۰۳ فروردین ۱۳۸۸

گفت و گوهای من و رعنا2

مکان این گفت و گو هم مطابق معمول، دستشویی خانه است، در شرایطی که رعنا خانم نشسته اند و دستهاشان و بلوزشان را در دست گرفته ام تا نه خودش بیفتد و نه بلوزش کثیف شود. تازگی ها احساس داشتن موهای خیلی بلند هم سبب شده که نگرانی کثیف شدن موها هم به نگرانی های دیگر اضافه شود و آنها هم قبل از نشستن روی دستشویی کشیده شوند روی شانه ها.
رعنا: مامان، آب ها از کجا می یان؟
من: از توی چاه
رعنا: یعنی از زیر خاک ها
من: آره عزیزم
رعنا: چطوری آب ها را می شورن؟
من: نمی شورن عزیزم، تصفیه می کنند
رعنا: مامان، ونوس هم آب داره؟
من: نمی دانم مامان، هنوز هیچ کس نمی دونه
رعنا: چرا؟
من: آخه هنوز کسی اونجا نرفته تا ببیند آب داره یا نه
رعنا: مون (ماه)چطور؟
من: اونم هنوز معلوم نیست
رعنا: خوب یکی از این ماشین بزرگ ها که توی کیش بود و زمین را می کند ببریم روی مون، بکنن ببینن زیر خاک ها آب هست یا نه
من: آره عزیزم، این کارها را دانشمند ها انجام دادن
رعنا: مامان، پس کی اسپرینگ می شه؟
من: الان بهاره عزیزم؛ کم کم هوا هم گرم می شه
رعنا: آره، چون زمین یک پلانت( سیاره) است که دور سان( خورشید) می چرخه و اسپرینگ( بهار) بهش نزدیک می شه و وارم (گرم) می شه.
من توی دلم: خوب عزیزم تو که می خواستی اطلاعات جدیدت را نشان بدی، چرا این قدر از من سوال کردی.
من: آه عزیزم، همینه که تو می گی.
رعنا: مامان، یک کم دلم را ماساژ می دی؟
من: آره عزیزم. صاف بشین تا دستم به دلت برسه
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳۰ اسفند ۱۳۸۷

سال نو مبارک


به امید سالی پر از شادمانی ، در کنار سفره هفت سینی که همه چیزش بوی ایران بدهد
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۸ اسفند ۱۳۸۷

تلخ ترین خاطره سال87

تمام شد، یعنی تمام می شود، دو شب دیگر که بخوابیم و بیدار شویم، دو سپیده صبح که سر بزند، یک نهار دیگر که دور هم بخوریم، دیگر سال 87 نیست. سبزی پلو ماهی پس فردا را در سال 88 می خوریم، سبزه ها را بار دیگر که آب بدهم، سال 88 است، بار دیگری که ناخن های رعنا را لاک بزنم، سال 88 است.
تمام شد به همین سادگی، سالی سخت، نه، پر فراز و نشیب، نه پر چم و خم، نه ، نمی دانم، تمام شد. سالی که من مهمترین تصمیم زندگی ام را در ان عملی کردم، سالی که من از مرزهای کشورم گذشتم، سالی که من همه کودکی و نوجوانی و جوانی و خاطراتم را رها کردم و آمدم، سالی که من همه دلبستگی و غم ها و شادمانی هایم را در یک هارد دیسگ 300 گیگا بایتی پنهان کردم و گذشتم، گذشت، تمام شد.
دو روز دیگر من اولین سفره هفت سینم را در جایی که نامش ایران نیست پهن می کنم. دو روز دیگر، من برای اولین بار هفت سینی بدون سمنو، بدون ماهی قرمز و بدون سنجد خواهم چید، دو روز دیگر... برای اولین بار....
مهم نیست، این هم عادت می شود. ما عادت کرده ایم که به همه چیز عادت کنیم. همان طور که عادت کرده ایم منتظر بمانیم.

مامان هم رفت و من برای اولین بار پشت سرش گریه کردم. حتی وقتی سال 68 من را تهران گذاشت تا به دانشگاه بروم و خودش به مشهد بازگشت، گریه نکرده بودم، همان طور که وقتی در 6 سالگی، من و پدرم سوار اتوبوس شدیم تا از کرمانشاه به تهران بیاییم، من گریه نکردم. به خاطر نمی آورم که دو روز بعد وقتی پدرم دست من را به دست مهماندار مهربان هواپیما سپرد تا برای اولین بار، دوری از خانواده و تنها سوار شدن به هواپیما را تجربه کنم، هم گریه کرده باشم.
یادم نمی اید که در طول تمام یک سالی که مشهد، با خاله هایم زندگی کردم تا بتوانم در شش سالگی به مدرسه بروم هم گریه کرده باشم؛ اما، شنبه گذشته، ساعت 12:30 ظهر، وقتی مامان از گیت کنترل گذرنامه گذشت و می دانستم که دیگر به این زودی ها نخواهمش دید، گریه کردم. هق هق.
آیا این گریه تلخ ترین خاطره سال 87 من است؟ یا همه روزهایی که من و رعنا تنها بودیم؟ یا همه روزهایی که دلم برای ایران تنگ می شود؟ یا همه روزهایی که به دنبال جواب این سوال می گشتم: آیا من اشتباه کردم؟
نمی دانم، اصلا مگر مهم است که تلخ ترین خاطره سال 87 چیست؟
قبل از تمام شدن سال، باید از خاطرات خوش سال بنویسم، باید.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۱ اسفند ۱۳۸۷

