفدار دارد این نگرش، مبتنی است اتفاقا بر همین نکته ای که شما اشاره کردید. یعنی در آیات قرآن نص صریح هست که زن و مرد مکلف اند و مسئول اند در برابر خداوند. عامل اصلی مکلف بودن تکلیف هم عقل است. بنابراین زن و مرد هم عقلا چه اصول گرایان چه مصلحت گرایان، به غیر از بنیادگرایان که معتقدند زن و مرد با هم تفاوت دارند و از اول که به دنیا می آیند مرد عاقل تر است و زن احساسی تر است، اما اصول گرایان و مصلحت گرایان هر دو معتقدند که استعداد عقلی زن و مرد هنگام تولد یک سان است. به اضافه این که در قرآن نص صریح داریم که زنان و مردان یاران و ولی و یاور یکدیگر اند. به اضافه این که قرآن گناهان یا مسئولیت اعمال هر کسی را بر دوش خود او می گذارد و هیچکس را حتی خود پیامبر را مسئول این که وکیل و مسئول دیگری نمی داند. این تفکیکات جنسیتی به نظر من برساخته از قدرت سیاسی جامعه هست الزاما مبانی قرآنی و سنت ندارد. الگویی که همین حکومت اسلامی موجود در ایران از زن مسلمان ارائه می دهد و انتظار دارد که زنان مسلمان ایرانی از آنها تبعیت کنند، عموما زنانی هستند که در جامعه دوشادوش مردان و همسران شان حتی به جنگ رفته اند. خود این الگوها سبب شده که جمهوری اسلامی زن پلیس درست کند. یعنی امروز چندین هزار زن پلیس داریم که این زن پلیس... می خواهم بدانم تفکیک جنسیتی فقط در حوزه علمی و اندیشه ورزی و دانشگاه که قاعدتا بدون جانبداری و سومداری باید فقط روی علم متمرکز شود، این تفکیک جنسیتی آنجا اختلاط زن و مرد یا دختر و پسر فتنه آفرین است اما مثلا اختلاط زن پلیس و مرد پلیس در پادگانها مشکل آفرین نیست یا نمی تواند باشد؟ آیا این تفکیک جنسیتی فقط باید برای دانشگاه ها باشد که ظاهرا محیط های امن تری هستند برای حضور دختران؟ اتفاقا چون حکومت اسلامی شد مومنین بیشتر به این دانشگاه ها اعتماد کردند و دختران شان را بیشتر به سمت حوزه علم و آموزش راندند به طوری که دختران در قبولی دانشگاه ها و سطوح آموزشی بر پسرها پیشی گرفتند؟ بعید می دانم که دغدغه آقایان فقط این باشد که زن و مرد به صورت آتش و پنبه در کنار هم قرار گرفتند. به نظرم می آید آقایان ترس از این دارند که زنها به صورت رقبای جدی در حوزه آموزش، یا حوزه های کاری و صنعت وارد شوند و از نقوش کلیشه ای خانوادگی سر باز بزنند.
از عندالمطالبه تا عندالاستطاعه
مدتهاست که بحث تبدیل شدن مهریه عندالمطالبه به عندالاستطاعه در جریان است و هر از چند گاهی یکی از مسئولان قوه قضاییه یا یکی از نمایندگان مجلس کلامی در مورد آن بر زبان می آورند. آخرین مرتبه موضوع بر می گردد به سه شنبه گذشته زمانی که مدیر عامل ستاد دیه کشور بار دیگر از افزایش زندانیان به دلیل ناتوانی در پرداخت مهریه گلایه کرد و تاکید کرد که شاید یکی از راه های کاهش زندانیان تبدیل مهریه از عندالمطالبه به عندالاستطاعه باشد. هرچند کارشناسان مسایل سیاسی و زندان دیده ها معتقدند که این تغییر نه به دلیل نگرانی برای حقوق مردان است و نه قصد تضییع حقوق زنان را دارد. تنها مساله این روزها در ایران این است که در زندانها جا برای زندانیان سیاسی کم است و با آزاد کردن زندانیان مالی و مخصوصا زندانیان مهریه، جای بیشتری برای زندانیان سیاسی باز می شود. با این همه مساله سیاسی باشد یا اجتماعی، واقعیت این است که گویا قرار است بازهم حقی از حقوق زنان تضییع شود. محمد مصطفایی، حقوقدان ساکن نروژ در پاسخ به این که فرق بین عندالمطالبه و عندالاستطاعه در مبانی حقوقی ایران چیست، می گوید:

محمد مصطفایی: عندالمطالبه به این معنی است که زن هر زمانی که خواست می تواند مهریه خود را از همسرش مطالبه کند. این مطالبه کردن می تواند به صورت مستقیم از جانب زن صورت گیرد و می تواند از طریق غیرمستقیم از طریق دادگاه صورت گیرد. ولی عندالاستطاعه به این معنی است که زن می تواند مهریه خود را مطالبه کند ولی وقتی امکان پذیر خواهد بود که مرد توانایی پرداخت مهریه را داشته باشد. در نوع اول اگر مرد توانایی پرداخت مهریه را هم نداشته باشد، دادگاه مرد را الزام می کند به این که پرداخت کند مهریه را و اگر استنکاف کرد از پرداخت آن می تواند از نظر مقررات قانونی برای بازداشت شخص استفاده کند. بازداشت بدهکار استفاده کند. تا زمانی که مهریه مطالبه شود.

به این ترتیب، بخش عمده ای از مهریه های گاهی اوقات عجیب و خنده دار هم حذف خواهد شد. مثلا یک کیلو بال مگس، دوازده هزار شاخه گل سرخ، انگشت دست چپ و این طور چیزها قاعدتا دیگر نمی تواند به عنوان مهریه در برگه های ثبت ازدواج ثبت شود.

این گونه مواردی که شما ذکر کردید قبلا هم امکان دریافتش وجود نداشت. از نظر قانونی هم نمی توان این گونه موارد را به عنوان مهریه مورد مطالبه قرار داد. مهریه مالی است که قابل مطالبه باشد. از نظر قانونی باید موضوعی در مهریه گنجانده شود که مالیت داشته باشد.

آقای مصطفایی، مدتهاست که تغییر عنوان عندالمطالبه و جایگزین شدن عندالاستطاعه دارد در مورد مهریه زنان مطرح می شود. اما سئوالی که پیش می آید این است که این تغییر آیا اساسا به نفع زنان است یا به ضرر آنها؟

این تغییر کاملا به زیان زنان است. برای این که همانطور که می دانید مردها در ایران از لحاظ قانونی امکانات بسیار گسترده تری، نه بیشتر، گسترده تری از زنها دارند. به خصوص در باب طلاق. چون می دانید که مردها بدون این که نیاز باشد به دلیلی می توانند همسر خودشان را طلاق دهند. در صورتی که زنها به این صورت نیست. اختیار طلاق دادن در زنها محدود به مواردی است که می بایست در دادگاه اثبات کنند. زنها از مهریه به عنوان ابزاری استفاده می کنند که بتوانند اگر در آینده اختلافی بین خودشان و همسرشان ایجاد شد، در جایی که قانون اجازه ای را برای جدا شدن نمی دهد بتوانند از مهریه به عنوان ابزار استفاده کنند. ولی اگر بحث عندالاستطاعه بودن به صورت قانونی رواج پیدا کند و به تصویب برسد، متاسفانه زنها از همین کوچکترین ابزار حقوقی که برای جداشدن دارند از دست می دهند و یک زن برای رسیدن به حق و حقوقش و برای این که جدا شود از همسرش باید سالهای سال سختی بکشد و می دانید که وقتی اختلاف پیش می آید یک ضرب المثل معروفی است که من ترا طلاق نمی دهم تا زمانی موهایت سرت مثل دندانت سفید شود. خوب این دیدگاه متاسفانه در ایران وجود دارد و همچنان هستند مردهایی که بخواهند از این شیوه استفاده کنند و بحث عندالاستطاعه بودن هم مضاعف می کند سختی ها و شدایدی را که زنها در زندگی متحمل می شوند. یک پشتیبانی که قانون برای زنان گذاشته که مهریه نام دارد، آن هم از آنها قطع می شود.

چه راهکاری می توانیم به خانمها ارائه دهیم برای این که موارد بیشتری در سند ازدواج خودشان بگنجانند که بتوانند جلوی این آسیب هایی را که ممکن است عندااستطاعه شدن مهریه به آنها وارد کند، بگیرند؟

به نظر من موضوعی که خانمها باید در نظر داشته باشند این است که خیلی راحت گول نخورند. اغفال نشوند. یک دختری می خواهد عمری با یک نفر دیگر زندگی کند و باید از همان اول زندگی مشکلات و مسایل حقوقی خودش را از همان اول روشن و آشکار کند. به نظر من زنها باید زیر بار حق طلاق صرفا برای مردان نروند و حق طلاق را خودشان هم داشته باشند. حالا مهریه بالا خوشبختی نمی آورد. مهریه را متعادل بگیرند ولی در کنار مهریه متعادل حق طلاق و توافق در حق مسکن را و حتی خروج از منزل را به عنوان حقوق برای خودشان به رسمیت بشناسند. حتی اگر قانون این را به رسمیت نشناخته. ولی چون توافق هست آنها می توانند بر اساس توافق هر شروطی را که لازم می دانند در عقدنامه خودشان ذکر کنند و از طرفی زیربار عندالاستطاعه بودن مهریه نروند. چون در قراردادهای ازدواج اعلام می شود از طرف عاقد که آیا شما می خواهید مهریه عندالمطالبه باشد یا عندالاستطاعه باشد؟ شما اعلام کنید که مهریه عندالمطالبه باشد. اگر عندالاستطاعه باشد به نظر من یک نوع تضییع حقوقی در آینده برای زنان خواهد بود.
فلسفه مهریه
اما جدا از این مسایل حقوقی این تضییع حقوق زنان چه تاثیری بر روند روزمره زندگی زنان ایرانی می گذارد؟ از آسیه امینی، فعال مسایل زنان می پرسم:

خانم امینی، اول برای ما بگویید این که مهریه عندالمطالبه تبدیل به مهریه عندالاستطاعه شده چه تغییری در شرایط زندگی عادی افراد در یک خانواده می گذارد؟

آسیه امینی: متاسفانه مساله حقوق و آشنا شدن ما با حقوق فردی مان در یک زندگی مشترک وقتی در موردش کنجکاوی می کنیم که در زندگی مشترک مان دچار مشکل می شویم. چه پیش از ازدواج و چه بعد از ازدواج. همین سئوالی را که شما می کنید اگر از یک زن و شوهر و زوجی که خیلی هم احساس خوشبختی می کنند و زندگی عادی دارند بپرسیم که تفاوت بین مهریه عندالمطالبه و عندالاستطاعه چیست، ممکن است که حتی هر دوی آنها به ما بخندند. در حالی که به نظر من این مساله وقتی در ذهن بسیاری از ما ممکن است اهمیت پیدا کند که به آن نیاز پیدا می کنیم. یعنی زنی که در زندگی خانوادگی دچار مشکل می شود و به دادگاه مراجعه می کند و به او گفته می شود که مهریه می تواند یک حمایتی باشد برای شما. آن وقت است که تفاوت این کلمه ها تازه خودش را نشان می دهد. یعنی این که زمانی که قانون به شما می گوید مهریه را هر وقت که طلب کنی، هر وقت که بخواهی می توانی داشته باشی و زمانی که می گوید مهریه را وقتی که همسرت توانایی مالی داشته باشد می توانی طلب کنی. بین این دو تفاوت از زمین تا آسمان هست. آنجا هست که متوجه می شوند علاوه بر  حقوقی که ندارند یک کلاه دیگری هم بر سرشان گذاشته شده.

پیشگیری چگونه می تواند باشد؟ آیا این پیشگیری بالا بردن رقم مهریه است و یا گذاشتن این شرط که عندالمطالبه باید این مهریه پرداخت شود، شرطی که فرد تعیین می کند نه شرط قانونی و یا این که زنان روی پیدا کردن راه های دیگری برای حمایت از خودشان کار کنند و خیلی به مهریه عندالمطالبه یا عندالاستطاعه دل نبندند؟

اصلا فلسفه مهریه چیست؟ مهریه برای حمایت از زنی است که بخشی از حقوق خودش را به عنوان یک انسان که می تواند کار کند و درآمد داشته باشد و می تواند تحصیل کند و روی پای خودش استقلال مالی داشته باشد را ندارد به طور طبیعی در جامعه. بنابراین مهریه به عنوان هدیه ای برای او در نظر گرفته می شود برای اینکه اگر دچار مشکلی شد یا حتی اگر دچار مشکلی نشد، یعنی عندالمطالبه بود می تواند از آن استفاده کند. من می گویم که جامعه ما جامعه ای است که در آن درصد بالایی از زنان تحصیل کرده اند. درصد قابل توجهی از زنان نسبت به همین سی سال گذشته کار می کنند و درآمد دارند و شغل دارند. من فکر می کنم یک بخشی از آگاهی هایی که ما می دهیم باید در مورد این باشد که چرا دختران از داشتن یک شغل محروم می شوند. چه خودخواسته چه دیگری خواسته. بخش دیگری از این موضوع بر می گردد به فرهنگ عمومی ما در این که در آغاز گفت و گو برای ازدواج در مورد مهریه خیلی راحت حرف می زنیم. ولی در مورد داشتن حق طلاق به آن راحتی صحبت نمی کنیم. صحبت کردن در مورد حق طلاق به معنی طلاق خواستن نیست. مثلا این که ما نخواهیم تن بدهیم به مسئولیت های یک زندگی مشترک، نیست. بلکه به معنی این است که راه بهتر و حمایت بیشتری را برای دختران مان بگیریم. من می گویم این چانه زنی یا قدرت چانه زنی اگر داریم سر رقم مهریه یا سر نوع مهریه چرا این را تبدیل نمی کنیم به گرفتن پیش شرط هایی برای ازدواج که بیشتر به نفع دختران مان است.



برای شنیدن برنامه رادیویی این متن کلیلک کنید

۲۵ فروردین ۱۳۹۰

تربیت به شیوه چینی

این روزها کتابی را می خوانم(Battle Hymn of the tiger Mother ) که گویا در ماه های اخیر جزو پر سر و صداترین کتاب های تعلیم و تربیت در امریکا بوده. در این کتاب، یک خانم پروفسور حقوق و استاد دانشگاه در مورد شیوه تربیت بچه هاش توضیح داده، شیوه ای که امریکایی ها آن را غیر قابل قبول می دانند و به خاطر کارهاش حسابی خانوم را سرزنش کده اند. اما، من شجاعت این خانم را ستایش می کنم. او با جسارت بی نظیری همه شیوه های تربیتی اش را مطرح کرده و به راحتی به اشتباهاتش اعتراف کرده.
آمی چوآ، در کتابش در مورد بیشتر اتفاقات تربیتی زندگی دودخترش توضیح داده، چیزی که در این کتاب توجه من را جلب کرده این است که او شیوه تربیت فرزندانش را از سنت های چینی و شیوه تربیتی والدینش برداشت کرده و از همه مهم تر به پدیده مهاجرت و تاثیر آن بر تربیت بچه ها توجه داشته. او بر تفاوت های شیوه تربیتش با تربیت امریکایی واقف است و می داند که چقدر شیوه های او متفاوت و شاید خشونت بار باشد.
چند نمونه از مواردی که در خانه آمی ممنوع بوده  اینها است:
شب خوابیدن خانه دوستان، که در جوامع امریکایی بسیار رایج است
تعیین روزهایی برای بازی با همکلاسان، یک بچه معمولی در اروپا و امریکا لااقل یک روز در هفته play day دارد.
برای بازی کردن در مدرسه ماندن
تماشای تلویزین و بازی کامپیوتری
گرفتن نمره ای کمتر از A
نواختن سازی جز پیانو و ویلن

در موردش بیشتر خواهم نوشت

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۸ شهریور ۱۳۸۹

9 دلیل رعنا برای نیاز به پدرش


به دلایل زیر رعنا نمیتونه بدون جلیل زندگی کنه:
اول: اگه جلیل نباشه و مامان بره سر کار کی از رعنا مراقبت کنه؟
دوم: رانندگی مامان زیاد خوب نیست و باید بابایی رانندگی کنه
سوم: اگه بابایی نباشه کی برای رعنا اشپزی کنه؟
چهارم: اگه میخواستیم یه چیز سنگین رو ببریم پایین چجوری میتونیم بدون بابایی اینکاررا بکنیم؟
پنجم: اگه میخواستیم کاغذ دیواری بچسبونیم چجوری بدون بابایی میتونیم؟
ششم: اگه نویگیتور نداشتیم و میخواستیم بریم یه جایی که نمیدونستیم کجاست، چجوری بدون بابایی میتونیم بریم ،اخه مامان که همه جارو بلد نیست؟
هفتم: اگه میخواستیم پرده و تابلو بچسبونیم چیکار میکردیم ؟
هشتم: اگه بابایی نبود کی چمن ها رو کوتاه میکرد؟
نهم: بدون بابایی چجوری میتونیم میز و صندلی ها رو بهم بچسبونیم؟
جلیل: می شه یکی بگه من کیم؟
رویا: کاش یکی ازش بپرسه با این اوصاف اصلا مامان هم لازم داره ؟



نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۶ مرداد ۱۳۸۹

مرگ بر آمریکا؟

امروز حدود یک ساعت و نیم در سفارت امریکا در پراگ بودم. در تمام مدتی که یک آقای با چهره تیپیک امریکایی داشت جوون چکی که نوبتش قبل از من بود را سین و جیم می کرد به خودم فکر می کردم و این که چطور در 7 سال از مدت تحصیلم توی صف مدرسه گفته ام مرگ بر آمریکا و در تمام سی سال گذشته، در هر بار پای تلویزیون نشستن حداقل یک بار این شعار را شنیده ام. به فلسفه این شعار فکر می کردم و این که من چقدر با اعتقاد و اصلا درک ان که چه می گم اون را بر زبان آورده ام.
اما، اقای آمریکایی با کمال تاسف اعلام کرد که نمی تونه به پسر چکی ویزا بده و بهش اطلاع داد که خوشبختانه می تونه 10 سال دیگه شانسش را برای گرفتن گرین کارت دوباره امتحان کنه. پسرک با قیافه کمی بی تفاوت پاسپورتش را گرفت و رفت و نوبت من شد. کل کار خانواده ما شاید حدود 10 دقیقه طول کشید. هیچ سوالی ازمون پرسیده نشد جز این که: آیا رعنا درس می خونه؟ و بعد، در طول ده دقیقه دوبار از من و دوبار از جلیل معذرت خواست که شاید هنگام ورود به امریکا، چند ساعتی معطل بشیم و مجبور بشیم به چند تا سوال اونجا جواب بدیم. موقعی که داشتم ازش خداحافظی می کردم و اون قول می داد که هر چه زودتر پاسپورتهایمان را پس خواهد داد یاد آخرین حضورم در سفارت ایران افتاد.
نمی دانم اون دیالوگی را که بین من و یکی از مسئولان سفارت رد و بدل شده بود، قبلا نوشته ام یا نه، از اینجا شروع شد که آقا فهمید من کجا کار می کنم و گفت: می دونی که هر وقت بخواهی می تونی به ایران بر گردی؟
من: بعله می دونم. می دونید که هیچ کس نمی تونه وطن من را از من بگیره
او: فقط قبلش به من خبر بده
من: چرا؟
او: تا من با تهران هماهنگ کنم. قبل از رفتنت بهت می گم که کی به کجا بری و خودت را معرفی کنی. فقط باید چند تا سوال را جواب بدی. ابین که عاقلانه اومدن به اینجا را انتخاب کردی یا عاشقانه؟ اگر تونستی قانعشون کنی که عاقلانه اومدی که هیچ...
من: مطمئن باشید، اگر هم عاشقانه اومده باشم، پای عشقم می ایستم.
مرد فقط پوزخند زد
امروز یک مامور خیلی مودب وسایل ما را جلوی در سفارت تحویل داد و برامون روز خوشی را ارزو کرد ولی من یاد اون روز افتادم که داشتم از سراشیبی مخصوص پارکینگ !!در سفارت ایران بالا می اومدم و اشک هام را پاک می کردم.

این جمله درسته که می گویند: حکمرانان هر کشور در حد لیاقت مردم با آنان رفتار می کنند؟؟؟

بعد نوشت: در سفارت ایران در پراگ، به جای در ورودی از در پارکینگ برای ورود و خروج استفاده می شود و البته از فضای پارکینگ برای پذیرش مراجعان استفاده می شود


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۲ مرداد ۱۳۸۹

کودکی

خونه خاله ام یک حیاط بزرگ داشت. یک حیاط چهارگوش که یک باغچه بزرگ وسطش بود. دور تا دور هم سنگفرش بود جای که من و خواهرم با سه تا دخترخاله ام الاهه، ملیحه و فریده، تا نفس داشتیم می دویدیم و بازی می کرد. دم غروب هم همیشه شوهر خاله مهربان، حیاط را آب پاشی می کرد تا بوی خاک و گرما خاطره ای بشوند که هرگز فراموشش نکنم.
حالا، وسط ساختن برنامه، برنامه ویژه صدمین شماره صدای دیگر، من دلم هوای اون باغچه را کرده، دلم بوی خاک نم خورده می خواهد، دلم می خواهد چادر بگیریم و از درخت توت بزرگ وسط حیاط توت تازه بتکونیم. دلم بازی می خواهد، دلم رهایی میخواهد، دلم برای کودکی کردن تنگ شده.

دلم می خواهد وی تراس خونه مادربزرگم بشینم و برام از توی قوری قرمز روی سماور چایی بریزه و "موسی کو تقی" ها برام آواز بخونند. و برام از سیب های درخت وسط حیاط بگه که کدومشون سبزه اما رسیده و کدومشون قرمز شده اما هنوز کاله
دلم تنگ شده، همین

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۸ مرداد ۱۳۸۹

می ترسم بمیری!!

از قرار معلوم دیروز آقای همسر در حال سر و سامان دادن به استخر بلااستفاده مانده در حیاط بوده که یک مرتبه باد شدیدی می وزد و پشت سرش رعنا خانم شروع می کنند به فریاد کشیدن که: بابا، کجایی؟ بیا تو، می ترسم.
پدر عزیز هم با شنیدن فریادهای دختر عزیزکرده، می دوند هراسان که : چی شده؟ از چی می ترسی؟
رعنا خانم هم با عشوه و کرشمه معمول پاسخ می دهند: می ترسم از باد.
پدر مهربان توضیح می دهند که: عزیزم. باد که ترس نداره!
رعنا خانم همراه با کمی قر و قنبیل می فرمایند: می ترسم تو سرما بخوری، مریض بشی، بمیری، بعد اون وقت مامان که می ره سر کار من تنها بمونم!!
داشته باشید قیافه پدر مهربون را که اولش داشت دلش غنج می رفت که بچه اش چقدر دوستش داره!!!!!

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۳ تیر ۱۳۸۹

از ترانه موسوی تا سعید حنایی

این اطلاعات همین چند دقیقه قبل به دستم رسید. این که 90 درصد حرف هایی که در مورد الناز بابازاده زده می شه  واقعی نیست. خانواده بابازاده از خانواده های معروف تبریز و به شدت با نفوذ هستند. در تبریز اکثر جوانان کارت بسیج دارند. زیرا داشتن این کارت را به نوعی می تواند امنیت آنها را تامین کند.
آنچه هم در شهر مطرح است این است که این حادثه یک قتل بوده است، اما پیش از آن قتل دیگری نیز با این شرایط رخ داده بود ه است. 


منبع خبری من که منبع بسیار معتبری هم هست می گوید که پیش از اینستادی در تبریز فعال بوده به نام ستاد مبارزه با مفاسد بسیج تحت رهبری فردی به نام "علی خسروشاهی" که به نوعی کار امر به معروف و نهی از منکر را در حد شکنجه و تعرض انجام می داده اند اما پس از مدتی آقای خسروشاهی تحت تعقیب قرار گرفت و در نهایت سال قبل دستگیر و روانه زندان شد.
به گفته این منبع موثق گویا طرفداران و همکاران به جا مانده از باند آقای خسرو شاهی، راه او را در تبریز ادامه می دهند و احتمالا الناز هم یکی از قربانیان آنها است.


 به این ترتیب به نظر می رسد بیشتر از این که ترانه موسوی دیگری در راه باشد، باید منتظر سعید حنایی دیگری باشیم.