۲۱ شهریور ۱۳۸۵

مجازات پدرانه

استاد دواني در نامه‌اي كه در بازتاب منتشر شده است، به نقد نوشته اخير دخترشان خانم فاطمه رجبي پرداخته‌اند. فارغ از نگاه سياسي خانم رجبي، نوشتار مردسالارانه استاد محقق تاريخ توجهم را جلب كرد:
قضاوت پيرامون عملكرد دولت‌هاي گذشته و كنوني و آينده را مردم فهيم و بيدار ايران اسلامي مورد نقض و ابرام قرار مي‌دهند و نيازي به امثال ما كه دور از وقايع هستيم، ندارد. و براي يك زن باحجاب اسلامي (چادر) و از يك خانواده روحاني و مذهبي، ورود به اين عرصه چندان تناسب ندارد و يا لااقل در ديدگاه من اگر غير از دخترم هم بود اين نظر را داشتم و دارم.
در شرايطي كه نيم بيشتر دانشجويان، از ميان دختران برگزيده مي‌شوند، در حالي كه چادر دانشجويي مد روز اكثر مراكز خريد است، من نمي‌فهمم كه فعاليت سياسي چه ربطي به حجاب زنان دارد.
عصبانيت پدر مسن حانم رجبي را درك مي‌كنم، اما ايا توجيه رفتار زني مستقل كه با توجه به سن و سال آقاي الهام مي‌توان حدس زد كه ايشان دوران جواني را پشت سر گذاشته‌اند، به اين شكل صحيح است؟
يك روز بعد از توقيف روزنامه شرق، عملكرد حكومت در برخورد با ازادي بيان بسيار شفاف در اين نامه خود نمايي مي‌كند. پدر نگران كه مي‌داند به دلايل سياسي كسي دخترش را مجازات نمي‌كند، خود دست به كار مي‌شود و او را تهديد به مجازاتي سخت مي‌كند:به دخترم تذكر مي‌دهم از اين گونه موضعگيري‌ها در گفتار و نوشتار خودداري نموده و طوري نشود كه خداي ناكرده رابطه پدري و فرزندي ما قطع شود.
مظلوم خانم رجبي، كه برخلاف نظر همه، او نيز از نعمت آزادي پس از بيان برخوردار نيست.

آسيب پذيري حكومت‌ها


ديروز در جايي بحثي داشتيم در مورد ميزان آسيب‌پذيري حكومت‌ها. يكي از موارد بحث، جوك‌ها و كاريكاتورهايي بود كه در مطبوعات منتشر مي‌شوند. تقريبا همه حاضران متفق القول بودند كه اگر حكومتي با يك كاريكاتور سرنگون مي‌شود، همان بهتر كه سرنگون شود. بحث روزنامه شرق هم مطرح شد و كاريكاتوري كه چند نفر كارشتاس! دقايقي صرف زير و رو كردن آن كردند تا بفهمند دليل اعتراض هموطنان آذري زبان چه بوده است. تا اين كه يك تازه وارد خبر از هاله‌اي از نور داد!. البته در هوش و ذكاوت كساني كه توانسته بودند سايه سفيد رنگ را به هاله نور تشبيه كنند، شكي نيست. اما به قول يكي از دوستان اين كاريكاتور از كاريكاتوري كه در مورد نبرد هم زمان احمدي نژاد با مسائل هسته‌اي و آنفولانزاي مرغي كشيده شده بود بدتر نبود.
امروز در وبلاگ بي بي سي به اين مطلب برخوردم:
جوك هاي دوران نازي.
عجيب بود، خيلي عجيب. باز از خودم پرسيدم: ما كجاي تاريخ ايستاده‌ايم؟
بي ربط:
انجمن روزنامه نگاران حرفه ای آمريکا می گويد:
"آزادی مطبوعات بايد به عنوان حق جدايی ناپذير مردم در يک جامعه آزاد مورد حمايت قرار گيرد. آزادی مطبوعات با آزادی و مسئوليت بحث، سئوال کردن و چالشگری نسبت به حکومت و نهاد های عمومی و خصوصی همراه است. روزنامه نگاران هم از حق ابراز عقايد کمتر شناخته شده برخوردارند و هم از مزيت همراهی با اکثريت."