تهاجم فرهنگی

این تصویر از رعنا خانم در وسط بلاد کفر گرفته شده است و حاصل تهاجم فرهنگی مادربزرگ عزیزتر از جان است که روسری بر سر می کند.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۰ اسفند ۱۳۸۷

من گم شده ام

نبودم، هنوز هم نیستم. گم شده ام در روزمره گی پرشتابی که من را در خودش پیچ و تاب می دهد و امان نمی دهد که حتی نفس بکشم. کار، رعنا، مامان، جلیل، کار، رعنا، مامان، جلیل، این ها شده اند ترجیع بند زندگی نصفه نیمه ای که این روزها روی سینه ام سنگینی می کند.
در این همه غیبت، به ساختمانی جدید اسباب کشی کردیم؛ ساختمانی بزرگ که در آن هیچ انحنایی نمی بینم. همه خطوط تیز و صاف به هم می خورند و چند تکه می شوند و هر کدام به راهی می روند. حالا به جای 8 و پنج دقیقه، باید ساعت پنج دقیقه به هشت از خانه بیرون بیایم. حالا به جای آخرین واگن مترو باید سوار واگن دوم از آخر بشوم و از در اولش بیرون بیایم تا مجبور نباشم از میان آن همه جمعیت راه خودم را پیدا کنم.
حالا یاد گرفت که حسن بالا آمدن از پله های برقی در مترو این است که دیگر با شنیدن صدای کوبیده شدن پاهای جمعیت خسته روی پله ها به یاد اردوگاه های اجباری کار آلمان نازی نمی افتم.
حالا یاد گرفته ام که مهم نیست که جلیل کجای جهان باشد، مهم این است که من مادر رعنا هستم و نمی توانم حتی یک لحظه، یک دم، یک آن مسئولیت او را از دوش خود پایین بگذارم.
حالا یاد گرفته ام که مهم نیست مادرم کجای جهان باشد، او مهربان ترین، دلسوز ترین و نازنین کسی است که من دارم.

هوا دارد گرم می شود، درخت ها سبز می شوند، بوی بهاری می آید که دیگر بوی عید نیست، فقط بهار است، خشک و خالی، اینجا انگار هیچ کس عید را جشن نمی گیرد.

کافه پیانو را می خوانم و به این فکر می کنم که گاهی چقدر نوشتن ساده است، حتی ساده تر از فکر کردن. کاش من هم می توانستم بدون این که فکر کنم بنویسم.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۷ بهمن ۱۳۸۷

گفت و گوهای من و رعنا

اول باید بگویم که بخش عمده دیالوگ میان من و رعنا، در حمام شکل می گیرد، زمانی که خانم مشغول پی پی کردن هستند و من روی چهارپایه ای می نشینم، اسپری در دست، تا هر وقت بوهای ناخوش اذیتشان کرد، کمی اسپری بزنم و بوها بروند!! اما مدت ها است که دغدغه پی پی فرمودن خانم، دغدغه دوم این گپ و گفت های میان مادر و دختر است. گاهی چنان هر دو از این گفت و گو لذت می بریم که مساله پی پی فراموش می شود و غرق در گفت و گو می شویم. معمولا گفت و گو با این سوال آغاز می شود: چه خبر؟ و او همیشه می گوید: اول تو بگو، کی اومده بود؟ کی نیومده بود؟
از دل همین حاضر غایب کردن ساده است که اصل گفت و گوی ما آغاز می شود. دیروز بعد از پاسخ دادن به این سوال معمول پرسید: تو چی کار می کردی؟
و من جواب دادم: سی امین سال انقلاب است و من درمورد انقلاب ایران کار می کردم.
رعنا: تو انقلاب چی شد؟
من: شاه ( کینگ) رفت و به جاش روحانیون آمدند.
رعنا: خوب تو چکار کردی؟
من: من که می رفتم مدرسه، دیگر با روسری رفتم.
رعنا: یعنی مثل ایران؟
من: آره، مثل ایران روسری سرم کردم
رعنا: بعد چی شد؟
من: خب حالا دیگه حکومت دست روحانیون است
رعنا: یعنی اونها کینگ ان؟
من: مامان، پی پی ات تموم نشد؟
رعنا: نه؛ بگو، کی کینگ شده؟
من:آره عزیزم، روحانیون حکومت می کنند
رعنا: پس پرنسس ها کجان؟
من: مامان، یک زور دیگه بزن، تموم می شه
رعنا: نه هنوز دلم پر است.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۶ بهمن ۱۳۸۷

