۰۲ شهریور ۱۳۸۶

وحشت

اداره نظارت بر قاچاق انسان دولت آمریکا در گزارش سال 2007 خود وضعیت قاچاق زنان و کودکان در کشورهای مختلف جهان را مورد بررسی قرار داده است. مطلب زیر خلاصه ایست از گزارش این اداره در مورد قاچاق زنان و کودکان در ایران.
کشور ایران یکی از منابع قاچاق زنان به منظور استثمار جنسی تجاری و بیگاری ناخواسته است.ایران در عین حال مقصد وارد کردن قاچاقی زنان از برخی نقاط دیگر بوده و نیز محلی برای ترانزیت زنان به کشورهای دیگر نیز محسوب می‌شود.تجارت زنان در ایران دارای دو بعد داخلی و خارجی است. در داخل کشور زنان به منظور روسپی‌گری اجباری خرید و فروش شده و یا در ازای بدهی‌های پرداخت نشده اقوام خود مجبور به ازدواج تحمیلی با طلبکاران می‌شوند.بچه‌ها نیز در داخل ایران به منظور ازدواج اجباری، استثمار جنسی تجاری و بیگاری ناخواسته به عنوان گدا یا کارگر خرید و فروش می‌شوند که در این سرنوشت، بچه‌های افغانی مقیم ایران نیز با آنان مشترکند.
بر اساس گزارش منابع غیردولتی، زنان و دختران ایرانی به خارج از کشور نیز قاچاق می‌شوند. در این گزارشات آمده است که زنان و دختران ایرانی برای استثمار جنسی تجاری به کشورهای پاکستان، ترکیه، قطر، کویت، امارات متحده عربی، فرانسه، آلمان و انگلیس قاچاق می‌شوند.منابع رسانه‌ای گزارش کرده‌اند که روزانه 54 زن یا دختر ایرانیِ 16 تا 25 سال در پاکستان به فروش می‌رسند. دولت ایران حتی حداقل‌های استاندارد مبارزه با قاچاق انسان را هم رعایت نکرده و تلاش قابل توجهی در این راستا انجام نمی‌دهد.متقابلا منابع موثق به این مسئله اشاره دارند که مسئولان با ضرب و شتم، زندان و اعدام قربانیان قاچاق انسان، به تنبیه و مجازات آن‌ها می‌پردازند.اما تعقیب قانونی و مجازات قربانیان (که در واقع مبارزه با معلول مستقیم پدیده قاچاق انسان است و نه مبارزه با علت آن) موجب دست یافتن به هیچ‌گونه موفقیتی در حفاظت از زنان و دختران نشده است.
تعقیب خاطیان: دولت ایران جهت مبارزه با تجارت زنان و کودکان، طی قانونی که در سال 2004 میلادی به تصویب رسانده هرگونه قاچاق انسان را ممنوع اعلام کرده است.مجازات‌هایی که در این قانون برای قاچاقچیان انسان در نظر گرفته شده است بسیار شدید بوده و حتی حکم اعدام را هم در بر دارد؛ گرچه دولت عملا پیشرفت قابل توجهی در تعقیب و مجازات مجرمان نداشته و در طول تکمیل این گزارش هیچ‌گونه خبری در مورد تعقیب یا مجازات مجرمان اعلام نشده است.ایران هم چنین هیچ گونه شاهدی در مورد تلاش برای اجرای قانون درباره مقامات دولتی که گمان می‌رود در امر قاچاق انسان دست داشته و این فرایند را تسهیل می‌کنند، ارائه نداده است.
حفاظت از قربانیان: طی سال گشته حکومت ایران روش محافظت از قربانیان قاچاق انسان را به هیچ‌وجه بهبود نبخشیده است. حکومت نه تنها قربانیان را محافظت نمی‌کند بلکه آنان را به خاطر تخطی از قواعد اخلاقی و به جرم ارتکاب عمل نامشروع زنا - ارتباط جنسی خارج از چارچوب ازدواج - دستگیر و مجازات می‌کند.گرچه آمار دقیقی در دست نیست که چه تعداد از زنان و دختران به خاطر کاری که در دوران بیگاری جنسی مجبور به انجام آن بوده، توسط دولت مجازات شده‌اند اما گزارش‌هایی مبنی بر اعدام بچه‌هایی که قربانی تجارت سکس بوده‌اند، به جرم روسپی‌گری یا زنا، وجود دارد.علاوه بر این حکومت ایران هیچ‌گونه جایگزین قانونی در اختیار قربانیان تجارت انسان قرار نداده است تا به این وسیله آنان را از رفتن به کشورهایی که در آن‌جا با مشکلات فراوان یا خطر مجازات روبرو هستند، باز دارد.حکومت هم چنین نمی‌کوشد تا با تشویق و تهییج قربانیان به همکاری با مسئولان، به تحقیق و بررسی در فرایند قاچاق پرداخته و قاچاقچیان انسان را مورد تعقیب قانونی قرار دهد.دولت از طریق سازمان تامین اجتماعی مسئولیت اداره 28 خانه سلامت را بر عهده دارد. وظیفه این خانه‌های سلامت ایجاد سرپناه و حمایت از دخترانی است که از خانه فرار کرده و در معرض خطر خرید و فروش قرار دارند. اما گزارشات حاکی از آن است که دختران در این خانه‌های امن، به وسیله کارکنان این خانه‌ها و نیز سایر مقامات حکومتی مورد تعدی و تجاوز قرار می‌گیرند.
پیش‌گیری از خرید و فروش انسان: در خلال سال گذشته ایران هیچ‌گونه پیشرفتی را در پیش‌گیری از پدیده تجارت انسان گزارش نکرده است. در این راستا اقدامات پیش‌گیرانه‌ای مانند ایمن‌سازی مرزهای مشترک ایران با پاکستان و سایر کشورهای هم‌جوار که زنان و کودکان از آن طریق به خارج از کشور قاچاق می‌شوند، ضروری به نظر می‌رسد.ایران هم‌چنین باید سیر مسافرت زنان و دختران ایرانی به کشورهای خاورمیانه که بازار استثمار جنسی زنان ایرانی است را مورد نظارت قرار بدهد. در نهایت حکومت ایران باید با ایجاد برنامه‌های آموزشی و اطلاع رسانی، سطح آگاهی‌های زنان و کودکان در
مورد خطر قاچاق انسان را افزایش دهد.
کاش رادیو زمانه منبع این گزارش تکان دهنده را هم مشخص می کرد.
راستی منابع رسانه ای یعنی چه؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۱ شهریور ۱۳۸۶

