۱۳ بهمن ۱۳۸۷

باز هم برف


برف می اید، برف می آید و برف می اید، پوک و خشک. با حرکت کوچک جاروی نارنجی رنگ، از روی شیشه های ماشین سر می خورد و باز بر می گردد به اسمان و کلی طول می کشد تا باز زمین را فرش کند. هر بار که برف های روی ماشین را جارو می کنم، یک بار هم سراپای خودم را جارو می زنم، آن قدر که پالتویم پر می شود ازذره های سفیدی که به راحتی اب نمی شوند و حتی کنار هم جمع نمی شوند. با این برف ها نمی شود آدم برفی درست کرد، چون خشک است و به هم نمی چسبند، حتی نمی شود گلوله برفی ساخت و به رعنا زد، حتی نمی شود آن ها را روی هم کوه کرد و رویش سرید و پایین آمد. بس که خشک است، کوه هم از هم می پاشد.
می دانید، دیگر تجربه های گذشته ام به کارم نمی اید. حتی برای برف بازی هم باید دنبال راهی جدید باشم.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۹ بهمن ۱۳۸۷

بغض

این روزها پر از بغضم، پر از اشک، هر نوشته ای که می خوانم، هر تصویری که می بینم، هر موسیقی که می شنوم، دانه های اشک قل می خورند روی گونه هایم. ظاهرا همه چیز خوب است، بیماری من و رعنا و مامان، هر سه، خوب شده است، زندگی به روال عادی برگشته، جلیل کم کم دارد چمدان هایش را می بندد تا برگردد، کار خوب پیش می رود، ماشین مدت ها است که خوب کار می کند، اینترنت خانه وصل شده؛ اما نمی دانم چرا اشک های بهانه می خواهند؟
همین الان یکی چکید روی گونه ام.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۵ دی ۱۳۸۷

من به رعنا باختم. خوشحالم


هی، این دختر کوچولو راست می گفت. اونی که توی آسمون بود، واقعا ماه بود. ماهی که این روزها از خورشید پرنور تر و پر زورتر است.
چقدر لذت دارد که آدم به دختر کوچولوش ببازه، اون با دلش حرف می زنه و من با منطقم. امیدوارم همیشه حسش همین طور قوی بمونه.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

وقتی دل آدم تنگ می شود

دلم برای کتاب خوندن تنگ شده، دلم برای گزارش نوشتن تنگ شده، دلم برای خودکار در دست گرفتن تنگ شده، دلم برای روزنامه تنگ شده، روزنامه با خط فارسی، با آن کاغذ های درجه دو وطنی هم باشه عیب نداره، حتی اگر وقتی بازش می کنم، بوی کاهگل بخوره توی بینی ام عیب نداره، فقط باشه.
دلم یک دکه روزنامه فروشی می خواد . از این مدل هایی که همه چیز از شیر مرغ تا جون آدیزاد توش پیدا می شه، مثل اون دکه دور میدون فاطمی، یا دکه میدان گلها، اون دکه زیر پل کریم خان هم باشه، بد نیست. دلم می خواد برم و واستم جلوش، دیگه اصلا مهم نیست که چند نفر موقع روزنامه برداشتن بهم تنه بزنن، مهم نیست که چقدر آب بارون یا تندی نور خورشید رنگ روی جلد مجله ها را عوض کرده باشد، حتی دلم مجله زرد می خواد، پر از عکس های مهناز افشار و رضا گلزار، دلم یک عالمه گل آقای روی هم چیده شده می خواد. دلم مجله زنان می خواد، شماره هزار، دلم مجله فیلم می خواد، دنیای تصویر.
دارم بهانه می گیرم. می دونم، 500 تا کتاب توی کتابخونه اتاقم هست که کلی اش را هنوز نخوندم، تمام شماره های مجله زنان توی انباری است که هنوز کلی مطلب خونده نشده داره، هر روز دارم کلی سایت های روزنامه های فارسی را زیر ور رو می کنم.

نه، واقعیتش این است که حسودیم شد، امروز صبح، توی ایستگاه مترو، مردم پیچیده در پالتو های کوتاه و شال گردن های بلند، با بینی های سرخ شده از سرما، ایستاده بودند در صف روزنامه فروشی. برای این که بییشتر نگاهشون نکنم، شروع کردم به شماردن قدم هام، من با برداشتن شش گام بلند از کنارشون گذشتم، اما نشد، حسودیم شد، به همه کسانی که می تونن روزنامه کاغذی وطنشون را بخرن، حسودیم شد به همه کسانی که می تونن برای روزنامه توی صف بایستند، حسودیم شد به همه روزنامه نگارانی که می تونن مطالبشون را توی روزنامه هاشون چاپ کنند. حسودیم شد، حسودیم شد، به همه کسانی که آزادند یا حتی فکر می کنن که آزادند حسودیم شد. همین.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۴ دی ۱۳۸۷

خورشید

تا به حال این قدر از دیدن خورشید خوشحال نشده بودم. اینجا هوا 7 درجه زیر صفر است و خورشید داره می تابد، تلولو نورش روی برف های مانده روی شیروانی ها و کنار خیابان ها، خوشگل است. هیچ وقت فکر نکرده بودم که روزی دلم برای خورشید تنگ می شه تا روز یک شنبه که ساعت 12 ظهر، رعنا داد زد: مامان ماه.
آنچه که رعنا نشان می داد، یک دایره خاکستری بزرگ توی آسمان بود که هیچ نور و درخشندگی نداشت. گفتم: نه مامان، این خورشید است که زورش نمی رسه از ابرها رد بشه و اون پشت مانده. همان وقت فکر کردم که چقدر دلم برای خورشید، گرماش، درخشندگی کورکننده اش تنگ شده. حالا کم کم می فهمم که چهار ماه پیش، چرا تا آفتاب می شد، همکارم من را برای قهوه خوردن زیر نور خورشید دعوت می کرد. حالا حتما من هم تابستان، از تابش آفتاب روی تنم لذت می برم و برام مهم نخواهد بود که ضد آفتاب زده ام یا نه، کم مک هام زیاد می شه یا نه، قطعا اون موقع جور دیگری از همه چیز لذت خواهم برد. این روزها زمان لذت بردن از چایی تازه دم و لبوی سرخ شیرین و قرمه سبزی است. شاید این روزها خورشید را کمتر داشته باشم، در عوض مامانم را که دارم.
آی که چه پزی دادم.
درجه هوا را دوباره چک کردم:
(8 درجه زیر صفر) -8°C
Feels Like
-12°C

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۸ دی ۱۳۸۷

عطر نعنا، طعم کشک

من مامان دارم، امروز، درست یک هفته است که هر شب او در را برایم باز می کند و کفش هایم را که در می آورم، چایی داغ روی میز آماده است. حالا یک هفته است که صبح ها از سر و صدای غلغل آب توی قوری، می فهمم که ساعت 7 است و باید بلند شوم. حالا یک هفته است که رعنا، سرش را روی پای مامان می گذارد و می خوابد و می توانم پاهایم را جلوی تلویزیون دراز کنم و کانال ها را عوض کنم. حالا یک هفته است که باز صدای آیه الکرسی و قل هو الله احد در خانه مان شنیده می شود. و من از پنجره به ریزش مداوم برف نگاه می کنم و آش رشته داغ مامان پز می خورم با کشک زعفرانی و نعنا داغ معطر. جایتان خالی

نمی فهمید، می دانم هیچ وقت، تا زمانی که هر لحظه که اراده کنید، همه خانواده تان را در اطرافتان ببینید، نمی فهمید که چه مزه ای دارد، سریدن رشته های آش زیر دندان و عطر نعنا؛ چه عطری است. و چه حس خوبی می دهد فکر کردن به این که همه روز، مادرتان، این آش را به هم زده ومزه کرده و نمک و فلفل رویش پاشیده. و برایتان در ظرف کشیده و رویش را تزئین کرده و در ظرف را بسته و در یخچال گذاشته تا " مادر، این طور که برف می یاد، فردا یخ می زنی تا برسی اداره ات، ظهر یک قاشق هم که بخوری، سرما از تنت بیرون می ره"

امروز عاشورا است، هرچند حتی مامان هم این را فرموش کرده است، اب و هوای اروپا است دیگه؛ وقتی هیچ جا را پرده سیاه نزدند، وقتی هیچ جا شربت و چایی نذری نمی دن، وقتی از هیچ خونه ای بوی شله زرد و ته دیگ زعفرانی بلند نمی شه، وقتی هیچ دسته و گروهی راه نمی افتند تا سینه بزنند، تاسوعا و عاشورا هم می شوند مثل بقیه روزهای خدا.
دیروز برای مامان قبله نما پیدا کردم تا به قول بعضی ها راه رسیدن به خدا را پیدا کنه.
بعد از تحریر: از همه کسانی که در این مدت غیبت نگران شده بودند، معذرت می خواهم. شما هم بودید، دم گرم مادرتان را با نور آبی کامپیوتر که نه، با هیچ چیز دیگر عوض نمی کردید.
راستی، جلیل هنوز نیامده.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۸ آذر ۱۳۸۷

آی باباهای دنیا، کاش می دانستید...

دیشب رعنا داغ بود، همین ، یعنی تا صبح درجه حرارت بدنش بین 37 تا 38 بالا و پایین می شد، اما همین یک درجه لعنتی نگذاشت که تا صبح بخوابم. هر غلتی که می زد، هر غلتی که می زدم، بهانه ای بود تا دستم را بکشم روی پیشانی داغش. می دانم همه چیز زیر سر همان نیم ساعت بوس رد و بدل کردن بین او و جلیل از طریق وب کم است. باز دلش تنگ شد و باز تنگی دلش حرارت شد و بیرون ریخت.
آی باباهای دنیا، کاش می دانستید که چقدر چقدر چقدر بودنتان برای همه مهم است.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۶ آذر ۱۳۸۷

رعنا چهار ساله شد






دیروز، روز غریبی بود. آنقدر غریب که تا شب سردرد داشتم و نتوانستم کار کنم، آنقدر غریب که تا صبح دور خودم می پیچیدم و درمانده بودم. دیروز روز تولد رعنا بود. رعنایی که در تولد چهار سالگی اش فهمیدم اصلا او را نمی شناسم. در همین هفت، هشت ماه گذشته، او چنان با دنیای جدید که من نمی شناسم پیوند خورده که حالا، وقتی برای اولین بار مهمان کلاسش می شوم، می بینم چقدر رعنای من با آنچه که در مهدکودک دیدم متفاوت است.
رعنای من، دختری است که دوست دارد نوازش شود، رعنا ی آنجا، دختر مستقلی است که برای کمک کردن، پیش قدم می شود.
رعنای من آنقدر تنبل است که حتما من باید مسواکش را بزنم و بینی اش را تمیز کنم، رعنای آنجا قبل از این که اسنک را بیاورند، دست هایش را شسته است.
رعنای من، موقع بازی همه جا را به هم می ریزد و جایی تمیز در خانه نمی گذارد، رعنای آنجا، از روی صندلی بلند می شود؛ هسته آلبالو را در سطل اشغال می اندازد و بر می گردد.
رعنای من، در هر جمله فارسی دو کلمه انگلیسی حرف می زند و در هر جمله انگلیسی، دو کلمه فارسی، رعنای آنجا، یک سره، سلیس و روان، کلمات انگلیسی را ردیف می کند.
رعنای من، گاهی چنان غیر قابل تحمل می شود که من از خودم بابت داشتن چنین دختری خجالت می کشم، رعنای آنجا، به محض این که وارد اتاق می شود، لااقل دو نفر به استقبالش می ایند و می گویند: آی میس یو رانا.
دیشب تا صبح دور خودم می چرخیدم و به مادری فکر می کردم که فکر می کند مادر است اما از دختر ش هیچ نمی داند.
دیروز در مهد کودک روز رعنابود، هر شعری که او دوست داشت را می خواندند، هر بازی که او دوست داشت بازی می کردند و اگر پیش از پرسیدن رعنا کسی از من می پرسید شعر مورد علاقه رعنا یا بازی مورد علاقه اش چیست؟ من در می ماندم.
حالا، در اولین روز از چهار سالگی رعنا، من تنها یک راه حل پیدا کرده ام تا بیشتر با او باشم، شب ها، تا پیش از خوابیدن رعنا، دیگر کامیوتر را روشن نمی کنم.
لطف بزرگی است؟ این طوری از ساعت 6 تا 8 شب با هم خواهیم بود و البته یک ساعت هم صبح ها همدیگر را می بینیم، 7 تا 8 صبح. سه ساعت در شبانه روز، فرصت زیادی برای مادری نیست؟ هست؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۵ آذر ۱۳۸۷

دلم هندوانه دود زده می خواهد

نیستم، یک سره تعطیلم، کرکره را کشیده ام پایین و جماعت را به امان خدا رها کرده ام. نیستم تا همراه شوق و شعف دخترک، کیک بخرم و بادکنک باد کنم و اسم هم کلاس هایش را رویش بنویسم و با هر ضربه به بادکنک هلهله شادی سر دهم.
نیستم تا مثل دخترک تمام راه خانه تا نزدیک ترین فروشگاه روستا را در سرمای زیر صفر به شوق حباب های رنگی بدوم و از سرما و بادی که حباب ها را تا جایی بالامی برد که نه من که حتی دست خدا هم به آن نمی رسد، گلایه نکنم.
نیستم تا هزار بار از من بخواهد که شمع های روی حلقه گل کریسمس را برایش روشن کنم و او فوت کند تا برای فوت کردن شمع های روی کیک تولدش تمرین کرده باشد.
نیستم، تعطیل تعطیل، انگار نه انگار که میلیاردها سلول خاکستری در این کره بزرگ سنگین بالای تنه ام جا خوش کرده اند تا من هم مثل میلیاردها آدم روی زمین از این که کریسمس دارد می رسد شادی کنم و دل به دل صدها هزار نفری بدهم که این روزها در فکر خریدن هدیه اند و گوش خیابان ها از شنیدن فریادهاشان کر می شود.
نیستم تا از ردیف کلبه های سرپا شده در تمامی خیابان های اصلی، شیرینی داغ بخرم و داغ داغ بخورم و بخار دهانم را رها کنم در هوایی که همه چیز در آن یخ می زند.
شده ام یک ناظر بی طرف؛ نه شادمان نه غمگین، نه دل زده و نه دل شده، ردیف هندوانه های چیده شده توی فروشگاه ها جلبم نمی کند، من هندوانه چیده شده پشت وانت پر از دود می خواهم. من بسته های لوکس پسته امریکایی و بادام هلندی نمی خواهم، من گونی های پر ازپسته بوداده اکبری تواضع را می خواهم. من کیک با خامه تصفیه شده و صد در صد رژیمی نمی خواهم. من دلم لک زده برای ایستادن در صف کیک های شکلاتی بی بی.

من نیستم، یک سره تعطیلم، خودم، موهای پریشانم، گونه های یخ زده ام، دستان بی هدفم؛ اندام فربه سنگینم، همه این جا است اما دلم، دلم ، دلم آنجا است.

کاش جلیل زودتر برگردد تا بتوانم تمام تصاویری که هر شب از دریچه وب کم می بینم فراموش کنم، دوستان قدیمی، خانه قدیمی، شادمانی های بی دلیل، غصه های عمیق، همه را فراموش کنم و دل بسپارم به فرهنگ جدیدی که رفته رفته وارد خانه ام می شود. حلقه ای سبز از برگ سرو روی میز نهارخوری ام نشسته با چهار شمع. به سنت همسایه مان از سه هفته قبل، هر یک شنبه، شمعی را روشن کرده ایم تا وقتی که آخرین شمع هم بسوزد، بدانیم که سال به آخر رسیده و می رود تا نو شود.
دو هفته ای است که رعنا دیگر" قصه های مبارک"را نگاه نمی کند که یک سره دل باخته با پاپانوئلی که دو هفته پیش برایش روی درخت هدیه آویزان کرده بود. هدیه که نه، یک موز، یک پرتغال، یک بسته شیرینی نارگیلی، به نشانه ادامه برکت در سال جدید و دو بسته شکلات کودکانه، با این پیام که من دیدم که تو دختر خوبی بودی در همه این سال. او حالا، مدام به دنبال شناخت پاپانوئل است، کجا زندگی می کند؟ با چه آمد که من ندیدم؟ چطور من را می بیند که خوبم یا بد؟ و من در به در دنبال رستورانی بزرگ و ارزان می گردم تا همین چهار نفر ایرانی را در شب یلدا دور هم جمع کنم تا رعنا در کنار کریسمس و سال نوی مسیحی، کمی هم از سنت های خودمان یادش بماند، کسی انار سرخ دان کند و کسی هندوانه قاچ کند و شاید، شاید، شاید، کسی حافظ بخواند.
نیستم، این روزها پاک تعطیلم، خسته ام، خسته ام از این همه جنگیدن، خسته ام از این همه تلاش برای حفظ ارزش ها! خسته ام از این همه زندگی. کاش زودتر مامان بیاید تا کسی در خانه باشد تا در را برویم باز کند. از این همه کلید در در انداختن و پیچاندن آن خسته شده ام.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۳ آذر ۱۳۸۷

یک روز شنبه برفی در اینجا

وقتی قرار است از زمسن و آسمان برای آدم بباره همین می شه که اول صبح، می بینی رعنا هنوز آب ریزش بینی داره، یعنی هنوز سرما خوردگی اش بهتر نشده، یعنی یک روز دیگه مریض داری، می بینی که دیشب رعنا در ظرف نان را باز گذاشته و همه خشک شده اند و یعنی باید قید نون و پنیر و چای شیرین را بزنی، می شینی پای کامپیوتر و می بینی که دوستی خواسته تا وبلاگت را آپدیت کنی و تو اولین این میل هم طالع بینی روزت این آمده:
It is not a god idea to blame your troubles and ailments on other people, roya. The only one that you really have to blame is yourself. You will find that your mind is quite active today, and that it might send you around in circles unless you make a conscious effort to slow it down and get it going on the right path. Deal with the facts of the situation instead of the emotions that may arise from it.
تصمیم گرفته ام که برای همه چیز انرژی مثبت بفرستم. حتما در هفته جدید ماشین درست می شه و من مجبور نخواهم بود که در میان 10 سانتی متر برف رعنا را پشت سر خودم بکشم و از سربالایی نفس گیر خونه بالا بیارم.
حتما سرماخوردگی رعنا خوب می شه و من مجبور نخواهم بود شب تا صبح مدام حوله خیس بندازم روی شوفاژ و با مصیبت بینی رعنا را بشورم تا بتواند نفس بکشد.
حتما برای مامان بلیط پیدا می شه تا من مجبور نباشم در تعطیلات رعنا را با بی بی سیتر تنها بگذارم.
حتما کارهای جلیل به خوبی پیش می ره تا زودتر برگرده و دیگه وقتی رعنا تصویر جلیل را در چت بوسه باران می کند، من بغض نخواهم کرد.
حتما امروز من و رعنا به جنگل خواهیم رفت و بزرگترین آدم برفی دنیا را درست خواهیم کرد. کی می یاد برف بازی؟


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۸ آذر ۱۳۸۷

عید قربان در بلاد کفر

دیشب مهمانی عید قربان بودم. باورتان می شود، وسط بلاد کفر، حدود 100 نفر جمع می شوند تا در آخرین تعطیلات خود پیش از عید قربان آن را جشن بگیرند، جماعت همه اهالی افغانستان بودند، الحق که دین دار تر از ما ایرانیان هستند. هم در ماه رمضان روزه می گرفتند و هم عیدهاشان سرجایش است. سنی اند یا شیعه نمی دانم، می دانم که از ایرانیان بسیار آداب دان تر هستند.
اما مهمانی حکایت غریبی بود. یک طرف سالن خانم ها نشسته بودند و یک طرف سالن مردها، مردها می خواندند و زنها دست می زدند، یکی دو مرد هم رقصیدند و مسن ترین زن جمع هم به احترام یکی از آنها را همراهی کرد. مشروبات الکلی در سالن جایی نداشت، هر کس می خواست، به رستوران مجاور سالن می رفت.
جایی که من به عنوان تنها مهمان غیر افغان نشسته بودم، پشت به مردها داشت، در نتیجه فقط زنان را می دیدم که چه می کنند و چه می گویند و چه پوشیده اند. دسته ای زنانی بودند از همه مسن تر، حدود 45 تا 50، همه به شیوه غربی لباس پوشیده بودند، عمدتا کت و دامن، همه شان فارسی می دانستند، با لهجه غلیظ افغانی، با یکی دو نفر که هم کلام شدم، فارسی را در افغانستان یاد گرفته بودند تا بتوانند کتاب های فارسی را بخوانند، از جلال آل احمد گرفته تا حافظ و سعدی، یکی شان زنی بود که اشعار فروغ را از حفظ می کرد تا در هر ملاقات با پدر زندانیش در زمان ظاهر شاه، برای او بخواند تا پدرش بگوید:" هر چه قوت آورده اید یک طرف، این شعر فریده یک طرف"
دسته ای دیگر زنانی بودند که یک سره از زیر برقع به اروپا آمده بودند، زنانی با لباس های دوخت کابل، موهای کوتاه شده در کابل، جواهرات کابلی و اما زیبا، اینها نسلی بودند که پسران فرنگ رفته به خواستگاریشان رفته اند و همه فرزندی در بغل داشتند. تناقض قشنگی بود. مرد خوش دوخت ترین کت و شلوار فرنگی را بر تن داشت با کراواتی هماهنگ با لباسش، زنش کف دست حنا کرده و لباس محلی سبز پوشیده و پسر یک ساله اش هم یک سره پوشیده در لباس افغانی، به سنت مادر هنوز فرنگی نشده. مرد هم انگلیسی حرف می زد، هم فارسی و هم پشتو، زن فقط فارسی حرف می زد و پشتو و بچه فقط انگلیسی و پشتو. این زنها فارسی را در دوره مهاجرت به ایران آموخته بودند، نه نام ادیبی می دانستند و نه کتابی خوانده بودند به فارسی. و از ایران به عنوان روزهای تلخ یاد می کردند.
دسته سوم دختران تحصیل کرده در فرنگ بودند، آنها که موهاشان آخرین مدل روز بود، دامن هاشان کوتاه و یقه ها چنان باز که خود شالی را بهانه سرما کرده بودند و خود را زیر آن پنهان. دخترکان زیبای افغان که هیچ کدام حتی رنگ برقع هم ندیده بودند و همه با هم انگلیسی حرف می زدند و با بزرگترها پشتو

دسته چهارم کودکانی بودند که رعنای من هم میان آنها بود، کودکانی که همه فارسی یا پشتو را می فهمند اما انگلیسی جواب می دهند.
نمی دانم سیاست های ایران در قبال همسایگانش چیست، نمی دانم این که مهاجران افغانی و عراقی را از شرکت در کنکور منع کرده است چه تاثیری بر آینده این روابط خواهد گذاشت، اما دلم برای ایرانی سوخت که دیگر نه حافظش طرفدار دارد و نه فروغش و نه فارسی اش.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۲ آذر ۱۳۸۷

خودخواهی



نمی دانم از ابتدا همین قدر پررو به دنیا آمدم یا روزگار من را پررو کرد. فقط می دانم که حالا، فقط چند روز بعد از آن همه ناله و زاری و و اویلا و بدبختی و بیچارگی، من هنوز می خندم و لذت می برم و به خودم فخر می فروشم. بگذارید اعتراف کنم، صبح یک شنبه؛ وقتی بعد از یک پیاده روی طولانی در جنگل، در پارک نزدیک خانه؛ روی تاب نشسته بودم و رعنا من را تاب می داد، هر بار که نگاهم به آسمان می افتاد، انگار که بخشی از خستگی ها و دردهایم را باد با خود می برد. هر بار که با فشار دستان کوچکش جلو می رفتم، قلبم می تپید و من رها می شدم از تمام غصه هایی که در این یک ماه خوردم. هر بار که می گفت:
mami, look at sky.
می مردم و زنده می شدم از نگاه کردن به اسمانی که او توصیه ام می کرد.
دیروز مثل روزهای قبل بسیار به "مادری" فکر کردم. این که آیا مادری غریزه است؟ آیا هر زنی که به دنیا می اید با خود عشق به فرزند را به جهان می اورد. بارها از خودم پرسیدم که چرا همه چیز را به خاطر رعنا تحمل می کنم؟ چرا رعنا آمد، چرا رعنا ماند؟ من که جسارت رفتن به آن اتاق شیک و مدرن خانم دکتر را داشتم، من که جسارت چشم بستن بر عظمت خلق را داشتم، پس چرا نرفتم؟
دیروز وقتی رعنا دست کوچکش را سراند در دست من و گفت: من مواظبم که گم نشیم، انجا که راه جنگل را به دقت به خاطر می سپارد، آنجا که من نشسته بودم و با افتخار می دیدم که چگونه بچه ها را در بازی مدیریت می کند، آنجا به پاسخ سوالم رسیدم. مادری غریزه نیست، بلکه این خودخواهی است که غریزه است.
من رعنا را دوست دارم چون می خواهم امتداد داشته باشم، من رعنا را دوست دارم چون خودم را در او می بینم. من رعنا را دوست دارم چون او آینه خوشبختی من است. او معنای همه آرزوهای دست نیافته من است، او تصویر رویای کوچکی است که می خواهد کامل تر و بزرگتر و موفق تر از رویای بزرگ باشد و بماند و لذت ببرد. من او را به خاطر خودش نمی خواهم، او بخشی از من است، بخشی که با درد و رنج از من جدا شد تا خودم باشد، تا بماند تا بمانم.
همین است که حالا می فهمم چرا برخی، فرزندانشان را می کشند، آنها نه از بچه ها که از تصویر خودشان در آینه های بی غل و غش متنفرند، می فهمم چرا مردها پسر را بیشتر از دختر می خواهند، انها آینه کامل می خواهند.
می فهمم چرا زنها پسر را بیشتر از دختر می خواهند، انها یک بار دختر بودن را تجربه کرده اند و حالا تکامل و خوشبختی مردانه می خواهند.
حالا می فهمم که نباید منت سختی ها را بر سر رعنا بگذارم که من هر چه می کشم به خاطر خودم است. تا فردا با افتخار دخترم را به همه معرفی کنم. تا فردا از رشدش، از بودنش، از برترشدنش نسبت به خودم لذت ببرم و فخر بفروشم.

حالا تحمل کردن همه چیز کمی، و فقط کمی ساده تر است.

پی نوشت:
عکاس کوچولو و عکسی که از جنگل گرفته

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۵ آذر ۱۳۸۷

حکایت آن تلفنی که پاسخ داده شد

همین حدود بود، شاید کمی زودتر شاید کمی دیرتر، وسایلم را جمع کرده بودم و به تاکسی زنگ زده بودم اما گفتم: بگذار یک بار دیگر تلفن بزنم. و این بار کسی تلفن را جواب داد. آن سوی خط مسئول دفتر آیت الله هاشمی شاهرودی بود. پرسیدم: آیا حاج آقا نامه دختر فاطمه را خوانده اند؟ گفت کدام نامه؟ گفتم همان که در شماره دیروز همشهری چاپ شده؟
گفت: موضوعش چه بود؟ داستان را گفتم. گفت: حتما اقدام می کنیم.
هم او بود که نسخه ای روزنامه همشهری را به حاج آقا نشان داده بود و حاج آقا خواسته بود تا پرونده را ببیند و شبانه پرونده را برایش برده بودند و شبانه آن را خوانده بود و وقتی زمان را کمتر از نامه نگاری های اداری دیده بود با دست خط خودش نوشته بود حکم متوقف شود و به زندان اوین فکس کرده بود.فکس را سربازی دم دمای سحر دیده بود و دوان دوان به میدان اعدام رسانده بود و ازمیان چهار اعدامی آن روز صبح، طناب را از گزدن فاطمه باز کردند و او را به سلولش باز گزداندند.
اما حالا، کسی هست که باز شماره دفتر آقای شیرج را بگیرد؟ کسی هست که داستان رها شدن زهرا زیر دستان قوی یک مرد را برایش بنویسد؟ کسی هست که از مادر لکنت زبان گرفته برایش بنویسد؟ کسی هست که از آرزوهای دو دختر تنها مانده برایش بگوید.
کاش کس پیدا شود و بگوید که زهرا تا آخر عمر برای او سبزی پاک خواهد کرد.
کاش کسی برایش بگوید که فاطمه تا آخر عمر برای او زیارت عاشورا خواهد خواند.
کاش کسی برایش بگوید که دعای خیر مادران تا همیشه همراهش خواهد بود.
کاش کسی برایش بگوید که بهشت و جهنمی که خدا وعده داده همین دنیا است و فاطمه هفت سال است که در آتش دوری از دو دخترش سوخته است، موهای خاکستری اش گواه آن آتشند.
کاش کسی به او بگوید که سیاهی هر امضای او بر برگه استیذان یک حکم اعدام، یعنی سیاه پوش کردن خانواده ای تا ابد.
روزی دیگر، همان دم دمای سحر هیچ کس نتوانست در زندان اوین طنابی برای حلق آویز کردن کبری رحمان پور بیابد. کبری اعدام نشد چون طناب نبود، کاش فردا در زندان اوین طتاب نباشد، کاش کسی بیدار نشود، کاش هیچ ساعتی صبح فردا زنگ نزند. کاش کسی بداند، کاش کسی بگوید. کاش کسی بماند.
آن سال آزاده مختاری ساعت 4 صبح به زندان اوین رفت تا خبر آنچه را که پشت درهای بسته رخ می داد بنویسد و ساعت شش صبح شادترین خبر تمام زندگیم را به من داد. آیا فردا این توان را خواهم داشت که به زهرا زنگ بزنم؟

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

امروز من دیوانه ام

امروز من دیوانه ام. دلم روضه می خواهد، از آن روضه های داغ عاشورایی که بتوانم چادرم را بکشم توی صورتم و پنهان از همه، حتی خودم، یک دل سیر گریه کنم.
دلم زیارت می خواهد، دلم می خواهد پنجره های فولادی و سرد ضریح امام رضا را بگیرم و او را همه عزیزانش قسم بدهم که رهایم کند. که آزادم کند.
دلم سماع می خواهد، می خواهم که لباس درویشی و چادر سفیدم را بپوشم و آن قدر در حلقه رندان، گرد خودم بچرخم که رها شوم و آزاد شوم و گم شوم و دور شوم از هر چه هست و نیست.

امروز من دیوانه ام ، هزار بغض فروخفته را در صدایم پنهان کرده ام و به دختری که می رود تا برای آخرین بار، قبل از اعدام ، مادرش راببیند ، می گویم: مادرت به آرامش احتیاج دارد.
امروز من دیوانه ام. همه از اعدام پسری 20ساله با دنیا دنیا آرزو حرف می زنند و هیچ کس "منبع موثق" نیست تا خبر را تایید کند. و من باید در خبر نوشتن بی طرف باشم و عدالت را رعایت کنم و احساساتم را کنترل کنم.
امروز کم مانده بود فریاد بکشم: من یک ربات نیستم. من آدمم. نگفتم، فریاد نکشیدم، چون کسی نمی فهمید. می دانید؟ نمی فهمید.

امروز، روز جهانی محو خشونت علیه زنان، من رعنایم را در آغوش می گیرم تا از سایه های پشت پنجره، دم سحر، نترسد و برایش داستان خورشید خانم را تعریف می کنم که امروز خواب مانده و دارد بدو بدو می اید تا همه جا راروشن کند. و بعد با زن هندی سرخ پوشی حرف می زنم تا رعنا را قبل از تاریک شدن هوا، در ساعت 4 عصر به خانه ببرد تا شاید کمتر از تاریکی بترسد.
و بعد جهانی را نقد می کنم که بر علیه زنان خشونت روا می دارد. در حالی که خودم عین خشونتم.

امروز من دلم از همه جا و همه چیز سخت گرفته است.

فردا دو دختر داغدار مادرشان می شوند، فردا یک مادر سیاه پوش پسرش می شود. و من، این سوی دنیا، هیچ کار هیچ کار هیچ کاری نمی توانم بکنم.
حالا دخترک پشت تلفن زار می زند: خانم کریمی یک کاری بکنید، مامان را دارند می کشند. و من حتی جرات ندارم که اشک هایم را روی گونه هایم رها کنم
برایم دعا کنید.


۳۰ آبان ۱۳۸۷

حکایت های من و او


زمان: صبح امروز
مکان: روی مبل جلوی تلویزیون در حال تماشای کارتون کایو
رعنا: مامان می شه بغلم کنی
من: آره عزیم چرا که نه؟
رعنا: مامی
من: جونم
رعنا: می شه لفطا امروز مثه همه مامانا زود بیای دنبالم
من: عزیزم، اگر بخوام زود بیام، رئیسم دعوام می کنه
رعنا، با بغض: پس من چکار کنم؟
من: می شه لطفا پیش هیف بمونی تا من کارم تموم شد، بیام دنبالت
رعنا: باشه، قبول می کنم.


زمان: یک ساعت بعد
مکان: مهد کودک رعنا
من و رعنا در حال دویدن به سوی کلاس رعنا
رعنا: مامان، من پیش هیف می مونم غصه نخور
من: الهی من فدات شم
رعنا: ولی زود بیای، باشه؟


تکه پاره های من، هنوز روی سنگفرش های جلوی ساختمان مهد رعنا باقی مانده است.



۲۹ آبان ۱۳۸۷

God is ugly

حتی فکر کردن به مسافرت هم خستگی ام را در می برد، حتی فکر کردن به بستن چمدان ها هم برایم کافی است. امروز پاسپورتم رسید. همان که دزد برده بودش تا نشانم که دهد که به هیچ کس حتی خدا هم نمی توانم اعتماد کنم. دیشب در مترو نشسته بودیم و رعنا داشت مثل همه آدم های بزرگ توی مترو مجله می خواند و من فرصت کردم تا به اطرافم نگاه کنم. کمی آن طرف تر دو دختر نوجوان توی سرو صورت هم می کوبیدند و جهان را مضحکه خود کرده بودند، صدای قهقهه خنده شان فضا را پر کرده بود و گاهی حتی حواس رعنا را هم پرت می کرد.
روی پلاکی که یکی از آنها به سینه اش چسبانده بود، نوشته شده بود: خدا زشت است. پلاک سیاه بود و نوشتهاش با سرخ.
مکث کردم، ماندم، او داشت کفر می گفت، اگر در ایران بود، کارش ساخته بود. اما اینجا، هیچ کس حتی به صدای خنده هایش گوش نمی دهد چه رسد به خواندن آنچه که روی پلاکش نوشته بود.
به دورها رفتم، سال های شک، سال های سخت بلوغ، سال هایی که هر جمله ای یک علامت سوال بزگ می شد چه رسد به مفاهیمی مثل خدا، جهان، حقیقت، عشق و دروغ. آخ اگر آن سال ها می توانستم حتی به این جمله فکر کنم، چقدر امروز خوشبخت تر بودم. اگر آن سال ها می توانستم مثل این دخترک تکه ای از موهایم را سبز رنگ کنم؟ اگر آن سال ها می توانستم مثل این دختر خنده ام را رها کنم و نترسم؟
داشتم به آرزوهایم فکر می کردم که رعنا پرسید: مامان، چرا تو مجله نداری؟


۲۷ آبان ۱۳۸۷

حسادت


ساعت 7 شب است و من تازه نیم ساعت است که رسیده ام خانه، رعنای 17 کیلویی را بغل کرده ام و از مسیر برگ ریزان گذشته ام و به سختی، یک دستی در را باز کرده ام و او را روی تخت گذاشتم و پشت میز غذا خوری ول شده ام.
پشتم؛ چشمم درد می کند از بس از صبح از تا به حال نوشته ام و خوانده ام اما، از صبح ، نه از دیروز، نه، از وقتی نمی دانم کی، چیزی روی دلم سنگینی می کند، سنگین است، انقدر که نمی توانم تابش بیاورم، سخت است، آنقدر که نمی توانم بشکافمش، عزیز است، انقدر که نمی توانم رهایش کنم.
انگار وزن همه سال ها و روزها را روی پشتم گذاشته اند، سال ها و روزهایی که سپری کرده ام. سال ها و روزهایی که تصمیم گرفته ام و خواسته ام و به دست آورده ام. آیا من اشتباه نکرده ام؟

گاهی فکر می کنم کاش زن بودم، یکی مثل بقیه، زنی آراسته و پر از لوندی و زنانگی، که می دانستم از ابزارهایم کی و کجا استفاده کنم و چگونه عاشق شوم و چگونه بگذارم عاشقم شوند و بعد، زندگی می کردم، رها از هر فکر فردا و دیروزی.

گاهی فکر می کنم کاش مادر بودم، با هزار تا بچه قد و نیم قد، صبح زود بیدار می شدم و سفره می انداختم از این سر تا آن سر اتاق، یکی را به بغل می گرفتم و یکی را به پشت می بستم، مدل زنان اینجا، خرید می کردم و می پختم و می ساختم و فراموش می شدم و فراموش می کردم در میانه آن همه زایش و مادری و خداگونه گی. فردا هم نام خوب داشتم و هم نان خوب که از هزار بچه، یکی هم قدرم را می دانست، برایم بس بود.

گاهی فکر می کنم کاش همیشه و همیشه فرزند مادرم می ماندم و کودکی می کردم و هیچ وقت بزرگ نمی شدم. روی پای پدرم می نشستم و شیری زبانی می کردم ..

گاهی فکر می کنم کاش می شد این ماسک لعنتی زن قدرتمند مستقل را از روی صورتم بر می داشتم و زنی می شدم مثل بقیه، زنی که من را به خاطر خودم نوازشم کنند، نه این که به خاطر توانایی هایم، احترامم بگذارند، زنی که بتواند ضعف هایش را بگوید، بگوید که هنوز دو روز از هفته نگذشته خسته است.

بگوید که دلش یک استراحت جانان می خواهد، بگوید که می خواهد شبی تنها، تنها و بدون مسئولیت بخوابد شاید بتواند خواب خوش ببیند، بگوید که می خواهد شبی تنها نخوابد، بگوید که می خواهد باشد، مثل بقیه جسور و بی پروا و از غصه ها و آرزوهایش بگوید ، رویاهایش را به هم ببافد و همان شود که می خواهد و نیست، نه آنچه که می خواهند و هست.

دلم می خواهد جسور باشم نه چون حالا که هستم، چون کاری را می کنم که کمتر زنی می کند، می خواهم جسور باشم، مثل میلیون ها زنی که با جسارت، خودشان را زندگی می کنند.

دلم می خواهد جسور باشم، مثل جلیل که همه چیز را رها کرد و رفت تا کاری را که دوست دارد، تمام کند، نه مثل من، که همه چیز را رها کردم و آمدم تا دیگرانی که دوستشان می دارم، خوشبخت باشند.

حسودیم می شود به جلیل که می داند کسی هست که می شود همه مسئولیت ها را سرش هوار کرد و رفت و به دل خود پرداخت.

حسودیم می شود به رعنا، که همیشه هر چه می خواهد برایش فراهم است، نه صبوری می کند و نه سیاست، هر چه را می خواهد می گوید و می خواهد. نه از سانسور چیزی می داند و نه ازشرم.

بس است، بروم پنجره را باز کنم و در سوز سرد پائیز، به تاریکی باغچه خیره شوم و بگذارم تنها حرکت سرخ رنگ آتشی، شب را بشکافد.

۲۱ آبان ۱۳۸۷

وقتی غم، خود خود خوشبختی است

خورشید از لا به لای درخت های هنوز سبز چنار و سرو سر می کشد و ازپنجره آشپزخانه راه را پیدا می کند تا به من برسد. خورشید این روزها بر آن مه دوست داشتنی غلبه کرده و البته لذتی دارد و گرمایی.
صبح یک شنبه است و می دانم که تا شب از خانه بیرون نخواهم آمد. رعنا یک سر شیطنت می کند، تلویزیون روشن است و بلندگوی لپ تاپ آهنگ های رادیو فردا را پخش می کند و من هی جمع می کنم و بر سرجایشان می گذارم ات و آشغال های رعنا را، لباس شویی را روشن می کنم، ظرف های مانده در ظرفشویی را جا به جا می کنم و فنجان های صبحانه در آن ردیف می کنم. رعنا شعر می خواند و کاغذ هایش را قیچی می کند تا کاردستی جدیدی بسازد و باز همه سطح خانه کوچک، پر می شود از ریزه های کاغذ و باز خورشید بر آنها می تابد و من غر می زنم: رعنا باز هم ریختی زمین؟
رعنا میخندد، می گویم: باید خرجش را بدهی تا جمع کنم، می خندد و کمرش را می چرخاند و لبهایش را غنچه می کند و می دود به سویم که دو زانو زده ام روی زمین و دست هایم اماده اند تا در آغوشش کشند
می گوید: مامان، کوکینگ کنیم؟
می گویم: فارسی بگو.
می گوید: بیا آشپزی کنیم.
لبخندم را که می بیند، می دور به سوی آشپزخانه و پاهایش را می گذارد روی کشوهای کابینت و به سرعت برق می نشیند روی کابینت و می گوید: من حاضر
وسایل کیک پختن را حاضر می کنم و او هم زن برقی را در دست می گیرد و من فر را روشن می کنم و او می گوید: مامان، آفتاب داغه ها
دستم را با المنت داغ فر برقی می سوزانم و او جای سوختگی را بوس می کند و با هم کیک را توی فر می گذاریم. او قیچی و کاغذش را بر می دارد و جلوی فر می نشیند تا ببیند چطوری کیک پف می کند و من هم فنجان چای سبزم را می آورم پشت میز غذا خوری ، کنار کامپیوتر، تا دمی بنشینم
اما
جای جلیل خالی است،
هیچ وقت فیلم پل های مدیسون کانتی را فراموش نمی کنم، با کارگزدانی کلینت ایست وود و بازی مریل استریپ
عاشق جزئیا ت ناب این فیلمم، آن جا که وقتی همسر و فرزندان زن وارد خانه می شوند و در را به هم می کوبند، او از جا می پرد و مرد عکاس، تفاوتش در همین است که در را نمی کوید و او از جا نمی پرد، مرد به او فرصت می دهد که موسیقی مورد علاقه اش را بشنود و همین، همین فرصت های کوچک برای این که خودش باشد نه مادر و نه همسر، او را عاشق می کند، و البته نه عاشق مرد که عاشق خودش. که اگر عاشق مرد می شد، نباید که حتی یک لحظه می ماند.
نمی دانم، شاید همین تفاوت های کوچک است که زندگی را می سازد. جلیل که نیست، من پرم از مسئولیت، رعنا، خرید، ماشین، بنزین، و حالا حیاط پر از برگ و قارچ ها ی توی چمن هم به مسئولیت هایم اضافه شده، اما آرامم.
وقتی دور تا دور خانه پر از خرت و پرت است اما من می خواهم با رعنا بازی کنم، کسی نمی گوید: اول جمع کنید، بعد
وقتی خرید می روم و تک تک اجناس توی قفسه ها را نگاه می کنم، کسی آن سو تر منتظر نگاهم نمی کند.
وقتی شب، چشمانم را به زور باز نگاه می دارم وسایت ها و وبلاگ ها را می گردم کسی نمی گوید: یادت هست که، باید صبح زود بیدار شی.

خوشحالم که سرنوشت ÷ این فرصت را برایم فراهم می کند که گاهی همان طور باشم که می خواهم .من خوشبختم و همیشه و همیشه بابت همه چیزهایی که دارم و ندارم خدا را شکر می کنم، از ته ته قلبم. گاهی نداشتن ها عین لطف است و برکت، گاهی دلتنگی مایه خوشبختی است و گاهی غم خود خود خوشبختی

* دو روز طول کشید تا پابلیشش کردم. بس که سرم شلوغ بود.

۳۰ مهر ۱۳۸۷

سرخ

شسته ام توی مترو، یکی مثل بقیه، پایان ساعت کاری با دهها نفر که همراه حرکت سریع مترو روی ریل تلو تلو می خورند. چشمانم را می بندم و خودم را به تکان های آرام مترو می سپرم. مثل موج می ماند و فقط این صدا، صدای خسته کننده،.... اه، نمی شود. چشمانم را باز می کنم.
دختری مقابلم ایستاده است با پالتو قرمز و کفش های قرمز، از ورای سیاهی جوراب نه چندان ضخیمش خالکوبی روی ساق پایش را می بینم. یک شاخه گل، گل ها قرمزند، شاید اگر جوراب نباشد. گوشواره هایش هم، سرخند و با هر تکان مترو می لغرند روی لاله گوشش، قرمز، قرمز، چقدر مردم اینجا قرمز می پوشند. پسرکی ایستاده آن سوی مترو، تکیه داده به میله تکی آن وسط و کتاب می خواند. کتابی با جلد قرمز، خودش، کتاب و کوله سیاه و سرخ روی پشتش تاب می خورند وقتی مترو در ایستگاهی می ایستد و هجوم مردم جاری می شود از این سوی در به آن سو و از آن سوی در به این سو. پیرزنی با پالتوی مشکی، کلاه قرمز و لبهایی قرمز سوار می شود، وقتی برمی خیزم تا جایم را به او بدهم، می بینم که نشسته است. دختر بچه ای تند و فرز همان اولین صندلی را برایش خالی کرده بود. حالا زن را بهتر می بینم. بلوزی با یقه کراواتی قرمز، عجیب رنگ رژ لبش و کلاهش. و چروک های صورتش، چه پایمردانه ایستاده اند زیر آن پوشش غلیظ کرم پودر و گونه هایی که قرمزی بر آن ماسیده، لبهایش تکان می خورند، مداوم و آرام.
پسر که کتاب سرخ می خواند، حالا جایی پیدا کرده و نشسته است. جز جلد کتابش، کمربندش هم به سرخی می زند و بندی که از عینکش آویزان است. سرش را هم حالا تکیه داده به میله های قرمز مترو. اااا، این ها هم که قرمزند. بلندگوی مترو اعلام می کند که به ایستگاه آخر رسیده ایم. برای این که در صف نمانم، زودتر مقابل در می روم. در انعکاس شیشه های مترو، خودم را می بینم. چقدر شبیه بقیه شده ام. خسته، با شانه هایی کمی خمیده، مترو به ایستگاه می رسد. در نور ایستگاه، تصویرم واضح تر می شود. در انعکاس شیشه می بینم چشمان من هم سرخ شده است


۱۶ مهر ۱۳۸۷

چگونه از مملکتم دفاع کنم؟

خوب نیستم. دیشب تا صبح نخوابیدم. سرماخوردگی شدید، فقط بخشی از ماجرا بود. همه اش به دورانی دور فکر می کردم. دورانی که فکر می کردم برای همیشه تمام شده اما حالا می فهمم که هیچ گذشته ای تمام شدنی نیست .
آقای یرژ، صاحب خانه مان مردی بسیار مهربان، خونگرم و صمیمی است. دیشب، برای گرفتن دو مدرک به خانه مان آمد وچایی آماده بود و به نوشیدن یک چایی داغ و تازه به سبک ایرانی دعوتش کردم. با رویی گشاده پذیرفت و نقل های بید مشک تازه را می خوردیم و از همه جا و همه چیز حرف می زدیم. حرف از زمستان و سرما کشید به بچه ها و موسیقی. او پنج پسر دارد، همه در بهترین شرایط ممکن. فقط از پسر 15 ساله اش بگویم: در حالی که دوران دبیرستان را می گذراند، عصرها ورزش می کند: اسب سواری، شمشیر بازی، شنا، ورزش هایی است که در حال یاد گرفتن به شیوه حرفه ای است و اسکی، ورزش حرفه ای او است که تا به حال چند مدال کشوری در آن کسب کرده است. ساکسیفون، پیانو، درام، گیتار، سازهایی است که او به طور حرفه ای می نوازد. البته او هزینه های تحصیل و سایر هزینه هایش را خود تامین می کند. از طریق خرید اینترنتی کامپیوتر از امریکا و فروش آن دراینجا. ( قرار است برای من هم یک لپ تاپ جدید بخرد) در میانه این گفت و گو ها و این که آموزش موسیقی را از کی شروع کرده و ورزش را چگونه یاد گرفته، آقای یرژ پرسید: شما چه؟ چه سازی می زنید؟ چه ورزشی می کنید؟ و توضیح داد که پیانو را از پدرش که در روستایی در کوهستان، معلم بوده آموخته و ساکسیفون را از همسایه شان در همان کوهستان پر برف. از سه سالگی هم اسکی می کرده و شنا.
من به رعنا و جلیل نگاه کردم و گفتم: هیچ
واقعا شاخ هایی را که روی سرش سبز شد دیدم.
چرا؟
توضیحش سخت بود. خیلی سخت.
گفتم که تمام دوران نوجوانی ام را به شمردن تعداد کشته های جنگ گذراندم. جنگ هشت ساله با عراق.
گفتن این یک جمله سخت نبود، اما چطور می توانستم برایش بگویم که آنها، جوانان کشورم "شهید" شدند. اگر می پرسید "شهید" یعنی چه، چگونه پاسخ می دادم؟
آقای یرژ سر تکان داد، یعنی می فهمم. او پیش از این هم گفته بود که من را، و خروجم از کشورم را می فهمد زیرا در دورانی از زندگیش، او هم به کشوری دیگر مهاجرت کرده بوده، او گفته بود:" می فهمم که حکومت بد، چه بر سر آدم ها و اعتقاداتشان می آورد."
یا این همه حتی فکر این که بخواهم برایش توضیح بدهم که شهید یعنی چه، برایم سخت بود. گفتم که آنها شجاع ترین مردم سرزمینم بودند که برای حفظ ما از دشمن جنگیدند. باز هم سر تکان داد و گفت:" اما می شد که سال ها قبل جنگ تمام شود. اما حکومت شما، هنوز از هم از جنگ بدش نمی اید. اما می فهمم. حکومتتان خوب نیست. ولی، مگر موسیقی و ورزش هم ممنوع است؟ تیمتان به المپیک هم رفته بود؟ مگر نه؟"

کاش کسی به من یاد می داد که چطور از دینم، کشورم بگویم ؟ آقای یرژ مفهوم حجاب را نمی فهمد." پوشیدگی یعنی چه؟ یعنی تو حق نداری آفتاب بخوری؟"
به او حق می دهم، در خانه ای با 6 مرد، خانم هانا، دارای دکترای حقوق و همسر آقای یرژ، هر وقت هوا آفتابی است با کمترین لباس ممکن، فقط لباس زیر ، روی تراس می اید و کارهایش را انجام می دهد، به همان سادگی که پنج پسر و همسرش در استخر خانه شان شنا می کنند.
با این فرهنگ، من چطور در مورد حجاب بگویم؟ همیشه در دل از او سپاسگزارم که هرگز از من نپرسیده است: مگر مسلمان نیستی، پس چرا حجاب نداری؟

چقدر سخت بود گفتن این که خانه ما در مسیر تشیع جنازه سربازان کشته شده در جنگ بود وما هر یک شنبه و پنج شنیه، روی تراس خانه می ایستادیم تا بشماریم که چند شهید، تشییع می شوند. و درآن زمان، من حتی به موسیقی فکر نمی کردم، جز زمانی که به سختی، نوار مولای سبز پوش با صدای ابی را زیر میز مدرسه، دست به دست می چرخاندیم.
نمی توانستم بگویم که در چهارده سالگی دغدغه من نه موسیقی، نه ورزش که گشادی پاچه شلوارم بود که هر روز صبح، سر صف، ناظم مدرسه با خط کشی در دست آن را اندازه می گرفت که اگر کمتر از 22 سانت باشد، به خانه برگردم.
چگونه می توانستم برایش بگویم که دختر ایرانی یعنی نجابت و از همان روزهای اول به من یاد داده بودند که آهسته گام بردارم. سال ها بعد، فهمیدم که چرا به همه دختران ایرانی می گویند: یواش راه برود. دویدن پرده بکارت را به خطر می اندازد.
این ها را نگفتم. چون سخت است توضیح دادن مفاهیمی که می دانیم اما قبولش نداریم، با آن بزرگ شده ایم، اما علیه اش انقلاب کرده ایم، آنها را فهمیده ایم اما ردشان می کنیم.
سخت است، اما حالا می فهمم که همه دنیا، ما را، من را، تک تک ایرانیان را در این که حکومتمان بد است و دینمان مروج تروریسم است، مقصر می داند.