۰۵ فروردین ۱۳۸۶

آخرين روز تعطيلات

داشتيم شام مي‌خورديم كه رها گفت: خاله، رعنا همه داروش را خورد. رعنا طوري نگاهم مي‌كرد كه انگار بايد براش دست بزنى. باقي مانده قطره متوكلوپراميد را تا ته سر كشيده بود. قلبم آمد توي دهنم. بغلش كردم و تا وقتي توي بيمارستان لقمان دكتر معاينه اش نكرد، زمين نگذاشتم. توي ماشين مي‌بوسيدمش، مي‌بووييدمش. او هم گريه مي‌كرد. مي‌گفت: فقط يك كم، يك كم، خوردم. تو را خدا... و من زار مي‌زدم: مامان نترس، عمو دكتر مهربون است و او مي‌گفت: تو رو خدا....
مردم تا وقتي كه خودش بالا آورد، شامش را، شيري را كه به زور بهش داده بودم و البته انگار متوكلوپراميد را.
دكتر گونه اش را نوازش كرد و رعنا ناليد: تو رو خدا. من محكم به خودم فشردمش و دكتر گفت: خطر گذشت. اگر حالت هاي عصبي، تيك صورت يا شلي گردن داشت سريع برسونيدش.
موقع بيرون آمدن از بيمارستان پسري را ديدم كه دختر بي حالي را روي كولش سوار مي‌كرد تا زودتر به اورژانس برسوندش. رعنا را محكم تر بغل كردم.
مگر رعنا تا كي توي بغل من جا مي‌شود؟

۰۲ فروردین ۱۳۸۶

وقتي فرشته ها گريه مي‌كنند


جشن پايان سال مهدكودك بود. رعنا شده بود يك فرشته و مدام گريه مي‌كرد. صداي بلند موزيك را دوست نداشت. آن روز من مردم براي فرشته اي كه گريه مي‌كرد. راستي فرشته ها هم گريه مي
‌كنند؟

سال نو مبارك


خواب بود. مي‌گويند هرحالي كه در زمان تحويل سال داشته باشيد، تا آخر سال خواهيد داشت. رعنا خواب بود و ما در آرامش قبل از طوفان فكر مي‌كرديم سال همين طور خواهد گذشت. اما، نشد. بيدار كه شد، مستقيم رفت سروقت هفت سين و شروع كرد به تجربه كرد. سماق چه مزه اي مي‌ده؟ شمع ها با چند تا فوت خاموش مي‌شوند؟ پوست سنجد را چطور مي‌شه كند. و بعد مرحله تجربه ظرف ها رسيد. نشان به آن نشان كه تا ساعت 4 بعد از ظهر كه هفت سين جمع شد!! ما هزار مرتبه ظرف ها و البته مواد داخل آن را از روي زمين جمع كرديم. با تمام اينها سال نو بر همه مبارك.


كسي گفت: ناشناخته اي از راه مي‌رسد كه زندگي‌ات را ديگرگون خواهد كرد. سال نو سال خوشبختي است و تجربه. از تازگي ها نترس كه سعادت را در خود پنهان دارند. اما من مي‌ترسم.

۲۴ اسفند ۱۳۸۵

برنامه ریزی برای تولد فرزند جدید

انگارنه انگار که داره بوی جنگ و تحریم می یاد. دو تا از بچه ها تازه باردار شدند و یکی از دوستان هم امروز صبح زنگ زد و دنبال دکتری می گشت که با تغذیه درمانی جنسیت بچه را تعیین کند. فکر نمی کنم که پزشکی در این مورد کار کند، باز هم اگر کسی در این مورد خبر داشت لطفا به من هم خبر بدید. اما این سایت را به همه مادران امروز، و فردا توصیه می کنم. دکتر میرزازاده هم در مجله زنان روی این دسته موضوعات خوب کار می کند.
آنچه هر زن باردار بايد بداند
در زير به چند نكتة كلي كه لازم است زنانِ باردار به آنها توجه داشته باشند اشاره مي شود.
از قرار گرفتن در معرض مواد سمي نظير پاك كننده هاي شيميايي، سرب، جيوه، حشره كشها و رنگها بپرهيزيد. همچنين، بهتر است زنان باردار از استنشاق بخار رنگ خودداري كنند.
به محض اطلاع از بارداري خود، براي دريافت مراقبتهاي دوران بارداري به ماما و متخصص زنان مراجعه كنيد. بايد در تمام اين دوران زير نظر باشيد تا در صورت لزوم، اقدامات لازم براي حفظ سلامت شما و جنين انجام شود. در مورد برنامه هاي پس از تولد كودك با متخصص مشورت كنيد.
تحقيقات علمي نشان داده است كه سيگار كشيدن مادر باعث كم وزني نوزاد مي شود. از جمله آثار سوء احتمالي مصرف سيگار، نازايي، سقط، حاملگي خارج رحمي و مرگ و مير نوزادان است. نتايج مطالعات اخير نشان مي دهد كه سيگار كشيدن ممكن است باعث بروز ناتوانيهاي يادگيري در كودك شود. اگر سيگار مي كشيد، بهتر است هرچه زودتر آن را ترك كنيد. استشمام دود سيگار نيز ممكن است به رشد جنين صدمه وارد كند. از ديگران بخواهيد كه از سيگار كشيدن در اطراف شما خودداري كنند، حداقل تا زماني كه نوزادتان به دنيا بيايد.
تا ميتوانيد آب بياشاميد. مصرف زياد مايعات در طول بارداري به بدن شما در تحمل افزايش حجم خونِ در گردش كمك مي كند. حداقل روزي 6 تا 8 ليوان آب، آبميوه يا شير بنوشيد. يكي از نشانه هاي مصرف كافي مايعات، رنگ ادرار است. ادرار زن باردار بايد بيرنگ يا به رنگ زرد بسيار كمرنگ باشد.
اگر از رژيم غذايي درستي پيروي كنيد، مواد غذايي مورد نياز بدن خود و جنين را تأمين خواهيد كرد. وعده هاي غذايي زن باردار بايد شامل هر پنج گروه مادة غذايي اصلي باشد. رژيم غذايي روزانة شما بايد شامل 6 تا 11 سهم حبوبات، 3 تا 5 سهم سبزي، 2 تا 4 سهم ميوه، 4 تا 6 سهم شير و لبنيات، و 3 تا 4 سهم مواد پروتئيني باشد. بهترين رژيم غذايي داراي ميزان چربي پايين و ميزان فيبر بالاست.
در دوران بارداري، روزانه حداقل 400 ميكروگرم اسيد فوليك مصرف كنيد. بهتر است مصرف اين ميزان از دوران قبل از بارداري آغاز شود. به اين ترتيب، احتمال ايجاد نقص دستگاه عصبي در جنين كاهش مي يابد. براي تمام زناني كه در سن باروري هستند و احتمال باردار شدن در آنها وجود دارد، مصرف روزانه يك عدد قرص اسيد فوليك توصيه مي شود. آب پرتقال، انواع سبزي، بادام زميني، كلم بروكلي، و نخود و لوبيا منابع طبيعي تأمين اين ماده هستند و مصرف آنها ضروري است.
مشاورة ژنتيكي براي همة زنان لازم است. ناهنجاريهاي مادرزادي و بيماريهاي ژنتيكي بايد به تمام خانواده ها معرفي شود تا در صورت وجود سابقة هركدام از اين بيماريها در خانواده، به پزشك متخصص مراجعه كنند.
شستن دستها در طي روز بسيار اهميت دارد، بخصوص بعد از دست زدن به گوشت خام يا استفاده از توالت. شست و شوي دستها شيوه اي ساده و كارآمد براي جلوگيري از انتشار ويروسها و باكتريهاست.
در دوران بارداري، به توصية پزشك خود و به منظور كاهش احتمال ابتلا به كمخوني فقر آهن، حداقل از 30 ميليگرم آهن در روز استفاده كنيد. به تمام زنان در سنين باروري توصيه مي شود كه رژيم غذايي غني از آهن داشته باشند.
نسبت به وضعيت خود هوشيار باشيد. اگر دچار علائمي نظير درد، انقباضات شديد رحمي به فاصلة هر 20 دقيقه، خونريزي از واژن، آبريزش از واژن، سرگيجه، غش، تنگي نفس، تپش قلب، تهوع و استفراغ مداوم، سختي راه رفتن، ورم مفاصل و كاهش حركت جنين شديد، حتماً پزشك خود را در جريان بگذاريد.
استفاده از الكل و كافئين در دوران بارداري مضر است. «سندروم مرگ الكل» عارضه اي است كه نشانه هاي آن تأخير رشد جنين در رحم، نقص ساختماني اجزاي صورت و دستگاه عصبي مركزي در جنين است. مصرف قهوه، شكلات و چاي نيز كه حاوي كافئين هستند بايد محدود شود.
مادرانِ دچار بيماريهاي مزمن نظير ديابت، صرع و پرفشاري خون بايد زير نظر پزشك باشند. اگر دارويي مصرف مي كنيد، با پزشك خود مشورت كنيد و مطمئن شويد كه اثر سوئي بر سلامت جنين ندارد. داروهاي گياهي و انواع ويتامينها نيز از اين قاعده مستثني نيستند.
هر سؤالي كه در ذهن داريد از پزشك بپرسيد. هيچ سؤالي وجود ندارد كه ارزش پرسيدن نداشته باشد.
داروهاي سرماخوردگي يا داروهاي ضد سرفه، حاوي الكل يا موادي هستند كه براي زنان باردار مضرند. در صورت مصرف هركدام از اين داروها، پزشك متخصص را در جريان بگذاريد.
ورزش در دوران بارداري خستگي و احساس كسالت را برطرف مي كند؛ در نتيجه، مادر و كودك احساس بهتري خواهند داشت. ورزش همچنين دوران نقاهت پس از زايمان را كوتاه مي كند. با انجام حركات ورزشي ملايم در دوران بارداري، عضلات پشت و شكم خود را قوي سازيد. يوگا، پياده روي، شنا و دوچرخه سواري روي دستگاه ثابت از جمله ورزشهاي مناسب براي زن باردارند. بهتر است پيش از شروع هر نوع ورزشي در دوران بارداري، با پزشك خود مشورت كنيد.
مشكلات گوارشي و تهوع صبحگاهي در دوران بارداري بسيار شايع است. غذاهاي محبوب شما ممكن است در دوران بارداريتان تهوع آور شوند. خوردن 5 تا 6 وعدة غذايي مختصر در روز به جاي 3 وعدة غذايي مفصل، به كاهش مشكلات گوارشي كمك مي كند.
رعايت نكات بسيار ظريفي مي تواند محيط خانه را به مكاني مناسب براي رشد جنين تبديل كند، مثل حفظ آرامش روحي مادر يا گوش دادن مادر به موسيقي ملايم.
استفاده از سونا و حمام بخار در دوران بارداري ممنوع است.
توكسوپلاسموز نوعي عفونت انگلي است كه براي جنين مشكل ساز است. در دوران بارداري، از خوردن گوشت خام و دست زدن به مدفوع گربه جداً خودداري كنيد. براي كارهاي باغباني نيز حتماً از دستكش استفاده كنيد.
در طي بارداري، اندازة رحم به تدريج افزايش مي يابد. همچنين فعاليت كليه ها بيشتر مي شود. در نتيجه، ميزان ادرار و تعداد دفعات دفع ادرار افزايش مي يابد. ممكن است زن باردار با سرفه، عطسه يا خنديدن دچار دفع ادرار شود. علت اين امر، بزرگ شدن رحم و افزايش فشار بر مثانه است. زيرا مثانه در ماههاي اولية بارداري در ناحية جلو و زير رحم قرار گرفته است. اگر دچار احساس سوزش هنگام دفع ادرار يا افزايش ناگهاني تعداد دفعات دفع يا تيره رنگ شدن ادرار شديد، فوراً پزشك را در جريان اين تغييرات قرار دهيد.
تكميل برنامة واكسيناسيونِ پيش از بارداري در حفظ سلامت مادر و جنين نقش مؤثري دارد. بنابراين، واكسيناسيون پيش از بارداري را جدي بگيريد.
افزايش يا كاهش زياد وزن در دوران بارداري ممكن است خطرناك باشد. به ياد داشته باشيد كه بارداري زمان مناسبي براي شروع رژيم لاغري نيست. افزايش وزن در اين دوران به دليل وزن گيري جنين است. وعده هاي غذايي خود را كم نكنيد. هم شما و هم جنين به كالري بيشتري نياز داريد. اگر رژيم خاصي را پيش از بارداري شروع كرده ايد، براي ادامة آن با پزشك خود مشورت كنيد.
از قرار گرفتن در معرض اشعة ايكس بپرهيزيد. اگر براي درمانهاي دندانپزشكي يا ارتوپدي مجبور به گرفتن عكس راديولوژي شديد، حتماً پزشك را از بارداريتان مطلع سازيد.
نحوة برخورد شما با موضوع بارداريتان بسيار اهميت دارد. با فراهم ساختن محيط سالم در دوران بارداري، به كودك آيندة خود ثابت كنيد كه برايتان ارزشمند است و دوستش داريد.
به اندازة كافي بخوابيد. سعي كنيد بيشتر روي پهلو قرار بگيريد، بخصوص پهلوي چپ. دراز كشيدن روي پهلوي چپ موجب بهتر شدن گردش خون جنين و كاهش ورم شما مي شود

۲۳ اسفند ۱۳۸۵

اشک

لوس نیستم، زود هم اشکم در نمی یاد، اما با این مطلب آسیه اشک هام ریخت روی گونه هام.

بهانه های کوچک خوشبختی

باورم نمی شه که سال تمام شد، باورم نمی شه امسال سومین سالی است که رعنا هم در جشن نوروز ما حضور دارد. امسال تخم مرغ های رنگی عید را رعنا به خانه آورد. سبزه را رعنا به آب انداخت و البته دیشب هم از روی آتش چهارشنبه سوری پرید. البته اول شعر: زردی من از تو، سرخی تو از من را خواند و بعد بغل باباش از روی آتش پرید.
هر روز صبح برای رسیدن به محل کار و البته مهدکودک رعنا از یک مسیر خاص عبور می کنم. هر روز پشت چراغ قرمز فاطمی به ولی عصر منتظر می ماندم. اما امروز رکورد شکست. برای هفتمین روز پیاپی وقتی به چراغ رسیدیم سبز بود و من و رعنا هورا کشان رد شدیم. با رعنا، هر اتفاق کوچکی بهانه ای برای شادمانی بزرگ است.
می دانستم که بعضی از حرف ها وقتی زیاد تکرار بشه، دیگر شنیده نمی شود. این بار هم خواهرم متوجه شد. بار اول وقتی با هم بیرون می رفتیم، رعنا را که توی صندلی اش گذاشتم، گفت: خدا را شکر. اما من نشنیدم. رخساره پرسید: رعنا چی گفت؟ ازش پرسیدم و او گفت: خدا را شکر. رخساره کلی قربان صدقه اش رفت و من تعجب کردم که چرا تا به حال این را از رعنا نشنیده بودم. دقیق شدم. وقتی سوار ماشین می شود، وقتی غذایش تمام می شود، وقتی صورتش را می شوید، وقتی اسباب بازی ها را جمع می کند، زیر لب می گوید خدا را شکر. یک بار رخساره ازش پرسید: این را از کی یاد گرفتی؟ گفت: مامان. راست می گفت. مدت ها بود که دیگر صدای خودم را هم نمی شنیدم.
رعنا گوش های بسیار خوبی دارد. شاید اثر گوش دادن به موسیقی از زمان بارداریمن تا به حال است. دیروز به مامان زنگ زدم. بعد از حال و احوال رعنا گوشی را گرفت و گفتک سلام. تا مامان باهاش حرف زد، گفت: خدا بد نده، مریض شدی؟
وقتی دوباره با مامان حرف زدم فهمیدم که توی حیاط زمین خورده و کمی کمرش درد می کند. باورم نمی شد که من نفهمیدم اما رعنا فهمید رنجی را که در صدای مامان بود.

۱۲ اسفند ۱۳۸۵

چقدر دیر

صداش هنوز تو گوشم است. با صدای زنی که انگار در عزای عزیزش ساعت ها فریاد کشیده، زخم خورده و خراشیده حرف می زد. لحنش مثل خود آنها می شد وقتی درموردشان حرف می زد.، مردهایی که ساعت ها به او تجاوز کرده بودند. وقتی کلماتی را که آنها به کار می بردند تکرار می کرد، خشن می شد، صداش نمی لرزید، تنش را نمی دانم. تلفنی حرف می زدیم. هیچ وقت حاضر نشد من را ببیند. می گفت تحمل هیچ موجودی را ندارد. وقتی در را باز کرده بود و به خانه آمده بود، مادرش با دیدنش سکته کرده بود. می گفت: یک هفته گذشته و من هنوز کبودم. می فهمی وقتی پنج تا مرد می افتند به جونت چی سرت می یاد؟ و من نمی فهمیدم. هنوز هم نمی فهمم. اما زخم صداش را خوب می فهمم، حتما نگاهش هم تلخ شده، نمی دانم کبودی هاش خوب شدند یا نه. با همه این ها هنوز سر کار می رفت. هنوز همان محل همیشگی منتظر ماشین می ماند. می گفت: همه از گشاد گشاد راه رفتنم می فهمند که داغون شدم. می گفت: خواستگارام را تلفنی رد می کنم. با کدام آبرو برم شوهر کنم. همه می دانند. و این توهمش بود. می گفت: اگر یک بار دیگر دست مرد به تنم بخورد می میرم. می گفت: اولی رییسشون بود. وحشی، قول بیابانی و کثیف. و بعد....
مطلب هفت سنگ و لینک هاش را امروز دیدم. کاش وقتی با او حرف می زدم می توانستم آرامش کنم.
این توصیه محشر بود:
اگر مورد حمله قرار گرفتید ،فریاد نزنید "تجاوز "،فریاد بزنید "آتش!!".

۰۷ اسفند ۱۳۸۵

لبخند

ساعت 6:30 صبح از خواب بیدار شد و گفت: بیدار شدم. بریم صبحانه بخوریم. بهش قول داده بودم صبح که بلند بشه توی بغل بابا جلیل باشه، اما یادش رفته بود. بهش گفتم: برات یک سورپرایز دارم. گفت: بریم. رفتیم توی اتاقش و جلیل را دید که روی تخت او خوابیده. فکر نمی کنم تا آخر عمرم لبخندی را که روی لبش نشسته بود فراموش کنم. پرید توی بغل جلیل و گرسنگی را فراموش کرد. جلیل برگشت.
*****
امروز یک مطلب جالب دیدم در مورد درست کردن کتاب های روزانه برای تعریف کردن قصه شب. می توانیم نشانه هایی از فعالیت روزانه کودک را جمع آوری کرده و توی یک دفترچه بچسبانیم و شب قصه همان ماجرا را برایش روایت کنیم. شاید نگه داری این کتابچه ها سخت باشد، اما نصور کنید رعنا در 22 سالگی برگ هایی را که در دو سالگی جمع کرده، ببیند. حتما براش جذاب است.
****
دارم به این خانم مونتسوری علاقه مند می شم. شیوه جالبی برای تربیت بچه ها دارد. جالب است که خودش هم اسباب بازی طراحی کرده است.
****
رعنا و کرم خاکی
اولین بار که رعنا با کرم آشنا شد، ظهر یک روز گرم بود. رعنا در کالسکه نشسته بود و داشتیم می رفتیم که من چشمم به یک کرم خاکی پشمالو قهوه ای رنگ افتاد. آن را به رعنا نشان دادم و گفتم که این یک کرم است که روی زمین می خزد و با حرکت انگشتم مدل حرکت او را تقلید کردم. اولش لرزید. یعنی چندشش شد. بعد با علاقه نگاهش کرد. حرکتش را دنبال کرد. کرم از ما دور می شد و به طرف خیابان رفت. فاصله اش که به حدود یک متر رسید، یک اتومبیل با نشانه گیری دقیق از روش رد شد. سریع را افتادم تا رعنا با تصویر کرم له شده روبرو نشه.
شاید یک ماه بعد نصفه شب از خواب پرید، گریه می کرد: مورچه ها مردن، کرم مرد.
کی می گه بچه ها حافظه بلند مدت ندارند؟

۰۱ اسفند ۱۳۸۵

هبوط

قرار است برگردم. بعد از ده روز گذراندن زندگي در بهشت زميني، امشب قرار است برگردم. آنقدر تلفن زدند و پيگير قرار ها و كارها شدند كه مجبور شدم بليط بگيرم.
ده روز است كه من ساكن بهشتم. چزيره اي كه در آن نه رعنا سرفه مي‌كند و نه استفراغ. آنقدر پرانرژي و فعال شده كه نمي‌شه توي خونه نگهش داشت
ده روز است كه من صداي بوق اتومبيل نشنديم
ده روز است كه پشت چراغ قرمز نموندم
ده روز است كه با سرعت بالاتر از 60 رانندگي نكردم و البته كسي هم با سرعت بيشتر از اين سبقت نگرفته
ده روز است كه از كنار هر كسي در جزيره رد شدم، فقط لبخند ديده ام و صداي خنده شنيده ام
ده روز است كه بوي دود و گازوييل را فراموش كرده ام
ده روز است كه تا ساعت 12 شب پياده روي كرده ام و حتي يك نفر به من چپ نگاه نكرده
ده شب است كه مدام با رعنا دوچرخه سواري كرده ام
ده روزاست كه دارم استراحت مي‌كنم و حالا دارد اين استراحت تمام مي‌شود

۱۹ بهمن ۱۳۸۵

آقا، آقا

از همون اول صندلی اش را روی صندلی عقب اتومبیل، پشت سر راننده بسته بودیم. این طوری با یک حرکت کوچک چشم، از توی آینه می شد کنترلش کرد. اما آن روز اصرار و اصرار که می خواست روی صندلی کنار من بنشیند. تا موافقت کردم، مثل برق پرید روی صندلی و اشاره کرد تا کمربندش را ببندم. پشت چراغ قرمز وزرا، ارام شیشه را داد پایین. دستش را از پنجره برد بیرون. هر کس که رد می شد می گفت: آقا، آقا پول!!!

۱۷ بهمن ۱۳۸۵

اصلاح قانون روسپی گری در آلمان

حکومت فدرال آلمان در صدد است با تدوین قانون جدیدی مراجعه کنندگان به زنانی که مجبور به روسپی گری شده اند را مجازات کند.
گزارشی که دولت فدرال روز چهارشنبه توسط وزیر امور خانواده، خانم اورزولا فون، در لین در مورد تاثیرات قانونی که دولت قبلی آلمان در سال 2002 به تصویب رسانده بود ارائه کرد، به نحو نابود کننده ای بخش هایی از قانون قبل را لغو می کند.
فون در لین گزارش 80 صفحه ای خود را این گونه خلاصه کرد که در بهترین شرائط این قانون فقط تا حدودی به اهداف خود دست می یابد.
تجربه 5 ساله نشان داده است که از سویی قانون گذار در این زمینه شکست خورده است و از سوی دیگر مقاومت های اجتماعی مانع شده اند که این قانون به طور کلی به اجرا در آید.
هدف دولت ائتلافی سرخ - سبزها این بوده است که شرائط حقوقی و اجتماعی روسپی ها را به صورتی با ثبات اصلاح کند.
دراین قانون آمده است: «خدمات سکسی نباید بیش از این به عنوان امری مغایر با عرف طبقه بندی شود. هم چنین روسپی ها به لحاظ قانونی از این امکان برخوردارند که در مورد پرداختشان شکایت کنند».
ائتلاف سرخ - سبزها تصور کرده بود که روسپی ها در آینده به عنوان یک کارمند کار می کنند و کارت مالیات بر درآمد و بیمه اجتماعی خواهند داشت.
اما در واقع پس از گذشت 5 سال از اجراء این قانون اکنون شاهدیم که تنها 1 درصد از زنان روسپی قرارداد کار دارند. با وجود این 87 درصد از آن ها بیمه شده خدمات درمانی هستند، گرچه یک سوم از آن ها به عنوان عضوی از یک خانواده بیمه شده اند و نه تحت عنوان شغلی خود.
آن ها هم چنین از حق شکایت خود تقریبا هیچ استفاده نکرده اند.
این قانون نواقص دیگری هم دارد. اگر مراجعه کننده ای نخواست پول بدهد باید به جز راه طولانی قانون،روش های موثر تردیگری هم وجود داشته باشد تا زنان روسپی پول خود را دریافت کنند.
مسئله دیگر در مورد مالیات روسپی گری است. تنها تعداد کمی از این زنان روسپی علاقمندند که وزارت دارایی در درآمدشان سهیم شود. علاوه بر آن اکثر این زنان ترجیح می دهند که ناشناس باقی بمانند. قانون هم در این مورد بر آنان سخت گیری نکرده است چون تا به امروز وزارت دارایی حکومت فدرال قوانین سررسید پرداخت مالیات را برای روسپی ها به اجراء نگذاشته است. در مورد این که آیا اضافه پرداخت مالیات های معوقه در طول 10 سال گذشته هم باید محاسبه شود یا خیر مقامات مربوطه وزارت باید تصمیم بگیرند.
اما در عمل قانون مالیات شامل حال بسیاری از زنان روسپی نمی شود. در آلمان حدود 400000 زن روسپی وجود دارد و حدس زده می شود که روزانه 1/2 میلیون مرد به آن ها مراجعه می کنند. 60 درصد از زنان روسپی آلمان از خارج به این کشور می آیند. به عبارت دیگر بیش از نیمی از روسپی ها به طور غیر قانونی در این کشور زندگی می کنند و بنا بر این مشمول قانون مالیات نمی شوند. این گروه را می توان با یک برنامه گسترده ویزای کار، مانند ویزای کارگران لهستانی بخش کشاورزی، برای حضور قانونی در آلمان یاری کرد اگرچه از سال 2002 تا به حال اکثریت سیاستمداران بر این امر اتفاق نظر پیدا نکرده اند.
با این همه وزیر امور خانواده آلمان این نکته را مثبت ارزیابی کرد که قانون موجود از پای بست ویران نیست: "قانون روسپی گری موجود مانع تعقیب جزایی تجارت انسان، روسپی گری اجباری، روسپی گری دختران نابالغ واعمال خشونت علیه روسپی گری نمی شود."
قانون جدید اما یک اصلاح روشن و قطعی در بر دارد. حمایت مالی روسپی گری و بهره برداری از آن دیگر به عنوان یک عمل قانونا قابل مجازات در نظر گرفته نشده است. بنابراین صاحبان خانه های فحشا می توانند بدون این که خود را در معرض جریمه قرار داده باشند، دستمال ،کاندوم و وان آب در اختیار افراد قرار دهند.
هم چنین در قانون جدید شرایط کار در مکان های مختلف بهتر شده است.
به نظر یکی از اعضای حزب سبزها این تنها تقصیر وجود موانع عملی نیست که این قانون تا به حال اثرات کمی از خود به جای گذاشته است. او بیشتر از این گله دارد که فشار سیاسی کافی بر مقامات ایالات مختلف وارد نشده است تا این قانون را به اجرا بگذارند. بیش از همه ایالت بایرن در برابر این قانون مقاومت کرده است. در آن جا روسپی گری به عنوان امری خلاف عرف در نظر گرفته می شود. به همین دلیل تا به حال گواهی شغلی برای صاحبان خانه های فحشا در این ایالت صادر نشده است.
هم چنین در حالی که اغلب روسپی گری های غیر قانونی در محله زندگی افراد صورت می گیرد، خانه های فحشا مجازند فقط در محله های مخصوص این کسب و کار بنا شوند. به همین دلیل انگیزه قانونی سازی روسپی گری هم درآن جا کاهش پیدا کرده است.
وزیر امور خانواده معتقد است که روسپی گری یک شغل معمولی نیست چون بسیاری از زنانی که به این کار می پردازند آن را کاملا به نحو داوطلبانه انتخاب نکرده اند.
به هر حال در نخستین گام این قانون باید پیش رفته و اصلاح شود. وزیر برای این مسئله برنامه هایی کلا ملموس و عملی در نظر دارد:- باید برای مراکز روسپی گری قانون الزام به داشتن پروانه کسب اجراء شود تا به این وسیله بهتر و جدی تر بتوان آن ها را کنترل کرد.- باید حداقل سن برای روسپی گری از 16 سال به 18 سال افزایش یابد.- هر کس در امور جنسی از زنان یا مردان جوان تر از 18 سال استفاده کند باید جریمه شود.- مراجعه کنندگان به زنانی که مجبور به روسپی گری شده اند باید مجازات شوند.

عشق

روزها می گذرد، همچنان بدون جلیل و من مانده ام با رعنایی که مدام ازدوری بابا جون مریض می شود. دیروز مردم. به جرات میگم مردم، من که روزگاری دبیر پردل و جرات حوادث بودم، من که در دوران دانشجوی مدیریت بحران خوندم، من که... همه این ها مال زمان گذشته است و موضوعاتی جز رعنا. وقتی تلفنم زنگ زد و مدیر مهد خبر داد که حال رعنا بد است، خودت را برسان، مردم. اما خوشبختانه هنگ نکردم. تمام فاصله نه چندان کوتاه را یک دستی رانندگی کردم . دنبال دکتری گشتم که ساعت 1:30 بعد از ظهر مریض ببیند. دنبال اورژانس ویژه کودکان گشتم و آخرش با داشتن وقت ویزیت رسیدم مهد کودک. رعنا را که دیدم، دلم لرزید. با پاشویه جلوی تشنج را گرفته بودند و رعنا با تب 40 درجه پرید بغلم. دویدیم به سمت مطب دکتر. گریه، معاینه، توضیح سوابق، گریه و گریه با ترجیع بند: معاینه نه!! بعد از ماجرای آندوسکوپی رعنا اعتمادش را به تمام سفید پوشان عالم از دست داده.
وقتی کوفته و داغان رسیدیم خانه، تازه سنگینی یک کوه را روی پشتم احساس کردم. کوه مسئولیت موجودی که ازجانم بیشتر دوستش دارم.
تا چهار صبح بالای سرش نشسته بودم. نسبت به حوله خیس عکس العمل نشان می داد و بیدار می شد. دستهام را با حوله خیس و سرد می کردم و می کشیدم روی تن داغش. قاشق قاشق آ ب میوه می ریختم تو دهنش تا دچار کم آبی نشه. چهار صبح؛ درجه حرارتش روی
سی و هفت درجه ثابت موند و من تازه فهمیدم که ساعت هاست بغضی را توی گلوم نگه داشته ام. وسط شکستن بغض، خوابم برد.
امروز وسط مصاحبه با یک دوست، بد نگاهش کردم، بد که نه، پر از تعجب ، و او دستپاچه شد از این نگاه، دوست دیگری خواست وساطت کند، گفت: دخترش مریض شده و دیشب نخوابیده. فکر کردم، آیا واقعا دیشب نخوابیدم؟ آیا واقعا خسته ام؟ مگر آدم از عشق هم خسته می شود؟

۰۷ بهمن ۱۳۸۵

تجارت بین المللی!!

سه یا چهار سال قبل، شایدم قبل تر، که داشتم گزارش رحم اجاره ای را تهیه می کردم؛ شاید شش ماه دویدم تا توانستم با یکی از این مادران صحبت کنم. همه درها بسته بود. هیچ کس حرف نمی زد. تعداد رحم های اجاره ای به انگشتان یک دست هم نمی رسید و بعد از چاپ گزارش، سیل تلفن بود که آدرس می خواستند. حالا، بعد از این چند سال، خواندن این گزارش بی بی سی برام جالب بود.
این هم جالب است که داریم در این زمینه هم خلاقیت صادر می کنیم:
اجاره کنندگان خارجی
سکينه می گويد: از عراق، روسيه و سنگاپور مشتری های خوبی دارم. موردی بود که بيش از ۱۵ ميليون تومان برای خانواده ای در بغداد هزينه برداشت. عرب ها دوست دارند بچه شان در رحم زن های ايرانی باشد. در حال حاضر ۲۰ رحم اجاره ای دارم
.

به قول رعنا: کومک

از دست رعنا، بی خوابی زده به سرم. داشتم او را می خواباندم که خوابم برد. ساعت یک بیدار شدم و او را بردم روی تخت، اما بعد، دیگر خوابم نبرد. حاصلش مین ساعت سر . کله زدن با بلاگر بود تا بلاخره بخشی از گندهای وبلاگ را بر طرف کردم. باقی هم ماند برای بی خوابی بعدی. اما نمی دانم چرا نمی توانم بیشتر از دو سه تا لینک توی صفحه بگذارم. ایاایهاالناس کمک

۳۰ دی ۱۳۸۵

تبلیغ

آقا ابن ای- بوک ها هم عجب باحالند. هرچند بعضی وقت ها آدم از ترجمه شان حرصش می گیرد، اما کاچی به از هیچی.
خوب شد من تبلیغات چی نشدم،
این هم یک قصه کوتاه و بامزه که می تونه برای 3 دقیقه یک وروجک مثل رعنا را آرام کند:
سه ماهي
در آبگير كوچكي ، سه ماهي زندگي مي كردند . ماهي سبز ، زرنگ و باهوش بود ، ماهي نارنجي ، هوش كمتري داشت و ماهي قرمز ، كودن و كم عقل بود .
يك روز دو ماهيگير از كنار آبگير عبور كردند و قرار گذاشتند كه تور خود را بياورند تا ماهيها را بگيرند .
سه ماهي حرفهاي ماهيگيران را شنيدند .
ماهي سبز ، كه زرنگ و باهوش بود بدون اينكه وقت را از دست بدهد از راه باريكي كه آبگير را به جوي آبي وصل مي كرد ، فرار كرد .
فردا ماهيگيران رسيدند و راه آبگير را بستند .
ماهي نارنجي كه تازه متوجه خطر شد ، پيش خودش گفت ، اگر زودتر فكر عاقلانه اي نكنم بدست ماهيگيران اسير مي شوم . پس خودش را به مردن زد و روي سطح آب آمد .
يكي از ماهيگيران كه فكر كرد اين ماهي مرده است ، او را از داخل آبگير گرفت و به طرف جوي آب پرت كرد ، و ماهي از اين فرصت استفاده كرد و فرار كرد .
ماهي قرمز كه از عقل و فكر خود به موقع استفاده نكرد ، آنقدر به اين طرف و آنطرف رفت تا در دام ماهيگيران افتاد.
البته این داستان یک ربع دیگر هم ادامه پیدا کرد. چون رعنا خانم پرسید: بعد چی شد؟

۲۸ دی ۱۳۸۵

نیشتر

به خاطر او بود. نه تقصیر او بود. از روز اول همین صراحتش توجهم را جلب کرد. حرف زدنش مثل تلنگر می مونه، نه نیشتر است. لااقل برای من نیشتر بود. مدت ها بود که این طور به هم نریخته بودم. مسببش هم او بود. او که از نگاه اولش بغض من را فهمیده بود، او که نگران رعنا بود، نگران من بود، نگران زندگیم بود. دوستش دارم. به خاطر نیشتر بودنش.
درست ده روز است که توی کما هستم. اثر همان نیشتر است. همه چیز را ریختم جلوم و دارم بهشان فکر می کنم: من، زندگیم، مسئولیت هام، رعنا، جلیل، رفاقت، کثافت، عشق، نفرت و باز مسئولیت.
*
یک دستمال پهن کرده بود روی زمین و گفت: بیشین بازی کنیم. گفتم: آخه چرا روی اون؟ گفت: بشین مامان. نگران نباش. مات شدم. آیا او دختر دو سال و یک ماهه من است؟
*
بعد از حکایت اندوسکوپی و جریاناتش فکر می کردم دیگه پا تو مطب دکتر نمی گذارد. اما امروز وقتی از مطب اومدیم بیرون پرسید: مامان؛ چرا دکتر معاینه نکرد؟
*
داغ تولد گرفتن روی دلم مانده بود. هنوز هم نمی دانم که ده سال دیگر به خاطر این کار آیا باید پاسخ بدهم. خوب جلیل نبود، وقتی هم آمد، آن قدر خسته بود که نشد. دلم هم نمی آمد که بهش زور بگم. اما، دیگر مطمئن شدم که خودش از پس مسائلش بر می آید. از وقتی جلیل دوباره رفته، هر وقت زنگ می زنه به جای سلام می گه: تولد، تولدت مبارک. من جای جلیل بودم تا حالا آب شده بودم رفته بودم توی زمین.
*
امروز با هم رفتیم الواطی، الحق که دست من را از پشت بست. فقط کم مانده گوشت هم بکوبد. در دیزی سرا، اول آبگوشت و نان ریز شده را خورد، بعد گوشت کوبیده با سبزی، بعد یک لیوان دوغ سر کشید. آخرش هم چایی با بامیه شیرین. راستی راستی من کم آوردم.

۱۰ دی ۱۳۸۵

رعنا عاشق شده

نمی تونم مرز بین هذیان و واقعیت را درک کنم. تقریبا هر شب این داستان تکرار می شه چه وقتی که مریض بود و فکر می کردم هذیان می گه چه حالا که حالش بهتر است و لااقل تب ندارد. داستان از آخرین سفرمان شروع شد. حدود 20 روز پیش من و رعنا به سفری 9 روزه رفتیم. فکر می کردم با این جا به جایی کمتر دلتنگ جلیل می شه. در سالن فرودگاه تا چمشش به ریحانه و اسد افتاد، شروع کرد به دویدن. طوری که دیگران فکر کردند من خاله اش هستم و ریحانه مامانش اما راست پرید تو بغل اسد!!
در تمام مدتی که اونجا بودیم حداقل روزی یک ساعت با اسد بازی می کرد. کنارش می نشست و با هم کتاب می خواندند و یا با هم توپ بازی می کردند. بیرون هم که می رفتیم یا دست اسد را می گرفت یا می خواست که اسد کالسکه اش را راه ببره. صبح ها هم که از خواب بیدار می شد با چشمان نیمه باز می دوید تو اتاق آنها و بیدارشان می کرد.
موقع خداحافظی از اسد جدا نمی شد. تا رسیدیم خونه گفت: مامان برگردیم پیش اسد. و تا امروز اگر یک روز با اسد تلفنی حرف نزند، آن روز شب نمی شود.لحن حرف زدنش هم خیلی بامزه است: اسد، کوچولو، پسرم!!
اولین شب مریضی توی خواب و بیدار می گفت: مامان بریم کیش. بریم پیش اسد و من فکر می کردم که دلش برای هوای خوب آنجا تنگ شده. شب دوم هم همین طور گذشت. تا این که دیشب پسر عمه ام پیش ما ماند. صبح داشت با تلفن حرف می زد که رعنا با چشمان بسته نشست روی تخت و گفت: مامان، اسد آمده؟ برم پیشش؟ گفتم: نه عزیزم عمو جعفر است. گفت: نه، اسد. و کورمال کورمال دوید بیرون. هنوز به وسط اتاق نرسیده بود که برگشت وگفت: نه، مامان، نیست. و کنار من خوابش برد.

۰۷ دی ۱۳۸۵

چشم بد

هیچ وقت به چشم بد اعتقاد نداشتم. وقتی مامان برای نرفتن به یک مهمونی هزار تا بهانه می آورد، اون را فناتیک می خوندم. اما این بار با چشم خودم دیدم. شب قبل از روز نحس به یک مهمونی رفتم (از آن دسته مهمونی هایی که مامان برای نرفتنش مریض می شد) مهمونی آرام و خوبی بود و کلی به من و رعنا و بابا خوش گذشت. فردا با گره خوردن کارها آغاز شد و با گم شدن موبایل تمام. موبایلم با پرداخت 10 هزار تومن به یک پلاستیک جمع کن دوره گرد پیدا شد. بگذریم که هنوز موندم جواب کسانی را که شماره من را ساعت 12 شب روی تلفنشان دیده اند، احتمالا جواب داده اند و از آن طرف هیچ نشنیده اند چه تو ضیحی بدهم. اما به هر حال پیدا شد.
هنوز شادمانی پیدا شدنش را جشن نگرفته بودم که رعنا دو بار پشت سر هم استفراغ کرد. شب رفتیم دکتر و ماجرا با تجویز سه شیشه شربت به خیر گذشت. اما از آن شب دیگر خواب خوش به چشم من و رعنا نیامده، با تاریک شدن هوا تب رعنا بالا می رود، تا صبح هذیان می گوید و نزدیک صبح می خوابد. الان درست 45 ساعت است که از در خانه بیرون نرفته ایم و خدا پدر داروخانه، سوپر
مارکت و میوه فروشی تلفنی را بیامرزد که گذاشته اند ما در آرامش دوران مریض داری را بگذرانیم.
مامان مدان تاکید می کند که: مادر جان آنها چشمشان شور است و دختر تو مثل گل. تند تند براش اسپند دود کن تا چشم بد از خانه ات دور شود و من مانده ام که آیا در دعوت بعدی من هم باید مریض شوم؟ البته قبل از مهمانی!!!

۰۴ دی ۱۳۸۵

روز نحس

امروز روز بدی بود. از صبح هیچ چیز سر جایش نبود.اول صبح رعنا کلی استفراغ کرد. بعد جریمه شدم. بعد یک و ساعت و نیم بابت پرداخت یک فبش بانکی معطل شدم. کشتم خودم را تا به موقع سر یک قرار برسانم، اما آن طرف قرار یک ساعت ذیر کرد. بعد هم موبایلم گم شد. همه جاهایی که از صبح سر زده بودم، یک بار دیگر رفتم. اما نبود. هر چه هم زنگ می زنم جواب نمی دهند . بیشتر از همه شماره تلفن ها و عکس هایی که در گوشی بود، دلم برای اس ام اس های شب قبل از تولد رعنا می سوزد. نوشته هایی که دو سال حفظشان کرده بودم. دعا کنید پیدا شود
لطفا هر کس که اینجا را می خواند و من قبلا شماره اش را داشتم، به این آدرس شماره خودش را بفرستد.
k_roya@yahoo.com