خواب می دیدم

خوبم، چشمه اشکم هم دو روزی است که بند آمده است. دیروز هم همه چیز خوب و خوش و خرم گذشت، کتاب "زنان پرده نشین و نخبگان جوشن پوش" را هم دارم تمام می کنم و غوری اساسی در عصر پیامبر زده ام و اساسی با زنانش حال کرده ام. مخصوصا این عایش ه و ام سلمه؛ عجب شیرزنانی بوده اند و البته عمر یک تنه از پس همه زنان پیامبر که هیچ؛ زنان مدینه بر آمده است.
اما
دیشب خواب می دیدم که تهرانم، پسر عمه ام زنگ زد و گفت: آماده شید، بریم بگردیم، رسیدم جلوی خانه، زنگ می زنم بیای پایین. من از پنجره بیرون را نگاه کردم تا ببینم هوا چطور است و چه لباسی تن رعنا کنم، که دیدم از دور دست شهر، دود سیاه بلند است، دودی که در نقاط دیگر هم دارد یک باره به هوا بر می خیزد. مامان گفت: دارند می زنند. و بعد، خطی از انفجارهای ممتد به سوی خانه ما می آمد و نزدیک و نزدیک تر می شد. دست رعنا را گرفتم و سریع از پله ها پایین رفتم. به در خانه همسایه ها که می رسیدم داد می زدم: بیایید پایین، دارن بمب می ریزندو پله ها تمامی نداشت.
هیجان زده از خواب پریدم. دنبال دست رعنا گشتم و آن را گرفتم. خواب خواب بود.
کابوس جنگ در وطن هم مربوط به هوم سیک است؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۴ بهمن ۱۳۸۷

سه نسل زنان بدون مردان

حکایت این زندگی زنانه ما هم کم کم دارد برای خودش داستانی می شود. سه نسل زنان بدون مردان، زیر یک سقف دارند فرهنگی را به هم منتقل می کنند که 30 سال حکومت جمهوری اسلامی نتوانست.
دیروز رعنا همه کمدش را به ریخت تا روسری اش را پیدا کند. یک روسری پشمی که من در کودکی و زمستان سرم می کردم. اول، روسری شد پتوی عروسکش. بعد از مامان پرسید چطور پتو را روسری کند و آن را سر عروسکش بست و بعد، شب وقتی می خواستیم به مهمانی برویم، لباسش را پوشید و روسری به دست آمد پیشم: مامان، این روسری به لباسم می اید؟ می خوام بپوشمش، مثل مادرجون.
روسری را سر کرد و کلاه را روی آن پوشید و دست مادر جونش را گرفت تا برویم و سوار ماشین شویم. قدم سوم را که برداشت گفت: بسم الله الرحمن الرحیم.
اخ اگر مردم متولی دین خود می ماندند، چه ها که نمی شد.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۳ بهمن ۱۳۸۷

باز هم برف


برف می اید، برف می آید و برف می اید، پوک و خشک. با حرکت کوچک جاروی نارنجی رنگ، از روی شیشه های ماشین سر می خورد و باز بر می گردد به اسمان و کلی طول می کشد تا باز زمین را فرش کند. هر بار که برف های روی ماشین را جارو می کنم، یک بار هم سراپای خودم را جارو می زنم، آن قدر که پالتویم پر می شود ازذره های سفیدی که به راحتی اب نمی شوند و حتی کنار هم جمع نمی شوند. با این برف ها نمی شود آدم برفی درست کرد، چون خشک است و به هم نمی چسبند، حتی نمی شود گلوله برفی ساخت و به رعنا زد، حتی نمی شود آن ها را روی هم کوه کرد و رویش سرید و پایین آمد. بس که خشک است، کوه هم از هم می پاشد.
می دانید، دیگر تجربه های گذشته ام به کارم نمی اید. حتی برای برف بازی هم باید دنبال راهی جدید باشم.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۹ بهمن ۱۳۸۷

بغض

این روزها پر از بغضم، پر از اشک، هر نوشته ای که می خوانم، هر تصویری که می بینم، هر موسیقی که می شنوم، دانه های اشک قل می خورند روی گونه هایم. ظاهرا همه چیز خوب است، بیماری من و رعنا و مامان، هر سه، خوب شده است، زندگی به روال عادی برگشته، جلیل کم کم دارد چمدان هایش را می بندد تا برگردد، کار خوب پیش می رود، ماشین مدت ها است که خوب کار می کند، اینترنت خانه وصل شده؛ اما نمی دانم چرا اشک های بهانه می خواهند؟
همین الان یکی چکید روی گونه ام.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۵ دی ۱۳۸۷

من به رعنا باختم. خوشحالم


هی، این دختر کوچولو راست می گفت. اونی که توی آسمون بود، واقعا ماه بود. ماهی که این روزها از خورشید پرنور تر و پر زورتر است.
چقدر لذت دارد که آدم به دختر کوچولوش ببازه، اون با دلش حرف می زنه و من با منطقم. امیدوارم همیشه حسش همین طور قوی بمونه.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

