۳۰ تیر ۱۳۸۶

عاشقشم


عاشقشم، عاشق کج و کوله حرف زدنش، عاشق کج وکوله دویدنش، عاشق کج و کوله کمک کردنش، عاشق زخم روی دماغش.
کلمات و ترکیبات تازه:
فسارش= سفارش
لفطا= لطفا
مشتکرم= متشکرم
کباب= کتاب
اما " دنیا دیگه مثل تو نداره" بنیامین را یک نفس بدون حتی یک خطا می خونه!!
بعد از تحریر:
دوستانه گفتند که حرف های بو دار ننویس. گفتیم چشم. تا اطلاع ثانوی فقط رعنا نامه می نویسیم.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۹ تیر ۱۳۸۶

حکایت مرخصی و گزارش نویسی

از حاتمی کیا مرخصی گرفتم، این یعنی یک معجزه. برای اولین بارهم نگفت: به شرط جبران! حالا مانده ام که قرار است چه بنویسم؟ بعد از پنج سال تحقیق میدانی و غیر میدانی، متمرکز و غیر متمرکز قرار است گزارش صیغه را بنویسم. اما هنوز، با گذشتن یک روز از دو روز مرخصی هیچ ننوشته ام.
مانده ام چه بنویسم. هیچ چیز آن طور که دوست داشتم پیش نرفته، هیچ زنی از صیغه شدنش راضی نبوده، هیچ مردی نمی گوید که اجازه می دهد دخترش صیغه شود. همه سوال های برانگیزاننده ای هم که می پرسم تا یک نفر تحریک شود و از این سیستم دفاع کند، به سنگ خورده اند.
امروز در محضر استاد موسوی بجنوردی با جسارت گفتم: زنی که اعلام می کند 23 بار صیغه شده چه فرقی با یک روسپی دارد؟ جمله را تمام کردم و پس کشیدم. منتظر یک جواب تند همراه با اخم و کمی دلخوری از سوی استاد بودم. اما او با سعه صدر نشان داد که الحق" تپل ها مهربانند". کمی مکث کرد و گفت: هیچ فرقی ندارد. فردی که بی عفت شود، فرقی ندارد که آن یک جمله را بگوید یا نگوید.
کاش می توانستم از شادی جیغ بکشم و به هوا بپرم و یا... موضوع گزارشم را با جسارت تعیین کردم: تفاوت روسپی گری و صیغه!!
باید بجنبم فقط یک روز دیگر مرخصی دارم.
این جمله" تپل ها مهربانند" را خود استاد گفتند و البته نقل می کردند از مرحوم فاضل لنکرانی که معتقد بودند چاق ها بدجنس نیستند. و البته ایشان بعد از آقای ابطحی دومین روحانی بودند که می گفتند: ما چاق ها!!
منظورشان از فعل جمع، گوشه چشمی هم به کیلوهای اضافه بنده بود!که گویا مانتوی گشاد و مقنعه بلند هم پنهانشان نکرده بود.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۱ تیر ۱۳۸۶

فرصت

کم آورده ام. مدام دنبال فرصت می گردم. فرصتی دیگر بریا تمام کردن دوره آن لاین روزنامه نگاری، موافقت شد: تا نیمه دسامبر
فرصتی برای کامل کردن گزارش صیغه، موافقت شد: تا روز شنبه
فرصتی برای تمام کردن کار نیمه تمام یونیسف، هنوز بی خبرم.
فرصتی برای ماندن، بودن و لذت بردن از داشتنش، دعا می کنم که موافقت شود.
گفته اند هر بار که می بینیش و دلت می لرزد بگو: لا حول ولا قوه ال بالله
امروز از صبح هزار بار گفتم: لا حول و...
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۸ تیر ۱۳۸۶

سلطان قلب ها

دارم مثل اسب تازی کار می کنم. دیشب تا 3 صبح. از 9 صبح تا الان، ناهار هم جلیل و رعنا را فرستادم بیرون و خودم بیسکویت و شیر خوردم. در این میان، گاهی مجبور می شدم تمدد اعصاب کنم. یک باره آن وسط، به صدایی که می شنیدم، گوش دادم. رضا صادقی بود که نمی دانم چطور از کامپیوتر من سر درآورده بود. ماندم، ماندم، ماندم. فکر می کنم از ساعت 3 تا حالا هزار بار این آهنگش را گوش داده ام. نمی دانم اسمش چیست.
یه دل می گه نشو عاشق کس
یه دل می گه می میرم بی نفس
یه دل می گه برم و یه دلم می گه خو کن به هوس
یه دل می گه پر رنگ و ریاست
یه دل می گه این رویای ما است
یه دل می گه بگم و یه دلم می گه فردا بمان
یه دل می گه پر عشقم هنوز
یه دل می گه که بساز و بسوز
سر کن بی فروغ
خو کن به دروغ
این عمر دو روز
یک بوم دو هوا، خستم به خدا
نمی خوام و می خوام بشم از تو جدا
رویای عزیز، تردید و گریز
بی عشق نمی تونم به خدا
سلطان قلبم، بی تو سرابم
آلوده فکر ناجور وتردید
برگرد و از من عشقی بنا کن
کانون روحم به عشق تو نزدیک
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

عشق موتور

نشسته بودم روی صندلی و موتور سواری رعنا را نگاه می کردم. سوار بر موتور باربی، محوطه کانون پرورش فکری را دور می زد و کیف می کرد. هوا ابری بود و گاهی باد مِ پیچید لای موهایش و او جیغ کوتاهی می کشید از سر هیجان. به سال ها دور برگشتم. زمانی که دور میدان مشعل کرمانشاه پدرم برای اولین بار پشت دوچرخه ام را رها کرد و من چه اذتی بردم از سرعت و استقلال و تسلط بر وسیله ای دو چرخ،
بعد از آن تفریح هر شب ما رفتن به میدان فردوسی کرمانشاه بود و دوچرخه سواری دور میدان بزرگ و شمردن تعداد دورها
و حالا، رعنا داشت همان لذت ها را تجربه می کرد اما نه با پا زدن و تلاش کردن، پدالی را فشار می داد و باد می پیچید میان موهایش. یک آن دلم لرزید، هوس کردم، دلم باد خواست که بپیچد لای موهایم. دلم هوس موتور سواری کرد. دستم را بردم زیر روسری، موهای بسته شده ام را لمس کردم و میدان دادم به رویا ها، کاش می شد رفت سفر، سفری دور، مثلا پاریس، و از آنجا با موتور راه افتاد دور اروپا.
یادم افتاد وقتی می خواستم از برلین به پاریس بروم، یکی از دوستان پیشنهاد داد با اتومبیل به این سفر چند ساعته بروم، می گفت: هم جنگل ها را می بینی هم با فرهنگ واقعی مردم آشنامی شوی. آن فرصت از دست رفت اما رویا ها هنوز مانده اند. شاید در سفری دیگر باد بپیچد لای موهایم، مثل رعنا.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۷ خرداد ۱۳۸۶

وحشت از آمار

هزار حرف نگفته دارم، هزار حرف برای نوشتن، اما این قدر این روزها در حال نوشتنم که دیگر وقت برای وبلاگ نوشتن کم می یارم. هفته قبل اجازه پیدا کردم که درگفت و گو با خبرگزاری مهر بگوبم که دارم تحقیق فیلمی از آقای حاتمی کیا را کار می کنم. اما فقط در همین حد. فکر می کنم اگر مسئولان اطلاعاتی کشور هم به اندازه اهالی سینما در قید و بند گفتن ها و نگفتن ها بودند ما حالا بهترین سیستم اطلاعلتی جهان را داشتیم. در هر حال آنقدر برای می نویسم که انرژیم تحلیل رفته است.
نمی دانم که خبر خبرگزاری مهر در مورد فیلم مستند مونا زندی حقیقی منتشر شد یا نه، اما من پژوهشگر آن کار هم بودم. به خاطر همین یک ماه گذشته پر از درد و رنج گذشت و البته پر از آمار تکان دهنده:
می دانید که یک تحقیق معتبر نشان داده است که 31 درصد از دانش آموزان مقطع راهنمایی در تهران مورد سوء استفاده جنسی قرارگرفته اند؟
می دانید که در تهران به تعداد پسر بچه ها، مکان های مخفی برای تجاوز به آنها وجود دارد؟
می دانید که در تمام ادیان الهی، مجازات تعرض کننده به پسربچه ها سنگسار است؟
می دانید که استفاده از کمترین میزان نرم کننده توسط متجاوز سبب می شود که هیچ آثار علایمی دال بر تجاوز بر بدن مورد تجاوز قرار گرفته باقی نماند؟
می دانید که اگر 48 ساعت از تعرض گذشته باشد، اثبات آن توسط پزشکی قانونی غیر ممکن است؟
می دانید که در مقطع سنی پنج تا 12 سال، آمار تعرض به پسربچه ها از آمار تعرض به دختربچه ها بالاتر است؟
دیگر بس است.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۲ خرداد ۱۳۸۶

سکوت

این روزها فقط می گذرم. تلفن خانه قطع است و هیچ کدام دل و دماغ پیگیری علت قطع شدن آن را نداریم. به قول عزیزی در لذت ناب بی خبری غوطه می زدیم و عشق می کردم که دخترکم ناز است و زبان می ریزد و من مادری ام کامل است، با همه وجودم. اما ، امروز، سکوت، می گذرم، نه با چشمانی بسته، می گذرم ، چون راهی جز آن ندارم.

هفته گذشته در جایی نه چندان دور پسرکی ابرو برداشته هزار سوراخ و سمبه نشانم که می شود آنجا آدم کشت و کسی نفهمد چه برسد به این که به کسی تجاوز کرد.

سه روز پیش عکسی را نشانم دادند از زنی با صورت خونین به خاطر بیرون بودن دو تار مو

دیشب، در کانون گرم خانواده ، کانال های تلویزیون را رد می کردم که چشمانم، دهانم، باز ماند و چشمان رعنا را گرفتم تا نبیند. ماموران نیروی انتظامی، با صورتی پنهان شده پشت پارچه ای سیاه، جوان های مردم را می زدند. با باتوم، جوانی ایستاده بود. رشید در برابر دوربین. از همان قد و بالاها که مادرها صد بار می گویند: قربان قدت بروم. اما، باتوم پاهای پسر را نشانه گرفته بود و می زد. یکی، دو تا، سه تا، چهار تا، پسر از درد نشست، خم شد مقابل چشمان من در خانه ای امن. من هنوز چشمان رعنا را گرفته بودم . او با چشمان بسته، صدای من را ادامه داد: پنج ، شش، هفت، هشت، نه، ده.
واماندم. به دخترکم آموخته ام که تا ده بشمارد.

آیا او هم مانند من تعداد ضربه های تازیانه را خواهد شمارد؟

رسانه محترم تبریک می گویم. من دیشب تا مغز استخوان ترسیدم. رسالتت را انجام دادی.

این هم سند وحشت

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۶

نظارت بر عقل ها و قلب ها

عباس عبدی همیشه برایم همیشه محترم بوده و هست، حتی وقتی در دادگاه تاریخی اش آن نامه خنده دار را خواند، چیزی از ارزشش در نظر من کم نشد. همیشه بودن در کنار او در شورای تیتر روزنامه نوروز از افتخارات من است.
برحسب اتفاق به وبلاگش سر زدم. باز هم مثل همیشه خوب نوشته است، خوب که نه، عالی
دليل برخورد حكومت با پوشش زنان سياسي است. در واقع اگر هيچ يك از مردم هم نماز نخوانده و روزه نگيرند، كه از اهم واجبات است، حكومت كاري به آنان ندارد. حتي اگر كسي به خدا هم اعتقادي نداشته باشد، كاري به او ندارند. زيرا اينها در ظاهر قضيه تعريضي به اقتدار و ادعاهاي ساختار سياسي ندارند. اما حجاب چنين نيست. عقب و جلو رفتن چند انگشت روسري ،يا بالا و پايين رفتن چند سانتی متر مانتو ،یا تنگ و گشاد شدن شلوار ،يا سياه و رنگي شدن جوراب، تماماً تعبير و تفسيري سياسي دارد، زيرا مي‌توان آن را به ضعف و قوت حكومت ربط داد. اما از آنجا كه حكومت ایران نمي‌تواند (هيچ حكومتي نمی تواند) بر عقل‌ها و قلب‌هاي مردم نظارت كند و در عين حال ادعاي چنين نظارتي را دارد، لذا حجاب و پوشش زنان و ريش و كراوات مردان را معرف عقل و قلب آنان مي‌داند و از اين رو در برابر چنين معرفي به شدت واكنش نشان مي‌دهد. اگر جامعه ايران همه بدحجاب باشند اما نماز بخوانند، معرف حكومت موجود نخواهند بود، در مقابل اگر هيچ كس نماز نخواند ولی همه با حجاب كامل باشند، معرف حكومت خواهند بود.
دليل ديگر برخورد با پوشش بانوان، نگاه جنسيتي حاكم بر حكومت نسبت به زنان است كه فعلاً مجال پرداختن به آن نيست.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۶

بدون شرح

دیروز، روز جهانی آزادی مطبوعات بود! همین
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۶

رعنا

اول: رفتم دنبالش مهد کودک, نشستیم توی ماشین که گفت: دوست دارم خیلی زیاد را بگذار. گفتم: سی دی اش را نداریم مامی, گفت: خب, بخر
دوم: رفته بودیم کانون ماشین سواری؛ یک موتور باربی انتخاب کرد و سوار شد, بعد یک ماشین زرد, قبل از این که ماشین را راه بیندازد شروع کرد به دستکاری سویچها و کلیدهای جلوی آن بعد پرسید: عمو, می خوام نوار بزارم!!.
سوم: باران می بارید. پرسید: می ریم کارواش؟ گفتم: نه مامی بارون می یاد. باران که تگرگ شد
گفت: به آقا بگو یواش ماشینو بشوره, می ترسم.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

آرایشگاه

خیلی وقت بود موهام را کوتاه نکرده بودم. یک سنجاق می‌زدم، یک کش می‌بستم و تمام. امروز وقتی رعنا را گذاشتم مهد، یک ساعت تا وقت قرارم فاصله بود. سعی کردم قرار را جا به جا کنم، نشد. رفتم ونک. قیچی را که به دست گرفت، مثل همیشه سر حرفمان باز شد. می‌خواستم ازش قصه دربیارم اما نشد تا بحث کشید به موضوعات زنانه!!!
" می‌توانم بگویم از صد تا مشتری، هشتاد و پنج تاشان این کاره اند"
گفتم: نه، روسپی یعنی کسی که پول می‌گیرد، گفت: روسپی نیستند، پول هم می‌دهند.
پرسیدم: با شوهرانشان مشکل جنسی دارند؟ گفت: بعضی ها که اقلیت محسوب می‌شوند، بقیه دنبال تنوعند!!!! با افتخار هم تعریف می‌کنند. نگران بچه دار شدن هم نیستند. بالاخره شوهر دارند. می‌اندازند گردن او!!
پرسیدم: از چه طبقه اجتماعی هستند؟
گفت: فقیر، کارمند، پولدار، البته بعضی ها هم که ندارند، افسردگی می‌گیرند که چرا کسی به آنها توجه نمی‌کند.
واماندم که چه بگویم
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۶

بانو صفاتی و مساله چند همسری


چرا در اسلام چند همسري براي مرد مجاز است در حالي كه زنان بيش از يك همسر نمي‌توانند داشته باشند؟