گزارش صیغه

عصبانی نیستم، این حق مسلم مدیر مسول یک مجله است که مطلب را طوری تغییر بدهد که برایش مشکل حقوقی ایجاد نکند. آن هم مجله ای که در این وانفسا، ماندنش به نفسمان بند است، اما، خداییش خیلی تغییر کرد. تیغشان چنان تیز بود که حتی یک قطره خون هم نیامد اما خیلی از لحظات و صحنه ها ماهیتن تغییر کرد. از همه بیشتر دلم برای آغاز گزارش سوخت. جایی که به نظر من شاه بیت گزارش بود:
بفرماييد اندروني.
متشكرم. من همين جا راحتم.
با خنده: بله، شما راحتيد. ما راحت نيستيم.
و اين گونه بود كه من براي اولين بار قدم در اندروني بیت يكي از علماي مشهور گذاشتم. براي گفت و گو با يكي از آيات عظام به قم رفته بوديم و همراهم مارا به خانه عالم ديگري برد تا گرماي ظهر تابستان فروكش كند و به تهران بازگرديم. نهار را در جمع آقايان در اتاق محقر بيروني خورديم و بعد از نهار اصرار كردند كه بروم اندروني و به ناچار بحث هاي جذاب سياسي را رها كردم تا به جمع زنان خانه وارد شوم.
پرده را كنار زدند و در تمام چوب را دیدم كه با بلند شدن صداي ياالله باز شد. دختري جوان و زيبا، با بلوزي آستين كوتاه و شلوار جين به استقبالم آمد. به آپارتمان سه خوابه، با لوازم شيك و مبلمان امروزي وارد شدم. باورم نمي‌شد كه تنها با گذشتن از يك پرده وارد فضايي متفاوت شده ام. با ليواني شربت خنك پذيرايي شدم و بعد بحث هاي سياسي داغ آغاز شد. خانم خانه و دختر جوانش بر مسايل سياسي مسلط بودند. بحث را به مسايل اجتماعي كشاندم و حاصل رسيدن به مقصد من بود: صيغه.
" در قبرستان ... مرقدي است كه حاجت مي‌دهد. بايد نذر كني و يك سوره .... بخوانی، رد نمي‌شود. براي همين هميشه زنان زيادي سر آن مقبره جمع مي‌شوند و البته مردان هم. براي قبولي پسرم در دانشگاه نذر كرده بودم و رفتم تا سوره را بخوانم، قرآن را كه بستم و بلند شدم، دو مرد تا خانه را تعقيبم كردند. حتي وسط راه به چادرم نگاه کردم، اما آن را پشت و رو نپوشیده بودم. تا خانه را دويدم. خجالت نمي‌كشيدند، نه از سن و سالم و نه از چادر سیاهم. وقتي جلوي خانه رسيدم پشت سرم را نگاه كردم. سر كوچه ايستاده بودند. انگار خودشان خجالت كشيدند وقتي فهميدند به كجا آمدم."زن، پنجاه ساله بود، ميان قامت، با پوستي گندمگون و البته گذر زمان را مي‌شد روي صورتش ديد. صداي يالله بلند شد. چادرش را سر كرد و به طرف در رفت. در حریم امن خانه اش رويش را چنان محكم گرفته بود كه جز گوشه اي از چشمانش و كمي از بيني اش ديده نمي‌شد. من ماندم و این سوال که مردان در اين اندام كمي خميده و ميان سال دنبال چه مي‌گشتند؟
دو همراه مرد را مجاب كردم كه سري به قبرستان ... بزنيم. عصر پنج شنبه بود. چادرم را محكم به خود پيچاندم و وارد شديم. محل قبري را كه خانم گفته بود پيدا كردم. دو زن در حال دعا خواندن بودند. نزديكشان رفتم.
قبر ... اينجاست؟
آره. من تازه شروع كردم بنشين با هم بخوانيم.
الان برمي‌گردم.
سر بلند كردم. نگاهم كه از زن دور شد، دو مرد را ديدم. يكي 30 ساله و ديگري نزديك 50. هر دو داراي محاسن. يكي كت و شلوار داشت و ديگري بلوزي سپيد را انداخته بود روي شلوار سرمه اي اش. هر دو به من نگاه مي‌كردند. نگاه كه نه... چادرم را كشيدم توي صورتم و به طرف همراهان مرد دويدم. شانس آوردم. هر دو محاسن بلندي داشتند. تابش آفتاب - شايد هم جسارت من در كشاندن آنها به چنين جايي- باعث شده بود سگرمه هاشان در هم فرو رود. به خودم لعنت فرستادم كه چرا خود را در چنين موقعيتي قرار داده ام؟ مردها دو سه گام به سمت ما نزديك شدند. انگار يكي از همراهانم متوجهشان شده بود. به آن سو نگاه كرد. مردها ايستادند. هيچ وقت نتوانستم از همراهم بپرسم كه آيا متوجه نگاه آن دو مرد شده بود؟
کناری ایستاده بودیم و به افرادی که برای زیارت اهل قبور می آمدند نگاه می کردیم. گرمای هوا فروکش کرده بود و تعداد افراد هر لحظه بیشتر می شد. زنی چادر بر سر، میان قامت، با اندام باریک کنار ورودی ایستاده بود. انگار منتظر کسی بود. یکی از همراهانم اشاره کرد: می خواهی حرف بزنی برو سراغ آن زن. و با گوشه چشم همان زن را نشانم داد. پرسیدم چطور؟ گفت: برو دیگر.
پوستی برنزه، چشمانی میشی و لبانی برجسته. نگاهش بر من میخکوب شده بود از همان لحظه ای که مردان همراهم را ترک کرده بودم و به سویش آمده بودم. لبخند زدم. صاف نگاهم کرد. سلام کردم. سر تکان داد. ماندم که چه بگویم؟ شما صیغه می شوید؟ اگر کسی این سوال را از من می پرسید صاف می زدم توی گوشش، پس چه بگویم؟
"سلام. برادرم برای ادامه تحصیل به قم آمده است. می خواهم برایش زن بگیرم که هم تنها نباشد و هم کسی به خورد و خوراکش برسد." موفق شده بودم. نگاه سردش را از من برداشت و به همراهانم دوخت: کدومشون؟
کدام یک شبیه تر به من بود؟
آن که سمت راست ایستاده است.
همان طور که چشم به همراهم دوخته بود، چادرش را گشود. آگاهانه، آرام و با طمانینه، آن را تکانی داد و دوباره دوسویش را درهم کشید. اندامش نقص نداشت، مثل صورتش. پیراهن سبز رنگی هم رنگ چشمانش پوشیده بود، با بالاتنه ای خوش دوخت.
بهش بگو، نه.
آیا او گفت و گوی ما را شنیده بود؟ آیا همراهم چشم از او برداشته بود؟ فهمیده بود که همه چیز فیلم است؟ چرا؟ حالا با هم حرف بزنید، شاید...
چند وقت؟
سه ماه.
نه.
خوب، هر مدت که بخواهید.
چادرش را در هم کشید، تنگ. هنوز چشمانش بر روی همراهم می چرخید و او بی خبر از این همه بازار گرمی، گرم بحث با دیگری بود و انگار من و زن را فراموش کرده بود. زن روبرگرداند:همین، نه.
امیدوارم مجله زنان هم زودتر منتشر شود تا ببینید این کجا و آن کجا؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳۱ مرداد ۱۳۸۶

