۱۷ بهمن ۱۳۸۵

عشق

روزها می گذرد، همچنان بدون جلیل و من مانده ام با رعنایی که مدام ازدوری بابا جون مریض می شود. دیروز مردم. به جرات میگم مردم، من که روزگاری دبیر پردل و جرات حوادث بودم، من که در دوران دانشجوی مدیریت بحران خوندم، من که... همه این ها مال زمان گذشته است و موضوعاتی جز رعنا. وقتی تلفنم زنگ زد و مدیر مهد خبر داد که حال رعنا بد است، خودت را برسان، مردم. اما خوشبختانه هنگ نکردم. تمام فاصله نه چندان کوتاه را یک دستی رانندگی کردم . دنبال دکتری گشتم که ساعت 1:30 بعد از ظهر مریض ببیند. دنبال اورژانس ویژه کودکان گشتم و آخرش با داشتن وقت ویزیت رسیدم مهد کودک. رعنا را که دیدم، دلم لرزید. با پاشویه جلوی تشنج را گرفته بودند و رعنا با تب 40 درجه پرید بغلم. دویدیم به سمت مطب دکتر. گریه، معاینه، توضیح سوابق، گریه و گریه با ترجیع بند: معاینه نه!! بعد از ماجرای آندوسکوپی رعنا اعتمادش را به تمام سفید پوشان عالم از دست داده.
وقتی کوفته و داغان رسیدیم خانه، تازه سنگینی یک کوه را روی پشتم احساس کردم. کوه مسئولیت موجودی که ازجانم بیشتر دوستش دارم.
تا چهار صبح بالای سرش نشسته بودم. نسبت به حوله خیس عکس العمل نشان می داد و بیدار می شد. دستهام را با حوله خیس و سرد می کردم و می کشیدم روی تن داغش. قاشق قاشق آ ب میوه می ریختم تو دهنش تا دچار کم آبی نشه. چهار صبح؛ درجه حرارتش روی
سی و هفت درجه ثابت موند و من تازه فهمیدم که ساعت هاست بغضی را توی گلوم نگه داشته ام. وسط شکستن بغض، خوابم برد.
امروز وسط مصاحبه با یک دوست، بد نگاهش کردم، بد که نه، پر از تعجب ، و او دستپاچه شد از این نگاه، دوست دیگری خواست وساطت کند، گفت: دخترش مریض شده و دیشب نخوابیده. فکر کردم، آیا واقعا دیشب نخوابیدم؟ آیا واقعا خسته ام؟ مگر آدم از عشق هم خسته می شود؟

۰۷ بهمن ۱۳۸۵

تجارت بین المللی!!

سه یا چهار سال قبل، شایدم قبل تر، که داشتم گزارش رحم اجاره ای را تهیه می کردم؛ شاید شش ماه دویدم تا توانستم با یکی از این مادران صحبت کنم. همه درها بسته بود. هیچ کس حرف نمی زد. تعداد رحم های اجاره ای به انگشتان یک دست هم نمی رسید و بعد از چاپ گزارش، سیل تلفن بود که آدرس می خواستند. حالا، بعد از این چند سال، خواندن این گزارش بی بی سی برام جالب بود.
این هم جالب است که داریم در این زمینه هم خلاقیت صادر می کنیم:
اجاره کنندگان خارجی
سکينه می گويد: از عراق، روسيه و سنگاپور مشتری های خوبی دارم. موردی بود که بيش از ۱۵ ميليون تومان برای خانواده ای در بغداد هزينه برداشت. عرب ها دوست دارند بچه شان در رحم زن های ايرانی باشد. در حال حاضر ۲۰ رحم اجاره ای دارم
.