نامه توقيف شد

خبر توقيف شرق آنقدر داغ بود كه خبر توقيف " نامه" گم شد. حالا چند تا روزنامه مانده‌اند كه اين خبرها را پيگيري كنند. ما كجاي تاريخ ايستاده‌ايم؟

۱۷ شهریور ۱۳۸۵

كلاس نقاشي


از بعد از ظهر دستهاش ر ا روي هوا تكان مي‌دادو مي‌گفت: اقاش. يعني نقاشي. اولين شاگردي بود كه سر كلاس حاضر شد. روي اولين صندلي مقابل در نشست و با انگشت‌هاش به سه پايه اشاره كرد. يعني كاغذ مي‌خوام. با رنگ قرمز شروع كرد. بعد آبي خواست. كمي بعد سفيد. آنقدر هيجان داشت و موقع حركت دادن قلم مو ابراز احساسات مي‌كرد كه عمو هنرمند براش رنگ زرد ريخت.
با مربي‌اش خيلي خوب ارتباط گرفت و هر چند دقيقه يك بار او را صدا مي‌زد تا هنرنمايي‌اش را ببيند.
شاهكار بود. براي اولين بار بعد از 20 ماه، يك ساعت و نيم روي صتدلي نشست.
نقاشي كه تمام شد، آن را از روي تخته كند و با اشاره به ديوار از عمو خواست آن را كنار نقاشي بقيه بچه‌ها بچسباند. جالب‌تر از همه اين بود كه بسيار پر انرژي و سرحال به خانه برگشت و تا ساعت 11 با باباش قايم موشك بازي كرد. بعد هم خوابيد تا خود صبح. عمو هنرمند واقعا معجزه كرد.

۱۶ شهریور ۱۳۸۵

هنر عكاسي بابا جليل


خداييش پيدا كردن و غافلگير كردن رعنا موقع پي پي كردن كار ساده‌اي نيست.
زماني كه همه در خانه پدربزرگ مشغول چرت عصرگاهي بودند، جليل رعنا را در حياط غافلگير كرد.

رعنا و نقاشي

داشتيم با هم رو ي تخته وايت برد نقاشي مي‌كرديم. من يك دايره كشيدم. رعنا دو تا نقطه گذاشت روش و به چشمهاش اشاره كرد و گفت: چش. بعد يك خط كج و كوله كشيد و زبانش را بيرون آورد. يك 8 هم كشيد روي سرش و گفت: مو. بعد دو تا لكه دو طرف دايره ايجاد كرد و تا جا داشت دستش را كرد توي گوشش و گفت: گوووووش.
از اين به بعد هر هفته ساعت 4تا 6 بعد از ظهر پنج شنبه رعنا خانم مي‌روند كلاس نقاشي. به گفته مربي‌اش او كوچكترين دختري است كه تا به حال به اين كلاس رفته.
بهش قول دادم بعد از كلاس ببرمش شن بازي.