وقتی دل آدم تنگ می شود

دلم برای کتاب خوندن تنگ شده، دلم برای گزارش نوشتن تنگ شده، دلم برای خودکار در دست گرفتن تنگ شده، دلم برای روزنامه تنگ شده، روزنامه با خط فارسی، با آن کاغذ های درجه دو وطنی هم باشه عیب نداره، حتی اگر وقتی بازش می کنم، بوی کاهگل بخوره توی بینی ام عیب نداره، فقط باشه.
دلم یک دکه روزنامه فروشی می خواد . از این مدل هایی که همه چیز از شیر مرغ تا جون آدیزاد توش پیدا می شه، مثل اون دکه دور میدون فاطمی، یا دکه میدان گلها، اون دکه زیر پل کریم خان هم باشه، بد نیست. دلم می خواد برم و واستم جلوش، دیگه اصلا مهم نیست که چند نفر موقع روزنامه برداشتن بهم تنه بزنن، مهم نیست که چقدر آب بارون یا تندی نور خورشید رنگ روی جلد مجله ها را عوض کرده باشد، حتی دلم مجله زرد می خواد، پر از عکس های مهناز افشار و رضا گلزار، دلم یک عالمه گل آقای روی هم چیده شده می خواد. دلم مجله زنان می خواد، شماره هزار، دلم مجله فیلم می خواد، دنیای تصویر.
دارم بهانه می گیرم. می دونم، 500 تا کتاب توی کتابخونه اتاقم هست که کلی اش را هنوز نخوندم، تمام شماره های مجله زنان توی انباری است که هنوز کلی مطلب خونده نشده داره، هر روز دارم کلی سایت های روزنامه های فارسی را زیر ور رو می کنم.

نه، واقعیتش این است که حسودیم شد، امروز صبح، توی ایستگاه مترو، مردم پیچیده در پالتو های کوتاه و شال گردن های بلند، با بینی های سرخ شده از سرما، ایستاده بودند در صف روزنامه فروشی. برای این که بییشتر نگاهشون نکنم، شروع کردم به شماردن قدم هام، من با برداشتن شش گام بلند از کنارشون گذشتم، اما نشد، حسودیم شد، به همه کسانی که می تونن روزنامه کاغذی وطنشون را بخرن، حسودیم شد به همه کسانی که می تونن برای روزنامه توی صف بایستند، حسودیم شد به همه روزنامه نگارانی که می تونن مطالبشون را توی روزنامه هاشون چاپ کنند. حسودیم شد، حسودیم شد، به همه کسانی که آزادند یا حتی فکر می کنن که آزادند حسودیم شد. همین.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۴ دی ۱۳۸۷

خورشید

تا به حال این قدر از دیدن خورشید خوشحال نشده بودم. اینجا هوا 7 درجه زیر صفر است و خورشید داره می تابد، تلولو نورش روی برف های مانده روی شیروانی ها و کنار خیابان ها، خوشگل است. هیچ وقت فکر نکرده بودم که روزی دلم برای خورشید تنگ می شه تا روز یک شنبه که ساعت 12 ظهر، رعنا داد زد: مامان ماه.
آنچه که رعنا نشان می داد، یک دایره خاکستری بزرگ توی آسمان بود که هیچ نور و درخشندگی نداشت. گفتم: نه مامان، این خورشید است که زورش نمی رسه از ابرها رد بشه و اون پشت مانده. همان وقت فکر کردم که چقدر دلم برای خورشید، گرماش، درخشندگی کورکننده اش تنگ شده. حالا کم کم می فهمم که چهار ماه پیش، چرا تا آفتاب می شد، همکارم من را برای قهوه خوردن زیر نور خورشید دعوت می کرد. حالا حتما من هم تابستان، از تابش آفتاب روی تنم لذت می برم و برام مهم نخواهد بود که ضد آفتاب زده ام یا نه، کم مک هام زیاد می شه یا نه، قطعا اون موقع جور دیگری از همه چیز لذت خواهم برد. این روزها زمان لذت بردن از چایی تازه دم و لبوی سرخ شیرین و قرمه سبزی است. شاید این روزها خورشید را کمتر داشته باشم، در عوض مامانم را که دارم.
آی که چه پزی دادم.
درجه هوا را دوباره چک کردم:
(8 درجه زیر صفر) -8°C
Feels Like
-12°C

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۸ دی ۱۳۸۷

عطر نعنا، طعم کشک

من مامان دارم، امروز، درست یک هفته است که هر شب او در را برایم باز می کند و کفش هایم را که در می آورم، چایی داغ روی میز آماده است. حالا یک هفته است که صبح ها از سر و صدای غلغل آب توی قوری، می فهمم که ساعت 7 است و باید بلند شوم. حالا یک هفته است که رعنا، سرش را روی پای مامان می گذارد و می خوابد و می توانم پاهایم را جلوی تلویزیون دراز کنم و کانال ها را عوض کنم. حالا یک هفته است که باز صدای آیه الکرسی و قل هو الله احد در خانه مان شنیده می شود. و من از پنجره به ریزش مداوم برف نگاه می کنم و آش رشته داغ مامان پز می خورم با کشک زعفرانی و نعنا داغ معطر. جایتان خالی