به قول رعنا: کومک

از دست رعنا، بی خوابی زده به سرم. داشتم او را می خواباندم که خوابم برد. ساعت یک بیدار شدم و او را بردم روی تخت، اما بعد، دیگر خوابم نبرد. حاصلش مین ساعت سر . کله زدن با بلاگر بود تا بلاخره بخشی از گندهای وبلاگ را بر طرف کردم. باقی هم ماند برای بی خوابی بعدی. اما نمی دانم چرا نمی توانم بیشتر از دو سه تا لینک توی صفحه بگذارم. ایاایهاالناس کمک

۳۰ دی ۱۳۸۵

تبلیغ

آقا ابن ای- بوک ها هم عجب باحالند. هرچند بعضی وقت ها آدم از ترجمه شان حرصش می گیرد، اما کاچی به از هیچی.
خوب شد من تبلیغات چی نشدم،
این هم یک قصه کوتاه و بامزه که می تونه برای 3 دقیقه یک وروجک مثل رعنا را آرام کند:
سه ماهي
در آبگير كوچكي ، سه ماهي زندگي مي كردند . ماهي سبز ، زرنگ و باهوش بود ، ماهي نارنجي ، هوش كمتري داشت و ماهي قرمز ، كودن و كم عقل بود .
يك روز دو ماهيگير از كنار آبگير عبور كردند و قرار گذاشتند كه تور خود را بياورند تا ماهيها را بگيرند .
سه ماهي حرفهاي ماهيگيران را شنيدند .
ماهي سبز ، كه زرنگ و باهوش بود بدون اينكه وقت را از دست بدهد از راه باريكي كه آبگير را به جوي آبي وصل مي كرد ، فرار كرد .
فردا ماهيگيران رسيدند و راه آبگير را بستند .
ماهي نارنجي كه تازه متوجه خطر شد ، پيش خودش گفت ، اگر زودتر فكر عاقلانه اي نكنم بدست ماهيگيران اسير مي شوم . پس خودش را به مردن زد و روي سطح آب آمد .
يكي از ماهيگيران كه فكر كرد اين ماهي مرده است ، او را از داخل آبگير گرفت و به طرف جوي آب پرت كرد ، و ماهي از اين فرصت استفاده كرد و فرار كرد .
ماهي قرمز كه از عقل و فكر خود به موقع استفاده نكرد ، آنقدر به اين طرف و آنطرف رفت تا در دام ماهيگيران افتاد.
البته این داستان یک ربع دیگر هم ادامه پیدا کرد. چون رعنا خانم پرسید: بعد چی شد؟

۲۸ دی ۱۳۸۵

نیشتر

به خاطر او بود. نه تقصیر او بود. از روز اول همین صراحتش توجهم را جلب کرد. حرف زدنش مثل تلنگر می مونه، نه نیشتر است. لااقل برای من نیشتر بود. مدت ها بود که این طور به هم نریخته بودم. مسببش هم او بود. او که از نگاه اولش بغض من را فهمیده بود، او که نگران رعنا بود، نگران من بود، نگران زندگیم بود. دوستش دارم. به خاطر نیشتر بودنش.
درست ده روز است که توی کما هستم. اثر همان نیشتر است. همه چیز را ریختم جلوم و دارم بهشان فکر می کنم: من، زندگیم، مسئولیت هام، رعنا، جلیل، رفاقت، کثافت، عشق، نفرت و باز مسئولیت.
*
یک دستمال پهن کرده بود روی زمین و گفت: بیشین بازی کنیم. گفتم: آخه چرا روی اون؟ گفت: بشین مامان. نگران نباش. مات شدم. آیا او دختر دو سال و یک ماهه من است؟
*
بعد از حکایت اندوسکوپی و جریاناتش فکر می کردم دیگه پا تو مطب دکتر نمی گذارد. اما امروز وقتی از مطب اومدیم بیرون پرسید: مامان؛ چرا دکتر معاینه نکرد؟
*
داغ تولد گرفتن روی دلم مانده بود. هنوز هم نمی دانم که ده سال دیگر به خاطر این کار آیا باید پاسخ بدهم. خوب جلیل نبود، وقتی هم آمد، آن قدر خسته بود که نشد. دلم هم نمی آمد که بهش زور بگم. اما، دیگر مطمئن شدم که خودش از پس مسائلش بر می آید. از وقتی جلیل دوباره رفته، هر وقت زنگ می زنه به جای سلام می گه: تولد، تولدت مبارک. من جای جلیل بودم تا حالا آب شده بودم رفته بودم توی زمین.
*
امروز با هم رفتیم الواطی، الحق که دست من را از پشت بست. فقط کم مانده گوشت هم بکوبد. در دیزی سرا، اول آبگوشت و نان ریز شده را خورد، بعد گوشت کوبیده با سبزی، بعد یک لیوان دوغ سر کشید. آخرش هم چایی با بامیه شیرین. راستی راستی من کم آوردم.