رعنا و روانشناس

آخرش مجبور شدم از بخش پايش رشد بيمارستان آتيه وقت بگيرم و رعنا را ببرم اونجا. تمام استقلال رعنا از بين رفته بود و او مدام به من مي‌چسبيد. حاضر نمي‌شد در خيابان‌هاي شلوغ از بغل من پايين بياد و البته شب‌ها هم بغل جليل مي‌خوابيد. خانم روانشناس، وقتي اين ماجرارا برايش تعريف كردم گفت: رعنا دچار بزرگترين بحران دوران زندگيش شده، مصيبت دوري از مادر. بايد با خداحافظي مفصل از او دور مي‌شدي، مدام با او تلفني حرف مي‌زدي و كلي عكس و فيلم از خودت در اطراف خونه ميگذاشتي. ساكنان خانه هم بايد هر روز عطر تو را در خانه مي‌زدند تا رعنا دوري از تو را احساس نكند. و حالا، تنها را درمان، تحمل و محبت است.
يك نكته در صحبت‌هاي خانم امين‌زاده خيلي جالب بود: مردم فكر مي‌كنند هر چه بچه بيشتر به مادر بچسبد، بيشتر او را دوست دارد، در صورتي‌كه اين حركت يعني كمبود وسيع محبت.

۱۲ شهریور ۱۳۸۵

كبري رحمانپور در آستانه اعدام

بنا بر گزارشی که در تارنمای خبرگزاری " فارس" درج گردیده است آقای عبدالصمد خرمشاهی وکیل کبری رحمانپور امروز اعلام داشته است که: شعبه اجراي احكام دادسراي جنايي تهران به كبري رحمانپور يك ماه فرصت داده است تا رضايت اولياي دم مقتول را كسب كند. در صورتي كه كبري در اين مدت موفق به اين كار نشود حكم مجازات او اجرا مي‌شود.
كبري رحمانپور متهم است در سال 81 مادر شوهرش را که با چاقو به او حمله ور شده بوده را در دفاع از خود به قتل رسانده است. تا کنون تلاشهای انجام شده برای جلب رضایت از خانواده مادر شوهر کبری به نتیحه نرسیده است. کبری یکی از قربانیان شرایط اجتماعی مصیبت بار ایران است .
کبری درباره خودش میگوید: من‌ دختري‌ 18 ساله‌بودم‌ و خانواده‌ فقيري‌ داشتم‌. عليرضا كه ‌مردي‌ 65 ساله‌ از يك‌ خانواده‌ مرفه‌ بود به‌خواستگاري‌ام ‌آمد و با آنكه‌ پدر بيمار و از كار افتاده‌ام ‌مخالفت ‌مي‌كرد، من‌ تن به ‌اين‌ ازدواج ‌دادم ‌تا باري‌ از دوش ‌خانواده‌ام‌ بردارم‌. شوهرم‌ عليرضا قبلا ازدواج‌ كرده‌ بود و پسري‌ 18 ساله‌داشت‌، تصميم‌گرفتم ‌با همه‌ مشكلات‌ بسازم ‌ولي‌ مادرشوهر پيرم ‌مرا كلفت‌ خانه‌ مي‌دانست‌ و رفتار تحقيرآميزي‌ با من‌داشت‌، اين‌ پيرزن‌ مرتب نيش‌ زبان ‌مي‌زد و تحقيرم‌ مي‌كرد، مي‌گفت‌ خيال‌نكن‌ تو عروس‌خانواده‌ام‌ هستي‌، تو را براي‌ كلفتي‌ به‌ خانه‌ام ‌آورده‌ام‌. شوهرم‌ دوستم‌ داشت‌ و نمي‌خواست‌ از من‌جدا شود ولي‌ به‌اصرار مادرش ‌دوباره‌ مرا با چشم‌گريان‌ به‌ خانه‌ پدرم‌ برگرداند و من‌ به‌ خاطر خانواده‌ام ‌با خواهش‌ و التماس‌ برگشتم‌. ضمنا ازدواج ‌ما قانوني‌ نبود و هيچ‌ عقدنامه‌اي‌ نداشتيم‌، به‌ همين‌خاطر هيچ‌ مدركي‌ نبود كه‌ ثابت‌ كنم ‌همسر عليرضا هستم‌ آن‌ روز عليرضا از من‌ خواست‌ تا لباس‌هايم ‌را بپوشم‌ و با او بروم‌، من ‌هم ‌فكر كردم ‌مي‌خواهد مسائل‌ گذشته ‌را از دل ‌من‌ بيرون ‌بياورد. لباس‌هايم ‌را پوشيدم‌ و سوار ماشين ‌عليرضا شدم‌، اطراف‌ پل ‌سيد خندان‌ بود كه ‌عليرضا بيست‌ هزار تومان ‌به‌ من‌ پول ‌داد و گفت‌، فعلا به‌خانه ‌پدرت ‌برو تا دوباره‌ تو را به‌خانه‌مان‌ برگردانم‌، از ماشين‌ پياده ‌شدم ‌و كمي‌ در خيابان‌ راه ‌رفتم‌، با خودم ‌گفتم‌، به‌ خانه‌ برمي‌گردم‌ و سعي‌ مي‌كنم‌ناراحتي‌ عليرضا را برطرف ‌كنم‌، در را باز كردم‌، وارد منزل ‌كه ‌شدم‌ ديدم ‌مادر شوهرم‌ روي‌ مبل ‌دراز كشيده‌، وقتي‌ چشمش ‌به ‌من‌ افتاد يكدفعه‌ شروع‌ به‌ فحاشي‌ كرد و به ‌پدر و مادرم ‌فحش‌ داد، سعي‌ كردم‌ آرامش‌ كنم‌ اما مرتب‌ فحش‌ مي‌داد، يك‌ باره ‌به‌ طرف‌ كشوي‌ شوهرم ‌رفت‌، چاقويي‌ از داخل‌ آن ‌برداشت‌ و به‌ من‌ حمله‌ كرد، ديگر حال ‌خودم ‌را نمي‌فهميدم‌، حالت‌ جنون‌ به‌سرم‌ زده ‌بود، چاقو را از دستش‌ گرفتم ‌و چند ضربه‌به ‌او زدم كه باعث مرگش شد.پرونده کبری رحمانپور پس از اعتراضات جهانی از مدتی قبل به دفتر رئیس قوه قضائیه فرستاده شده است. ما باردیگر تمامی انسانهای آزاده و نیروها و سازمانهای مدافع حقوق بشر در سراسر جهان را به همیاری برای نجات خانم کبری رحمانپور فرا میخوانیم. با ارسال فاکس و ایمیل برای مسئول قوه قضائیه ایران آیت الله محمود هاشمی شاهرودی بازنگری پرونده و اقدام سریع وی در جهت صدور حکم برائت کبری را خواستار شوید .
کبری برای نجات از مرگ همیاری شما را نیازمند است.
برای ارسال فاکس و ایمیل به مسئول قوه قضائیه ایران میتوانید از اطلاعات ذیل استفاده نمائید
irjpr@iranjudiciary.org
www.iranjudiciary.org/feedback_en.html
Telefax: (00 98) 21-8879 6671,(00 98) 21-6640 4018, (00 98) 21-6640 4019

۱۱ شهریور ۱۳۸۵

دو لينك

وبگردي هم مايه دردسر مس‌شود. دردسر از نوع واقعي اش. وقتي وبلاگ آسيه را خوندم، سرم درد گرفت. هنوز هم درد مي‌كند. داشتم به اين فكر مي‌كردم كه با رعنا وقتي 8 ساله بشه بايد چطور رفتار كنم، اين مطلب بدجوري من را در فكر برده بود، اما نوشته آسيه رعنا را از ذهنم برد.

۱۰ شهریور ۱۳۸۵

آسيب‌هاي اجتماعي پيشرفته!!

دو روزه كه دارم در مورد آسيب‌هاي اجتماعي تحقيق مي‌كنم. بعد از سال‌ها دور بودن از اين موضوع، متاسفم كه مي‌بينم هنوز هيچ چيز تغيير نكرده، نه آمار، نه تحليل‌ها. انگار زمان متوقف مانده و از سال‌هاي 82- 83 جلوتر نيومديم. نمي‌دانم پس اين همه متخصص و مشاور و ... دارند چكار مي‌كنند؟ نيروي انتظامي كه هم پيشرفتش در حدي بوده كه بگويد: برخورد با ماهواره مثل زنان خياباني وظيفه ماست. آخه برادران گرامي، با زنان خياباني چه كرديد كه حالا مي‌خواهيد با ماهواره بكنيد؟
در اين يكي دو روز به نظرم رسيد تعداد زنان خياباني كه در خيابان‌ها مي‌بينم كمتر شده. حدسم درست بود. اول اين كه تيپ‌ها عوض شده، دوم اين كه پاتوق‌ها عوض شده ، و سوم: وضعشان خوب شده ديگر كنار خيابن نمي‌ايستند. همه‌شان موبايل دارندو خانه. البته تعداد بامعرفت‌ها هم كه به تازه كارها خانه مي‌دهند بيشتر شده است. خدا آخر و عاقبت ماهواره را به خير بگذراند.
وضعيت اعتيادو مهاجرت هم بهتر از روسپي‌گري نبود. جالب‌تر اين كه آخرين آمار مهاجرت متعلق به 10 سال قبل است. مملكت به روز است، ماشاالله.
يادتان باشد كه كلمه اعتياد هم قديمي شده و بهتر است از واژه سوءمصرف استفاده كنيد!!

۰۸ شهریور ۱۳۸۵

سخت بود، بعد از مدتها مانتو بلند و گشاد پوشيدم با جوراب ضخيم. مقنعه مشكي هم سرم كردم تا در اين هواي گرم، برم به حوزه علميه. جالب بود. در جنوبي ترين نقطه تهران، جايي كه تا به حال نرفته بودم، 140 دختر و زن جوان در جستجوي خدا دور هم جمع شده‌اند. آنها نه تنها مثل طلبه‌هاي مرد بابت علم آموزي پول نمي‌گيرند بلكه شهريه هم پرداخت مي‌كنند.
همه‌شان زنان جواني بودند از جنس خودم. با دغدغه‌هاي روزمره، از تربيت دخترانشان گرفته تا آخرين جايي كه براي برداشتن ابرو رفته‌اند و كارش خوب بوده.همه شان درگير شك‌هايي خانه مان سوز شده بودند كه زندگي را بر آنها تلخ كرده و باز به راه ايمان پناه برده بودند.
بچه‌هاي نجيبي بودند. در برابر خيلي از سوال‌هايم سرخ مي‌شدند اما جواب مي‌دادند. مثلا اين پرسش: تا به حال استاد مرد به شما پيشنهاد صيغه داده است؟
پاسخ همه شبيه هم بود: نه. اگر اين را در يك گزارش مي‌خواندم حتما باور نمي‌كردم، اما از سرخي‌گونه‌هايشان معلوم بود كه راست مي‌گويند.موقع بيرون آمدن چهره‌ها تغيير مي‌كرد. صورت‌ها جدي مي‌شد، خنده از لبها دور. آستين‌هاي مشكي از كيفشان در مي‌آمد و كشيده مي‌شد تا روز انگشتان. ضخيمي جوراب‌ها يك بار ديگر كنترل مي‌شد. روسري‌هاي پايين آمده تا روي ابروها باز هم دستي كشيده مي‌شدو كش چادر پشت سر محكم.
از در حوزه كه بيرون آمدم مقابلم دختري ايستاده بود با مانتوي كوتاه، موهاي رنگ زده و بدون جوراب، داشت با موبايل صحبت مي‌كرد. از اين همه تفاوت با فاصله فقط يك ديوار شوكه شدم.
ما كجا زندگي مي‌كنيم؟ خدا كجا؟

۰۶ شهریور ۱۳۸۵

متاسف شدم وقتي به عنوان اولين خبر امروز خواندم:
ابراز تاسف نصرالله از جنگ با لبنان
سيد حسن نصرالله، رهبر حزب الله لبنان، با اشاره به درگيری 34 روزه با اسرائيل گفته اگر می دانست که گروگان گرفتن دو سرباز اسرائيلی به چنين جنگی منجر می شود، چنين فرمانی نمی داد.
وی در مصاحبه با يک شبکه تلويزيونی لبنان گفته است: "اگر می دانستيم ربودن سربازها به اينجا می کشد، قطعا اين کار را انجام نمی داديم."

رهبر حزب الله همچنين اعلام کرده که نه نيروهای تحت فرمان وی و نه طرف اسرائيلی 'به سمت دور دوم' درگيری حرکت نمی کنند.

در سی و چهار روز درگيری ميان حزب الله و ارتش اسرائيل، بيش از 1000 لبنانی جان باختند و بر اثر حملات هوايی اسرائيل بخش های وسيعی از جنوب لبنان به ويرانه تبديل شد
.

همين؟ فقط يك ابراز تاسف ؟ جوابگوي خانواده 1000 لبناني چه كسي خواهد بود؟
خوشحالم كه روز حسابرسي هست.

در ضمن:
مديرمسئول روزنامه ايران بيگناه شناخته شد
فكر مي‌كنيد بر سر مانا چه مي‌آيد؟

ببينيد ماجرا چقدر شور شده كه رسانه‌هاي آن ور دنيا سعي مي‌كنند مشكلات ما را حل كنند. حالا بي بي سي هم به سوالات جنسي پاسخ مي‌دهد. خداييش دارد در اين رسانه جدي تغييرات عمده‌اي ايجاد مي‌شود. هرچند لحن اين مطالب نشان مي‌دهد كه مي‌دانند چكار كنند.
اين پست هم شد بي بي سي نامه!!

۰۵ شهریور ۱۳۸۵

سفر پشت سفر. اين تابستان، تابستان منحصر به فردي در زندگي من و رعنا است. ما بودن با هم و جدايي را تجربه مي‌كنيم. يك هفته بعد از بازگشتم، رعنا به وزن سابقش برگشته و كمي از نظر عاطفي متعادل شده است. هرچند هنوز در فكر مشاوره با روانشناس هستم. چون به شدت وابسته شده و اصلا استقلال طلبي سابق را ندارد. اما سعي مي‌كنم با او كاملا طبيعي رفتار كنم تا فرصت طلب نشود.
در حال حاضر بزرگترين دغدغه من نظم دادن اتاق رعنا است. از در و ديوار بازي فكري و لوازم نقاشي و مي‌بارد. دارد عادت مي‌كند موقع بازي، دورش پر از وسيله باشد. البته طراح صحنه بودن پدر رعنا هيچ ربطي به اين بي‌نظمي ندارد!!!
جواز شرعی برای پرورش تمساح
مرگ دسته جمعی 24 دانش آموز در راه مشهد
روسپيگري در ادبيات معاصر

۰۴ شهریور ۱۳۸۵

همه اين تغييرات به لطف نيما و لينك‌هاي محشرش اتفاق افتاد. نمي‌دانم نظر شما چيه؟ به اندازه كافي تركيب آبي، خاكستري و قرمز چشم‌نواز هست؟