نمی فهمید، می دانم هیچ وقت، تا زمانی که هر لحظه که اراده کنید، همه خانواده تان را در اطرافتان ببینید، نمی فهمید که چه مزه ای دارد، سریدن رشته های آش زیر دندان و عطر نعنا؛ چه عطری است. و چه حس خوبی می دهد فکر کردن به این که همه روز، مادرتان، این آش را به هم زده ومزه کرده و نمک و فلفل رویش پاشیده. و برایتان در ظرف کشیده و رویش را تزئین کرده و در ظرف را بسته و در یخچال گذاشته تا " مادر، این طور که برف می یاد، فردا یخ می زنی تا برسی اداره ات، ظهر یک قاشق هم که بخوری، سرما از تنت بیرون می ره"

امروز عاشورا است، هرچند حتی مامان هم این را فرموش کرده است، اب و هوای اروپا است دیگه؛ وقتی هیچ جا را پرده سیاه نزدند، وقتی هیچ جا شربت و چایی نذری نمی دن، وقتی از هیچ خونه ای بوی شله زرد و ته دیگ زعفرانی بلند نمی شه، وقتی هیچ دسته و گروهی راه نمی افتند تا سینه بزنند، تاسوعا و عاشورا هم می شوند مثل بقیه روزهای خدا.
دیروز برای مامان قبله نما پیدا کردم تا به قول بعضی ها راه رسیدن به خدا را پیدا کنه.
بعد از تحریر: از همه کسانی که در این مدت غیبت نگران شده بودند، معذرت می خواهم. شما هم بودید، دم گرم مادرتان را با نور آبی کامپیوتر که نه، با هیچ چیز دیگر عوض نمی کردید.
راستی، جلیل هنوز نیامده.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۸ آذر ۱۳۸۷

آی باباهای دنیا، کاش می دانستید...

دیشب رعنا داغ بود، همین ، یعنی تا صبح درجه حرارت بدنش بین 37 تا 38 بالا و پایین می شد، اما همین یک درجه لعنتی نگذاشت که تا صبح بخوابم. هر غلتی که می زد، هر غلتی که می زدم، بهانه ای بود تا دستم را بکشم روی پیشانی داغش. می دانم همه چیز زیر سر همان نیم ساعت بوس رد و بدل کردن بین او و جلیل از طریق وب کم است. باز دلش تنگ شد و باز تنگی دلش حرارت شد و بیرون ریخت.
آی باباهای دنیا، کاش می دانستید که چقدر چقدر چقدر بودنتان برای همه مهم است.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۶ آذر ۱۳۸۷

رعنا چهار ساله شد






دیروز، روز غریبی بود. آنقدر غریب که تا شب سردرد داشتم و نتوانستم کار کنم، آنقدر غریب که تا صبح دور خودم می پیچیدم و درمانده بودم. دیروز روز تولد رعنا بود. رعنایی که در تولد چهار سالگی اش فهمیدم اصلا او را نمی شناسم. در همین هفت، هشت ماه گذشته، او چنان با دنیای جدید که من نمی شناسم پیوند خورده که حالا، وقتی برای اولین بار مهمان کلاسش می شوم، می بینم چقدر رعنای من با آنچه که در مهدکودک دیدم متفاوت است.
رعنای من، دختری است که دوست دارد نوازش شود، رعنا ی آنجا، دختر مستقلی است که برای کمک کردن، پیش قدم می شود.
رعنای من آنقدر تنبل است که حتما من باید مسواکش را بزنم و بینی اش را تمیز کنم، رعنای آنجا قبل از این که اسنک را بیاورند، دست هایش را شسته است.
رعنای من، موقع بازی همه جا را به هم می ریزد و جایی تمیز در خانه نمی گذارد، رعنای آنجا، از روی صندلی بلند می شود؛ هسته آلبالو را در سطل اشغال می اندازد و بر می گردد.
رعنای من، در هر جمله فارسی دو کلمه انگلیسی حرف می زند و در هر جمله انگلیسی، دو کلمه فارسی، رعنای آنجا، یک سره، سلیس و روان، کلمات انگلیسی را ردیف می کند.
رعنای من، گاهی چنان غیر قابل تحمل می شود که من از خودم بابت داشتن چنین دختری خجالت می کشم، رعنای آنجا، به محض این که وارد اتاق می شود، لااقل دو نفر به استقبالش می ایند و می گویند: آی میس یو رانا.
دیشب تا صبح دور خودم می چرخیدم و به مادری فکر می کردم که فکر می کند مادر است اما از دختر ش هیچ نمی داند.
دیروز در مهد کودک روز رعنابود، هر شعری که او دوست داشت را می خواندند، هر بازی که او دوست داشت بازی می کردند و اگر پیش از پرسیدن رعنا کسی از من می پرسید شعر مورد علاقه رعنا یا بازی مورد علاقه اش چیست؟ من در می ماندم.
حالا، در اولین روز از چهار سالگی رعنا، من تنها یک راه حل پیدا کرده ام تا بیشتر با او باشم، شب ها، تا پیش از خوابیدن رعنا، دیگر کامیوتر را روشن نمی کنم.
لطف بزرگی است؟ این طوری از ساعت 6 تا 8 شب با هم خواهیم بود و البته یک ساعت هم صبح ها همدیگر را می بینیم، 7 تا 8 صبح. سه ساعت در شبانه روز، فرصت زیادی برای مادری نیست؟ هست؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۵ آذر ۱۳۸۷