۱۰ دی ۱۳۸۵

رعنا عاشق شده

نمی تونم مرز بین هذیان و واقعیت را درک کنم. تقریبا هر شب این داستان تکرار می شه چه وقتی که مریض بود و فکر می کردم هذیان می گه چه حالا که حالش بهتر است و لااقل تب ندارد. داستان از آخرین سفرمان شروع شد. حدود 20 روز پیش من و رعنا به سفری 9 روزه رفتیم. فکر می کردم با این جا به جایی کمتر دلتنگ جلیل می شه. در سالن فرودگاه تا چمشش به ریحانه و اسد افتاد، شروع کرد به دویدن. طوری که دیگران فکر کردند من خاله اش هستم و ریحانه مامانش اما راست پرید تو بغل اسد!!
در تمام مدتی که اونجا بودیم حداقل روزی یک ساعت با اسد بازی می کرد. کنارش می نشست و با هم کتاب می خواندند و یا با هم توپ بازی می کردند. بیرون هم که می رفتیم یا دست اسد را می گرفت یا می خواست که اسد کالسکه اش را راه ببره. صبح ها هم که از خواب بیدار می شد با چشمان نیمه باز می دوید تو اتاق آنها و بیدارشان می کرد.
موقع خداحافظی از اسد جدا نمی شد. تا رسیدیم خونه گفت: مامان برگردیم پیش اسد. و تا امروز اگر یک روز با اسد تلفنی حرف نزند، آن روز شب نمی شود.لحن حرف زدنش هم خیلی بامزه است: اسد، کوچولو، پسرم!!
اولین شب مریضی توی خواب و بیدار می گفت: مامان بریم کیش. بریم پیش اسد و من فکر می کردم که دلش برای هوای خوب آنجا تنگ شده. شب دوم هم همین طور گذشت. تا این که دیشب پسر عمه ام پیش ما ماند. صبح داشت با تلفن حرف می زد که رعنا با چشمان بسته نشست روی تخت و گفت: مامان، اسد آمده؟ برم پیشش؟ گفتم: نه عزیزم عمو جعفر است. گفت: نه، اسد. و کورمال کورمال دوید بیرون. هنوز به وسط اتاق نرسیده بود که برگشت وگفت: نه، مامان، نیست. و کنار من خوابش برد.

۰۷ دی ۱۳۸۵

چشم بد

هیچ وقت به چشم بد اعتقاد نداشتم. وقتی مامان برای نرفتن به یک مهمونی هزار تا بهانه می آورد، اون را فناتیک می خوندم. اما این بار با چشم خودم دیدم. شب قبل از روز نحس به یک مهمونی رفتم (از آن دسته مهمونی هایی که مامان برای نرفتنش مریض می شد) مهمونی آرام و خوبی بود و کلی به من و رعنا و بابا خوش گذشت. فردا با گره خوردن کارها آغاز شد و با گم شدن موبایل تمام. موبایلم با پرداخت 10 هزار تومن به یک پلاستیک جمع کن دوره گرد پیدا شد. بگذریم که هنوز موندم جواب کسانی را که شماره من را ساعت 12 شب روی تلفنشان دیده اند، احتمالا جواب داده اند و از آن طرف هیچ نشنیده اند چه تو ضیحی بدهم. اما به هر حال پیدا شد.
هنوز شادمانی پیدا شدنش را جشن نگرفته بودم که رعنا دو بار پشت سر هم استفراغ کرد. شب رفتیم دکتر و ماجرا با تجویز سه شیشه شربت به خیر گذشت. اما از آن شب دیگر خواب خوش به چشم من و رعنا نیامده، با تاریک شدن هوا تب رعنا بالا می رود، تا صبح هذیان می گوید و نزدیک صبح می خوابد. الان درست 45 ساعت است که از در خانه بیرون نرفته ایم و خدا پدر داروخانه، سوپر
مارکت و میوه فروشی تلفنی را بیامرزد که گذاشته اند ما در آرامش دوران مریض داری را بگذرانیم.
مامان مدان تاکید می کند که: مادر جان آنها چشمشان شور است و دختر تو مثل گل. تند تند براش اسپند دود کن تا چشم بد از خانه ات دور شود و من مانده ام که آیا در دعوت بعدی من هم باید مریض شوم؟ البته قبل از مهمانی!!!