تمام احكام اسلام به منزله يك سيستم به هم پيوسته است و نمى شود يك حكم از اسلام را ديد، ولى ساير مصالح را در نظر نگرفت.
معمولاً هر قانونى در ظرف خودش تفسير مناسب دارد و مصلحت ويژه در درون آن. ولى وقتى از جايگاه اصلى آن را منحرف كنيم، شكل بدى پيدا مى‌كند.
قانون گذار قوانين را وضع مى كند و استفاده از آن را در شرايط مناسب خاص به خودش قرار داده كه زيبنده و مقبول است.
يكى از آن قوانين، بحث چند همسرى براى مردان است.
براى اين حكم شرعى شرايط و مقررات خاصى گذارده شده است و در محدوده معين قرار گرفته و به شكل طبيعى براى هر فردي ميسّر نيست كه تمام شرايط را ايجاد نمايد.
سخت ترين شرط اين است كه از مسير اعتدال نمى‌بايستى خارج شود، وگرنه در غير اين صورت، توصيه به تك همسرى شده است.
و شايد به همين دليل بوده كه در قانون نكاح در جمهورى اسلامى، ازدواج با همسر دوم را منوط به اجازه از همسر اول قرار داده است; يعنى به راحتى يك مرد بدون مجوزهاى شرعى و اخلاقى ومعيارهاى ديگرى كه در شرع اسلام لحاظ شده، نمى تواند همسر دوم را انتخاب كند.
امّا اين كه زن چرا چند همسرى نيست، مصالح زيادى دارد:
اين مسئله يك امر فطرى است و از طرف ديگر زن ظرف بقاء نسل انسان است و بايد اين امر معلوم باشد كه پدر در خانواده كيست تا مسؤوليت هاى لازم به عهده او باشد وگرنه در غير اين صورت با تلاشى خانواده به طور جدّى تر روبرو هستيم. همان طور كه گفته شد اين مسأله يك امر فطرى در ميان تمام موجودات است، حتى در بين حيوانات، حيوان ديگرى اجازه ندارد به حريم حيوان ماده نزديك شود.
اگر مرد در مواردى در حق زن جفا مى كند، از اين طرف هم، چنان چه مرزبندى آن به هم بخورد در امنيت و آرامش خانواده تأثيرگذار خواهد بود و كيان خانواده توسط هر كدام از اين دو فرد اصلى، يعنى زن و مرد اگر دستخوش خطر شود پذيرفته نيست.
پس راه حل ديگرى بايد يافت.
راه حل را قرآن مطرح كرده است كه اگر مرد متجاوز به حقوق خانواده باشد و امنيت روحى و روانى را به هم بريزد، اجازه ندارد همسر ديگرى را انتخاب كند كه با بهترين تعبير قرآن بيان مى كند كه اگر مرد توازن و تعادل را در خانواده حفظ نكند، اجازه گرفتن همسر ديگرى را ندارد و به يك همسر بايد اكتفا نمايد.
این ها نظرات تنها زن مجتهد ایران، بانو صفاتی است. کاش می‌شد از ایشان بپرسم:اگر زنی خود مسئولیت فرزندانش را بپذیرد و بچه ها هم ارث نخواهند و پدر نبینند و مشکلی هم پیش نیاید، پس می‌توان چند همسری را در زنان هم جائز دانست؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۹ اردیبهشت ۱۳۸۶

خیانت به گربه ها هم رسید

گربه اي در چين سگ زاييد
روزنا: به دنيا آمدن يک سگ از شکم يک گربه اهالي يکي از شهرهاي چين را به تعجب وادار کرده است.به گزارش مطبوعات چين صاحب گربه اي در شهر " زينگزو" با ديدن گربه اش که سه بچه گربه ويک گربه سگ نما زاييده تعجب کرد.گربه سگ نما شبيه به سگ هاي نژاد (پودل) است ورنگي سفيد دارد وبا سه بچه گربه طبيعي ديگر تفاوت دارد ، پوزه ، بيني ودست وپايش شبيه به سگ ها بوده ودمب آن هم کمي کوتاهتر از سه گربه ديگر است .صاحب اين گربه مادر مي گويد که از دو سال پيش از آن نگهداري مي کرده وپيش از آن هم بچه زايده است اما تا کنون چنين چيزي نزاييده بود.به گفته صاحب گربه، گربه مادر براي خارج شدن از منزل وسرک کشيدن آزاد بود وگاهي چند شب به خانه باز نمي گشت.

روسپیگری مردانه

نمی دانم که چه طور بحث به این جا کشید، مدت ها بود که در این موارد با هم حرف نزده بودیم، نه این که حرف نزنیم، رعنا فرصت هیچ حرفی را به ما نمی داد.
نشسته بودم کنار میز نهارخوری و چایی می خوردم که رسید، کمی زودتر از همیشه، رعنا جیغ کشید و پرید بغلش، بعد هم آمد نشست کنارم تا براش چایی بریزم. یاد مامانم افتادم. مدت ها بود که چایی نریخته بودم و دلم برای چایی مامان پز تنگ شده بود. حال و احوال روزانه و بعد یک مرتبه سوال: جلیل، خیانت یعنی چی؟ با تعجب نگاهم کرد. برایش از بحث های مجله زنان گفتم و تغییر شکل و محتوای قراردادها و این که چرا دیگر زن ها از این که مردشان بیرون غذا بخورد ناراحت نمی شوند اما اگر تمایلات جنسی اش را بیرون از خانه آرام کند، ناراحت می شوند. هنوز با تعجب به من نگاه می کرد. پرسیدم: چرت می گم؟ گفت: نه، ولی این مسایل خیلی وقته که حل شده.
وا رفتم:" کجا حل شده؟ تو خانه ما؟ تو فامیل ما؟ یا توی جامعه؟
خندید، فهمید که هول شدم: نمی دانم. فقط بدون که الان آن قدر که آدم ها در مورد تغییر شکل به قول تو قراردادهاشون حرف می زنند، در مورد آب و هوا حرف نمی زنند.
مثل تشنه به آب رسیده پرسیم: یعنی همه راحت می گویند که هر کدام از نفسانیاتشان را کجا و چگونه ارضا می کنند؟
جواب داد: بله، مثلا.... برای فرار از غرغرهای زنش یک مدت با .... بود. شوهر... بیماری قند دارد و خودش با ع است. ع از ... خسته شده و حالا با ... و ..... است.
ع را می شناسم، خوب، آخرین خبری که ازش داشتم این بود که در یک زمان با .... و .... و .... است. پرسیدم: ببینم، مردها از این که هر شب با یکی باشند احساس روسپی گری بهشون دست نمی دهد.احساس دستمالی شدن، چرک شدن؟ چه فرقی وجود دارد بین زنی که کنار خیابان می ایستد با این مردها؟
شاخ در آوردم وقتی جمله اش تمام شد: ع خودش هم می گه که من یک روسپی هستم.
و آن وقت تکلیف خیانت چی می شه؟ آدم ها تا کی می توانند زیر یک سقف، و فقط زیر یک سقف همدیگر را تحمل کنند. پس احساس آدم ها چی می شه؟ همه چیز شده قرارداد؟ همه چیز شده معامله؟
عصبانی شدم، اما می دانستم که عصبانیتم بی دلیل است. باید باور کنیم که آدم ها هر طور دلشان بخواهد زندگی می کنند و هر جور دلشان بخواهد در مورد هم فکر می کنند.
چایی تمام نشده بود که یکی از دوستان زنگ زد و پیشنهاد داد که با هم شام را بیرون بخوریم. آمدند دنبالمان و با یک ماشین رفتیم. در راه صحبت از دوست مشترکی شد که روزگاری حاضر نبود رو در رو با خانم ها صحبت کند و چند شب قبل دیده بودندش که با یک خانم( غیر از همسرش) در یک رستوران شلوغ و پر سر و صدا شام می خورده.
وقتی برگشتیم خیلی طول کشید تا خوابم برد. خیانت یعنی چه؟ آیا زنی که همسرش می داند او با مرد دیگری بیرون رفته خیانت کار است؟ پس چرا مرد یک چاقو و یک قانون مجازات اسلامی بر نمی دارد و به سراغش نمی رود؟
آیا مردی که آن سوی میزی نشسته و به صورت زنی غیر از همسرش نگاه می کند خیانتکار است؟
تکلیف هزاران زنی که برگه صیغه نامه رسمی همسرشان را لای سند ازدواج خود پیدا کرده اند چیست؟
چرا آنها خیانتکار نیستند و ما هستیم؟
بعد التحریر: مثل این که خیانت شده مساله روز
فهیمه خضر حیدری: درباره خیانت
محمد آقازاده: خیانت همسران
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۶ اردیبهشت ۱۳۸۶

کله شق

اعتراض جوانان به مقابله نيروي انتظامي با "بد حجابی"
رجانيوز گزارش داد که حمايت برخي عناصر اصلاح طلب از بدحجابي و موضع گيري آنان در برابر مبارزه قانوني نيروي انتظامي با بدحجابي سبب جسارت برخي افراد لمپن در تعرض به حريم امنيت اجتماعي شده است. عصر دوشنبه چند تن از جوانان شرور منطقه پونک با اجتماع در مجتمع تجاري ... در ميدان پونک به نوع خاصي از اعتراض دست زدند. گفته مي شود زماني که يک پسر جوان در اعتراض به مقابله نيروي انتظامي با مظاهر برهم زننده امنيت دولتي جامعه، شلوار خود را درآورده و با شورت اقدام به قدم زدن در داخل مجتمع کرد، چند شرور ديگر وي را تشويق کردند که لحظاتي بعد با درخواست افراد محل و حضور نيروي انتظامي جلب شدند. گفتني است مجتمع تجاري... يکي از مراکز نمايش انواع مد لباس و مو توسط جواناني است که به خصوص شب هنگام اين محل را پاتوق خود قرار داده اند. نيروي انتظامي تهران بزرگ طي چند روز گذشته به منظور مقابله با مفاسد اجتماعي در اين محل دست به عمليات پاکسازي زدند.
باورم نمی شه، بیشتر شبیه یک شایعه است. یعنی بچه های ما این قدر کله شق شدند؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۵ اردیبهشت ۱۳۸۶

حس ششم

جلیل داشت خداحافظی می کرد که رعنا جوابش را نداد. پرسیدم: رعنا، خوبی؟
جواب داد: نه، من غمگینم!! از جلیل خواستم که برود سراغش. روی تختش دمرو دراز کشیده بود، سرش را گذاشته بود روی دستش . جلیل پرسید: چی شد؟ گفت:غمگینم. پرسید: چرا؟
.....گفت: به خاطر این که
به دیوار تکیه دادم و سعی کردم دو سال و چهار ماهگی خودم را به خاطر بیاورم. دورترین خاطراتم مربوط به حداقل چهار سالگی است. مامان می گفت سه ساله بودم که می دویدم و به بابا می گفتم: اگه منو گرفتی؟ و این جمله سه ماه قبل رعنا بود، بازی که وسط پله ها با جلیل می کرد. مامان می گفت وقتی بچه بودم حرف هایی می زدم عجیب و بزرگتر از سنم. وقتی می پرسیدند تو این ها را از کجا می دانی، می گفتم: حس ششمم می گه!!
شاید من در کودکی کمی عجیب بودم، اما مطمئنم که رعنا خیلی بیشتر از من عجیب است. با او چه کنم؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۳ اردیبهشت ۱۳۸۶

بدون شرح

دومين روز اجراي طرح برخورد با بدحجابي: به 91 نفر از مردان با پوشش نامناسب تذكر داده شد
رييس مركز اطلاع‌‏رساني نيروي انتظامي تهران بزرگ, اعلام‌‏كرد: در دومين روز از اجراي طرح برخورد با بدحجابي، به دو هزار و 198 زن و 91 مرد با پوشش نامناسب تذكر داده شد.
سرهنگ مهدي احمدي, رييس مركز اطلاع‌‏رساني نيروي انتظامي تهران بزرگ, در گفت‌‏وگو با خبرنگار ايلنا, گفت: روز گذشته به 10 نفر از مرداني كه براي نواميس مردم ايجاد مزاحمت كرده بودند، تذكر داده شد. همچنين سه خودرو حامل فرد بدحجاب نيز توقيف شد. وي، خاطرنشان‌‏كرد: تعداد خودروهاي حامل فرد بدحجاب كه در روز اول توقيف شدند، 47 خودرو بود كه در روز دوم به سه خودرو كاهش يافت. احمدي، افزود: در روز اول اجراي طرح برخورد با بدحجابي 8 خودرويي كه براي مردم ايجاد مزاحمت كرده بودند، توقيف شدند كه اين رقم در روز دوم به سه خودرو كاهش يافت. رييس مركز اطلاع‌‏رساني نيروي انتظامي تهران بزرگ, گفت: در روز اول اجراي طرح 24 خودرو و در روز دوم 21 خودرو به دليل ايجاد آلودگي صوتي توقيف شدند. به گفته وي, در روز اول اجراي طرح 20 مغازه عرضه كننده محصولات نامناسب و در روز دوم 45 مغازه توسط پليس پلمپ شدند. احمدي، يادآور شد: در دومين روز اجراي طرح 161 زن و 12 مرد با ظاهر نامناسب دستگير شدند. همچنين 6 مرد نيز به دليل ايجاد مزاحمت توسط پليس دستگير شدند.
رييس مركز اطلاع‌‏رساني نيروي انتظامي تهران بزرگ, خاطرنشان‌‏كرد: در اولين روز اجراي طرح 58 زن و در روز دوم 173 زن با اخذ تعهد آزاد شدند.
*********
با شكايت بسيج دانشجويي مديرمسوول روزنامه «اعتماد ملي» احضار به دادسرا شد
محمدجواد حق‌شناس، مديرمسوول روزنامه «اعتماد ملي» به اتهام نشر اكاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي و افترا به شعبه‌ي سوم دادسراي كاركنان دولت احضار شد. به گزارش ايسنا، پرونده‌ي مذكور در شعبه‌ي سوم دادسراي كاركنان دولت با شكايت مدير امور حقوقي شركت ايران‌خودرو،‌ فرماندار اسلامشهر، وزارت كشور، سازمان بسيج دانشجويي و نماينده‌ي دادستان تشكيل شده است. اتهامات محمدجواد حق‌شناس، نشر اكاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي و افترا عنوان شده است. محمدجواد حق‌شناس در اين زمينه گفت: احضاريه‌اي به دست من نرسيده است.
*********
حساب ايرانيان در سنگاپور بسته شد
همبستگی : بزرگترين بانك سنگاپور، در اقدامى غيرقانونى و فراتر از تحريم هاى تعيين شده از سوى سازمان ملل، حساب ايرانيان مقيم اين كشور را غيرفعال اعلام كرد‌.‌به گزارش انتخاب اين بانك، 14 روز به مشتريان ايرانى خود مهلت داد تا حساب خود را خالى كنند‌.‌ گفتنى است، هشدار اين بانك سنگاپوري، شامل شركت هاى ايرانى و حتى دانشجويان ايرانى مقيم اين كشور مى شود‌
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۲ اردیبهشت ۱۳۸۶

بدحجابی مردانه

معاون مبارزه با مفاسد اجتماعی فرماندهی انتظامی تهران بزرگ از اجرای طرح مقابله با بدحجابی آقایان در تهران خبر داد.
این در حالی است اجرای طرح مقابله با بد حجابی (خانم‌ها) از روز شنبه اول اردیبهشت ماه آغاز شده است.
به‌گزارش خبرگزاری ایرنا، سرهنگ سید محمد حسینی روز شنبه در جمع خبرنگاران مصداق‌های بدحجابی برای آقایان را مورد اشاره قرار داد و اظهار داشت: "در چند روز آینده مصداق بدحجابی آقایان اعلام خواهد شد".
حسینی افزود: "بیشترین هدف ناجا از اجرای طرح بدحجابی در سراسر كشور عملیات روانی و پیشگیری بوده كه تاثیر خود را بخوبی نشان داده است".
معاون مبارزه با مفاسد اجتماعی فرماندهی انتظامی تهران بزرگ اظهار داشت: "عملیات ما در این طرح شامل مراحل ارشادی، دستگیری، انتظامی و قضایی است كه‌ افراد بدحجاب در صورت عدم تمكین به ‌ارشادات ماموران، دستگیر و به پایگاه‌های مبارزه با مفاسد اجتماعی در تهران منتقل می‌شوند".
در سال‌های گذشته نیز همزمان با فرا رسیدن فصل گرما در ایران، نیروی انتظامی چنین اقداماتی را در دستور کار خود قرار داشت. اما به نظر می‌رسد این طرح‌ها چندان دوام و اثری نداشته‌اند.از یک سو جامعه جوان ایرانی که نزدیک به هفتاد درصد آن، زیر سی سال دارد، گسترده‌تر از آن است که بتوان با نیروی پلیسی، رفتارهای اجتماعی‌اش را به سادگی تغییر داد. از دیگر سو دولت ایران نیز چندان مایل نیست با سختگیری‌های گسترده وادامه‌دار موجی از نارضایتی را در میان اقشار مختلف جامعه ایجاد کند. به‌ویژه در شرایطی که با فشار خارجی روبرو است. محمود احمدی‌نژاد، خود نخستین کسی بود که دستور داد دختران ایرانی به استادیوم‌های فوتبال بروند؛ گرچه این حرکت وی با مخالفت برخی روحانیون مواجه شد
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

مقاومت

مقاومت کرد، گفت: این جا را دوست ندارم. مهد کودک خودم را می خواهم. جدی بود، آن قدر جدی که مجبور شدیم با هم از مهد کودک خارج شویم برویم جلسه!!آن جا هم آن قدر آتش سوزاند که دوستان ترجیح دادند بدون من جلسه را ادامه دهند.
کی باور می کند که یک دختر دو سال و چهار ماهه در مورد انتخاب مهد کودک خودش تصمیم بگیرد ؟ خدا به داد شوهر کردنش برسد
******
دارم با سر می افتم تو کار تحقیق سینمایی، یعد از کار اول که یکی دو روز قبل از عید شروع شد و هنوز به شدت درگیرشم، کار دوم هم به مرحله قرارداد رسید. خدا عاقبت امسال را به خیر کند. امسال سال سینماست نه مطبوعات.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳۱ فروردین ۱۳۸۶

به آفتاب سلام دوباره خواهم داد

نمی دانم این چندمین بار است که شکل عوض می کنم. هر بار که رنگ و روی وبلاگ عوض می شود انگار این منم که پوست انداخته و حالا مدتهاست که مدام در حال پوست ریزی هستم. باز هم شکلم عوض شد، احساس می کنم کمی جوانتر شدم، آزادترو البته شاداب تر.
سال 86 سال غریبی است. پر از حرف و تغییر و تحول.
****
رعنا فیلم اخراجی ها را ندید، حوصله اش نکشید که ببیند اما هر بار که سر لگن مامان( توالت فرنگی) جیش می کند می گوید:
ای ول، ای ول، رعنا جونو ای ول
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۹ فروردین ۱۳۸۶

خط هاي سفيد مقطع

تازه رسيدم، هنوزنفسم از بالا آمدن از 56 پله جا نيامده، اما هزار حرف نزده توي كلمه ام وول مي‌خوره. ماجرا از اتوبان مدرس شد، ساعت 10:30 شب، اتوباني پر از اتومبيل، اتوباني با حاشيه تازه بازسازي شده، اتوباني با هزار تا سرعت. با خط هايي مقطع، مقطع و پايان ناپذير. مي‌راندم سريع، اتوبان خلوت تر از آن بود كه از سرعت بترسم. از كنار اتومبيل ها مي‌گذشتم، سريع. اتومبيل هايي نو و قديمي، لوكس و فرسوده، با چراغ هايي روشن يا خاموش.مي‌گذشتم و از افتادن نور چراغ هاي اتومبيل هايي كه جا مي‌ماندند بر روي آينه لذت مي‌بردم، لبخندي از سر ظفر! مسخره و احمقانه روي لبم نشسته بود. تا اين كه خط ها را ديدم. خطهاي مقطع كه از زير اتومبيل مي‌گذشتند. بلاانقطاع، مداوم، عبوري كه با فشار پاي من روي پدال سريع تر مي‌شد، سريع تر، سريع تر.
خط ها انگار از بطن اتومبيل مي‌گذشتند،‌سمج و بي تغيير. با من مي‌پيچيدند و رهايم نمي‌كردند، اتومبيل سبز يشمي را هم. انگار موجوداتي خيالي و وهم انگيز كه همديگر را دنبال مي‌كردند و من را و به دنبال پاهايي مي‌گشتند ظريف، تا از ميانشان بگذرند، تا خود را در آن حل كنند، تا مگر امتداد يابند. خط هاي مقطع بي‌پايان. و پاهاي نازك اتومبيل من مي‌گريخت از آنها، از رويشان، از كنارشان و پناه مي‌جست، شايد اتوباني بي خط، بي انتها. پر از خطوط ممتد. آنها به پاهاي سبز يشمي مي‌چسبيدند و آن ها جيغ مي‌كشيدند و فرار مي‌كردند و باز در دام بودند پاهاي سبز يشمي اتومبيل من.

۱۸ فروردین ۱۳۸۶

امروز، شنبه

بلاخره دنياي مجازي برادر تورنگ را هم آلوده كرد وايشان هم شدند وبلاگ نويس. و حالا نوبت ماست كه چپ و راست زنگ بزنيم و توضيح بخواهيم و خلاصه تلافي كنيم.اما، حضور مجازي شان مستدام.
البته بگويم اين اقاي تورنگ جزء معدود برادران من هستند. در اين زمانه كمند مرداني كه بتوان برادرناميدشان.
******
ترسيدم، هول برم داشت. داشتيم مثل هميشه براي هم دلبري مي‌كرديم:
عزيز مامان كيه؟
رعنا
نفس مامان كيه؟
رعما
چيگر مامان كيه؟
رعنا
عشق مامان كيه؟
كباباش( كتاباش)
*******
اين در هم دارد حكايتي مي‌شود. بار اول كه از آن رد شدم، مبهوت حياط سبز شدم و از آن گذشتم. اما امروز، براي دومين بار صدايي از آن سو پرسيد بله؟ و من گفتم صبح به خير و در باز شد، اما نشد. با تمام انرژي صبح شنبه آن را فشار دادم اما در فقط كمي باز شد. به اندازه اي كه بگذرم، نه با راحتي، نه با سرعت. بايد گام هايم را مي‌شمردم و ارام مي‌رفتم. آرام تا حياط سبز را ببينم، آرام تا فكر كنم، كجا مي‌روم، چرا مي‌روم. انگار در جان داشت، صاحب خانه او بود، نه آن كه بي درنگ در را گشوده بود. از در مي‌گذشتم و فكر مي‌كردم نبايد براي اين خانه بسته بزرگ هديه آورد، از در رد نمي‌شود، بايد كوچك باشد و بزرگ، براي عبور از اين در بايد رياضت كشيد، كمي چاق تر باشي اذن دخول نمي‌دهد، براي عبور از اين در بايد آرام باشي، صبور باشي، اين در يا تندي، سرعت و فشار كنار نمي‌آيد، سماجت كني، مي‌كوبد توي دهانت تا آرام شوي.
موقع بيرون آمدن، آرام در را باز كردم، آن را كشيدمف كمي همراهيم كرد و بعد ايستد، آن قدر تنگ كه مبادا جز كيفي كه بر دوش داشتم، چيز ديگري را از آن عبور دهم. از در رد شم. رهايش كردم آرام و با طمانينه بسته شد. من ماندم و پشت سرم دري سبز كه جان داشت و صداي بدرودش را شنيدم. كمي زنگ داشت صدايش، كهن سال بود انگار، مهربان بود. جان داشت انگار.
شاملو را زمزمه كردم و گذشتم:
بايد استاد و فرود آمد
در آستان دري كه كوبه ندارد
اگر به گاه آمده باشي دربان در انتظار توست
و اگر بيگاه....

۱۴ فروردین ۱۳۸۶

دنياي ما؛ دنياي آنها

امروز داشتم با استاد حرف مي‌زدم كه بحث كشيد به آمستردام و بهشتي كه براي مردان زميني ساخته اند. زناني كه هر يك، يك تاريخ را پشت سر دارند و آن جا چه ارزان خود را مي‌فروشند. استاد از تاريخ و عظمت آن حرف مي‌زد و من به فيلمي كه به عنوان يك پورنوگرافي پرفروش ايراني ديده بودم فكر مي‌كردم. سه زن، در برابر دوربيني كه به تلويزيون وصل بود، انگار خود را كشف مي‌كردند. ناديده هاي خود را مي‌ديدند. مي‌ديدند كه عشوه فروشي يعني چه، به دنبال زيبايي هايي بودند كه از زبان مشتريانشان شنيده بودند و حالا مي‌خواستند خود مشتري باشند. فيلم 10 دقيقه اي تمام نشده بود كه من از زور حالت تهوع به دستشويي رفتم.
با خود چه كرده ايم؟ يكي آن سوي دنيا بهشتي مي‌سازد كه انديشمندان را به بررسي تاريخي روسپيگري وا مي‌دارد و ما فيلمي را مي‌خريم كه تهوع آور است و البته خوب مي‌فروشد. با خود چه كرده ايم ما؟
*******
از صبح روز سيزده شروع شده بود. داستان هاي دروغ سيزده يكي بعد از ديگري مي‌رسيد: گوگوش برگشته ايران، ابراهيم نبوي ايران است، امريكا با دو جنگنده به ايران حمله كرده و ده ها داستان ديگر. ديروز گذشت و خوب، قصه ها هم فراموش شد. صبح با عجله به سر قراري مي‌رفتم كه موبايلم زنگ زد و دوستي احوال پرسيد . گفت: وبلاگت فيلتر شد؟ من حيران كه: نه. تا ديشب درست كار مي‌كرد. آدرس را با من چك كرد و گفت: خوب، اين آدرس فيلتر شده و من كلي خوشحال شدم كه: بابا ما هم رفتيم جزء آدم حسابي ها و ديده شديم و كشف شديم و كلي از اين جور مسخره بازي ها.
آخه برادر، شما هم؟ مگر من طفلك چه كرده بودم كه احساسات من را به بازي گرفتيد و من را در توهم سياسي بودن و مهم بودن فرو برديد. آقا به خدا اين جور شوخي ها آخر و عاقبت ندارد. تا قبر آ ‌آ ‌آ

۱۱ فروردین ۱۳۸۶

كجا ايستاده ايم

خداييش ملت باحالي هستيم. در دنيا شديم تيتر اول، وزارت خارجه مان دارد دم به دم سفراي مخلتف را احضار مي‌كندو نامه اعتراض مي‌دهد، ما هنوز داريم ديد و بازديد مي‌كنيم. امروز رعنا تنها كودك مهدشون بود. يعني با يك حساب سرانگشتي، فقط ذر يك منطقه حدود 100 تا كارمند زن مرخصي رفته اند. انگار نه انگار كه امروز مي‌بايد يك روز كاري باشد. تعطيليم، تعطيل. همه چيزمون هم تعطيل است، انگار ديگه حتي نمي‌ترسيم. دمش غنيمت است. ما مردم كجاي تاريخ ايستاده ايم. تنها خبر سياسي كه اين چند روز از مردم شنيدم ناراحتي مسافران قشم بوده كه مي‌خواستند با لنج سفر كنند و البته هيچ لنجي در منطقه به آب نمي‌زند. منطقه تحت كنترل نظامي است و در وضعيت فوق العاده اند. اما سياسي بودن اين مساله هم ذهنيت من است، دوستي كه اين را تعريف مي‌كرد فقط دلخور بود كه پول برده بودن براي خريد و نشده بروند قشم.

۰۷ فروردین ۱۳۸۶

جلسه يا مجله


وروجك در حال شيطوني در پارك لاله ساعت 11 شب

وروجك براي من شده مستنطق!! هر روز كه مي‌روم مهد دنبالش مي‌پرسد كجا بودي؟ و اگر بخوام جواب ندم مي‌پرسد: جلسه بودي يا مجله؟ و اگر باز هم جواب ندهم مي‌پرسد: گيتي جون خوب بود؟ چكار مي‌كرد. خدا عاقبت من را با اين فضول خانم به خير بگرداند.

*****

سال غريبي است اين سال 86. پس از سال ها تلخي و سياهي حالا يكي پيدا شده و از من مي‌خواد كه اميد را ببينم و شوق را بنويسم. مي‌خواهد كه دعوت را رمز گشايي كنم و رازهاي آن را برايش بگويم. دعوت از فرشتگان خدا بر روي زمين، دعوت از موجوداتي زيبا كه حتي اگر ساعت ها نگاهشان كني، هنوز تشنه اي براي ديدنشان و هر قدر كه لمسشان كني، هنوز دستانت تشنه اند.

سال 86 سال غريبي است.


۰۵ فروردین ۱۳۸۶

آخرين روز تعطيلات

داشتيم شام مي‌خورديم كه رها گفت: خاله، رعنا همه داروش را خورد. رعنا طوري نگاهم مي‌كرد كه انگار بايد براش دست بزنى. باقي مانده قطره متوكلوپراميد را تا ته سر كشيده بود. قلبم آمد توي دهنم. بغلش كردم و تا وقتي توي بيمارستان لقمان دكتر معاينه اش نكرد، زمين نگذاشتم. توي ماشين مي‌بوسيدمش، مي‌بووييدمش. او هم گريه مي‌كرد. مي‌گفت: فقط يك كم، يك كم، خوردم. تو را خدا... و من زار مي‌زدم: مامان نترس، عمو دكتر مهربون است و او مي‌گفت: تو رو خدا....
مردم تا وقتي كه خودش بالا آورد، شامش را، شيري را كه به زور بهش داده بودم و البته انگار متوكلوپراميد را.
دكتر گونه اش را نوازش كرد و رعنا ناليد: تو رو خدا. من محكم به خودم فشردمش و دكتر گفت: خطر گذشت. اگر حالت هاي عصبي، تيك صورت يا شلي گردن داشت سريع برسونيدش.
موقع بيرون آمدن از بيمارستان پسري را ديدم كه دختر بي حالي را روي كولش سوار مي‌كرد تا زودتر به اورژانس برسوندش. رعنا را محكم تر بغل كردم.
مگر رعنا تا كي توي بغل من جا مي‌شود؟

۰۲ فروردین ۱۳۸۶

وقتي فرشته ها گريه مي‌كنند


جشن پايان سال مهدكودك بود. رعنا شده بود يك فرشته و مدام گريه مي‌كرد. صداي بلند موزيك را دوست نداشت. آن روز من مردم براي فرشته اي كه گريه مي‌كرد. راستي فرشته ها هم گريه مي
‌كنند؟

سال نو مبارك


خواب بود. مي‌گويند هرحالي كه در زمان تحويل سال داشته باشيد، تا آخر سال خواهيد داشت. رعنا خواب بود و ما در آرامش قبل از طوفان فكر مي‌كرديم سال همين طور خواهد گذشت. اما، نشد. بيدار كه شد، مستقيم رفت سروقت هفت سين و شروع كرد به تجربه كرد. سماق چه مزه اي مي‌ده؟ شمع ها با چند تا فوت خاموش مي‌شوند؟ پوست سنجد را چطور مي‌شه كند. و بعد مرحله تجربه ظرف ها رسيد. نشان به آن نشان كه تا ساعت 4 بعد از ظهر كه هفت سين جمع شد!! ما هزار مرتبه ظرف ها و البته مواد داخل آن را از روي زمين جمع كرديم. با تمام اينها سال نو بر همه مبارك.


كسي گفت: ناشناخته اي از راه مي‌رسد كه زندگي‌ات را ديگرگون خواهد كرد. سال نو سال خوشبختي است و تجربه. از تازگي ها نترس كه سعادت را در خود پنهان دارند. اما من مي‌ترسم.

۲۴ اسفند ۱۳۸۵

برنامه ریزی برای تولد فرزند جدید

انگارنه انگار که داره بوی جنگ و تحریم می یاد. دو تا از بچه ها تازه باردار شدند و یکی از دوستان هم امروز صبح زنگ زد و دنبال دکتری می گشت که با تغذیه درمانی جنسیت بچه را تعیین کند. فکر نمی کنم که پزشکی در این مورد کار کند، باز هم اگر کسی در این مورد خبر داشت لطفا به من هم خبر بدید. اما این سایت را به همه مادران امروز، و فردا توصیه می کنم. دکتر میرزازاده هم در مجله زنان روی این دسته موضوعات خوب کار می کند.
آنچه هر زن باردار بايد بداند
در زير به چند نكتة كلي كه لازم است زنانِ باردار به آنها توجه داشته باشند اشاره مي شود.
از قرار گرفتن در معرض مواد سمي نظير پاك كننده هاي شيميايي، سرب، جيوه، حشره كشها و رنگها بپرهيزيد. همچنين، بهتر است زنان باردار از استنشاق بخار رنگ خودداري كنند.
به محض اطلاع از بارداري خود، براي دريافت مراقبتهاي دوران بارداري به ماما و متخصص زنان مراجعه كنيد. بايد در تمام اين دوران زير نظر باشيد تا در صورت لزوم، اقدامات لازم براي حفظ سلامت شما و جنين انجام شود. در مورد برنامه هاي پس از تولد كودك با متخصص مشورت كنيد.
تحقيقات علمي نشان داده است كه سيگار كشيدن مادر باعث كم وزني نوزاد مي شود. از جمله آثار سوء احتمالي مصرف سيگار، نازايي، سقط، حاملگي خارج رحمي و مرگ و مير نوزادان است. نتايج مطالعات اخير نشان مي دهد كه سيگار كشيدن ممكن است باعث بروز ناتوانيهاي يادگيري در كودك شود. اگر سيگار مي كشيد، بهتر است هرچه زودتر آن را ترك كنيد. استشمام دود سيگار نيز ممكن است به رشد جنين صدمه وارد كند. از ديگران بخواهيد كه از سيگار كشيدن در اطراف شما خودداري كنند، حداقل تا زماني كه نوزادتان به دنيا بيايد.
تا ميتوانيد آب بياشاميد. مصرف زياد مايعات در طول بارداري به بدن شما در تحمل افزايش حجم خونِ در گردش كمك مي كند. حداقل روزي 6 تا 8 ليوان آب، آبميوه يا شير بنوشيد. يكي از نشانه هاي مصرف كافي مايعات، رنگ ادرار است. ادرار زن باردار بايد بيرنگ يا به رنگ زرد بسيار كمرنگ باشد.
اگر از رژيم غذايي درستي پيروي كنيد، مواد غذايي مورد نياز بدن خود و جنين را تأمين خواهيد كرد. وعده هاي غذايي زن باردار بايد شامل هر پنج گروه مادة غذايي اصلي باشد. رژيم غذايي روزانة شما بايد شامل 6 تا 11 سهم حبوبات، 3 تا 5 سهم سبزي، 2 تا 4 سهم ميوه، 4 تا 6 سهم شير و لبنيات، و 3 تا 4 سهم مواد پروتئيني باشد. بهترين رژيم غذايي داراي ميزان چربي پايين و ميزان فيبر بالاست.
در دوران بارداري، روزانه حداقل 400 ميكروگرم اسيد فوليك مصرف كنيد. بهتر است مصرف اين ميزان از دوران قبل از بارداري آغاز شود. به اين ترتيب، احتمال ايجاد نقص دستگاه عصبي در جنين كاهش مي يابد. براي تمام زناني كه در سن باروري هستند و احتمال باردار شدن در آنها وجود دارد، مصرف روزانه يك عدد قرص اسيد فوليك توصيه مي شود. آب پرتقال، انواع سبزي، بادام زميني، كلم بروكلي، و نخود و لوبيا منابع طبيعي تأمين اين ماده هستند و مصرف آنها ضروري است.
مشاورة ژنتيكي براي همة زنان لازم است. ناهنجاريهاي مادرزادي و بيماريهاي ژنتيكي بايد به تمام خانواده ها معرفي شود تا در صورت وجود سابقة هركدام از اين بيماريها در خانواده، به پزشك متخصص مراجعه كنند.
شستن دستها در طي روز بسيار اهميت دارد، بخصوص بعد از دست زدن به گوشت خام يا استفاده از توالت. شست و شوي دستها شيوه اي ساده و كارآمد براي جلوگيري از انتشار ويروسها و باكتريهاست.
در دوران بارداري، به توصية پزشك خود و به منظور كاهش احتمال ابتلا به كمخوني فقر آهن، حداقل از 30 ميليگرم آهن در روز استفاده كنيد. به تمام زنان در سنين باروري توصيه مي شود كه رژيم غذايي غني از آهن داشته باشند.
نسبت به وضعيت خود هوشيار باشيد. اگر دچار علائمي نظير درد، انقباضات شديد رحمي به فاصلة هر 20 دقيقه، خونريزي از واژن، آبريزش از واژن، سرگيجه، غش، تنگي نفس، تپش قلب، تهوع و استفراغ مداوم، سختي راه رفتن، ورم مفاصل و كاهش حركت جنين شديد، حتماً پزشك خود را در جريان بگذاريد.
استفاده از الكل و كافئين در دوران بارداري مضر است. «سندروم مرگ الكل» عارضه اي است كه نشانه هاي آن تأخير رشد جنين در رحم، نقص ساختماني اجزاي صورت و دستگاه عصبي مركزي در جنين است. مصرف قهوه، شكلات و چاي نيز كه حاوي كافئين هستند بايد محدود شود.
مادرانِ دچار بيماريهاي مزمن نظير ديابت، صرع و پرفشاري خون بايد زير نظر پزشك باشند. اگر دارويي مصرف مي كنيد، با پزشك خود مشورت كنيد و مطمئن شويد كه اثر سوئي بر سلامت جنين ندارد. داروهاي گياهي و انواع ويتامينها نيز از اين قاعده مستثني نيستند.
هر سؤالي كه در ذهن داريد از پزشك بپرسيد. هيچ سؤالي وجود ندارد كه ارزش پرسيدن نداشته باشد.
داروهاي سرماخوردگي يا داروهاي ضد سرفه، حاوي الكل يا موادي هستند كه براي زنان باردار مضرند. در صورت مصرف هركدام از اين داروها، پزشك متخصص را در جريان بگذاريد.
ورزش در دوران بارداري خستگي و احساس كسالت را برطرف مي كند؛ در نتيجه، مادر و كودك احساس بهتري خواهند داشت. ورزش همچنين دوران نقاهت پس از زايمان را كوتاه مي كند. با انجام حركات ورزشي ملايم در دوران بارداري، عضلات پشت و شكم خود را قوي سازيد. يوگا، پياده روي، شنا و دوچرخه سواري روي دستگاه ثابت از جمله ورزشهاي مناسب براي زن باردارند. بهتر است پيش از شروع هر نوع ورزشي در دوران بارداري، با پزشك خود مشورت كنيد.
مشكلات گوارشي و تهوع صبحگاهي در دوران بارداري بسيار شايع است. غذاهاي محبوب شما ممكن است در دوران بارداريتان تهوع آور شوند. خوردن 5 تا 6 وعدة غذايي مختصر در روز به جاي 3 وعدة غذايي مفصل، به كاهش مشكلات گوارشي كمك مي كند.
رعايت نكات بسيار ظريفي مي تواند محيط خانه را به مكاني مناسب براي رشد جنين تبديل كند، مثل حفظ آرامش روحي مادر يا گوش دادن مادر به موسيقي ملايم.
استفاده از سونا و حمام بخار در دوران بارداري ممنوع است.
توكسوپلاسموز نوعي عفونت انگلي است كه براي جنين مشكل ساز است. در دوران بارداري، از خوردن گوشت خام و دست زدن به مدفوع گربه جداً خودداري كنيد. براي كارهاي باغباني نيز حتماً از دستكش استفاده كنيد.
در طي بارداري، اندازة رحم به تدريج افزايش مي يابد. همچنين فعاليت كليه ها بيشتر مي شود. در نتيجه، ميزان ادرار و تعداد دفعات دفع ادرار افزايش مي يابد. ممكن است زن باردار با سرفه، عطسه يا خنديدن دچار دفع ادرار شود. علت اين امر، بزرگ شدن رحم و افزايش فشار بر مثانه است. زيرا مثانه در ماههاي اولية بارداري در ناحية جلو و زير رحم قرار گرفته است. اگر دچار احساس سوزش هنگام دفع ادرار يا افزايش ناگهاني تعداد دفعات دفع يا تيره رنگ شدن ادرار شديد، فوراً پزشك را در جريان اين تغييرات قرار دهيد.
تكميل برنامة واكسيناسيونِ پيش از بارداري در حفظ سلامت مادر و جنين نقش مؤثري دارد. بنابراين، واكسيناسيون پيش از بارداري را جدي بگيريد.
افزايش يا كاهش زياد وزن در دوران بارداري ممكن است خطرناك باشد. به ياد داشته باشيد كه بارداري زمان مناسبي براي شروع رژيم لاغري نيست. افزايش وزن در اين دوران به دليل وزن گيري جنين است. وعده هاي غذايي خود را كم نكنيد. هم شما و هم جنين به كالري بيشتري نياز داريد. اگر رژيم خاصي را پيش از بارداري شروع كرده ايد، براي ادامة آن با پزشك خود مشورت كنيد.
از قرار گرفتن در معرض اشعة ايكس بپرهيزيد. اگر براي درمانهاي دندانپزشكي يا ارتوپدي مجبور به گرفتن عكس راديولوژي شديد، حتماً پزشك را از بارداريتان مطلع سازيد.
نحوة برخورد شما با موضوع بارداريتان بسيار اهميت دارد. با فراهم ساختن محيط سالم در دوران بارداري، به كودك آيندة خود ثابت كنيد كه برايتان ارزشمند است و دوستش داريد.
به اندازة كافي بخوابيد. سعي كنيد بيشتر روي پهلو قرار بگيريد، بخصوص پهلوي چپ. دراز كشيدن روي پهلوي چپ موجب بهتر شدن گردش خون جنين و كاهش ورم شما مي شود

۲۳ اسفند ۱۳۸۵

اشک

لوس نیستم، زود هم اشکم در نمی یاد، اما با این مطلب آسیه اشک هام ریخت روی گونه هام.

بهانه های کوچک خوشبختی

باورم نمی شه که سال تمام شد، باورم نمی شه امسال سومین سالی است که رعنا هم در جشن نوروز ما حضور دارد. امسال تخم مرغ های رنگی عید را رعنا به خانه آورد. سبزه را رعنا به آب انداخت و البته دیشب هم از روی آتش چهارشنبه سوری پرید. البته اول شعر: زردی من از تو، سرخی تو از من را خواند و بعد بغل باباش از روی آتش پرید.
هر روز صبح برای رسیدن به محل کار و البته مهدکودک رعنا از یک مسیر خاص عبور می کنم. هر روز پشت چراغ قرمز فاطمی به ولی عصر منتظر می ماندم. اما امروز رکورد شکست. برای هفتمین روز پیاپی وقتی به چراغ رسیدیم سبز بود و من و رعنا هورا کشان رد شدیم. با رعنا، هر اتفاق کوچکی بهانه ای برای شادمانی بزرگ است.
می دانستم که بعضی از حرف ها وقتی زیاد تکرار بشه، دیگر شنیده نمی شود. این بار هم خواهرم متوجه شد. بار اول وقتی با هم بیرون می رفتیم، رعنا را که توی صندلی اش گذاشتم، گفت: خدا را شکر. اما من نشنیدم. رخساره پرسید: رعنا چی گفت؟ ازش پرسیدم و او گفت: خدا را شکر. رخساره کلی قربان صدقه اش رفت و من تعجب کردم که چرا تا به حال این را از رعنا نشنیده بودم. دقیق شدم. وقتی سوار ماشین می شود، وقتی غذایش تمام می شود، وقتی صورتش را می شوید، وقتی اسباب بازی ها را جمع می کند، زیر لب می گوید خدا را شکر. یک بار رخساره ازش پرسید: این را از کی یاد گرفتی؟ گفت: مامان. راست می گفت. مدت ها بود که دیگر صدای خودم را هم نمی شنیدم.
رعنا گوش های بسیار خوبی دارد. شاید اثر گوش دادن به موسیقی از زمان بارداریمن تا به حال است. دیروز به مامان زنگ زدم. بعد از حال و احوال رعنا گوشی را گرفت و گفتک سلام. تا مامان باهاش حرف زد، گفت: خدا بد نده، مریض شدی؟
وقتی دوباره با مامان حرف زدم فهمیدم که توی حیاط زمین خورده و کمی کمرش درد می کند. باورم نمی شد که من نفهمیدم اما رعنا فهمید رنجی را که در صدای مامان بود.

۱۲ اسفند ۱۳۸۵

چقدر دیر

صداش هنوز تو گوشم است. با صدای زنی که انگار در عزای عزیزش ساعت ها فریاد کشیده، زخم خورده و خراشیده حرف می زد. لحنش مثل خود آنها می شد وقتی درموردشان حرف می زد.، مردهایی که ساعت ها به او تجاوز کرده بودند. وقتی کلماتی را که آنها به کار می بردند تکرار می کرد، خشن می شد، صداش نمی لرزید، تنش را نمی دانم. تلفنی حرف می زدیم. هیچ وقت حاضر نشد من را ببیند. می گفت تحمل هیچ موجودی را ندارد. وقتی در را باز کرده بود و به خانه آمده بود، مادرش با دیدنش سکته کرده بود. می گفت: یک هفته گذشته و من هنوز کبودم. می فهمی وقتی پنج تا مرد می افتند به جونت چی سرت می یاد؟ و من نمی فهمیدم. هنوز هم نمی فهمم. اما زخم صداش را خوب می فهمم، حتما نگاهش هم تلخ شده، نمی دانم کبودی هاش خوب شدند یا نه. با همه این ها هنوز سر کار می رفت. هنوز همان محل همیشگی منتظر ماشین می ماند. می گفت: همه از گشاد گشاد راه رفتنم می فهمند که داغون شدم. می گفت: خواستگارام را تلفنی رد می کنم. با کدام آبرو برم شوهر کنم. همه می دانند. و این توهمش بود. می گفت: اگر یک بار دیگر دست مرد به تنم بخورد می میرم. می گفت: اولی رییسشون بود. وحشی، قول بیابانی و کثیف. و بعد....
مطلب هفت سنگ و لینک هاش را امروز دیدم. کاش وقتی با او حرف می زدم می توانستم آرامش کنم.
این توصیه محشر بود:
اگر مورد حمله قرار گرفتید ،فریاد نزنید "تجاوز "،فریاد بزنید "آتش!!".

۰۷ اسفند ۱۳۸۵

لبخند

ساعت 6:30 صبح از خواب بیدار شد و گفت: بیدار شدم. بریم صبحانه بخوریم. بهش قول داده بودم صبح که بلند بشه توی بغل بابا جلیل باشه، اما یادش رفته بود. بهش گفتم: برات یک سورپرایز دارم. گفت: بریم. رفتیم توی اتاقش و جلیل را دید که روی تخت او خوابیده. فکر نمی کنم تا آخر عمرم لبخندی را که روی لبش نشسته بود فراموش کنم. پرید توی بغل جلیل و گرسنگی را فراموش کرد. جلیل برگشت.
*****
امروز یک مطلب جالب دیدم در مورد درست کردن کتاب های روزانه برای تعریف کردن قصه شب. می توانیم نشانه هایی از فعالیت روزانه کودک را جمع آوری کرده و توی یک دفترچه بچسبانیم و شب قصه همان ماجرا را برایش روایت کنیم. شاید نگه داری این کتابچه ها سخت باشد، اما نصور کنید رعنا در 22 سالگی برگ هایی را که در دو سالگی جمع کرده، ببیند. حتما براش جذاب است.
****
دارم به این خانم مونتسوری علاقه مند می شم. شیوه جالبی برای تربیت بچه ها دارد. جالب است که خودش هم اسباب بازی طراحی کرده است.
****
رعنا و کرم خاکی
اولین بار که رعنا با کرم آشنا شد، ظهر یک روز گرم بود. رعنا در کالسکه نشسته بود و داشتیم می رفتیم که من چشمم به یک کرم خاکی پشمالو قهوه ای رنگ افتاد. آن را به رعنا نشان دادم و گفتم که این یک کرم است که روی زمین می خزد و با حرکت انگشتم مدل حرکت او را تقلید کردم. اولش لرزید. یعنی چندشش شد. بعد با علاقه نگاهش کرد. حرکتش را دنبال کرد. کرم از ما دور می شد و به طرف خیابان رفت. فاصله اش که به حدود یک متر رسید، یک اتومبیل با نشانه گیری دقیق از روش رد شد. سریع را افتادم تا رعنا با تصویر کرم له شده روبرو نشه.
شاید یک ماه بعد نصفه شب از خواب پرید، گریه می کرد: مورچه ها مردن، کرم مرد.
کی می گه بچه ها حافظه بلند مدت ندارند؟

۰۱ اسفند ۱۳۸۵

هبوط

قرار است برگردم. بعد از ده روز گذراندن زندگي در بهشت زميني، امشب قرار است برگردم. آنقدر تلفن زدند و پيگير قرار ها و كارها شدند كه مجبور شدم بليط بگيرم.
ده روز است كه من ساكن بهشتم. چزيره اي كه در آن نه رعنا سرفه مي‌كند و نه استفراغ. آنقدر پرانرژي و فعال شده كه نمي‌شه توي خونه نگهش داشت
ده روز است كه من صداي بوق اتومبيل نشنديم
ده روز است كه پشت چراغ قرمز نموندم
ده روز است كه با سرعت بالاتر از 60 رانندگي نكردم و البته كسي هم با سرعت بيشتر از اين سبقت نگرفته
ده روز است كه از كنار هر كسي در جزيره رد شدم، فقط لبخند ديده ام و صداي خنده شنيده ام
ده روز است كه بوي دود و گازوييل را فراموش كرده ام
ده روز است كه تا ساعت 12 شب پياده روي كرده ام و حتي يك نفر به من چپ نگاه نكرده
ده شب است كه مدام با رعنا دوچرخه سواري كرده ام
ده روزاست كه دارم استراحت مي‌كنم و حالا دارد اين استراحت تمام مي‌شود

۱۹ بهمن ۱۳۸۵

آقا، آقا

از همون اول صندلی اش را روی صندلی عقب اتومبیل، پشت سر راننده بسته بودیم. این طوری با یک حرکت کوچک چشم، از توی آینه می شد کنترلش کرد. اما آن روز اصرار و اصرار که می خواست روی صندلی کنار من بنشیند. تا موافقت کردم، مثل برق پرید روی صندلی و اشاره کرد تا کمربندش را ببندم. پشت چراغ قرمز وزرا، ارام شیشه را داد پایین. دستش را از پنجره برد بیرون. هر کس که رد می شد می گفت: آقا، آقا پول!!!

۱۷ بهمن ۱۳۸۵

اصلاح قانون روسپی گری در آلمان

حکومت فدرال آلمان در صدد است با تدوین قانون جدیدی مراجعه کنندگان به زنانی که مجبور به روسپی گری شده اند را مجازات کند.
گزارشی که دولت فدرال روز چهارشنبه توسط وزیر امور خانواده، خانم اورزولا فون، در لین در مورد تاثیرات قانونی که دولت قبلی آلمان در سال 2002 به تصویب رسانده بود ارائه کرد، به نحو نابود کننده ای بخش هایی از قانون قبل را لغو می کند.
فون در لین گزارش 80 صفحه ای خود را این گونه خلاصه کرد که در بهترین شرائط این قانون فقط تا حدودی به اهداف خود دست می یابد.
تجربه 5 ساله نشان داده است که از سویی قانون گذار در این زمینه شکست خورده است و از سوی دیگر مقاومت های اجتماعی مانع شده اند که این قانون به طور کلی به اجرا در آید.
هدف دولت ائتلافی سرخ - سبزها این بوده است که شرائط حقوقی و اجتماعی روسپی ها را به صورتی با ثبات اصلاح کند.
دراین قانون آمده است: «خدمات سکسی نباید بیش از این به عنوان امری مغایر با عرف طبقه بندی شود. هم چنین روسپی ها به لحاظ قانونی از این امکان برخوردارند که در مورد پرداختشان شکایت کنند».
ائتلاف سرخ - سبزها تصور کرده بود که روسپی ها در آینده به عنوان یک کارمند کار می کنند و کارت مالیات بر درآمد و بیمه اجتماعی خواهند داشت.
اما در واقع پس از گذشت 5 سال از اجراء این قانون اکنون شاهدیم که تنها 1 درصد از زنان روسپی قرارداد کار دارند. با وجود این 87 درصد از آن ها بیمه شده خدمات درمانی هستند، گرچه یک سوم از آن ها به عنوان عضوی از یک خانواده بیمه شده اند و نه تحت عنوان شغلی خود.
آن ها هم چنین از حق شکایت خود تقریبا هیچ استفاده نکرده اند.
این قانون نواقص دیگری هم دارد. اگر مراجعه کننده ای نخواست پول بدهد باید به جز راه طولانی قانون،روش های موثر تردیگری هم وجود داشته باشد تا زنان روسپی پول خود را دریافت کنند.
مسئله دیگر در مورد مالیات روسپی گری است. تنها تعداد کمی از این زنان روسپی علاقمندند که وزارت دارایی در درآمدشان سهیم شود. علاوه بر آن اکثر این زنان ترجیح می دهند که ناشناس باقی بمانند. قانون هم در این مورد بر آنان سخت گیری نکرده است چون تا به امروز وزارت دارایی حکومت فدرال قوانین سررسید پرداخت مالیات را برای روسپی ها به اجراء نگذاشته است. در مورد این که آیا اضافه پرداخت مالیات های معوقه در طول 10 سال گذشته هم باید محاسبه شود یا خیر مقامات مربوطه وزارت باید تصمیم بگیرند.
اما در عمل قانون مالیات شامل حال بسیاری از زنان روسپی نمی شود. در آلمان حدود 400000 زن روسپی وجود دارد و حدس زده می شود که روزانه 1/2 میلیون مرد به آن ها مراجعه می کنند. 60 درصد از زنان روسپی آلمان از خارج به این کشور می آیند. به عبارت دیگر بیش از نیمی از روسپی ها به طور غیر قانونی در این کشور زندگی می کنند و بنا بر این مشمول قانون مالیات نمی شوند. این گروه را می توان با یک برنامه گسترده ویزای کار، مانند ویزای کارگران لهستانی بخش کشاورزی، برای حضور قانونی در آلمان یاری کرد اگرچه از سال 2002 تا به حال اکثریت سیاستمداران بر این امر اتفاق نظر پیدا نکرده اند.
با این همه وزیر امور خانواده آلمان این نکته را مثبت ارزیابی کرد که قانون موجود از پای بست ویران نیست: "قانون روسپی گری موجود مانع تعقیب جزایی تجارت انسان، روسپی گری اجباری، روسپی گری دختران نابالغ واعمال خشونت علیه روسپی گری نمی شود."
قانون جدید اما یک اصلاح روشن و قطعی در بر دارد. حمایت مالی روسپی گری و بهره برداری از آن دیگر به عنوان یک عمل قانونا قابل مجازات در نظر گرفته نشده است. بنابراین صاحبان خانه های فحشا می توانند بدون این که خود را در معرض جریمه قرار داده باشند، دستمال ،کاندوم و وان آب در اختیار افراد قرار دهند.
هم چنین در قانون جدید شرایط کار در مکان های مختلف بهتر شده است.
به نظر یکی از اعضای حزب سبزها این تنها تقصیر وجود موانع عملی نیست که این قانون تا به حال اثرات کمی از خود به جای گذاشته است. او بیشتر از این گله دارد که فشار سیاسی کافی بر مقامات ایالات مختلف وارد نشده است تا این قانون را به اجرا بگذارند. بیش از همه ایالت بایرن در برابر این قانون مقاومت کرده است. در آن جا روسپی گری به عنوان امری خلاف عرف در نظر گرفته می شود. به همین دلیل تا به حال گواهی شغلی برای صاحبان خانه های فحشا در این ایالت صادر نشده است.
هم چنین در حالی که اغلب روسپی گری های غیر قانونی در محله زندگی افراد صورت می گیرد، خانه های فحشا مجازند فقط در محله های مخصوص این کسب و کار بنا شوند. به همین دلیل انگیزه قانونی سازی روسپی گری هم درآن جا کاهش پیدا کرده است.
وزیر امور خانواده معتقد است که روسپی گری یک شغل معمولی نیست چون بسیاری از زنانی که به این کار می پردازند آن را کاملا به نحو داوطلبانه انتخاب نکرده اند.
به هر حال در نخستین گام این قانون باید پیش رفته و اصلاح شود. وزیر برای این مسئله برنامه هایی کلا ملموس و عملی در نظر دارد:- باید برای مراکز روسپی گری قانون الزام به داشتن پروانه کسب اجراء شود تا به این وسیله بهتر و جدی تر بتوان آن ها را کنترل کرد.- باید حداقل سن برای روسپی گری از 16 سال به 18 سال افزایش یابد.- هر کس در امور جنسی از زنان یا مردان جوان تر از 18 سال استفاده کند باید جریمه شود.- مراجعه کنندگان به زنانی که مجبور به روسپی گری شده اند باید مجازات شوند.

عشق

روزها می گذرد، همچنان بدون جلیل و من مانده ام با رعنایی که مدام ازدوری بابا جون مریض می شود. دیروز مردم. به جرات میگم مردم، من که روزگاری دبیر پردل و جرات حوادث بودم، من که در دوران دانشجوی مدیریت بحران خوندم، من که... همه این ها مال زمان گذشته است و موضوعاتی جز رعنا. وقتی تلفنم زنگ زد و مدیر مهد خبر داد که حال رعنا بد است، خودت را برسان، مردم. اما خوشبختانه هنگ نکردم. تمام فاصله نه چندان کوتاه را یک دستی رانندگی کردم . دنبال دکتری گشتم که ساعت 1:30 بعد از ظهر مریض ببیند. دنبال اورژانس ویژه کودکان گشتم و آخرش با داشتن وقت ویزیت رسیدم مهد کودک. رعنا را که دیدم، دلم لرزید. با پاشویه جلوی تشنج را گرفته بودند و رعنا با تب 40 درجه پرید بغلم. دویدیم به سمت مطب دکتر. گریه، معاینه، توضیح سوابق، گریه و گریه با ترجیع بند: معاینه نه!! بعد از ماجرای آندوسکوپی رعنا اعتمادش را به تمام سفید پوشان عالم از دست داده.
وقتی کوفته و داغان رسیدیم خانه، تازه سنگینی یک کوه را روی پشتم احساس کردم. کوه مسئولیت موجودی که ازجانم بیشتر دوستش دارم.
تا چهار صبح بالای سرش نشسته بودم. نسبت به حوله خیس عکس العمل نشان می داد و بیدار می شد. دستهام را با حوله خیس و سرد می کردم و می کشیدم روی تن داغش. قاشق قاشق آ ب میوه می ریختم تو دهنش تا دچار کم آبی نشه. چهار صبح؛ درجه حرارتش روی
سی و هفت درجه ثابت موند و من تازه فهمیدم که ساعت هاست بغضی را توی گلوم نگه داشته ام. وسط شکستن بغض، خوابم برد.
امروز وسط مصاحبه با یک دوست، بد نگاهش کردم، بد که نه، پر از تعجب ، و او دستپاچه شد از این نگاه، دوست دیگری خواست وساطت کند، گفت: دخترش مریض شده و دیشب نخوابیده. فکر کردم، آیا واقعا دیشب نخوابیدم؟ آیا واقعا خسته ام؟ مگر آدم از عشق هم خسته می شود؟

۰۷ بهمن ۱۳۸۵

تجارت بین المللی!!

سه یا چهار سال قبل، شایدم قبل تر، که داشتم گزارش رحم اجاره ای را تهیه می کردم؛ شاید شش ماه دویدم تا توانستم با یکی از این مادران صحبت کنم. همه درها بسته بود. هیچ کس حرف نمی زد. تعداد رحم های اجاره ای به انگشتان یک دست هم نمی رسید و بعد از چاپ گزارش، سیل تلفن بود که آدرس می خواستند. حالا، بعد از این چند سال، خواندن این گزارش بی بی سی برام جالب بود.
این هم جالب است که داریم در این زمینه هم خلاقیت صادر می کنیم:
اجاره کنندگان خارجی
سکينه می گويد: از عراق، روسيه و سنگاپور مشتری های خوبی دارم. موردی بود که بيش از ۱۵ ميليون تومان برای خانواده ای در بغداد هزينه برداشت. عرب ها دوست دارند بچه شان در رحم زن های ايرانی باشد. در حال حاضر ۲۰ رحم اجاره ای دارم
.

به قول رعنا: کومک

از دست رعنا، بی خوابی زده به سرم. داشتم او را می خواباندم که خوابم برد. ساعت یک بیدار شدم و او را بردم روی تخت، اما بعد، دیگر خوابم نبرد. حاصلش مین ساعت سر . کله زدن با بلاگر بود تا بلاخره بخشی از گندهای وبلاگ را بر طرف کردم. باقی هم ماند برای بی خوابی بعدی. اما نمی دانم چرا نمی توانم بیشتر از دو سه تا لینک توی صفحه بگذارم. ایاایهاالناس کمک

۳۰ دی ۱۳۸۵

تبلیغ

آقا ابن ای- بوک ها هم عجب باحالند. هرچند بعضی وقت ها آدم از ترجمه شان حرصش می گیرد، اما کاچی به از هیچی.
خوب شد من تبلیغات چی نشدم،
این هم یک قصه کوتاه و بامزه که می تونه برای 3 دقیقه یک وروجک مثل رعنا را آرام کند:
سه ماهي
در آبگير كوچكي ، سه ماهي زندگي مي كردند . ماهي سبز ، زرنگ و باهوش بود ، ماهي نارنجي ، هوش كمتري داشت و ماهي قرمز ، كودن و كم عقل بود .
يك روز دو ماهيگير از كنار آبگير عبور كردند و قرار گذاشتند كه تور خود را بياورند تا ماهيها را بگيرند .
سه ماهي حرفهاي ماهيگيران را شنيدند .
ماهي سبز ، كه زرنگ و باهوش بود بدون اينكه وقت را از دست بدهد از راه باريكي كه آبگير را به جوي آبي وصل مي كرد ، فرار كرد .
فردا ماهيگيران رسيدند و راه آبگير را بستند .
ماهي نارنجي كه تازه متوجه خطر شد ، پيش خودش گفت ، اگر زودتر فكر عاقلانه اي نكنم بدست ماهيگيران اسير مي شوم . پس خودش را به مردن زد و روي سطح آب آمد .
يكي از ماهيگيران كه فكر كرد اين ماهي مرده است ، او را از داخل آبگير گرفت و به طرف جوي آب پرت كرد ، و ماهي از اين فرصت استفاده كرد و فرار كرد .
ماهي قرمز كه از عقل و فكر خود به موقع استفاده نكرد ، آنقدر به اين طرف و آنطرف رفت تا در دام ماهيگيران افتاد.
البته این داستان یک ربع دیگر هم ادامه پیدا کرد. چون رعنا خانم پرسید: بعد چی شد؟

۲۸ دی ۱۳۸۵

نیشتر

به خاطر او بود. نه تقصیر او بود. از روز اول همین صراحتش توجهم را جلب کرد. حرف زدنش مثل تلنگر می مونه، نه نیشتر است. لااقل برای من نیشتر بود. مدت ها بود که این طور به هم نریخته بودم. مسببش هم او بود. او که از نگاه اولش بغض من را فهمیده بود، او که نگران رعنا بود، نگران من بود، نگران زندگیم بود. دوستش دارم. به خاطر نیشتر بودنش.
درست ده روز است که توی کما هستم. اثر همان نیشتر است. همه چیز را ریختم جلوم و دارم بهشان فکر می کنم: من، زندگیم، مسئولیت هام، رعنا، جلیل، رفاقت، کثافت، عشق، نفرت و باز مسئولیت.
*
یک دستمال پهن کرده بود روی زمین و گفت: بیشین بازی کنیم. گفتم: آخه چرا روی اون؟ گفت: بشین مامان. نگران نباش. مات شدم. آیا او دختر دو سال و یک ماهه من است؟
*
بعد از حکایت اندوسکوپی و جریاناتش فکر می کردم دیگه پا تو مطب دکتر نمی گذارد. اما امروز وقتی از مطب اومدیم بیرون پرسید: مامان؛ چرا دکتر معاینه نکرد؟
*
داغ تولد گرفتن روی دلم مانده بود. هنوز هم نمی دانم که ده سال دیگر به خاطر این کار آیا باید پاسخ بدهم. خوب جلیل نبود، وقتی هم آمد، آن قدر خسته بود که نشد. دلم هم نمی آمد که بهش زور بگم. اما، دیگر مطمئن شدم که خودش از پس مسائلش بر می آید. از وقتی جلیل دوباره رفته، هر وقت زنگ می زنه به جای سلام می گه: تولد، تولدت مبارک. من جای جلیل بودم تا حالا آب شده بودم رفته بودم توی زمین.
*
امروز با هم رفتیم الواطی، الحق که دست من را از پشت بست. فقط کم مانده گوشت هم بکوبد. در دیزی سرا، اول آبگوشت و نان ریز شده را خورد، بعد گوشت کوبیده با سبزی، بعد یک لیوان دوغ سر کشید. آخرش هم چایی با بامیه شیرین. راستی راستی من کم آوردم.

۱۰ دی ۱۳۸۵

رعنا عاشق شده

نمی تونم مرز بین هذیان و واقعیت را درک کنم. تقریبا هر شب این داستان تکرار می شه چه وقتی که مریض بود و فکر می کردم هذیان می گه چه حالا که حالش بهتر است و لااقل تب ندارد. داستان از آخرین سفرمان شروع شد. حدود 20 روز پیش من و رعنا به سفری 9 روزه رفتیم. فکر می کردم با این جا به جایی کمتر دلتنگ جلیل می شه. در سالن فرودگاه تا چمشش به ریحانه و اسد افتاد، شروع کرد به دویدن. طوری که دیگران فکر کردند من خاله اش هستم و ریحانه مامانش اما راست پرید تو بغل اسد!!
در تمام مدتی که اونجا بودیم حداقل روزی یک ساعت با اسد بازی می کرد. کنارش می نشست و با هم کتاب می خواندند و یا با هم توپ بازی می کردند. بیرون هم که می رفتیم یا دست اسد را می گرفت یا می خواست که اسد کالسکه اش را راه ببره. صبح ها هم که از خواب بیدار می شد با چشمان نیمه باز می دوید تو اتاق آنها و بیدارشان می کرد.
موقع خداحافظی از اسد جدا نمی شد. تا رسیدیم خونه گفت: مامان برگردیم پیش اسد. و تا امروز اگر یک روز با اسد تلفنی حرف نزند، آن روز شب نمی شود.لحن حرف زدنش هم خیلی بامزه است: اسد، کوچولو، پسرم!!
اولین شب مریضی توی خواب و بیدار می گفت: مامان بریم کیش. بریم پیش اسد و من فکر می کردم که دلش برای هوای خوب آنجا تنگ شده. شب دوم هم همین طور گذشت. تا این که دیشب پسر عمه ام پیش ما ماند. صبح داشت با تلفن حرف می زد که رعنا با چشمان بسته نشست روی تخت و گفت: مامان، اسد آمده؟ برم پیشش؟ گفتم: نه عزیزم عمو جعفر است. گفت: نه، اسد. و کورمال کورمال دوید بیرون. هنوز به وسط اتاق نرسیده بود که برگشت وگفت: نه، مامان، نیست. و کنار من خوابش برد.

۰۷ دی ۱۳۸۵

چشم بد

هیچ وقت به چشم بد اعتقاد نداشتم. وقتی مامان برای نرفتن به یک مهمونی هزار تا بهانه می آورد، اون را فناتیک می خوندم. اما این بار با چشم خودم دیدم. شب قبل از روز نحس به یک مهمونی رفتم (از آن دسته مهمونی هایی که مامان برای نرفتنش مریض می شد) مهمونی آرام و خوبی بود و کلی به من و رعنا و بابا خوش گذشت. فردا با گره خوردن کارها آغاز شد و با گم شدن موبایل تمام. موبایلم با پرداخت 10 هزار تومن به یک پلاستیک جمع کن دوره گرد پیدا شد. بگذریم که هنوز موندم جواب کسانی را که شماره من را ساعت 12 شب روی تلفنشان دیده اند، احتمالا جواب داده اند و از آن طرف هیچ نشنیده اند چه تو ضیحی بدهم. اما به هر حال پیدا شد.
هنوز شادمانی پیدا شدنش را جشن نگرفته بودم که رعنا دو بار پشت سر هم استفراغ کرد. شب رفتیم دکتر و ماجرا با تجویز سه شیشه شربت به خیر گذشت. اما از آن شب دیگر خواب خوش به چشم من و رعنا نیامده، با تاریک شدن هوا تب رعنا بالا می رود، تا صبح هذیان می گوید و نزدیک صبح می خوابد. الان درست 45 ساعت است که از در خانه بیرون نرفته ایم و خدا پدر داروخانه، سوپر
مارکت و میوه فروشی تلفنی را بیامرزد که گذاشته اند ما در آرامش دوران مریض داری را بگذرانیم.
مامان مدان تاکید می کند که: مادر جان آنها چشمشان شور است و دختر تو مثل گل. تند تند براش اسپند دود کن تا چشم بد از خانه ات دور شود و من مانده ام که آیا در دعوت بعدی من هم باید مریض شوم؟ البته قبل از مهمانی!!!

۰۴ دی ۱۳۸۵

روز نحس

امروز روز بدی بود. از صبح هیچ چیز سر جایش نبود.اول صبح رعنا کلی استفراغ کرد. بعد جریمه شدم. بعد یک و ساعت و نیم بابت پرداخت یک فبش بانکی معطل شدم. کشتم خودم را تا به موقع سر یک قرار برسانم، اما آن طرف قرار یک ساعت ذیر کرد. بعد هم موبایلم گم شد. همه جاهایی که از صبح سر زده بودم، یک بار دیگر رفتم. اما نبود. هر چه هم زنگ می زنم جواب نمی دهند . بیشتر از همه شماره تلفن ها و عکس هایی که در گوشی بود، دلم برای اس ام اس های شب قبل از تولد رعنا می سوزد. نوشته هایی که دو سال حفظشان کرده بودم. دعا کنید پیدا شود
لطفا هر کس که اینجا را می خواند و من قبلا شماره اش را داشتم، به این آدرس شماره خودش را بفرستد.
k_roya@yahoo.com

۰۳ دی ۱۳۸۵

بازی یلدا

تو رو در وایسی موندم. حسابی. مدت ها بود این طور به خودم نگاه نکرده بودم. فکر می کنم مجبورم با چشمای بسته تایپ کنم:
سال 85 فهمیدم که مدت ها مثل یک احمق زندگی کرده ام.
سال 84 فهمیدم که آدم وقتی بچه ندارد فقط یک مشکل دارد، وقتی بچه دارد، هزار مشکل
سال 83 افسوس خوردم که چرا فرصت کار کردن در رادیو را درسال 56 به دست آوردم نه در سال 76
سال 82 وقتی از بم برگشتم تا مدت ها با بلوز و شلوار می خوابیدم
سال 81 وقتی کسی گفت: همه نویسندگان بزرگ روزنامه نگار بودند، دلم غنج رفت

۲۰ آذر ۱۳۸۵

رعنا، رعنا و باز هم رعنا

همه چیز افتاده روی دور تند: از ساعت هفت و نیم صبح تا دوازده و نیم شب می دوم. رانندگی می کنم، خرید می کنم، توی ترافیک می مانم( امان از کلاچ و ترمز های پایان ناپذیر)، یک دختر 13 کیلویی که مثل خرس لباس پوشیده را بغل می کنم و از 56 تا پله بالا می برم و پایین می آورم. مثل خر کار می کنم و سه تا پروژه را هم زمان پیش می برم. از همه مهمتر مهمانی می روم و از مهمان هایم پذیرایی می کنم. دوستان مهربان هیچ وقت من را تنها نگذاشته اند. ساعت پنج عصر، وقتی رعنا خانم عصرانه خورده و قبراق و سرحال می خواهد که با او بازی کنم، کم نمی آورم و با هم قایم موشک بازی می کنیم و دور خانه می دویم. وقتی ساعت 10 شب، می گوید مامان بخوابیم، همراهش می شوم. او می خوابد و من تازه کار را شروع می کنم. اگر بغض بگذارد.
امروز دهمین روز است که جلیل به جنوب رفته یا به قول رعنا: آدادان. یعنی همان آبادان. و این ده روز یعنی ده روز صبوری، مسئولیت نگهداری رعنا سخت است اما ممکن، مسئولیت خانه و زندگی وکارهای روزمره هم که همیشه بوده، اما نمی دانم با دختر دوساله ای که تازه دارد زبان بازمی کند و حرف ها را جویده می زند اما می زند چه کنم..
روزی گفت: بابا جلیل، آدادان نرو، ددر برو زود بیا.
یک روز دیگر : مامان بریم آدادان
یک روز بعد: بابا جلیل زود بیا دیگه
یک بار دیگر: وودی( نام عروسک محبوبش که هم قد خودش است و البته پسر) بابا می یاد، خووب؟
ودیشب، ساعت سه و نیم صبح : مامان من بابا می خوابم. بیاد
و من ماندم که به او چه بگویم.
خوشحالم. جلیل سالم است و سرحال کار می کند می آید حتی اگر زمان آن پنجم دی باشد. حتی اگر جشن تولد رعنا را ما دوتایی برگزار کنیم، اومی آید حتی دیر.
خوشحالم .اتومبیل گرمی وجود دارد که در این سرمای استخوان سوز رعنا را به مهد کودک می برم ومی آورم. غذای گرم، نور کافی، خانه راحت، لباس به اندازه کافی. همیشه خدا را بابت همه این ها شکر کرده ام و می کنم. اما....
وقتی رعنا پدرش را می خواهد که 1000 کیلو متر آن سو تر است به او چه بگویم. و با زخدا را شکر می کنم که در تمام این روزها توانسته ام به او امید بدهم که بابا می آید.
نمی دانم تعداد واقعی قربانیان جنگ چند نفر بوده اند، اما وای به دل دخترانشان، وای به دل مادران این دختران.
بر مملکت ما و بر مردمان ما چه گذشته؟
چقدر صبوریم ما ایرانی ها.

۰۷ آذر ۱۳۸۵

بدون شرح

آيت الله صافی گلپايگانی: برخی مسابقه‌ها مثل کوهنوردی بانوان اسباب شرمندگی است
خانه‌داری شغلی مقدس است
ورود زنان در شوراها افتخار نيست

آيت‌الله العظمی صافی گلپايگانی اظهار داشت:‌ تکاليف مسلمانان در عصر غيبت فوق‌العاده زياد است و منتظر واقعی کسی است که برای احيای ارزش‌های اسلامی در جامعه تلاش کند.

به گزارش گروه دريافت خبر خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، آيت‌الله العظمی صافی گلپايگانی در ديدار اعضای کانون مهدويت دانشگاه آزاد اسلامی واحد اردبيل افزود: امتحانات سنگين متوجه شيعيان حضرت وليعصر (عج) است و منتظران حقيقی بايد در اين شرايط بر هويت دينی و شخصيت والايی ثابت قدم بمانند.
وی با انتقاد از برگزاری برخی مسابقه‌های ورزشی همچون مسابقه کوهنوردی بانوان گفت: اين برنامه‌ها اسباب شرمندگی است. بايد مسابقه‌ی واقعی بين ترويج ارزش‌های اسلامی باشد.
وی با اعلام اين‌که ورود زنان در شوراها افتخار نيست، خاطرنشان کرد: الان زنان خانه‌دار را بيکار معرفی می‌کنند؛ در حالی که خانه‌داری شغلی مقدس و موجب تقرب پروردگار است و هرچه عفاف زن بيشتر و پوشيده‌تر باشد مقرب‌تر است.
آيت‌الله العظمی صافی گلپايگانی با تاکيد بر نزديکی حقيقت ايمان و هويت انسان‌ها به امام عصر (عج) يادآور شد: ديدن امام زمان (عج)
مساله نيست و خيلی‌ها هستند که هيچ وقت خدمت امام زمان (عج) نرسيده‌اند اما از همه مقرب‌ترند.
پی نوشت: خوشحال شدم وقتی اسمش را پای این مطلب دیدم. میترا جون تبریک می گویم

۰۶ آذر ۱۳۸۵

غلغلک

لیست خبرهای خبرگزاری فارس بدجوری من را غلغلک داد:

اخبارمرتبط :

○ علت سقوط هواپيماي آنتونف از كار افتادن يكي از موتورها بود

06/09/85 - 10:07

○ پيكر شهداي سقوط هواپيماي آنتونف در حال انتقال است

06/09/85 - 09:58

○ اجازه ورود خبرنگاران به محل سقوط هواپيماي آنتونف داده نمي‌شود

06/09/85 - 09:27

○ انتقال جان‌باختگان هواپيماي آنتونف براي طي مراحل قانوني به بيمارستانهاي اطراف

06/09/85 - 09:28

○ 36 نيروي سپاه در حادثه سقوط آنتونف شهيد شدند

06/09/85 - 09:39

○ دشمنان سپاه هواپيماي آنتونف را منفجر كردند

06/09/85 - 09:46

○ سقوط هواپيماي آنتونف در فرودگاه مهرآباد تهران

06/09/85 - 08:03

○ 30 سرنشين هواپيماي آنتونف به شهادت رسيدند

06/09/85 - 08:22

○ آنتونوف 74 ساعت 7:10 بامداد در مهرآباد سقوط كرد

یک به من بگه چرا خبر ششم از روی سایت حذف شده؟ یعنی باز هم مصالح و امنیت ملی عامل پنهان کاری است؟

۰۱ آذر ۱۳۸۵

بعد از سفر

برگشتم. با خوشحالی و احساس موفقیت. همه چیز خوب پیش رفت؛حتی رعنا. نه این که دلتنگ نشدم، نه این که دلتنگ نشد، اما خوب تحمل کردیم. هر سه تامان.
حالا من مانده ام و یک دنیا کار عقب مانده، یک رعنای سرماخورده که خیال پردازی هم به ویژگی هایش اضافه شده. دو شنبه و سه شنبه خانه مانده بودیم. دکتر ترجیح داده بود. آب بینی رعنا بند نمی آمد و هر بار که من با دستمال دنبالش می دویدم، می گفت: می تی نه!! مانده بودم که این می تی چه موجودی است که وقتی داشت برنامه کودک نگاه می کرد و یکی از مهمان ها خودش را مهدی معرفی کرد، دوباره گفت: می تی نه. حدس زدم که احتمالا می تی یکی از بچه های مهد است. اما امروز آذر جون گفت که در کلاس رعنا مهدی ندارند. حالا باید ببینم این آقا مهدی از کجا پیدا شده و دختر من را اذیت کرده است.
راستی خانم خانم ها گاز گرفتن را هم یاد گرفته، به عنوان یک شوخی کثیف هم یاد گرفته. دیروز که دستم را گاز گرفت، من جیغ می زدم و او می خندید و جای گاز را می بوسید. چشمانش برقی می زد که با خودم گفتم: واویلا. با این وروجک چه کنم؟
پی نوشت: دلم گزارش می خواهد. یک گزارش داغ. خدا کنم وقت کنم و بنویسم. امان از کارهای گل!!
پی نوشت دو: دیشب خواب می دیدم، خوابی پر از سفر، پر از نور، پر از شادی. خدا کند راست باشد

۲۰ آبان ۱۳۸۵

سفر

فردا سفر می روم. تنها،یعنی بدون رعنا و جلیل. این اولین بار نیست. اما نمی دانم چرا دلم شور می زند. رعنا، خودم،جلیل. چهارشنبه بر می گردم. انشاالله

۱۶ آبان ۱۳۸۵

فضولی

اومدم ابروم را بردارم، چشمم کور شد.
اومدم لیست آخرین اخبار را در ستون چپ بگذارم، همه چیز به هم خورد. نمی دانم چطور ستون را بالا بیارم و پهلوی متن اصلی قرار بدم. نمی دونم چطور این نوشته های مریخی را به فارسی تبدیل کنم. یکی نیست بگه: بچه، تو را چه به این فضولی ها. به بزرگی خودتون ببخشید.

۱۵ آبان ۱۳۸۵

بهتر است از خودم جلو نزنم

داشتم کتاب" خاطرات پس از مرگ براس کوباس" را می خواندم که به اصطلاح جالبی بر خوردم:" بهتر است از خودم جلو نزنم." ایستادم. دنبال معنی این اصطلاح گشتم.
"بهتر است از خودم جلو نزنم." یعنی: کاش می شد همان طور که جلوی آینه می ایستیم و تک تک جوش های صورت و چروک های زیر چشم و موهای سفیدمان را می شماریم، همان طور چین های مغز و حد سواد و دانشمان را بشماریم.
کاش می شد به جای این که به تیراژ نشریه مان بنازیم، به تیراژ اندیشه مان بنازیم و بدانیم که مغز ما در کل چقدر می ارزد.
کاش می شد به جای این که مدام در حال صدور باید و نباید برای خوانندگان نشریه مان باشیم، باید و نبایدهای اخلاق و ادب را زیرو رو کنیم . ببینیم ما کجای این عالم ایستاده ایم.
می ایستم جلوی آینه. به موهای سفید بیرون زده از لابلای سیاهی ها نگاه می کنم. کاش می شد آنها را شمرد.

۱۴ آبان ۱۳۸۵

آزادی؟؟؟

من هنوز فیلتر نشدم. شاید هم این آخرین پستم باشه و فیلتر بلاگر تا فردا به من هم برسد. احساس بدی است، ایستادن روی عرشه تایتانیک!! ما فرو میرویم.

۱۰ آبان ۱۳۸۵

فروپاشی


رعنای من،
وقتی تازه یاد گرفتم
چطور به او شیر بدهم

همه ساختارهای ذهنم به هم ریخته است. کار جدیدی را شروع کرده ام که به خاطر آن مطالعه در مورد بچه ها را خیلی جدی تر پی می گیرم. و این مطالعات دارد همه تفکرم نسبت به رعنا و برنامه هایم را تغییر می دهد. تا به حال فکر می کردم بزرگترین هدیه من به رعنا عشق بی دریغ و بدون بازگشت است. نزدیک دو سال برای او همه کار کردم. نگذاشتم که کمترین کمبودی داشته باشد. اما حالا می خوانم که:
بچه ها نمی توانند شکیبایی و خشنودی را فرا گیرند اگر هر چیزی که می خواهند در همان زمان نیاز به آنها داده شود.
بچه ها نمی توانند عفو و بخشش را بیاموزند اگر کسی نباشد که او را ببخشند.
بچه ها نمی توانند عیب های خود را بپذیرند اگر تمام اطرافیان شان بدون عیب و نقص باشند.
بچه ها نمی توانند شیوه همکاری را بیاموزند اگر همه چیز بر وفق مرادشان باشد.
بچه ها نمی توانند خلاق باشند اگر همه کارها را برایشان انجام دهیم.
بچه ها نمی توانند محبت و احترام را بیاموزند و بپذیرند مگر آن که ناراحتی و از دست دادن را لمس کنند.
بچه ها نمی توانند شجاعت و امیدواری را فرا بگیرند بی آن که در زندگی سختی بکشند.
بچه ها نمی توانند پشتکار و قدرت را یاد بگیرند اگر همه چیز برایشان آسان باشد.
بچه ها نمی توانند انتقاد از خود را بیاموزند مگر آن که سختی اشتباه و شکست را لمس کنند.
بچه ها نمی توانند اعتماد به نفس و غرور به جا را فرا بگیرند مگر آن که موانع و مشکلات زندگی را از سر راه بردارند.
بچه ها نمی توانند متکی به خود بودن را بیاموزند اگر تنهایی و طرد شدن را تجربه نکنند.
بچه ها نمی توانند راه خود را تشخیص دهند اگر همیشه همه چیز در دسترس شان باشد.

کاش می شد به گذشته برگشت. زمانی فکر می کردم بزرگترین اشتباه من در مورد رعنا سفت پیچاندن سر شیشه شیر او بود. زمانی که فقط 1200 گرم وزن داشت، دکتر دستور داد برای وزن گرفتن سریع تر به او شیر خشک بدهم. اما من که تا به حال هیچ نوزادی در اطرافم شیر خشک نخورده بود، نمی دانستم هر چه سر شیشه سفت ار باشد، شیر کمتر از آن خارج می شود. برای همین رعنا بعد از خوردن کمتر از 30 سی سی شیشه را پس می زد، آنقدر که سخت از آن شیر می آمد.تا من یاد گرفتم که چگونه سر شیشه را ببندم، دو ماه گذشته بود و من همیشه حسرت دو ماهی را می خوردم که رعنا به سختی شیر خورده بود.اما حالا، خیلی از به خیال خودم از جان
گذشتگی هایم زیر سوال رفته است. کاش می شد به گذشته بازگشت.
پی نوشت: این هم خیلی جالب است:
زنان مجرد در مسافرت به دبی ممکن است با مشکلاتی مواجه شوند. به دستور شيخ محمد، عکس مردانی که برای زنان ايجاد مزاحمت کنند، در روزنامه های محلی چاپ می شود. به زنان مجرد توصيه می شود از پوشيدن لباسهای تنگ و چسبان خودداری کنند و از اقامت در بعضی از هتل های کم ستاره در برخی از نقاط شهر بپرهيزند و از حضور در سواحل عمومی در ساعات خلوت روز يا شب اجتناب کنند. در صورت برخورد با هر گونه مزاحمتی، فورا پليس را در جريان قرار دهند.

۰۷ آبان ۱۳۸۵

بدون شرح

مجازات اعدام سینا پایمند 18 ساله که موسیقی دان است فعلا از سوی خانواده مقتول به تعویق افتاده است. وی بخاطر قتل یک قاچاقچی مواد مخدر دو سال پیش به اعدام محکوم شد. سینا قرار بود 29 شهریور اعدام شود. وقتی وی را برای برگزاری مراسم اعدام بردند درحالیکه طناب دار را به دور گردن او انداخته بودند از اوپرسیدند خواسته آخرش چیست. سینا گفت که می خواهد فلوت بنوازد. اعضای خانواده مقتول چنان تحت تاثیر نوازش فلوت قرار گرفتند که قبول کردند وی را ببخشند. پدر سینا درحال گفتگو با خانواده مقتول درباره مبلغ دیه است. اگر دو طرف به توافق نرسند سینا بار دیگر با اعدام مواجه خواهد بود. جوان دیگری بنام علی علیجان نوزده ساله قرار بود همزمان با سینا اعدام شود که وی نیز مورد بخشش قرار گرفت.

کمی مانده تا بهشت

داود احمدي نژاد، بازرس ويژه رئيس‌جمهور بدون اطلاع قبلي در روز چهارشنبه سوم آبان ماه از زندان رجائي شهر بازديد به عمل آورد. به گزارش ايسنا، اين بازرسي با هدف نظارت بر نحوه نگهداري متهمين و محكومين، نحوه اصلاح و تربيت و تغيير رفتار زندانيان و ارائه خدمات بهداشتي و درماني در زندان رجايي شهر صورت گرفت. در اين بازديد از تمامي بخش‌هاي مختلف زندان همچون تربيتي و آموزشي، بهداشتي و درماني، اندرزگاه‌هاي زندان بازرسي بعمل آمد و از نزديك شرايط زندانيان مشاهده شد. در ادامه اين بازديد، جلسه‌اي با حضور مسئولان زندان تشكيل شد كه در ابتداي اين جلسه حاجي كاظم مدير زندان رجائي شهر گزارشي در خصوص اقدامات انجام شده در راستاي بازگشت سعادتمندانه مددجويان به جامعه شامل اقدامات تأميني و حفاظتي، تربيتي و آموزشي ، بهداشتي و درماني و حمايتي و اجتماعي را ارائه كرد. مقرر شد توسط بازرس ويژه رئيس جمهور در خصوص ارجاع كار از سوي دستگاه‌هاي دولتي به بنگاه تعاون و حرفه آموزي سازمان زندان‌ها و طرح اين موضوع با وزراء مربوطه، كميته امداد امام خميني (ره ) و شركت ايران خودرو و ارتباط بيشتر با ساير وزارتخانه‌ها پيگيري شود. در خاتمه اين بازديد داود احمدي نژاد در دفتر نظرات و پيشنهادهاي زندان نوشت: بازديد امروز اينجانب موجب شد كه مراتب تشكر خود را از متوليان و مسئولان آن اعلام كنم در اينجا جزء خدمت گزاري، صفا و محبت در بين كاركنان چيز ديگري مشاهده نكردم در صحبت با زندانيان متوجه شدم كه آنها احساسي از زنداني بودن نداشتند چرا كه رفتار كاركنان و مديريت زندان خالصانه و بدون منت بود؛ اميد است كه خداوند تبارك و تعالي به همه دست اندركاران مجموعه پاداش نيكو عطا فرمايد.
خداوند قسمت کناد

۳۰ مهر ۱۳۸۵

مهدکودک

دارد بزرگ می شود، مهد کودک می رود و دنیایی دارد که من در آن سهیم نیستم. دوستانی دارد که من نمی شناسمشان. ناهاری می خورد که نمی دانم چه مزه ای دارد. کلماتی را به خانه می آورد که با هم نشنیده ایم. دارم از رعنا دور می شوم. دارد بزرگ می شود. این کافی نیست که هنوز موقع جدایی از من گریه می کند. این کافی نیست که موقع دیدنم، با شادی می پرد توی بغلم. رعنای من حالا روزی لااقل 3 ساعت زندگی خودش را دارد، دوستان خودش را، دنیای خودش را.

*صبح زود از خواب بیدار شد و گفت: نقاشی. تند تند نقاشی کشید و منتظر ماند. برنامه عمه گلاب که شروع شد، دوید و نقاشی اش را چسباند روی صفحه تلویزیون. صدا زد: مامان، من!

*عمو شهروز در کانون پرورش فکری نشسته بود تا کارتون رعنا را بکشد. رعنا روی پای من بی تابی می کرد. گفتم: آرام بشین تا عمو تو را نقاشی کند. گفت: نه، مامان و با دستهاش صورتش را پوشاند. اما بعد در کانون راه می رفت و به همه کارتون"یعنا" را نشان می داد.

* اولین روز که اسم دوستش را پرسیدم گفت:" امیر". روز دوم گفت: "آمین" . روز سوم گفت:"آری" آخرش از مربی اش پرسیدم گفت:"آرمین". به باباش تبریک گفتم. دخترم خودش دوست پسر پیدا کرده. وقتی هم نظرش را در مورد آرمین می پرسم لبهاش را غنچه می کند و می گوید:ناززززه!!!

۱۹ مهر ۱۳۸۵

"خوشبخت باشید."

به زحمت چادرم را توی صورتم کشیدم. هنوز حالت تهوعم از حجم بوی بد پا تمام نشده بود. مدتها بود که می دانستم دیگر از عطر گلاب محبوبم در حرم امام رضا خبری نیست. چادر که از روی چشمهام کنار رفت، دو مرد روحانی را دیدم، هر دو سید، با عبا و لباده ای تمیز و کاملا شبیه هم. انگار سیبی که از وسط دو نیم کرده بودند. یک لحظه به یاد رییس جمهور خاتمی افتادم و خنده ام گرفت:" دختر، سرنوشتت داره نوشته می شه، دست از سیاسی بازی بردار." مامانم سقله زد: چادرت را جمع کن. و من باز همه را یک ضرب کشیدم توی صورتم. هنوز دست و پام را جمع نکرده بودم که کسی هلم داد به جلو. با ضریح خیلی فاصله داشتم. معنای این کار را نفهیمدم. از لای چادر که نگاه کردم دیدم مستقیم می روم طرف پنجره فولاد. جمعیت موج می زد و همان دست پرقدرت که فهمیدم مامان است، من را بین جمعیت هدایت می کرد. از آن دو سید خبری نبود. به این سرعت کجا رفته بودند. صدای بابا در گوشم پیچید: وکالت می دهی؟ تا بفهمم چه می پرسد، سرم را تکان داده بودم. فشاردست قدرتمند باز من را به جلو راند. فقط چادرم را نگه داشته بودم که وسط حرم ولو نشود. چسبیده به پنجره فولاد، صورت خاله ام را تشخیص دادم. آن طرف تر مادر جلیل و عمه اش ایستاده بودند. هر دو زیر فشار جمعیت خم شده بودند و انگار به زحمت از چیزی محافظت می کردند، از سجاده ای سفید، با آینه و قرآن و یک گلدان گل و یک شاخه نبات. چهار نفر حلقه ای را درست کردند و من در میان آن حلقه، چسبیده به پنجره سر سجاده نشستم. دستی چادر سیاه را از سرم کشید و به جای آن چادر سفید حج مامان روی سرم قرار گرفت.
هیاهوی جمع بلندشد: مرد اینجا چکار می کند؟ برو آقا، برو کنار. جلیل را در کنار خودم دیدم که حلقه زنانه از او هم حمایت می کرد. شانه هایش می لرزید. تا به آن روز گریه اش را ندیده بودم. قرآن را برداشتم. هر دو دستمان را روی قرآن گذاشتیم که صدای اذان ظهربلند شد. اشک صورتم را پوشانده بود. باورم نمی شد که مهمترین لحظات زندگی ام را می گذرانم. قرار بود این مرد، تکیه گاهم باشد در همه زندگی. دستی ظرف کوچک عسل را جلو آورد . صدای شاد مادر جلیل را شنیدم: "خوشبخت باشید." قرآن را بوسیدم و بلند شدم. جمعیت با دیدن چادر سفید من در کنار جلیل هلهله سرداد. مامان نقل و گل بر سرمان پاشید .
آن دو سید وکلای من و جلیل در عقدی بودند که در محوطه بالای سر حضرت خوانده شد.
حالا درست هشت سال از آن روزها می گذرد. روزی که وقتی در بازگشت از حرم خواستم در تقویمم ثبتش کنم، فهمیدم تولد امام حسن بوده. همه چیز برای من بدون برنامه ریزی قبلی بود، همه چیز. حتی انتخاب روزی که به عقد جلیل در آمدم. سال هاست که در روز تولد امام حسن، دستی قوی قلبم را میان خود می فشرد. هنوز دعای مادر جلیل در گوشم پیچیده است: انشاالله خوشبخت باشید. هنوز خیسی اشک های آن روز را روی گونه ام حس می کنم و دعا می کنم: خدایا خوشبختی را از من نگیر.

۱۸ مهر ۱۳۸۵

طلایی استعفا داد

فرمانده ناجا:
استعفاي سردار طلايي تا معرفي جايگزين شايسته پذيرفته نمي‌شود
حكم دستگيري نوه جعلي آيت‌الله بروجردي مشهوراز سوي دادگاه روحانيت صادر شد

سرويس: حوادث
1385/07/18
10-10-2006
10:57:03
8507-10982: کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: حوادث

«هر وقت مقرر شد شخصي به عنوان جايگزين رييس پليس پايتخت معرفي شود، آنوقت استعفاي سردار طلايي را تاييد مي‌كنم». اين پاسخ فرمانده نيروي انتظامي به پرسش خبرنگاراني بود كه شب گذشته در خصوص ماجراي استعفاي فرمانده انتظامي تهران بزرگ جست‌و‌جو كردن

جالب بود. استفاده از " هر وقت مقرر شد" بد جوری تو ذوقم زد. چه کسی مقرر می کند؟
چه زمانی مقرر خواهد شد؟
آیا کسانی جز سردار طلایی در مورد کاندیدا شدن او برای شورای شهر تصمیم می گیرند؟
آیا برنامه ریزی دقیقی برای آینده ایران و تهران صورت گرفته است؟
آیا قرار است 3 سال بعد قالیباف رییس جمهور شود و طلایی شهردار؟
حضور موفق نظامیان در شهر و سیاست تا به کی ادامه خواهد یافت؟
آیا این موفقیت دان پاشیدن است برای مردم، تا اعتماد کنند و رای دهند و بعد روزی از روزها نظامیان در حوزه سیاست و شهر آن کنند که آموزش دیده اند؟
چرا سیستم های آموزش مدیریت در کشور ما به اندازه دانشگاه های نظامی موفق نیستند؟
بس است دیگر. سرم را به باد می دهم با این سوال های بی پاسخ.

۱۷ مهر ۱۳۸۵

بی طرفی در مطبوعات

"بر اساس لغتنامه ها، بی طرفی یعنی: نداشتن دخالت مستقیم یا هر گونه نفع در جریانی خاص، تبعیض قائل نشدن علیه یک طرف یا گروه مشخص، و بی غرض و منصف بودن.

در مورد کار خبری از این مفهوم می توان دو نتیجه گرفت: روزنامه نگار باید تمام نظرهای مهم در مورد یک موضوع را منعکس کند. اگر موضع مخالف منعکس نشود، تنها نیمی از داستان پوشش داده شده است. وروزنامه نگاران باید از درگیر شدن در موضوعی که آن را پوشش می دهند فاصله بگیرند یعنی در مقابل پوشش خبری، پول یا هدیه قبول نکنند، در احزاب سیاسی فعالیت نکنند و اجازه ندهند که نظر شخصی شان در کار خبری آنها وارد شود"

اگر این تعریف را قبول داشته باشیم، کل روزنامه نگاری در ایران زیر سوال می رود. خدا را شکر همه یا شده اند حزبی و یا فعال سیاسی و اجتماعی. واقعا راه درست کدام است؟

۱۶ مهر ۱۳۸۵

روز جهانی کودک

نفسم بالا نمی آمد. دستهاش را حلقه کرده بود دور گردنم و صورتم را می بوسید. چپ، راست، چپ، راست، چپ، راست. نفسم را بیرون دادم و گفتم: خدایا به من تحمل این همه خوشبختی را بده.
روز جهانی کودک بر ما مبارک. روزی که در آن خوشبختی هامان را جشن می گیریم. دستهای کوچکی را در میان دستهامان می گیریم و به آسمان نگاه می کنیم تا ماه و خورشید و ستاره ها را به چشمانی نشان دهیم که خوشبختی را برایمان به ارمغان آورده اند. چشمهامان را می دوزیم در زلال جاری چشمانشان و صداقت را بو می کشیم تا فراموشمان نشود سال های دور صداقت را. مهربانی را هدیه می گیریم از لطافتی که رنگ آسمان دارد تا یادمان نرود رنگ ابی خدا.
خدایا پرنده کوچک خوشبختی من را حفظ کن.
فردا می برمش مهد کودک.

۰۷ مهر ۱۳۸۵

دريا


رعنا خانم آماده براي رفتن به دريا
رعنا دارد اعداد را ياد مي‌‌گيرد: يك، دو، سه، ده، هجده، نه، پنننننج.....
اين را هم ويدا جان گذاشته بود، جالب بود. گذاشتم اينجا همه ببينند:
زنده باد تساوي
ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم.
مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند. وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهاي مان مثل آن ها شده بود. فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق. يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.
سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است. مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم. به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به ما بن فروشگاه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا! ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم، با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است. دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند. مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي

۰۶ مهر ۱۳۸۵

بهشت

ناگهاني بود. بدون برنامه‌ريزي قبلي. يك‌مرتبه خبر دادند كه بليط را تحويل بگيريد. ما هم گفتيم چشم. فكر مي‌كردم كه تغيير اب و هوا براي رعنا مفيد خواهد بود، كه بود. در تمام اين روزها حتي يك بار هم استفراغ نكرده است. خوب مي‌خورد و خوب‌تر مي‌خوابد. فكر مي‌كنم لااقل يك كيلو هم چاق شده است.
نتيجه راديوگرافي همان بود كه فكر مي‌كردم: شلي دريچه اتصال مري به معده. دكتر استقامتي حاضر به درمان رعنا نشد و پرونده را
به دكتر نجفي فوق تخصص گوارش كودكان ارجاع كرد. حالا بايد برگرديم و ببينيم چه مي‌شود.
در اين سكوت و آرامش نه فقط رعنا كه من هم دارم زندگي مي‌كنم. ديروز عصر در ساحل نشسته بوديم، من و رعنا، مرغ‌هاي دريايي دورمان مي‌چرخيدند و رعنا نشسته بود در ابي كه مثل اشك چشم زلال بود. باز از خودم پرسيدم: بهشت كجاست؟ روزهاي زيادي است كه من در بهشتم. بهشتي كه بخش عمده‌اي از آن را مديون رعنا هستم. خدايا من را از بهشت خود مران

۰۱ مهر ۱۳۸۵

براي وروجك دعا كنيد

سال‌ها قبل خودم اين كار ار مي‌كردم. از سال 68 تا 73. اما حالا وقت گرفته‌ام تا رعنا را ببرم راديولوژي تا كساني ديگر از معده و مري او عكس بگيرند. مي‌دانم خوردن باريم سخت است. مي‌دانم تحمل كردن تخت سرد راديولوژي سخت است. مي‌دانم كه ميزان اشعه فلوروسكوپي بالاست و براي رعنا ضرر دارد. همه اين‌ها را مي‌دانم. دعا كنيد اذيت نشود. دعا كنيد زود تمام شود. دعا كنيد مشكلي نداشته باشد. بدجوري دلم شور مي‌زند.
********
امروز راضيم و خوشحال. از يك فرصت شغلي به خاطر يك دخترجوان گذشتم. اميدوارم در اين كار موفق باشد.
راستي اگر اين را خواندي بدان كه مي‌تواني روي كمك من حساب كني. پيدا كردن شماره‌ام سخت نيست.
*******
دل به دريا زدم.
ملكه روياهاي دختران ايراني

۳۱ شهریور ۱۳۸۵

وروجك

وروجك در حال گوش دادن به موسيقي
وروجك مريض شده. مدام استفراغ مي‌كند. تا به حال با دو تا دكتر مشورت كردم. تشخيص هر دو يكي بوده: 1- شلي اسفنكتر مري
2- استفراغ اضطرابي
اگر با راديوگرافي احتمال اول رد بشود، آن وقت بايد يك فكري به حال خودم بكنم. خودم يا رعنا؟
باورم نمي‌شود كه همين بيرون رفتن گاه و بيگاه من هم آزاردهنده باشد. به نظر مي‌رسد كه رابطه اش با ميناجون هم عالي است. هر چند هنوز با من قهر است و حاضر نيست من بخوابانمش. خدا به خير بگذراند. دوباره مي‌خواستم به كار ثابت فكر كنم كه اين اتفاق افتاد.

۲۶ شهریور ۱۳۸۵

بهاي يك رويا


بهای ِيک رؤيا چه قدر است؟ برای من، به اندازه‌ای هست که ورای حرف زدن صرف، زندگی و پولم را برای تحقق بخشيدن به آن فدا کنم.
انوشه انصاري اين روزها تبديل به ملكه روياي دخترهاي ايراني شده است. او توانسته كاري را انجام دهد كه كمتر مردي از عهده آن بر مي‌آيد.او به زودي مي‌پرد. برايش دعا مي‌كنم تا برگردد.

۲۱ شهریور ۱۳۸۵

مجازات پدرانه

استاد دواني در نامه‌اي كه در بازتاب منتشر شده است، به نقد نوشته اخير دخترشان خانم فاطمه رجبي پرداخته‌اند. فارغ از نگاه سياسي خانم رجبي، نوشتار مردسالارانه استاد محقق تاريخ توجهم را جلب كرد:
قضاوت پيرامون عملكرد دولت‌هاي گذشته و كنوني و آينده را مردم فهيم و بيدار ايران اسلامي مورد نقض و ابرام قرار مي‌دهند و نيازي به امثال ما كه دور از وقايع هستيم، ندارد. و براي يك زن باحجاب اسلامي (چادر) و از يك خانواده روحاني و مذهبي، ورود به اين عرصه چندان تناسب ندارد و يا لااقل در ديدگاه من اگر غير از دخترم هم بود اين نظر را داشتم و دارم.
در شرايطي كه نيم بيشتر دانشجويان، از ميان دختران برگزيده مي‌شوند، در حالي كه چادر دانشجويي مد روز اكثر مراكز خريد است، من نمي‌فهمم كه فعاليت سياسي چه ربطي به حجاب زنان دارد.
عصبانيت پدر مسن حانم رجبي را درك مي‌كنم، اما ايا توجيه رفتار زني مستقل كه با توجه به سن و سال آقاي الهام مي‌توان حدس زد كه ايشان دوران جواني را پشت سر گذاشته‌اند، به اين شكل صحيح است؟
يك روز بعد از توقيف روزنامه شرق، عملكرد حكومت در برخورد با ازادي بيان بسيار شفاف در اين نامه خود نمايي مي‌كند. پدر نگران كه مي‌داند به دلايل سياسي كسي دخترش را مجازات نمي‌كند، خود دست به كار مي‌شود و او را تهديد به مجازاتي سخت مي‌كند:به دخترم تذكر مي‌دهم از اين گونه موضعگيري‌ها در گفتار و نوشتار خودداري نموده و طوري نشود كه خداي ناكرده رابطه پدري و فرزندي ما قطع شود.
مظلوم خانم رجبي، كه برخلاف نظر همه، او نيز از نعمت آزادي پس از بيان برخوردار نيست.

آسيب پذيري حكومت‌ها


ديروز در جايي بحثي داشتيم در مورد ميزان آسيب‌پذيري حكومت‌ها. يكي از موارد بحث، جوك‌ها و كاريكاتورهايي بود كه در مطبوعات منتشر مي‌شوند. تقريبا همه حاضران متفق القول بودند كه اگر حكومتي با يك كاريكاتور سرنگون مي‌شود، همان بهتر كه سرنگون شود. بحث روزنامه شرق هم مطرح شد و كاريكاتوري كه چند نفر كارشتاس! دقايقي صرف زير و رو كردن آن كردند تا بفهمند دليل اعتراض هموطنان آذري زبان چه بوده است. تا اين كه يك تازه وارد خبر از هاله‌اي از نور داد!. البته در هوش و ذكاوت كساني كه توانسته بودند سايه سفيد رنگ را به هاله نور تشبيه كنند، شكي نيست. اما به قول يكي از دوستان اين كاريكاتور از كاريكاتوري كه در مورد نبرد هم زمان احمدي نژاد با مسائل هسته‌اي و آنفولانزاي مرغي كشيده شده بود بدتر نبود.
امروز در وبلاگ بي بي سي به اين مطلب برخوردم:
جوك هاي دوران نازي.
عجيب بود، خيلي عجيب. باز از خودم پرسيدم: ما كجاي تاريخ ايستاده‌ايم؟
بي ربط:
انجمن روزنامه نگاران حرفه ای آمريکا می گويد:
"آزادی مطبوعات بايد به عنوان حق جدايی ناپذير مردم در يک جامعه آزاد مورد حمايت قرار گيرد. آزادی مطبوعات با آزادی و مسئوليت بحث، سئوال کردن و چالشگری نسبت به حکومت و نهاد های عمومی و خصوصی همراه است. روزنامه نگاران هم از حق ابراز عقايد کمتر شناخته شده برخوردارند و هم از مزيت همراهی با اکثريت."

نامه توقيف شد

خبر توقيف شرق آنقدر داغ بود كه خبر توقيف " نامه" گم شد. حالا چند تا روزنامه مانده‌اند كه اين خبرها را پيگيري كنند. ما كجاي تاريخ ايستاده‌ايم؟

۱۷ شهریور ۱۳۸۵

كلاس نقاشي


از بعد از ظهر دستهاش ر ا روي هوا تكان مي‌دادو مي‌گفت: اقاش. يعني نقاشي. اولين شاگردي بود كه سر كلاس حاضر شد. روي اولين صندلي مقابل در نشست و با انگشت‌هاش به سه پايه اشاره كرد. يعني كاغذ مي‌خوام. با رنگ قرمز شروع كرد. بعد آبي خواست. كمي بعد سفيد. آنقدر هيجان داشت و موقع حركت دادن قلم مو ابراز احساسات مي‌كرد كه عمو هنرمند براش رنگ زرد ريخت.
با مربي‌اش خيلي خوب ارتباط گرفت و هر چند دقيقه يك بار او را صدا مي‌زد تا هنرنمايي‌اش را ببيند.
شاهكار بود. براي اولين بار بعد از 20 ماه، يك ساعت و نيم روي صتدلي نشست.
نقاشي كه تمام شد، آن را از روي تخته كند و با اشاره به ديوار از عمو خواست آن را كنار نقاشي بقيه بچه‌ها بچسباند. جالب‌تر از همه اين بود كه بسيار پر انرژي و سرحال به خانه برگشت و تا ساعت 11 با باباش قايم موشك بازي كرد. بعد هم خوابيد تا خود صبح. عمو هنرمند واقعا معجزه كرد.

۱۶ شهریور ۱۳۸۵

هنر عكاسي بابا جليل


خداييش پيدا كردن و غافلگير كردن رعنا موقع پي پي كردن كار ساده‌اي نيست.
زماني كه همه در خانه پدربزرگ مشغول چرت عصرگاهي بودند، جليل رعنا را در حياط غافلگير كرد.

رعنا و نقاشي

داشتيم با هم رو ي تخته وايت برد نقاشي مي‌كرديم. من يك دايره كشيدم. رعنا دو تا نقطه گذاشت روش و به چشمهاش اشاره كرد و گفت: چش. بعد يك خط كج و كوله كشيد و زبانش را بيرون آورد. يك 8 هم كشيد روي سرش و گفت: مو. بعد دو تا لكه دو طرف دايره ايجاد كرد و تا جا داشت دستش را كرد توي گوشش و گفت: گوووووش.
از اين به بعد هر هفته ساعت 4تا 6 بعد از ظهر پنج شنبه رعنا خانم مي‌روند كلاس نقاشي. به گفته مربي‌اش او كوچكترين دختري است كه تا به حال به اين كلاس رفته.
بهش قول دادم بعد از كلاس ببرمش شن بازي.