دلم هندوانه دود زده می خواهد

نیستم، یک سره تعطیلم، کرکره را کشیده ام پایین و جماعت را به امان خدا رها کرده ام. نیستم تا همراه شوق و شعف دخترک، کیک بخرم و بادکنک باد کنم و اسم هم کلاس هایش را رویش بنویسم و با هر ضربه به بادکنک هلهله شادی سر دهم.
نیستم تا مثل دخترک تمام راه خانه تا نزدیک ترین فروشگاه روستا را در سرمای زیر صفر به شوق حباب های رنگی بدوم و از سرما و بادی که حباب ها را تا جایی بالامی برد که نه من که حتی دست خدا هم به آن نمی رسد، گلایه نکنم.
نیستم تا هزار بار از من بخواهد که شمع های روی حلقه گل کریسمس را برایش روشن کنم و او فوت کند تا برای فوت کردن شمع های روی کیک تولدش تمرین کرده باشد.
نیستم، تعطیل تعطیل، انگار نه انگار که میلیاردها سلول خاکستری در این کره بزرگ سنگین بالای تنه ام جا خوش کرده اند تا من هم مثل میلیاردها آدم روی زمین از این که کریسمس دارد می رسد شادی کنم و دل به دل صدها هزار نفری بدهم که این روزها در فکر خریدن هدیه اند و گوش خیابان ها از شنیدن فریادهاشان کر می شود.
نیستم تا از ردیف کلبه های سرپا شده در تمامی خیابان های اصلی، شیرینی داغ بخرم و داغ داغ بخورم و بخار دهانم را رها کنم در هوایی که همه چیز در آن یخ می زند.
شده ام یک ناظر بی طرف؛ نه شادمان نه غمگین، نه دل زده و نه دل شده، ردیف هندوانه های چیده شده توی فروشگاه ها جلبم نمی کند، من هندوانه چیده شده پشت وانت پر از دود می خواهم. من بسته های لوکس پسته امریکایی و بادام هلندی نمی خواهم، من گونی های پر ازپسته بوداده اکبری تواضع را می خواهم. من کیک با خامه تصفیه شده و صد در صد رژیمی نمی خواهم. من دلم لک زده برای ایستادن در صف کیک های شکلاتی بی بی.

من نیستم، یک سره تعطیلم، خودم، موهای پریشانم، گونه های یخ زده ام، دستان بی هدفم؛ اندام فربه سنگینم، همه این جا است اما دلم، دلم ، دلم آنجا است.

کاش جلیل زودتر برگردد تا بتوانم تمام تصاویری که هر شب از دریچه وب کم می بینم فراموش کنم، دوستان قدیمی، خانه قدیمی، شادمانی های بی دلیل، غصه های عمیق، همه را فراموش کنم و دل بسپارم به فرهنگ جدیدی که رفته رفته وارد خانه ام می شود. حلقه ای سبز از برگ سرو روی میز نهارخوری ام نشسته با چهار شمع. به سنت همسایه مان از سه هفته قبل، هر یک شنبه، شمعی را روشن کرده ایم تا وقتی که آخرین شمع هم بسوزد، بدانیم که سال به آخر رسیده و می رود تا نو شود.
دو هفته ای است که رعنا دیگر" قصه های مبارک"را نگاه نمی کند که یک سره دل باخته با پاپانوئلی که دو هفته پیش برایش روی درخت هدیه آویزان کرده بود. هدیه که نه، یک موز، یک پرتغال، یک بسته شیرینی نارگیلی، به نشانه ادامه برکت در سال جدید و دو بسته شکلات کودکانه، با این پیام که من دیدم که تو دختر خوبی بودی در همه این سال. او حالا، مدام به دنبال شناخت پاپانوئل است، کجا زندگی می کند؟ با چه آمد که من ندیدم؟ چطور من را می بیند که خوبم یا بد؟ و من در به در دنبال رستورانی بزرگ و ارزان می گردم تا همین چهار نفر ایرانی را در شب یلدا دور هم جمع کنم تا رعنا در کنار کریسمس و سال نوی مسیحی، کمی هم از سنت های خودمان یادش بماند، کسی انار سرخ دان کند و کسی هندوانه قاچ کند و شاید، شاید، شاید، کسی حافظ بخواند.
نیستم، این روزها پاک تعطیلم، خسته ام، خسته ام از این همه جنگیدن، خسته ام از این همه تلاش برای حفظ ارزش ها! خسته ام از این همه زندگی. کاش زودتر مامان بیاید تا کسی در خانه باشد تا در را برویم باز کند. از این همه کلید در در انداختن و پیچاندن آن خسته شده ام.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۳ آذر ۱۳۸۷