۲۹ مرداد ۱۳۸۵

بامداد 28 مردادشعبان جعفری در آمریکا در گذشت
شعبان جعفری از باستانی کاران مشهور ایران و از بازیگران وقایعی که به سرنگونی حکومت دکتر محمد مصدق در 28 مرداد 1332 انجامید، صبح روز شنبه 28 مرداد 1385 در سن 85 سالگی در بیمارستانی در شهر تارزانای کالیفرنیا درگذشت. سهراب اخوان که مشغول ساختن فیلمی درباره زندگی شعبان جعفری است در مصاحبه با رادیو فردا می گوید: سه سال است مشغول ساخت این فیلم هستم و امیدوار بودم در زمان حیات ایشان آماده شود، اما متاسفانه امروز احساس کردم باید یک برگ آخری نیز به این فیلم اضافه شود و نام فیلم را هم بنا به گفته خودش که گفت: اینجا آخر خط است، گذاشتیم «آخر خط». سهراب اخوان می گوید درباره نقش آقای جعفری در رویدادهای 28 مرداد به کرات و ساعت های طولانی با ایشان صحبت کردم و ایشان یک مخالفت علنی به صورت برنامه ریزی شده نداشته با آقای مصدق، بلکه او یک وفادار واقعی به شاه بود و در قلبش یک شاه وجود دارد به عنوان یک سمبول مملکتی و وقتی دید شاهش را دارند بیرون می کنند، خلقش تنگ شد.

۲۷ مرداد ۱۳۸۵

امشب گريه كردم. براي تنهايي يك مرد، براي رد دستهايي كه روي شانه‌هايش مانده بود و هنوز بعد از سال‌ها دستهايش را مي گذاشت روي آنها و بغضش مي‌شكست.اشك هايم مي ريخت در دريا. امشب انجا يك دريا اشك ريختم.

۲۴ مرداد ۱۳۸۵

خب معلوم است، وقتي بيكار باشي و يك اينترنت پرسرعت هم داشته باشي، اولين كاري كه مي‌كني فضولي و خرابكاري است. فعلا تقويم زنانه اين شكلي شده تا يكي را پيدا كنم، يك دستي به سر و روش بكشد.تنها كاري كه كردم، برگرداندن سيستم كامنت است.
رعنا تب كرده. دستم بهش نمي‌رسد كه براش كاري بكنم. فقط پشتم گرم است كه جليل خوب ازش مراقبت مي‌كند. دعا كنيد زود خوب بشه.

۲۳ مرداد ۱۳۸۵

همه چيز عالي است، جز رعنا. دلم براش تنگ شده. براي اولن بار بعد از 20 ماه، شب‌ها ارام مي‌خوابم و او من را صدا نمي‌زند: مامي، بيا. آب.
هوا عالي است. هر روز مي‌نشينم روبروي دريا و چشم مي‌دوزم به كشتي‌هايي كه مي‌گذرند.دلم تنگ شده براي جليل و رعنا. دلم مي‌خواد زود برگردم.

۱۷ مرداد ۱۳۸۵


هنوز مايه خوشبختي من است اين رعنا. آنقدر خوشبختم كه هر روز هزاران بار آرزو مي‌كنم اين روزها و اين حال و احوال تمام نشود. اين هم رعنا خانم ترك دوچرخه پسر دايي اش.
***
مدت‌هاست كه ننوشتم. نه فرصت مي‌كنم و نه انگيزه اش را داشتم. تا امشب. روز خبرنگار تمام شد. از صبح هزار تا پيغام تبريك داشتم. اما حتي به يك دانه هم جواب ندادم.
امروز روز غريبي بود.
****
نمي‌توانستم غروب را در خانه تحمل كنم. اين هم از مضرات سفر رفتن‌هاي متعدد است. آدم عادت مي‌كند كه مدام بهش خوش بگذرد. همين شد كه دست دخترم را گرفتم و با هم رفتيم سينما!! كلي هم خوش گذشت و با هم پاپ كورن خورديم و سيب! هر صحنه جالبي هم كه مي‌ديديم رعنا دوباره برام تعريف مي‌كرد: مامي، ني ني . مامي، ناناي. مامي.... وقتي هم از نگاه كردن به پرده عريض خسته مي‌شد، مي‌نشست توي بغلم و بوسم مي‌كرد، آن هم از نوع صدا دارش.
وقتي اومديم خانه، گرسنه بود. داشتم براش غذا درست مي‌كردم كه عروسكش را اورد و گفت: به به ، مامي جون.
مردم براش. براي اولين بار من را مامي‌جون صدا كرد.