بیمار

خسته ام از بس مریضم. حالم از خودم، صدام و قیافه ام به هم می خورد. مردم از بس پای تلفن از این و آن معذرت خواستم که صدام بد است.
آخرین بار که به وبلاگم فکر کردم، روز 19 مرداد بود. صبح با صدای رسیدن یک اس ام اس از خواب بیدار شدم. تبریک بود!! برای روزی که دیگر نه برای من بلکه برای خیلی ها معنی نداشت. آن روز حتی کامپیوتر را هم روشن نکردم.
مریضم حتی رمق نوشتن هم ندارم. باشد تا بعد.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۲ مرداد ۱۳۸۶

خدا بیامرز!!!






دور نیست، دیر نیست، روزی که بگویند: دیدی خدا بیامرز چه سر فراز رفت بالای دار. از احمد روسی تا این خدا بیامرز!! فاصله زیاد نیست.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۰ مرداد ۱۳۸۶

اولین عکس های یک عکاس آینده




اولش فکر می کردم فقط یک بازی است، دوست دارد با موبایل پدرش ادای عکس گرفتن را دربیاورد. اما دیروز، دستش را گرفت جلوی چشمش، عین کادری که کارگردان ها می بندند، گفت: کلیک و بعد کف دستش را نشانم داد و پرسید: مامان، خوشگل افتادی؟


دوربین واقعی دادم دستش و یادش دادم چطور دگمه را فشار بدهد. این ها اولین عکس هایی است که رعنا با انتخاب کادر و سوژه ( آکواریومش) خودش گرفته است. رعنا حالا دو سال و هشت ماهه است.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۷ مرداد ۱۳۸۶