یک روز شنبه برفی در اینجا

وقتی قرار است از زمسن و آسمان برای آدم بباره همین می شه که اول صبح، می بینی رعنا هنوز آب ریزش بینی داره، یعنی هنوز سرما خوردگی اش بهتر نشده، یعنی یک روز دیگه مریض داری، می بینی که دیشب رعنا در ظرف نان را باز گذاشته و همه خشک شده اند و یعنی باید قید نون و پنیر و چای شیرین را بزنی، می شینی پای کامپیوتر و می بینی که دوستی خواسته تا وبلاگت را آپدیت کنی و تو اولین این میل هم طالع بینی روزت این آمده:
It is not a god idea to blame your troubles and ailments on other people, roya. The only one that you really have to blame is yourself. You will find that your mind is quite active today, and that it might send you around in circles unless you make a conscious effort to slow it down and get it going on the right path. Deal with the facts of the situation instead of the emotions that may arise from it.
تصمیم گرفته ام که برای همه چیز انرژی مثبت بفرستم. حتما در هفته جدید ماشین درست می شه و من مجبور نخواهم بود که در میان 10 سانتی متر برف رعنا را پشت سر خودم بکشم و از سربالایی نفس گیر خونه بالا بیارم.
حتما سرماخوردگی رعنا خوب می شه و من مجبور نخواهم بود شب تا صبح مدام حوله خیس بندازم روی شوفاژ و با مصیبت بینی رعنا را بشورم تا بتواند نفس بکشد.
حتما برای مامان بلیط پیدا می شه تا من مجبور نباشم در تعطیلات رعنا را با بی بی سیتر تنها بگذارم.
حتما کارهای جلیل به خوبی پیش می ره تا زودتر برگرده و دیگه وقتی رعنا تصویر جلیل را در چت بوسه باران می کند، من بغض نخواهم کرد.
حتما امروز من و رعنا به جنگل خواهیم رفت و بزرگترین آدم برفی دنیا را درست خواهیم کرد. کی می یاد برف بازی؟


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۸ آذر ۱۳۸۷

عید قربان در بلاد کفر

دیشب مهمانی عید قربان بودم. باورتان می شود، وسط بلاد کفر، حدود 100 نفر جمع می شوند تا در آخرین تعطیلات خود پیش از عید قربان آن را جشن بگیرند، جماعت همه اهالی افغانستان بودند، الحق که دین دار تر از ما ایرانیان هستند. هم در ماه رمضان روزه می گرفتند و هم عیدهاشان سرجایش است. سنی اند یا شیعه نمی دانم، می دانم که از ایرانیان بسیار آداب دان تر هستند.
اما مهمانی حکایت غریبی بود. یک طرف سالن خانم ها نشسته بودند و یک طرف سالن مردها، مردها می خواندند و زنها دست می زدند، یکی دو مرد هم رقصیدند و مسن ترین زن جمع هم به احترام یکی از آنها را همراهی کرد. مشروبات الکلی در سالن جایی نداشت، هر کس می خواست، به رستوران مجاور سالن می رفت.
جایی که من به عنوان تنها مهمان غیر افغان نشسته بودم، پشت به مردها داشت، در نتیجه فقط زنان را می دیدم که چه می کنند و چه می گویند و چه پوشیده اند. دسته ای زنانی بودند از همه مسن تر، حدود 45 تا 50، همه به شیوه غربی لباس پوشیده بودند، عمدتا کت و دامن، همه شان فارسی می دانستند، با لهجه غلیظ افغانی، با یکی دو نفر که هم کلام شدم، فارسی را در افغانستان یاد گرفته بودند تا بتوانند کتاب های فارسی را بخوانند، از جلال آل احمد گرفته تا حافظ و سعدی، یکی شان زنی بود که اشعار فروغ را از حفظ می کرد تا در هر ملاقات با پدر زندانیش در زمان ظاهر شاه، برای او بخواند تا پدرش بگوید:" هر چه قوت آورده اید یک طرف، این شعر فریده یک طرف"
دسته ای دیگر زنانی بودند که یک سره از زیر برقع به اروپا آمده بودند، زنانی با لباس های دوخت کابل، موهای کوتاه شده در کابل، جواهرات کابلی و اما زیبا، اینها نسلی بودند که پسران فرنگ رفته به خواستگاریشان رفته اند و همه فرزندی در بغل داشتند. تناقض قشنگی بود. مرد خوش دوخت ترین کت و شلوار فرنگی را بر تن داشت با کراواتی هماهنگ با لباسش، زنش کف دست حنا کرده و لباس محلی سبز پوشیده و پسر یک ساله اش هم یک سره پوشیده در لباس افغانی، به سنت مادر هنوز فرنگی نشده. مرد هم انگلیسی حرف می زد، هم فارسی و هم پشتو، زن فقط فارسی حرف می زد و پشتو و بچه فقط انگلیسی و پشتو. این زنها فارسی را در دوره مهاجرت به ایران آموخته بودند، نه نام ادیبی می دانستند و نه کتابی خوانده بودند به فارسی. و از ایران به عنوان روزهای تلخ یاد می کردند.
دسته سوم دختران تحصیل کرده در فرنگ بودند، آنها که موهاشان آخرین مدل روز بود، دامن هاشان کوتاه و یقه ها چنان باز که خود شالی را بهانه سرما کرده بودند و خود را زیر آن پنهان. دخترکان زیبای افغان که هیچ کدام حتی رنگ برقع هم ندیده بودند و همه با هم انگلیسی حرف می زدند و با بزرگترها پشتو