۰۴ دی ۱۳۸۵

روز نحس

امروز روز بدی بود. از صبح هیچ چیز سر جایش نبود.اول صبح رعنا کلی استفراغ کرد. بعد جریمه شدم. بعد یک و ساعت و نیم بابت پرداخت یک فبش بانکی معطل شدم. کشتم خودم را تا به موقع سر یک قرار برسانم، اما آن طرف قرار یک ساعت ذیر کرد. بعد هم موبایلم گم شد. همه جاهایی که از صبح سر زده بودم، یک بار دیگر رفتم. اما نبود. هر چه هم زنگ می زنم جواب نمی دهند . بیشتر از همه شماره تلفن ها و عکس هایی که در گوشی بود، دلم برای اس ام اس های شب قبل از تولد رعنا می سوزد. نوشته هایی که دو سال حفظشان کرده بودم. دعا کنید پیدا شود
لطفا هر کس که اینجا را می خواند و من قبلا شماره اش را داشتم، به این آدرس شماره خودش را بفرستد.
k_roya@yahoo.com

۰۳ دی ۱۳۸۵

بازی یلدا

تو رو در وایسی موندم. حسابی. مدت ها بود این طور به خودم نگاه نکرده بودم. فکر می کنم مجبورم با چشمای بسته تایپ کنم:
سال 85 فهمیدم که مدت ها مثل یک احمق زندگی کرده ام.
سال 84 فهمیدم که آدم وقتی بچه ندارد فقط یک مشکل دارد، وقتی بچه دارد، هزار مشکل
سال 83 افسوس خوردم که چرا فرصت کار کردن در رادیو را درسال 56 به دست آوردم نه در سال 76
سال 82 وقتی از بم برگشتم تا مدت ها با بلوز و شلوار می خوابیدم
سال 81 وقتی کسی گفت: همه نویسندگان بزرگ روزنامه نگار بودند، دلم غنج رفت

۲۰ آذر ۱۳۸۵

رعنا، رعنا و باز هم رعنا

همه چیز افتاده روی دور تند: از ساعت هفت و نیم صبح تا دوازده و نیم شب می دوم. رانندگی می کنم، خرید می کنم، توی ترافیک می مانم( امان از کلاچ و ترمز های پایان ناپذیر)، یک دختر 13 کیلویی که مثل خرس لباس پوشیده را بغل می کنم و از 56 تا پله بالا می برم و پایین می آورم. مثل خر کار می کنم و سه تا پروژه را هم زمان پیش می برم. از همه مهمتر مهمانی می روم و از مهمان هایم پذیرایی می کنم. دوستان مهربان هیچ وقت من را تنها نگذاشته اند. ساعت پنج عصر، وقتی رعنا خانم عصرانه خورده و قبراق و سرحال می خواهد که با او بازی کنم، کم نمی آورم و با هم قایم موشک بازی می کنیم و دور خانه می دویم. وقتی ساعت 10 شب، می گوید مامان بخوابیم، همراهش می شوم. او می خوابد و من تازه کار را شروع می کنم. اگر بغض بگذارد.
امروز دهمین روز است که جلیل به جنوب رفته یا به قول رعنا: آدادان. یعنی همان آبادان. و این ده روز یعنی ده روز صبوری، مسئولیت نگهداری رعنا سخت است اما ممکن، مسئولیت خانه و زندگی وکارهای روزمره هم که همیشه بوده، اما نمی دانم با دختر دوساله ای که تازه دارد زبان بازمی کند و حرف ها را جویده می زند اما می زند چه کنم..
روزی گفت: بابا جلیل، آدادان نرو، ددر برو زود بیا.
یک روز دیگر : مامان بریم آدادان
یک روز بعد: بابا جلیل زود بیا دیگه
یک بار دیگر: وودی( نام عروسک محبوبش که هم قد خودش است و البته پسر) بابا می یاد، خووب؟
ودیشب، ساعت سه و نیم صبح : مامان من بابا می خوابم. بیاد
و من ماندم که به او چه بگویم.
خوشحالم. جلیل سالم است و سرحال کار می کند می آید حتی اگر زمان آن پنجم دی باشد. حتی اگر جشن تولد رعنا را ما دوتایی برگزار کنیم، اومی آید حتی دیر.
خوشحالم .اتومبیل گرمی وجود دارد که در این سرمای استخوان سوز رعنا را به مهد کودک می برم ومی آورم. غذای گرم، نور کافی، خانه راحت، لباس به اندازه کافی. همیشه خدا را بابت همه این ها شکر کرده ام و می کنم. اما....
وقتی رعنا پدرش را می خواهد که 1000 کیلو متر آن سو تر است به او چه بگویم. و با زخدا را شکر می کنم که در تمام این روزها توانسته ام به او امید بدهم که بابا می آید.
نمی دانم تعداد واقعی قربانیان جنگ چند نفر بوده اند، اما وای به دل دخترانشان، وای به دل مادران این دختران.
بر مملکت ما و بر مردمان ما چه گذشته؟
چقدر صبوریم ما ایرانی ها.

۰۷ آذر ۱۳۸۵

بدون شرح

آيت الله صافی گلپايگانی: برخی مسابقه‌ها مثل کوهنوردی بانوان اسباب شرمندگی است
خانه‌داری شغلی مقدس است
ورود زنان در شوراها افتخار نيست

آيت‌الله العظمی صافی گلپايگانی اظهار داشت:‌ تکاليف مسلمانان در عصر غيبت فوق‌العاده زياد است و منتظر واقعی کسی است که برای احيای ارزش‌های اسلامی در جامعه تلاش کند.

به گزارش گروه دريافت خبر خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، آيت‌الله العظمی صافی گلپايگانی در ديدار اعضای کانون مهدويت دانشگاه آزاد اسلامی واحد اردبيل افزود: امتحانات سنگين متوجه شيعيان حضرت وليعصر (عج) است و منتظران حقيقی بايد در اين شرايط بر هويت دينی و شخصيت والايی ثابت قدم بمانند.
وی با انتقاد از برگزاری برخی مسابقه‌های ورزشی همچون مسابقه کوهنوردی بانوان گفت: اين برنامه‌ها اسباب شرمندگی است. بايد مسابقه‌ی واقعی بين ترويج ارزش‌های اسلامی باشد.
وی با اعلام اين‌که ورود زنان در شوراها افتخار نيست، خاطرنشان کرد: الان زنان خانه‌دار را بيکار معرفی می‌کنند؛ در حالی که خانه‌داری شغلی مقدس و موجب تقرب پروردگار است و هرچه عفاف زن بيشتر و پوشيده‌تر باشد مقرب‌تر است.
آيت‌الله العظمی صافی گلپايگانی با تاکيد بر نزديکی حقيقت ايمان و هويت انسان‌ها به امام عصر (عج) يادآور شد: ديدن امام زمان (عج)
مساله نيست و خيلی‌ها هستند که هيچ وقت خدمت امام زمان (عج) نرسيده‌اند اما از همه مقرب‌ترند.
پی نوشت: خوشحال شدم وقتی اسمش را پای این مطلب دیدم. میترا جون تبریک می گویم

۰۶ آذر ۱۳۸۵

غلغلک

لیست خبرهای خبرگزاری فارس بدجوری من را غلغلک داد:

اخبارمرتبط :

○ علت سقوط هواپيماي آنتونف از كار افتادن يكي از موتورها بود

06/09/85 - 10:07

○ پيكر شهداي سقوط هواپيماي آنتونف در حال انتقال است

06/09/85 - 09:58

○ اجازه ورود خبرنگاران به محل سقوط هواپيماي آنتونف داده نمي‌شود

06/09/85 - 09:27

○ انتقال جان‌باختگان هواپيماي آنتونف براي طي مراحل قانوني به بيمارستانهاي اطراف

06/09/85 - 09:28

○ 36 نيروي سپاه در حادثه سقوط آنتونف شهيد شدند

06/09/85 - 09:39

○ دشمنان سپاه هواپيماي آنتونف را منفجر كردند

06/09/85 - 09:46

○ سقوط هواپيماي آنتونف در فرودگاه مهرآباد تهران

06/09/85 - 08:03

○ 30 سرنشين هواپيماي آنتونف به شهادت رسيدند

06/09/85 - 08:22

○ آنتونوف 74 ساعت 7:10 بامداد در مهرآباد سقوط كرد

یک به من بگه چرا خبر ششم از روی سایت حذف شده؟ یعنی باز هم مصالح و امنیت ملی عامل پنهان کاری است؟

۰۱ آذر ۱۳۸۵

بعد از سفر

برگشتم. با خوشحالی و احساس موفقیت. همه چیز خوب پیش رفت؛حتی رعنا. نه این که دلتنگ نشدم، نه این که دلتنگ نشد، اما خوب تحمل کردیم. هر سه تامان.
حالا من مانده ام و یک دنیا کار عقب مانده، یک رعنای سرماخورده که خیال پردازی هم به ویژگی هایش اضافه شده. دو شنبه و سه شنبه خانه مانده بودیم. دکتر ترجیح داده بود. آب بینی رعنا بند نمی آمد و هر بار که من با دستمال دنبالش می دویدم، می گفت: می تی نه!! مانده بودم که این می تی چه موجودی است که وقتی داشت برنامه کودک نگاه می کرد و یکی از مهمان ها خودش را مهدی معرفی کرد، دوباره گفت: می تی نه. حدس زدم که احتمالا می تی یکی از بچه های مهد است. اما امروز آذر جون گفت که در کلاس رعنا مهدی ندارند. حالا باید ببینم این آقا مهدی از کجا پیدا شده و دختر من را اذیت کرده است.
راستی خانم خانم ها گاز گرفتن را هم یاد گرفته، به عنوان یک شوخی کثیف هم یاد گرفته. دیروز که دستم را گاز گرفت، من جیغ می زدم و او می خندید و جای گاز را می بوسید. چشمانش برقی می زد که با خودم گفتم: واویلا. با این وروجک چه کنم؟
پی نوشت: دلم گزارش می خواهد. یک گزارش داغ. خدا کنم وقت کنم و بنویسم. امان از کارهای گل!!
پی نوشت دو: دیشب خواب می دیدم، خوابی پر از سفر، پر از نور، پر از شادی. خدا کند راست باشد

۲۰ آبان ۱۳۸۵

سفر

فردا سفر می روم. تنها،یعنی بدون رعنا و جلیل. این اولین بار نیست. اما نمی دانم چرا دلم شور می زند. رعنا، خودم،جلیل. چهارشنبه بر می گردم. انشاالله

۱۶ آبان ۱۳۸۵

فضولی

اومدم ابروم را بردارم، چشمم کور شد.
اومدم لیست آخرین اخبار را در ستون چپ بگذارم، همه چیز به هم خورد. نمی دانم چطور ستون را بالا بیارم و پهلوی متن اصلی قرار بدم. نمی دونم چطور این نوشته های مریخی را به فارسی تبدیل کنم. یکی نیست بگه: بچه، تو را چه به این فضولی ها. به بزرگی خودتون ببخشید.

۱۵ آبان ۱۳۸۵

بهتر است از خودم جلو نزنم

داشتم کتاب" خاطرات پس از مرگ براس کوباس" را می خواندم که به اصطلاح جالبی بر خوردم:" بهتر است از خودم جلو نزنم." ایستادم. دنبال معنی این اصطلاح گشتم.
"بهتر است از خودم جلو نزنم." یعنی: کاش می شد همان طور که جلوی آینه می ایستیم و تک تک جوش های صورت و چروک های زیر چشم و موهای سفیدمان را می شماریم، همان طور چین های مغز و حد سواد و دانشمان را بشماریم.
کاش می شد به جای این که به تیراژ نشریه مان بنازیم، به تیراژ اندیشه مان بنازیم و بدانیم که مغز ما در کل چقدر می ارزد.
کاش می شد به جای این که مدام در حال صدور باید و نباید برای خوانندگان نشریه مان باشیم، باید و نبایدهای اخلاق و ادب را زیرو رو کنیم . ببینیم ما کجای این عالم ایستاده ایم.
می ایستم جلوی آینه. به موهای سفید بیرون زده از لابلای سیاهی ها نگاه می کنم. کاش می شد آنها را شمرد.

۱۴ آبان ۱۳۸۵

آزادی؟؟؟

من هنوز فیلتر نشدم. شاید هم این آخرین پستم باشه و فیلتر بلاگر تا فردا به من هم برسد. احساس بدی است، ایستادن روی عرشه تایتانیک!! ما فرو میرویم.

۱۰ آبان ۱۳۸۵

فروپاشی


رعنای من،
وقتی تازه یاد گرفتم
چطور به او شیر بدهم

همه ساختارهای ذهنم به هم ریخته است. کار جدیدی را شروع کرده ام که به خاطر آن مطالعه در مورد بچه ها را خیلی جدی تر پی می گیرم. و این مطالعات دارد همه تفکرم نسبت به رعنا و برنامه هایم را تغییر می دهد. تا به حال فکر می کردم بزرگترین هدیه من به رعنا عشق بی دریغ و بدون بازگشت است. نزدیک دو سال برای او همه کار کردم. نگذاشتم که کمترین کمبودی داشته باشد. اما حالا می خوانم که:
بچه ها نمی توانند شکیبایی و خشنودی را فرا گیرند اگر هر چیزی که می خواهند در همان زمان نیاز به آنها داده شود.
بچه ها نمی توانند عفو و بخشش را بیاموزند اگر کسی نباشد که او را ببخشند.
بچه ها نمی توانند عیب های خود را بپذیرند اگر تمام اطرافیان شان بدون عیب و نقص باشند.
بچه ها نمی توانند شیوه همکاری را بیاموزند اگر همه چیز بر وفق مرادشان باشد.
بچه ها نمی توانند خلاق باشند اگر همه کارها را برایشان انجام دهیم.
بچه ها نمی توانند محبت و احترام را بیاموزند و بپذیرند مگر آن که ناراحتی و از دست دادن را لمس کنند.
بچه ها نمی توانند شجاعت و امیدواری را فرا بگیرند بی آن که در زندگی سختی بکشند.
بچه ها نمی توانند پشتکار و قدرت را یاد بگیرند اگر همه چیز برایشان آسان باشد.
بچه ها نمی توانند انتقاد از خود را بیاموزند مگر آن که سختی اشتباه و شکست را لمس کنند.
بچه ها نمی توانند اعتماد به نفس و غرور به جا را فرا بگیرند مگر آن که موانع و مشکلات زندگی را از سر راه بردارند.
بچه ها نمی توانند متکی به خود بودن را بیاموزند اگر تنهایی و طرد شدن را تجربه نکنند.
بچه ها نمی توانند راه خود را تشخیص دهند اگر همیشه همه چیز در دسترس شان باشد.

کاش می شد به گذشته برگشت. زمانی فکر می کردم بزرگترین اشتباه من در مورد رعنا سفت پیچاندن سر شیشه شیر او بود. زمانی که فقط 1200 گرم وزن داشت، دکتر دستور داد برای وزن گرفتن سریع تر به او شیر خشک بدهم. اما من که تا به حال هیچ نوزادی در اطرافم شیر خشک نخورده بود، نمی دانستم هر چه سر شیشه سفت ار باشد، شیر کمتر از آن خارج می شود. برای همین رعنا بعد از خوردن کمتر از 30 سی سی شیشه را پس می زد، آنقدر که سخت از آن شیر می آمد.تا من یاد گرفتم که چگونه سر شیشه را ببندم، دو ماه گذشته بود و من همیشه حسرت دو ماهی را می خوردم که رعنا به سختی شیر خورده بود.اما حالا، خیلی از به خیال خودم از جان
گذشتگی هایم زیر سوال رفته است. کاش می شد به گذشته بازگشت.
پی نوشت: این هم خیلی جالب است:
زنان مجرد در مسافرت به دبی ممکن است با مشکلاتی مواجه شوند. به دستور شيخ محمد، عکس مردانی که برای زنان ايجاد مزاحمت کنند، در روزنامه های محلی چاپ می شود. به زنان مجرد توصيه می شود از پوشيدن لباسهای تنگ و چسبان خودداری کنند و از اقامت در بعضی از هتل های کم ستاره در برخی از نقاط شهر بپرهيزند و از حضور در سواحل عمومی در ساعات خلوت روز يا شب اجتناب کنند. در صورت برخورد با هر گونه مزاحمتی، فورا پليس را در جريان قرار دهند.