چگونه انسان وحشی می شود؟

از سه شنبه تا به حال در حال استراحتم. شاید برای اولین بار در سال های اخیر است که به خودم استراحت داده ام. فقط به رعنا فکر می کنم و غیر از آن کتاب می خوانم و فیلم می بینم. حالا امروز، احساس می کنم انرژی تازه ای دارم یا بهتر بگم داشتم.
خدا رحمتش کند
بهمن کشاورز می گفت که با گوش های خودش زمان پخش مستقیم دادگاه هوشنگ وراوینی از رادیو شنیده که او می گفت: در بازار بودم که مردی طواف، پسر بچه ای را از دور بساط خود می راند و می گفت: خدا پدر اصغر قاتل را بیامرزد که می خواست نسل شما ها را از روی زمین بردارد. همین شد که من هم تصمیم گرفتم این کار را آغاز کنم.
هوشنگ وراوینی به اتهام تجاوز و قتل چندین پسر بچه اعدام شد.
*****
همراه با گروه فیلم برداری داشتیم دنبال محل کار بیجه می گشتیم، از یکی از محلی ها کمک خواستیم، گفت: با اون خدا بیامرز چکار دارید؟
*****
داشتم ول می گشتم که این صفحه را دیدم. همه گزارش تکان دهنده یک طرف، این جمله یک طرف:گفت خدا رحمتش کنه ، می بینی چطور کشتندش.
در همه سال های کار در گروه های حقوقی و حوادث روزنامه ها در مورد وجه بازدارندگی از جرم مجازات ها شنیدم و نوشتم. اما امروز فکر می کنم که دیگر این داستان مسخره به پایان رسیده است. کدام بازدارندگی؟ سال ها است که مجرمین مخصوصا با شیوه های که مورد مجازات قرار می گیرند در ذهن مردم بخشیده شده اند. کی می خواهیم این داستان تکراری را تمام کنیم؟
اعتراف
نمی دانم به خاطر سال ها زندگی در مشهد بود یا چیز دیگری، همیشه نسبت به افغانی ها یک جور دیگر فکر می کردم. تا این که " بادبادک باز " را خواندم و بازبرگشتم به سال هایی که دوستی افغانی داشتم و همیشه مادرم من را بابت این دوستی سرزنش می کرد. بادبادک باز را با ولع خواندم. همه چیزش عالی بود.( گذاشتم که برای دومین بار بخوانمش) اما همه کتاب یک طرف و تصویر پردازی محشر سنگسار یک طرف. ساعت نزدیک چهار صبح بود و من در تاریک روشن آسمان به این بخش کتاب رسیده بودم. نه جرات داشتم ادامه بدهم و نه می توانستم رهایش کنم. چیزی در ته دل من می لرزید. یک جور ترس ناب و خالص، این جسارت در عنوان کردن ترس را هم از همین کتاب یاد گرفتم. اما امروز، این عکس ها را که دیدم، دلم که نه، تنم هم لرزید. راستی چگونه انسان وحشی می شود؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۳ مرداد ۱۳۸۶

دالان بهشت

اسمش را گذاشته ام تعطیلات تابستانی. رئیس مجوز ساخت فیلمش را گرفته و حالا با خیال راحت رفته زیارت و من هم دارم از فرصت استفاده می کنم و حال می کنم. دیگر مجبور نیستم روز در میان بدوم، از نوع دوندگی ذهنی، تا موقع درس جواب دادن به قول ایشان آذوقه داشته باشم. قرار شده در مدت 15 روز چهار تا درس پس بدم و کمی هم تحقیق و از این جور کارها.
پریروز داشتم شرق را ورق می زدم، دیدم یک صفحه بزرگ را اختصاص داده به دالان بهشت: ((اين منم خوشبخت ترين زن دنيا،که درتاريک و روشن جاده اي که به آسمان وصل مي شود،در حالي که احساس مي کنم خود بهشت رادرکنار د ارم،همراه نيمه ديگروجودم به دالان بهشت مي روم.))
ارزش وصل نداند مگر آزرده هجرت مانده آسوده بخسبد چو به منزل برسد.
نويسنده:نازي صفوي
تعداد صفحات:448
قيمت روي جلد: تومان 2800
انتشارات:شادان
همان روز خریدمش و دیشب هم تمامش کردم. راستش حدود 100 صفحه آخررا به شدت تند خواندم تا تمام شود. می دانستم که داستان از چه قرار است ونویسنده هم قرار است که چه نصیحت هایی بکند.راستش یک جاهایی احساس کردم به عنوان یک زن به من توهین می شود. اگر بخواهم داستان را خلاصه بگویم حکایت دختری است 16 ساله، که معلوم نیست در چه مقطع زمانی در ایران، با پسری 20 ساله عقد می کند و قرار می شود امانت بماند تا زمان عروسی. آنها دو سال را با هم زندگی می کنند( رسما آقای داماد وسایلشان را به اتاق دختر خانم منتقل می نمایند) بدون این که عروسی! به تعبیر سنتی آن، صورت بگیرد. در این مدت آقای داماد می فهمند که این دختر به دردشان نمی خورد و او را رها می کنند و می روند آلمان. هشت سال این دختر خانم و آن آقا پسر دوری و درد هجران را تحمل می کنند تا این که دست سرنوشت این دو را دو باره در برابر هم قرار می دهد. این بار در یک اتفاق چند دقیقه ای دوباره تصمیم می گیرند که با هم ازدواج کنند و البته عاقد هم سر می رسد. حالا علت این تصمیم سریع چیست؟ این که آقای داماد 8 سال به این فکر می کرده که در آن مدت دو سال چرا عروسی! نکرده و حالا چه کسی عروس خانم را تصاحب کرده؟ و خانم هم فکر می کرده وقتی در مدت دو سال این اتفاق برایش نیفتاده، دیگر نمی تواند به فرد دیگری تن بدهد.!!
واقعا نمی دانم این کتاب چرا به چاپ سی ام رسیده است.
فاجعه وقتی است که خانم نویسنده اعلام هم می کنند: من سعي دارم، آثاري كه مي نويسم عمدتاً در يك زمينه باشد، مثلاً عشق در همه آثارم هست، يا مسائل و مشكلات زنان حتماً مورد نظرم هست. البته مسائل اجتماعي ديگري را هم سعي دارم در آثارم بگنجانم.
آیا واقعا مساله زن ایرانی امروز هنوز بکارت است؟
بعد از آن تجربه تلخ، حالا بادبادک باز را شروع کرده ام. امیدوارم از خواندن این یکی مغبون نشوم.
این هم خیلی با مزه است: در نامه‌اي از سوي شوراي نظارت به صدا و سيماي مجلس شوراي اسلامي به رييس سازمان صدا و سيما، دستور بررسي موضوع اظهارات مجري برنامه تلويزيوني كوله‌پشتي صادر شد.
حسين مظفر ـ رييس شوراي نظارت بر صدا و سيماي مجلس شوراي اسلامي ـ درگفت‌وگو با خبرنگار پارلماني ايسنا گفت: برخورد اين مجري در برنامه زنده تلويزيوني بد بوده و حرف‌هايي زده كه شايسته نظام اسلامي نبوده است.
وي با بيان اين كه وقتي گوينده مي‌گويد: "ساعت 12 شب به بعد چطور حال كنيم؟ " كار خلاف ضابطه و اخلاق صورت گرفته است، افزود: شوراي نظارت در نامه‌اي به مهندس ضرغامي ـ رييس سازمان صدا و سيما ـ دستور داد كه موضوع از سوي وي رسيدگي شود.
نماينده مردم تهران در مجلس تصريح كرد: وظيفه شوراي نظارت بر صدا و سيما گزارش دادن موارد تخلف است و از اين رو در پي اين تخلف گزارش رييس سازمان ارائه شد.
منبع: ایسنا
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳۰ تیر ۱۳۸۶

عاشقشم


عاشقشم، عاشق کج و کوله حرف زدنش، عاشق کج وکوله دویدنش، عاشق کج و کوله کمک کردنش، عاشق زخم روی دماغش.
کلمات و ترکیبات تازه:
فسارش= سفارش
لفطا= لطفا
مشتکرم= متشکرم
کباب= کتاب
اما " دنیا دیگه مثل تو نداره" بنیامین را یک نفس بدون حتی یک خطا می خونه!!
بعد از تحریر:
دوستانه گفتند که حرف های بو دار ننویس. گفتیم چشم. تا اطلاع ثانوی فقط رعنا نامه می نویسیم.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۹ تیر ۱۳۸۶

حکایت مرخصی و گزارش نویسی

از حاتمی کیا مرخصی گرفتم، این یعنی یک معجزه. برای اولین بارهم نگفت: به شرط جبران! حالا مانده ام که قرار است چه بنویسم؟ بعد از پنج سال تحقیق میدانی و غیر میدانی، متمرکز و غیر متمرکز قرار است گزارش صیغه را بنویسم. اما هنوز، با گذشتن یک روز از دو روز مرخصی هیچ ننوشته ام.
مانده ام چه بنویسم. هیچ چیز آن طور که دوست داشتم پیش نرفته، هیچ زنی از صیغه شدنش راضی نبوده، هیچ مردی نمی گوید که اجازه می دهد دخترش صیغه شود. همه سوال های برانگیزاننده ای هم که می پرسم تا یک نفر تحریک شود و از این سیستم دفاع کند، به سنگ خورده اند.
امروز در محضر استاد موسوی بجنوردی با جسارت گفتم: زنی که اعلام می کند 23 بار صیغه شده چه فرقی با یک روسپی دارد؟ جمله را تمام کردم و پس کشیدم. منتظر یک جواب تند همراه با اخم و کمی دلخوری از سوی استاد بودم. اما او با سعه صدر نشان داد که الحق" تپل ها مهربانند". کمی مکث کرد و گفت: هیچ فرقی ندارد. فردی که بی عفت شود، فرقی ندارد که آن یک جمله را بگوید یا نگوید.
کاش می توانستم از شادی جیغ بکشم و به هوا بپرم و یا... موضوع گزارشم را با جسارت تعیین کردم: تفاوت روسپی گری و صیغه!!
باید بجنبم فقط یک روز دیگر مرخصی دارم.
این جمله" تپل ها مهربانند" را خود استاد گفتند و البته نقل می کردند از مرحوم فاضل لنکرانی که معتقد بودند چاق ها بدجنس نیستند. و البته ایشان بعد از آقای ابطحی دومین روحانی بودند که می گفتند: ما چاق ها!!
منظورشان از فعل جمع، گوشه چشمی هم به کیلوهای اضافه بنده بود!که گویا مانتوی گشاد و مقنعه بلند هم پنهانشان نکرده بود.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۱ تیر ۱۳۸۶

فرصت

کم آورده ام. مدام دنبال فرصت می گردم. فرصتی دیگر بریا تمام کردن دوره آن لاین روزنامه نگاری، موافقت شد: تا نیمه دسامبر
فرصتی برای کامل کردن گزارش صیغه، موافقت شد: تا روز شنبه
فرصتی برای تمام کردن کار نیمه تمام یونیسف، هنوز بی خبرم.
فرصتی برای ماندن، بودن و لذت بردن از داشتنش، دعا می کنم که موافقت شود.
گفته اند هر بار که می بینیش و دلت می لرزد بگو: لا حول ولا قوه ال بالله
امروز از صبح هزار بار گفتم: لا حول و...
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۸ تیر ۱۳۸۶

سلطان قلب ها

دارم مثل اسب تازی کار می کنم. دیشب تا 3 صبح. از 9 صبح تا الان، ناهار هم جلیل و رعنا را فرستادم بیرون و خودم بیسکویت و شیر خوردم. در این میان، گاهی مجبور می شدم تمدد اعصاب کنم. یک باره آن وسط، به صدایی که می شنیدم، گوش دادم. رضا صادقی بود که نمی دانم چطور از کامپیوتر من سر درآورده بود. ماندم، ماندم، ماندم. فکر می کنم از ساعت 3 تا حالا هزار بار این آهنگش را گوش داده ام. نمی دانم اسمش چیست.
یه دل می گه نشو عاشق کس
یه دل می گه می میرم بی نفس
یه دل می گه برم و یه دلم می گه خو کن به هوس
یه دل می گه پر رنگ و ریاست
یه دل می گه این رویای ما است
یه دل می گه بگم و یه دلم می گه فردا بمان
یه دل می گه پر عشقم هنوز
یه دل می گه که بساز و بسوز
سر کن بی فروغ
خو کن به دروغ
این عمر دو روز
یک بوم دو هوا، خستم به خدا
نمی خوام و می خوام بشم از تو جدا
رویای عزیز، تردید و گریز
بی عشق نمی تونم به خدا
سلطان قلبم، بی تو سرابم
آلوده فکر ناجور وتردید
برگرد و از من عشقی بنا کن
کانون روحم به عشق تو نزدیک
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

عشق موتور

نشسته بودم روی صندلی و موتور سواری رعنا را نگاه می کردم. سوار بر موتور باربی، محوطه کانون پرورش فکری را دور می زد و کیف می کرد. هوا ابری بود و گاهی باد مِ پیچید لای موهایش و او جیغ کوتاهی می کشید از سر هیجان. به سال ها دور برگشتم. زمانی که دور میدان مشعل کرمانشاه پدرم برای اولین بار پشت دوچرخه ام را رها کرد و من چه اذتی بردم از سرعت و استقلال و تسلط بر وسیله ای دو چرخ،
بعد از آن تفریح هر شب ما رفتن به میدان فردوسی کرمانشاه بود و دوچرخه سواری دور میدان بزرگ و شمردن تعداد دورها
و حالا، رعنا داشت همان لذت ها را تجربه می کرد اما نه با پا زدن و تلاش کردن، پدالی را فشار می داد و باد می پیچید میان موهایش. یک آن دلم لرزید، هوس کردم، دلم باد خواست که بپیچد لای موهایم. دلم هوس موتور سواری کرد. دستم را بردم زیر روسری، موهای بسته شده ام را لمس کردم و میدان دادم به رویا ها، کاش می شد رفت سفر، سفری دور، مثلا پاریس، و از آنجا با موتور راه افتاد دور اروپا.
یادم افتاد وقتی می خواستم از برلین به پاریس بروم، یکی از دوستان پیشنهاد داد با اتومبیل به این سفر چند ساعته بروم، می گفت: هم جنگل ها را می بینی هم با فرهنگ واقعی مردم آشنامی شوی. آن فرصت از دست رفت اما رویا ها هنوز مانده اند. شاید در سفری دیگر باد بپیچد لای موهایم، مثل رعنا.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۷ خرداد ۱۳۸۶

وحشت از آمار

هزار حرف نگفته دارم، هزار حرف برای نوشتن، اما این قدر این روزها در حال نوشتنم که دیگر وقت برای وبلاگ نوشتن کم می یارم. هفته قبل اجازه پیدا کردم که درگفت و گو با خبرگزاری مهر بگوبم که دارم تحقیق فیلمی از آقای حاتمی کیا را کار می کنم. اما فقط در همین حد. فکر می کنم اگر مسئولان اطلاعاتی کشور هم به اندازه اهالی سینما در قید و بند گفتن ها و نگفتن ها بودند ما حالا بهترین سیستم اطلاعلتی جهان را داشتیم. در هر حال آنقدر برای می نویسم که انرژیم تحلیل رفته است.
نمی دانم که خبر خبرگزاری مهر در مورد فیلم مستند مونا زندی حقیقی منتشر شد یا نه، اما من پژوهشگر آن کار هم بودم. به خاطر همین یک ماه گذشته پر از درد و رنج گذشت و البته پر از آمار تکان دهنده:
می دانید که یک تحقیق معتبر نشان داده است که 31 درصد از دانش آموزان مقطع راهنمایی در تهران مورد سوء استفاده جنسی قرارگرفته اند؟
می دانید که در تهران به تعداد پسر بچه ها، مکان های مخفی برای تجاوز به آنها وجود دارد؟
می دانید که در تمام ادیان الهی، مجازات تعرض کننده به پسربچه ها سنگسار است؟
می دانید که استفاده از کمترین میزان نرم کننده توسط متجاوز سبب می شود که هیچ آثار علایمی دال بر تجاوز بر بدن مورد تجاوز قرار گرفته باقی نماند؟
می دانید که اگر 48 ساعت از تعرض گذشته باشد، اثبات آن توسط پزشکی قانونی غیر ممکن است؟
می دانید که در مقطع سنی پنج تا 12 سال، آمار تعرض به پسربچه ها از آمار تعرض به دختربچه ها بالاتر است؟
دیگر بس است.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۲ خرداد ۱۳۸۶

سکوت

این روزها فقط می گذرم. تلفن خانه قطع است و هیچ کدام دل و دماغ پیگیری علت قطع شدن آن را نداریم. به قول عزیزی در لذت ناب بی خبری غوطه می زدیم و عشق می کردم که دخترکم ناز است و زبان می ریزد و من مادری ام کامل است، با همه وجودم. اما ، امروز، سکوت، می گذرم، نه با چشمانی بسته، می گذرم ، چون راهی جز آن ندارم.

هفته گذشته در جایی نه چندان دور پسرکی ابرو برداشته هزار سوراخ و سمبه نشانم که می شود آنجا آدم کشت و کسی نفهمد چه برسد به این که به کسی تجاوز کرد.

سه روز پیش عکسی را نشانم دادند از زنی با صورت خونین به خاطر بیرون بودن دو تار مو

دیشب، در کانون گرم خانواده ، کانال های تلویزیون را رد می کردم که چشمانم، دهانم، باز ماند و چشمان رعنا را گرفتم تا نبیند. ماموران نیروی انتظامی، با صورتی پنهان شده پشت پارچه ای سیاه، جوان های مردم را می زدند. با باتوم، جوانی ایستاده بود. رشید در برابر دوربین. از همان قد و بالاها که مادرها صد بار می گویند: قربان قدت بروم. اما، باتوم پاهای پسر را نشانه گرفته بود و می زد. یکی، دو تا، سه تا، چهار تا، پسر از درد نشست، خم شد مقابل چشمان من در خانه ای امن. من هنوز چشمان رعنا را گرفته بودم . او با چشمان بسته، صدای من را ادامه داد: پنج ، شش، هفت، هشت، نه، ده.
واماندم. به دخترکم آموخته ام که تا ده بشمارد.

آیا او هم مانند من تعداد ضربه های تازیانه را خواهد شمارد؟

رسانه محترم تبریک می گویم. من دیشب تا مغز استخوان ترسیدم. رسالتت را انجام دادی.

این هم سند وحشت

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۶

نظارت بر عقل ها و قلب ها

عباس عبدی همیشه برایم همیشه محترم بوده و هست، حتی وقتی در دادگاه تاریخی اش آن نامه خنده دار را خواند، چیزی از ارزشش در نظر من کم نشد. همیشه بودن در کنار او در شورای تیتر روزنامه نوروز از افتخارات من است.
برحسب اتفاق به وبلاگش سر زدم. باز هم مثل همیشه خوب نوشته است، خوب که نه، عالی
دليل برخورد حكومت با پوشش زنان سياسي است. در واقع اگر هيچ يك از مردم هم نماز نخوانده و روزه نگيرند، كه از اهم واجبات است، حكومت كاري به آنان ندارد. حتي اگر كسي به خدا هم اعتقادي نداشته باشد، كاري به او ندارند. زيرا اينها در ظاهر قضيه تعريضي به اقتدار و ادعاهاي ساختار سياسي ندارند. اما حجاب چنين نيست. عقب و جلو رفتن چند انگشت روسري ،يا بالا و پايين رفتن چند سانتی متر مانتو ،یا تنگ و گشاد شدن شلوار ،يا سياه و رنگي شدن جوراب، تماماً تعبير و تفسيري سياسي دارد، زيرا مي‌توان آن را به ضعف و قوت حكومت ربط داد. اما از آنجا كه حكومت ایران نمي‌تواند (هيچ حكومتي نمی تواند) بر عقل‌ها و قلب‌هاي مردم نظارت كند و در عين حال ادعاي چنين نظارتي را دارد، لذا حجاب و پوشش زنان و ريش و كراوات مردان را معرف عقل و قلب آنان مي‌داند و از اين رو در برابر چنين معرفي به شدت واكنش نشان مي‌دهد. اگر جامعه ايران همه بدحجاب باشند اما نماز بخوانند، معرف حكومت موجود نخواهند بود، در مقابل اگر هيچ كس نماز نخواند ولی همه با حجاب كامل باشند، معرف حكومت خواهند بود.
دليل ديگر برخورد با پوشش بانوان، نگاه جنسيتي حاكم بر حكومت نسبت به زنان است كه فعلاً مجال پرداختن به آن نيست.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۶

بدون شرح

دیروز، روز جهانی آزادی مطبوعات بود! همین
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۶

رعنا

اول: رفتم دنبالش مهد کودک, نشستیم توی ماشین که گفت: دوست دارم خیلی زیاد را بگذار. گفتم: سی دی اش را نداریم مامی, گفت: خب, بخر
دوم: رفته بودیم کانون ماشین سواری؛ یک موتور باربی انتخاب کرد و سوار شد, بعد یک ماشین زرد, قبل از این که ماشین را راه بیندازد شروع کرد به دستکاری سویچها و کلیدهای جلوی آن بعد پرسید: عمو, می خوام نوار بزارم!!.
سوم: باران می بارید. پرسید: می ریم کارواش؟ گفتم: نه مامی بارون می یاد. باران که تگرگ شد
گفت: به آقا بگو یواش ماشینو بشوره, می ترسم.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

آرایشگاه

خیلی وقت بود موهام را کوتاه نکرده بودم. یک سنجاق می‌زدم، یک کش می‌بستم و تمام. امروز وقتی رعنا را گذاشتم مهد، یک ساعت تا وقت قرارم فاصله بود. سعی کردم قرار را جا به جا کنم، نشد. رفتم ونک. قیچی را که به دست گرفت، مثل همیشه سر حرفمان باز شد. می‌خواستم ازش قصه دربیارم اما نشد تا بحث کشید به موضوعات زنانه!!!
" می‌توانم بگویم از صد تا مشتری، هشتاد و پنج تاشان این کاره اند"
گفتم: نه، روسپی یعنی کسی که پول می‌گیرد، گفت: روسپی نیستند، پول هم می‌دهند.
پرسیدم: با شوهرانشان مشکل جنسی دارند؟ گفت: بعضی ها که اقلیت محسوب می‌شوند، بقیه دنبال تنوعند!!!! با افتخار هم تعریف می‌کنند. نگران بچه دار شدن هم نیستند. بالاخره شوهر دارند. می‌اندازند گردن او!!
پرسیدم: از چه طبقه اجتماعی هستند؟
گفت: فقیر، کارمند، پولدار، البته بعضی ها هم که ندارند، افسردگی می‌گیرند که چرا کسی به آنها توجه نمی‌کند.
واماندم که چه بگویم
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۶

بانو صفاتی و مساله چند همسری


چرا در اسلام چند همسري براي مرد مجاز است در حالي كه زنان بيش از يك همسر نمي‌توانند داشته باشند؟

تمام احكام اسلام به منزله يك سيستم به هم پيوسته است و نمى شود يك حكم از اسلام را ديد، ولى ساير مصالح را در نظر نگرفت.
معمولاً هر قانونى در ظرف خودش تفسير مناسب دارد و مصلحت ويژه در درون آن. ولى وقتى از جايگاه اصلى آن را منحرف كنيم، شكل بدى پيدا مى‌كند.
قانون گذار قوانين را وضع مى كند و استفاده از آن را در شرايط مناسب خاص به خودش قرار داده كه زيبنده و مقبول است.
يكى از آن قوانين، بحث چند همسرى براى مردان است.
براى اين حكم شرعى شرايط و مقررات خاصى گذارده شده است و در محدوده معين قرار گرفته و به شكل طبيعى براى هر فردي ميسّر نيست كه تمام شرايط را ايجاد نمايد.
سخت ترين شرط اين است كه از مسير اعتدال نمى‌بايستى خارج شود، وگرنه در غير اين صورت، توصيه به تك همسرى شده است.
و شايد به همين دليل بوده كه در قانون نكاح در جمهورى اسلامى، ازدواج با همسر دوم را منوط به اجازه از همسر اول قرار داده است; يعنى به راحتى يك مرد بدون مجوزهاى شرعى و اخلاقى ومعيارهاى ديگرى كه در شرع اسلام لحاظ شده، نمى تواند همسر دوم را انتخاب كند.
امّا اين كه زن چرا چند همسرى نيست، مصالح زيادى دارد:
اين مسئله يك امر فطرى است و از طرف ديگر زن ظرف بقاء نسل انسان است و بايد اين امر معلوم باشد كه پدر در خانواده كيست تا مسؤوليت هاى لازم به عهده او باشد وگرنه در غير اين صورت با تلاشى خانواده به طور جدّى تر روبرو هستيم. همان طور كه گفته شد اين مسأله يك امر فطرى در ميان تمام موجودات است، حتى در بين حيوانات، حيوان ديگرى اجازه ندارد به حريم حيوان ماده نزديك شود.
اگر مرد در مواردى در حق زن جفا مى كند، از اين طرف هم، چنان چه مرزبندى آن به هم بخورد در امنيت و آرامش خانواده تأثيرگذار خواهد بود و كيان خانواده توسط هر كدام از اين دو فرد اصلى، يعنى زن و مرد اگر دستخوش خطر شود پذيرفته نيست.
پس راه حل ديگرى بايد يافت.
راه حل را قرآن مطرح كرده است كه اگر مرد متجاوز به حقوق خانواده باشد و امنيت روحى و روانى را به هم بريزد، اجازه ندارد همسر ديگرى را انتخاب كند كه با بهترين تعبير قرآن بيان مى كند كه اگر مرد توازن و تعادل را در خانواده حفظ نكند، اجازه گرفتن همسر ديگرى را ندارد و به يك همسر بايد اكتفا نمايد.
این ها نظرات تنها زن مجتهد ایران، بانو صفاتی است. کاش می‌شد از ایشان بپرسم:اگر زنی خود مسئولیت فرزندانش را بپذیرد و بچه ها هم ارث نخواهند و پدر نبینند و مشکلی هم پیش نیاید، پس می‌توان چند همسری را در زنان هم جائز دانست؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۹ اردیبهشت ۱۳۸۶

خیانت به گربه ها هم رسید

گربه اي در چين سگ زاييد
روزنا: به دنيا آمدن يک سگ از شکم يک گربه اهالي يکي از شهرهاي چين را به تعجب وادار کرده است.به گزارش مطبوعات چين صاحب گربه اي در شهر " زينگزو" با ديدن گربه اش که سه بچه گربه ويک گربه سگ نما زاييده تعجب کرد.گربه سگ نما شبيه به سگ هاي نژاد (پودل) است ورنگي سفيد دارد وبا سه بچه گربه طبيعي ديگر تفاوت دارد ، پوزه ، بيني ودست وپايش شبيه به سگ ها بوده ودمب آن هم کمي کوتاهتر از سه گربه ديگر است .صاحب اين گربه مادر مي گويد که از دو سال پيش از آن نگهداري مي کرده وپيش از آن هم بچه زايده است اما تا کنون چنين چيزي نزاييده بود.به گفته صاحب گربه، گربه مادر براي خارج شدن از منزل وسرک کشيدن آزاد بود وگاهي چند شب به خانه باز نمي گشت.