دسته چهارم کودکانی بودند که رعنای من هم میان آنها بود، کودکانی که همه فارسی یا پشتو را می فهمند اما انگلیسی جواب می دهند.
نمی دانم سیاست های ایران در قبال همسایگانش چیست، نمی دانم این که مهاجران افغانی و عراقی را از شرکت در کنکور منع کرده است چه تاثیری بر آینده این روابط خواهد گذاشت، اما دلم برای ایرانی سوخت که دیگر نه حافظش طرفدار دارد و نه فروغش و نه فارسی اش.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۲ آذر ۱۳۸۷

خودخواهی



نمی دانم از ابتدا همین قدر پررو به دنیا آمدم یا روزگار من را پررو کرد. فقط می دانم که حالا، فقط چند روز بعد از آن همه ناله و زاری و و اویلا و بدبختی و بیچارگی، من هنوز می خندم و لذت می برم و به خودم فخر می فروشم. بگذارید اعتراف کنم، صبح یک شنبه؛ وقتی بعد از یک پیاده روی طولانی در جنگل، در پارک نزدیک خانه؛ روی تاب نشسته بودم و رعنا من را تاب می داد، هر بار که نگاهم به آسمان می افتاد، انگار که بخشی از خستگی ها و دردهایم را باد با خود می برد. هر بار که با فشار دستان کوچکش جلو می رفتم، قلبم می تپید و من رها می شدم از تمام غصه هایی که در این یک ماه خوردم. هر بار که می گفت:
mami, look at sky.
می مردم و زنده می شدم از نگاه کردن به اسمانی که او توصیه ام می کرد.
دیروز مثل روزهای قبل بسیار به "مادری" فکر کردم. این که آیا مادری غریزه است؟ آیا هر زنی که به دنیا می اید با خود عشق به فرزند را به جهان می اورد. بارها از خودم پرسیدم که چرا همه چیز را به خاطر رعنا تحمل می کنم؟ چرا رعنا آمد، چرا رعنا ماند؟ من که جسارت رفتن به آن اتاق شیک و مدرن خانم دکتر را داشتم، من که جسارت چشم بستن بر عظمت خلق را داشتم، پس چرا نرفتم؟
دیروز وقتی رعنا دست کوچکش را سراند در دست من و گفت: من مواظبم که گم نشیم، انجا که راه جنگل را به دقت به خاطر می سپارد، آنجا که من نشسته بودم و با افتخار می دیدم که چگونه بچه ها را در بازی مدیریت می کند، آنجا به پاسخ سوالم رسیدم. مادری غریزه نیست، بلکه این خودخواهی است که غریزه است.
من رعنا را دوست دارم چون می خواهم امتداد داشته باشم، من رعنا را دوست دارم چون خودم را در او می بینم. من رعنا را دوست دارم چون او آینه خوشبختی من است. او معنای همه آرزوهای دست نیافته من است، او تصویر رویای کوچکی است که می خواهد کامل تر و بزرگتر و موفق تر از رویای بزرگ باشد و بماند و لذت ببرد. من او را به خاطر خودش نمی خواهم، او بخشی از من است، بخشی که با درد و رنج از من جدا شد تا خودم باشد، تا بماند تا بمانم.
همین است که حالا می فهمم چرا برخی، فرزندانشان را می کشند، آنها نه از بچه ها که از تصویر خودشان در آینه های بی غل و غش متنفرند، می فهمم چرا مردها پسر را بیشتر از دختر می خواهند، انها آینه کامل می خواهند.
می فهمم چرا زنها پسر را بیشتر از دختر می خواهند، انها یک بار دختر بودن را تجربه کرده اند و حالا تکامل و خوشبختی مردانه می خواهند.
حالا می فهمم که نباید منت سختی ها را بر سر رعنا بگذارم که من هر چه می کشم به خاطر خودم است. تا فردا با افتخار دخترم را به همه معرفی کنم. تا فردا از رشدش، از بودنش، از برترشدنش نسبت به خودم لذت ببرم و فخر بفروشم.

حالا تحمل کردن همه چیز کمی، و فقط کمی ساده تر است.

پی نوشت:
عکاس کوچولو و عکسی که از جنگل گرفته

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد