۱۹ دی ۱۳۸۶

خدااا، کجایی؟؟؟

نمی تونم سارا، نمی تونم خونه ت بیام، نمی تونم، نگات کنم و بگم چی؟ بگم تسلیت می گم؟ چی را تسلیت بگم؟ رفتن مهران را؟
فکر می کنی می توانم تسلایت بدهم؟ بگم پشت هر شری خیری نهفته است؟ بگم صد سال اولش سخت است؟
چی بگم؟ به کی بگم؟ به ستاره؟ مادرمهربانت که مادرم بود، که حلال همه مشکلات من بود، بگم ببخشید که زود رفت؟ ببخشید که هزار تا آرزو را ول کرد توی آسمان بی ستاره و رفت؟ ببخشید که ساراتان برای همیشه تنها ماند؟ ببخشید که دیگر صدای خنده اش نه در خانه اش، نه در روزنامه، نه در لاله گوش سارا، که در هیچ جا نمی پیچد؟ ببخشید که دیگر موج مثبت حضورش، هیچ کس را به خود نمی آورد؟ ببخشید که دیگر نیست!!
سارا، عزیز دلم، گیرم که بیایم، گیرم که چشمم در چشمت بیفتد، گیرم که سخت در آغوشت بگیرم و هر دو بگرییم، آخرش که چه؟ هزار نفر هم که بوی مهران بدهند، هیچ کدام خودش نمی شوند. هزار نفر هم که از خاطرات مشترکشان بگویند، گرمی دستانش را که نیست، چه می کنی؟ چه می کنی با نبودن نفس هایش.
یادت هست، روزهایی که رژیم داشت و تو هر روز صبح زود بیدار می شدی تا برایش غذای تازه بپزی؟ گیرم که یادت باشد، خوب که چه؟ مهران رفت، بی خبر، بی خداحافظی، ناغافل و هزار تا آرزوی ریز و درشت را با تو تنها گذاشت.
سارا، عزیز دلم، مهران تو- یادت هست همیشه وقتی در موردش حرف می زدی می گفتی بچه ام- مهرانت، مهران قاسمی تیتر شده، تیتر خبرگزاری های راست و چپ، تیتر وبلاگ های دوستانش.
من از این تیتر ها متنفرم.
خدااا، کجایی؟؟؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۴ آذر ۱۳۸۶

امروز، روز بدي است

حالم بده، حالم از خودم، كارم، به در و ديوار كوبيدن بي‌خودي ام داره به هم مي‌خوره، دو روزه كه تهوع دارم، دو روزه كه دارم استفراغ مي‌كنم، خودم را، هر چه را كه ديده ام و جويده ام را،شايد هم سرنوشتم را، اقبالم را
ماكوان اعدام شد، امروز صبح، همان پسر كردي كه هيج كس عليه اش شهادت نداده بود. همان پسر كردي كه آيت الله هاشمي شاهرودي زير حكمش نوشته بود: اين حكم غير شرعي است.
فردا دومين سالگرد سقوط هواپيماي سي 130 ارتش است. دارم براشون مطلب مي‌نويسم. اگر هر كدام از ما دو سال پيش توي آن هواپيما نشسته بوديم، حالا خانواده هاي ما هم نه حكمي در دست داشتند و نه اقدامي براي احقاق خونمان شده بود. نمي‌دانم آيا آن موقع ما هم مثل روح سرگردان حلقه سبز مي‌نشستيم و مي‌زديم پشت دستمان؟
نامه آمده است كه ديگر نبايد روي پرونده بني يعقوب كار كنيم. دست كساني درد نكند كه قبل از هر اقدامي فقط حرف زدند، حرف. اين پرونده هم روي هزار تا پرونده خون ناحق
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۱ آذر ۱۳۸۶

شاید فاطمه دیگر طناب دار را نبیند

مریض بودم، آن قدر مریض که رعنا می خواست زنگ بزند آمبولانس بیاید و من را ببرد بیمارستان، آن قدر مریض که سه روز تمام از در خانه بیرون نرفتم و قید هر چه کلاس و کار بود را زدم، اما نه آن قدر که از به نتیجه رسیدن مذاکرات اولیای دم پرونده فاطمه پژوه خوشحال نشوم. امیدوارم هر چه زودتر زهرای او بتواند مادرش را در آغوش بگیرد. هیچ وقت، هیچ وقت طنین صدای فاطمه را فراموش نمی کنم وقتی از دار پایینش آورده بودندش، وقتی سربازی برگه در دست فریاد کشیده بود که طناب را رها نکنند. وقتی صدای ضجه های زهرا پشت در زندان اوین خشکید، زهرا هنوز هم وقتی از محمد می گوید، بغض می کند، لب ور می چیند و می شود همان دختر تازه بالغ آن روزها که در قمار فروخته شده بود به دهان شوهر مادر خوش مزه آمده بود. خوشحالم که زهرا به آغوش مادرش باز می گردد
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۳ آذر ۱۳۸۶

جهان بدون خشونت

یک بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچ کس نبود.
یک مامان بزی بود، سه تا بچه داشت، شنگول و منگول و حبه انگور. یک روز بچه بزها همه جمع شدند دور مامانشون .
شنگول گفت: مامان من کیت کت می خوام.
منگول گفت: مامان من پاستیل می خوام.
حبه انگور هم گفت: مامان من اسمارتیز می خوام.
مامان بزی راه افتاد و رفت تا برای بچه ها خرید کند. قبل از رفتن به آنها گفت: بچه های گلم مواظب باشید، غیر از مامان برای کسی در را باز نکنید. بچه ها گفتند چشم.
چند دقیقه بعد، صدای در بلند شد. شنگول و منگول دویدند که در را باز کنند اما حبه انگور گفت: نه بچه ها ، ما که هنوز نمی دانیم مامان بزی است یا نه.
برای همین رفت پشت در و پرسید: کیه کیه در می زند؟
یک صدای نرم و نازک گفت: منم منم مادرتون، بزک زنگوله پا.
حبه انگور گفت: اگر راست می گی، دستت را نشان بده.
یک مرتبه یک دست نرم و نازک و سفید از لای در اومد تو.
حبه انگور گفت: اگر راست می گی، برامون شعر بخون.
یک صدای نرم و نازک شروع کرد به شعر خواندن.
حبه انگور گفت: اگر راست می گی برامون چی خریدی؟
از زیر در، یک بسته پاستیل، یک کیت کت و یک بسته اسمارتیز اومد تو. بچه ها با خوشحالی در را باز کردند و دیدند مادرشون پشت در است. مامان بزی هم اونها را بغل کرد و بوسید و گفت: آفرین بچه های خوب که قبل از شناختن من در را باز نکردید.
بالا رفتیم دوغ بود، پایین آمدیم، ماست بود. قصه ما راست بود.
با خوشحالی بلند شدم. فکر کردم رعنا در جهانی بدون خشونت خوابیده، اما لای چشمانش را باز کرد و آرام پرسید: مامان، پس گرگه گرسنه ماند!
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

پرونده قتل هاي محفلي كرمان در ديوان عالي كشور

اعتماد ملي: با گذشت پنج ماه از اعلام آخرين راي قضات دادگاه كيفري كرمان در مورد پرونده مشهور به قتل هاي محفلي كرمان، پرونده در ديوان عالي كشور است و متهمان پرونده با قيد وثيقه آزاد هستند.
حسين ملايري پور، يكي او اولياي دم پرونده مشهور به قتل هاي محفلي كرمان به خبرنگار اعتماد ملي گفت: پنج ماه قبل آخرين حكم پرونده صادر شد. در اين حكم تنها در مورد معاونت در قتل دو تن از متهمان اظهار نظر شده بود. ازآن زمان تاكنون حكم در شعبه تشخيص هيات عمومي ديوان عالي كشور مانده است و همه متهمان جز يك نفر كه محكوم به اعدام است، با قرار وثيقه آزاد شده اند. به گفته وي متهمان رديف اول و دوم از كرمان نهاجرت كرده و به يكي از شهرهاي شمال شرقي كشور رفته اند.
عاملان قتل هاي محفلي کرمان که قتل هاي خود را از شهريورماه سال 81 آغاز کرده بودند ارديبهشت ماه سال 82 پس از به قتل رساندن يک زن و شوهر جوان که آخرين قربانيان اين باند بودند دستگير شدند.نخستين قرباني اين باند جوان 19ساله يي به نام مصيب افشاري بود که 13 شهريورماه سال 81 به قتل رسيد.
متهمان در اعترافات خود درباره اين جنايت گفتند؛ مصيب در ميدان امام خميني کرمان مواد مخدر مي فروخت. ما بعد از شناسايي او چندين بار به وي تذکر داديم تا دست از کارهايش بردارد اما او بي اعتنا بود تا اينکه به دستور حمزه (متهم رديف اول) يک روز او را به زور سوار ماشيني کرديم و به محله هفت باغ برديم و در آنجا حمزه ابتدا سنگي به سر مصيب کوبيد و او را داخل چاله يي استخرمانند انداخت، سپس هرکدام از ما سنگي به او کوبيديم اما مصيب نمي مرد تا اينکه حمزه گفت بهتر است او را زنده به گور کنيم. بعد چاله يي کنديم و پيکر نيمه جان مصيب را به داخل آن انداختيم و با شن و ماسه روي چاله را پوشانديم و به اين ترتيب مصيب را زنده به گور کرديم.
متهمان افزودند؛ قتل دوم را يک هفته بعد از قتل مصيب انجام داديم. ابتدا محسن کمالي را شناسايي کرديم. او فساد اخلاقي داشت، بنابراين يک روز که در حال خروج از خانه بود، او را گرفتيم و به هفت باغ برديم و در آنجا محسن را هم خفه کرديم و جسدش را همانجا دفن کرديم، سپس به دستور حمزه، موبايل و موتور محسن را برداشتيم تا از آنها براي کارمان استفاده کنيم.
قتل سوم را چند ماه بعد انجام داديم، مقتول زني به نام جميله بود که او هم خريد و فروش مواد مخدر مي کرد و فساد اخلاقي داشت. از آنجايي که اين زن ازدواج هم کرده بود، پس از ربودن وي او را خفه نکرديم بلکه چاله يي کنديم و با روش سنگسار او را به قتل رسانديم، بعد جسد اين زن را به بيابان هاي اطراف کرمان برديم و در آنجا انداختيم تا طعمه حيوانات شود.
متهمان در ادامه اعترافات گفتند؛ به ما گفته بودند که محمدرضا نژادملايري و شهره نيک پور دختر و پسر فاسدي هستند که با هم ارتباط نامشروع دارند و به همين خاطر آنها را هنگامي که سوار خودروي پژوي محمدرضا بودند شناسايي کرديم و بعد از اينکه جلويشان را در جاده گرفتيم آنها را به چاله پر از آب هفت باغ برديم و هر دو را در آنجا خفه کرديم. بعد اجسادشان را داخل پژو گذاشتيم و به بيابان برديم و پس از آنکه اجساد را به بيرون انداختيم ماشين پژو را به آتش کشيديم و موبايل محمدرضا را برداشتيم. ما نمي دانستيم شهره و محمدرضا زن و شوهر هستند و فکر مي کرديم با هم رابطه نامشروع دارند.
ماموران در ادامه تحقيقات خود از متهمان دريافتند حمزه سردسته اين باند، سرباز بوده و به اتفاق ساير اعضاي باند که عضو يک پايگاه مقاومت بوده اند خود را محق مي دانستند تا هر کسي را تصميم گرفتند به قتل برسانند.پس از به قتل رسيدن شهره و محمدرضا و کشف جسد سوخته آنان ماموران تلفن همراه محمدرضا را رديابي کردند و دريافتند گوشي دست محمد حمزه است. بنابراين محمد حمزه دستگير شد، اما او هيچ اعترافي نکرد تا اينکه ماموران از او خواستند نام 14 نفر از دوستانش را به ماموران ارائه دهد. پليس در بررسي هاي خود متوجه شد 5 نفر از دوستان حمزه به اضافه خودش فعاليت و رابطه نزديکي با هم دارند. بنابراين پليس حمزه را تحت بازجويي هاي فني - پليسي قرار داد و او به 5 فقره قتلي که انجام داده بود، اعتراف کرد و ماموران ساير اعضاي باند را هم دستگير کردند.
پس از پايان تحقيقات و ارسال پرونده به شعبه نهم دادگاه عمومي کرمان قاضي اميري تبار اعضاي باند را محاکمه و آنها را محکوم کرد. طبق راي دادگاه محمد حمزه سردسته باند به اتهام شرکت در چهار فقره قتل (مصيب افشاري، محسن کمالي، جميله اسماعيلي و شهره نيک پور) به قصاص و اعدام در ملاءعام و به خاطر 6 فقره آدم ربايي (مصيب افشاري، محسن کمالي، جميله اسماعيلي، شهره نيک پور و محمدرضا نژادملايري) به 15 سال حبس، به خاطر سرقت اموال آنها به تحمل سه سال حبس و 74 ضربه شلاق محکوم و علي متهم رديف دوم به اتهام مشارکت در چهار فقره قتل (شهره، جميله، محسن و محمدرضا) به 4 بار قصاص و مشارکت در ربودن آنها به 15 سال حبس و رابطه نامشروع به 99 ضربه شلاق محکوم شد.همچنين متهم رديف سوم به نام سليمان به اتهام مشارکت در سه فقره قتل (شهره، محمدرضا و محسن) به قصاص و اعدام در ملاءعام و 5 فقره آدم ربايي به 15 سال حبس، سرقت اموال مقتولان به سه سال حبس و 74 ضربه شلاق محکوم شد. متهم رديف چهارم به نام محمد نيز به اتهام دو فقره قتل به قصاص در ملاءعام، به جرم سرقت اموال مقتولان به سه سال حبس، 6 فقره آدم ربايي به 15 سال حبس و ارتباط با زنان فاسد به 99 ضربه شلاق محکوم شد. همچنين «محمد س.» متهم رديف پنجم به جرم مشارکت در يک فقره قتل به قصاص در ملاءعام، مشارکت در سه فقره آدم ربايي به 15 سال حبس و سرقت اموال مقتولان به سه سال حبس و متهم رديف ششم به نام چنگيز به خاطر مشارکت در يک فقره آدم ربايي به 15 سال حبس و مشارکت در يک فقره قتل به قصاص در ملاءعام و رابطه نامشروع با يک دختر جوان به 99 ضربه شلاق محکوم شد. اما اين حکم در ديوان عالي کشور نقض شد و قضات ديوان اعلام کردند چون متهمان با اعتقاد به مهدورالدم بودن اين قتل ها را انجام داده اند مجازات قصاص شامل آنها نخواهد شد.به اين ترتيب پرونده مجدداً به شعبه هم عرض فرستاده شد و دادگاه دوم متهمان رديف يک و دو را به قصاص محکوم کرد اما با توجه به اينکه خانواده دو تن از مقتولان اعلام رضايت کرده بودند ساير متهمان را تبرئه کرد. پرونده براي بار دوم به ديوان رفت اما باز هم حکم نقض و پرونده براي سومين بار به شعبه هم عرض فرستاده شد.
قاضي سوم رسيدگي کننده به پرونده مطابق نظر ديوان عالي کشور چون متهمان ادعا کرده بودند قربانيان را با اعتقاد به مهدورالدم بودن به قتل رسانده اند، آنها را تبرئه کرد. اين بار حکم مورد اعتراض اولياي دم قرار گرفت و پرونده مجدداً به ديوان عالي کشور ارسال شد اما ديوان عالي کشور اعتراض اولياي دم را نپذيرفت و حکم برائت قاتلان محفلي کرمان را تاييد کرد.در راي صادره شعبه 31 ديوان عالي کشور آمده است؛ محمد حمزه (سردسته باند)، «محمد س.»، «محمد ي.»، «چنگيز س.» و «س. ج.» از اتهام قتل عمدي تبرئه شده و اعتراض اولياي دم وارد نيست و راي صادره تاييد مي شود.همچنين بايد پرونده متهمان «محمد س.» و «چنگيز س.» درخصوص مجازات جنبه عمومي جرم در قتل هايي که اولياي دم رضايت داده اند مجدداً رسيدگي شود و در صورتي که اعتقاد مهدورالدم بودن در مورد مقتولاني که خانواده آنها رضايت داده اند از سوي دادگاه احراز نشود دادگاه بايد تصميم خود را اعلام کند. اكنون مدت پنج ماه است كه راي قاضي آزادور در هيات عمومي ديوان عالي كشور در انتظار بررسي است

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

....دلم

دلم گريه مي‌خواد، يك دل سير
دلم بغض مي‌خواهد، هوار هوار
دلم اشك مي‌خواهد، دريا دريا
دلم تنهايي مي‌خواهد، قد خدا
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳۰ آبان ۱۳۸۶

مسئول ستاد امر به معروف همدان با قرار وثيقه آزاد شد

امان از سايت روزنا كه با تاخير خبرها را مي‌گذارد. اين خبر مهم را امروز كار كرديم

در ادامه تحقيقات پرونده مرگ پزشك جوان در همدان
مسئول ستاد امر به معروف همدان با قرار وثيقه آزاد شد
اعتماد ملي: در حالي كه خانواده مرحوم دكتر زهرا خود را براي برگزاري چهلمين روز درگذشت او آماده مي‌كنند، يك مقام قضايي به خبرگزاري ايسنا گفت: خانواده اين فرد براي اداي توضيحات بايد فراخوانده شوند و پس از آن زمان رسيدگي به پرونده در دادگاه تعيين خواهد شد.
خانواده دكتر زهرا در حالي فراخوانده شده اند كه تنها 24 ساعت قبل از انتشار اين خبر، در دادگستري همدان حضور داشته اند. يكي از بستگان خانواده زهرا به اعتماد ملي گفت: دوشنبه گذشته پدر و برادر زهرا به همدان رفتند و توانستند از محل كشف جسد زهرا ديدن كنند. به گفته وي واحد اداري كوچكي به عنوام محل كشف جسد حلق آويز زهرا به آنها نشان داده شده است و محل دقيق كشف جسد تنها يك و نيم متر با در اتاق مسئول ستاد امر به معروف و نهي از منكر فاصله دارد.
اين عضو خانواده مرحوم زهرا همچنين از آزادي مسئول ستاد امر به معروف و نهي از منكر با قرار وثيقه خبر داد.
خبرگزاري ايسنا به نقل از معاون آموزشي و تحقيقات دادگستري استان همدان نوشته است: پرونده مرگ يك پزشك در بازداشتگاه امر به معروف همدان در مرحله تحقيقات است.
بنا بر اين گزارش مهدي الماسي مرجع رسيدگي به تحقيقات اين پرونده را دادسراي همدان اعلام و خاطر نشان كرد: بخشي از تحقيقات به وسيله مراجع انتظامي انجام شده است.
دكتر زهرا، پزشك جواني است كه يك روز قبل از عيد سعيد فطر در همدان به اتهام جرم مشهود بازداشت شد و 48 ساعت بعد جسد وي به خانواده اش تحويل داده شد.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۸ آبان ۱۳۸۶

فردا از صفحات حوادث خون مي‌چكد

حالم بده، حالم از خودم، كارم، نقشم، قلمم، همه چيز م به هم مي‌خورد. باز برگشتم توي يك دهليز بي سرانجام كه يك طرفش وحشت است و نفرت و طرف ديگرش نور و اميد اما كو تا برسيم به آن نور. نوري دور از دسترس، نور كه نه، كورسو.
ديروز داشتم براي يكي از دوستان در فضايل سرويس حوادث مي‌گفتم. مي‌گفتم كه در اين سرويس نه در مورد مردم كه از خود مردم مي‌نويسي، زندگي روزمره، دردها و غم ها و البته گاهي هم شادي ها. با ميترا حساب كرديم كه در همين يك ماه گذشته، توانسته ايم پرونده سه نفر را براي بررسي مجدد از پاي چوبه دار برگردانيم، مي‌گفتم و شادمان بودم اما
خبر پشت خبر از قتل هاي ناموسي مي رسد. ديروز مردي سر مردي ديگر را بريد و گذاشت روي سينه اش. امروز، هم همان طور، مرد و زني هم مردي را كشته اند چون از راز يك رابطه ناموسي با خبر شده است.
مدام حرف هاي يك مرد عرب روشن فكر در ذهنم جولان مي‌دهد. سال ها قبل كه در مورد قتل هاي ناموسي در جنوب كار مي‌كردم او گفت: به آمارها نگاه كنيد. در فاصله سال هاي 54 تا 57 ما كمترين آمار قتل هاي ناموسي را داشتيم چون فضاي شهر باز شده بود. مردم وقتي مي‌ديدند كه زن ها راحت در خيابان ها مي‌چرخند و كسي كاري به كارشان ندارد،‌آنها هم بازتر فكر مي‌كردند و آمار قتل هاي ناموسي به صفر رسيده بود. اما زماني كه حكومت به اتهام بيرون بودن موهاي دختري اورا شلاق مي‌زند، به من پدر هم حق بدهيد كه وقتي خلافي ناموسي از دخترم مي‌بينم او را بكشم.
حق با او است. وقتي به اتهام مانتويي تنگ، مويي آرايش شده، يا حتي نامه اي بي نام و نشان ، نيروهاي ضربت به خيابان مي‌ريزند و مرگيرند و مي‌برند و شب با افتخار از مردم مي‌خواهند كه بنشينند و اين همه خشونت را در تلويزيون نگاه كنند، پس جزاي گفت و گوي تلفني مرد و زني نامحرم در خيابان هم مرگ است.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۴ آبان ۱۳۸۶

یک دل سیر سالاد

گفت: همه پیشرفت کردن جز ما فرهنگی های بیچاره.
گفتم: چطور؟
گفت: یک مدرسه هست در شمال شهر که بابت هر سال حدود سه میلیون تومان شهریه می گیرد. فکر می کنی امسال برای ثبت نام کلاس اول چند نفر توی صف بودند؟
گفتم: خب، مثلا 200 نفر.
گفت: نخیر خانم، شش هزار نفر.
دود از سرم بلند شد: شش هزار نفر؟
گفت: بعله. یک روز که رفته بودم اونجا با چند نفر از مادرها صحبت کردم. اکثرشون کارمند بودند.
خندیدم: خوب من هم کارمندم، ایشالله دخترم که هفت ساله شد می تونیم سالی سه میلیون براش خرج کنیم
زد تو سرم: بی چاره، می دونی تو با همین حد از سواد و قلمی که داری، اگر در یک کشور اروپایی زندگی می کردی چقدر دستمزدت بود؟
گفتم: نه
گفت:لااقل ماهی بیست هزار یورو
دود از سرم بلند شد: بیست هزار یورو
گفت: حالا چقدر قرار است حقوق بگیری؟
شروع کردم با انگشتانم حساب کردن: شاید این قدر، شاید هم این قدر، روزی 5 ساعت ونیم، با دو روز مرخصی و...
تکلمه: دیروز خواستم بعد از مدت ها یک دل سیر سالاد بخورم. رفتم میوه فروشی، یک کیلو گوجه، یک کیلو خیار، یک گل کاهو، پنج تا دونه لیمو ترش، شد 6500 تومان! د
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۹ آبان ۱۳۸۶

حكم دلارام علي متوقف شد

نسرين ستوده زنگ زد. خوشحال بود. خبر داد: اجراي حكم دلارام علي متوقف شد.
گفت: ‌صبح امروز با مراجعه به قوه قضاييه و دفتر سخنگوي مطلع شدم كه دستور توقف اجراي حكم موكلم براي بررسي مجدد پرونده صادر شده است.
پيش از اين موكلم در نامه اي به رييس قوه قضاييه توقف اجراي حكم خود را خواستار شده بود.
يكي از ايرادات وارد بر حكم صادره اين است كه اين حكم حتي به رويت موكلم نرسيده و پيش از آن تماسي از اجراي احكام گرفته شده تا موكلم خود را معرفي كند و موكل تنها طبق اعلام كارمند اجراي احكام از محتويات حكم تجديد نظر خود مطلع شده است.
دل‌آرام علي به اتهام شركت در تجمع 22 خرداداز سوي شعبه‌ي 15 دادگاه ‌انقلاب به دو سال و 10 ماه حبس تعزيري و ده ضربه شلاق محكوم شده بود كه شعبه‌ي 36 دادگاه تجديد نظر دو سال و شش ماه از حبس وي را مورد تاييد قرار داد.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۸ آبان ۱۳۸۶

از دکتر بنی یعقوب تا رعنا

اذیت شدم. بعد از مدت ها بابت تهیه یک خبر، بغض کردم، تنم مور مور شد و ...حکایت دکتر بنی یعقوب ودلیل مرگش هم دارد برای خودش حکایت پیچیده ای می شود. خدا عاقبت همه مان را به خیر کند.
*********
وروجکی شده این رعنا خانم.
اول: همیشه داشتن یک پلاستیک را بر در دست گرفتن کیف ترجیح می دهد. چهارشنبه خواست که با تاکسی به مهد کودک برویم. راننده عینک آفتابی بزرگی زده بود. رعنا رو کرد به او و گفت: عجب آفتابی است؟ و دست کرد در پلاستیکش و عینک آفتابیش را در آورد و زد. مات موندم، کی عینکش را برداشته بود؟
دوم: رفتم دنبالش مهد، گفت که می خواهد روی صندلی جلو و پهلوی من بنشیند. بلافاصله بعد از جا به جا شدن گفت: من نمی خوام عروس بشم. با لحنی که تلاش می کردم عادی باشد پرسیدم: چرا عزیزم؟ گفت: همین طوری، کللن!!
سوم: هنوز به ندیدن جلیل عادت نکرده، امشب کلی پشت سرش گریه کرد، طوری که به هق هق افتاد. جلیل هم با بغض از در رفت بیرون. بعد از من پرسید: چرا بابا باید بره؟
گفتم: خوب باید کار کند
گفت: چرا؟
گفتم: تا پول دربیارد.
گفت: من پول نمی خوام. بابام را می خوام.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۴ آبان ۱۳۸۶

همه اراذل و اوباش بازداشتند؛ جز هفت نفر

حکایت غریبی است کاردر روزنامه، مخصوصا با داشتن دختر کوچولویی که هر روز باید تا قبل از ساعت پنج خودت را دوان دوان به او برسانی و در همه مسیر تا آخر شب دغدغه آن را داشته باشی که چه شد و چه نشد؟ تیتر رفت صفحه یک یا نرفت؟ یادداشت تایید شد یا نشد؟ اگر نشد، یادداشت جایگزین رسید یا نرسید.
خوشحالم که در این وانفسای درگیری با دو همکار خوب طرفم، میترا و شاهد، به نظر می رسند که بچه های خوبی هستند. ( این طوری نوشتم، چون مطمئنم چشمم شور است و فردا یک داستان درست می شود. انگار باید روی میزمون یک تابلوی بر چشم بد لعنت هم بگذاریم)
اما چیزی که انتظار نداشتم، این مطلب بود. کاش به من هم می گفتند که می خواهند سرلوحه بنویسند، آن وقت شاید همه چیز جور دیگری انجام می شد.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۳ مهر ۱۳۸۶

آیا اشتباه کردم؟

نمی دانم، هنوز نمی دانم، هرچند اولین روز کاری ام را در روزنامه اعتماد ملی پشت سر گذاشتم. همه چیز از غروب عید سعید فطر شروع شد. قراری برای یک ملاقات دوستانه و بعد مطرح شدن پیشنهاد دبیری سرویس حوادث. ساعت 11 صبح بود. ساعت 4:30 قراری برای شش عصر گذاشته شد و بعد، جلسه پشت چلسه و یک مرتبه دیدم نشسته ام مقابل نیروهای جوان سرویس و دارم در مورد برنامه های کاری حرف می زنم.
با رعنا چه کنم؟ با استرس های حوادث چه کنم؟ با مسئولیت ها چه کنم؟ یک سال و نیم از زندگیم لذت برده بودم و انگار برایم بس بود! نمی دانم. شاید اشتباه کرده ام شاید هم نه، فقط می دانم که افسون روزنامه نگاری بار دیگر من را سحر کرد.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۸ مهر ۱۳۸۶

رعنا، رعنا و باز هم رعنا


خیلی چیزها عوض شده، حالا دیگر به خانه آمدن جلیل مثل یک رویا است، هر ده روز 24 ساعت!! حالا دیگر بزرگترین هدیه روز کودک برای رعنا، این است که جلیل او را نیمه شب بغل کند و تا صبح همان جا بماند. روزها می گذرد، اما به چه قیمتی؟ بزرگترین حسن این روزها آشنایی رعنا با مفهوم مادربزرگ است. حسی که آن را خیلی خوب منتقل می کند. وقتی کمی دلگیرم یا کمی سردرد دارم، می آید، بغلم می کند و می گوید: غصه نخور، مامانت پیشت است.

هنوز یک ماه نشده که رعنا دوستانش، پله هایی را که دو سال، موقع بالا رفتن و پایین آمدن آنها را می شمرد، اتاقش، چراغ خوابش، گوسفند های روی دیوارش را از دست داده و به خانه ای آمده که هنوز حتی یک شب هم در اتاق خواب خودش نخوابیده است. در نزدیکی خانه جدید،یکی از بهترین مهدکودک های تهران است و نمی دانم آیا درست است که دوستاش، مربیاش و اسباب بازی های آشنای یک سال و نیمه اش را هم ازش بگیرم یا نه؟

*****

یکی از مهم ترین اتفاقات خوب این روزها، برگزاری نمایشگاه نقاشی گروهی بچه ها در فرهنگسرای دانشجو در پارک شفق است که دو تا از کارها رعنا هم بین آنها است. کارهایی که به گفته خیلی ها با کار بقیه بچه ها متفاوت است. رعنا کوچک ترین نقاش جمع است و کارهاش قاعدتا فقط خط خطی، اما یکی از کارهاش روی بوم سیاه است و به شدت فضایی انتزاعی دارد.

برخورد رعنا با نمایشگاه هم بامزه بود. به محض ورود، تابلو های خودش را پیدا کرد و بعد هم گفت که من می رم بازی کنم. دوستانی هم که برای بازدید آمده بودند، رعنا را در محوطه پارک شفق می دیدند که دارد از پله ها بالا و پایین می دود یا با انوشه بازی می کند.من استعدادی هم در گیتی کشف کردم. او نه تنها استعداد سردبیری دارد، بلکه کلی هم در مدیریت کردن بچه های یک پارک، توانایی و قابلیت دارد. او در آن واحد می توانست با بیش از سه تا بچه آن هم در سنین مختلف بازی کند.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد


م که برای بازدی

۱۰ مهر ۱۳۸۶

اگر زن آيين همسرداري بداند، مرد به اينجا نمي‌رسد

حاج آقا مردي است ميان سال با موهاي جوگندمي، ميانه قامت و گاهي خوشرو. او تنها مردي است كه حاضر شد بگويد كه چند همسر دارد. آن هم بعد از آن كه گفتيم چرا هيچ مردي حاضر نمي‌شود در مورد اين اتفاق حرف بزند. او از ازدواج اولش مي‌گويد، ازدواجي عاشقانه با زني متفاوت با فرهنگ خانواده. زني که خانواده تا زمان جدايي هرگز او را نپذيرفت. اما آنها عاشقانه زندگي کردند و دو بچه داشتند که زن که سه سال از حاج اقا بزرگتر بود اعلام کرد ديگر نمي خواهد فرزند بيشتري داشته باشد اما حاج آقا فرزند را برکت زندگي مي‌دانستند.
خواهر ها به خواسگاري رفتند اما کسي حاضر نبود همسر دوم شود. همين شد که حاج آقا ، خانم را توافقي طلاق دادند و با زني ديگر ازدواج کردند. اين بار کاملا سنتي و با انتخاب خواهرها. اما کمي بعد، به دليل وابستگي به بچه ها، به همسر اول رجوع کردند، در کمال آرامش و خوشبختي.
زندگي ادامه داشت تا اين که زني جوان و برازنده در دفتر حاج آقا مشغول به کار شد. تلاش هاي ايشان براي يافتن همسري با کمالات و مطابق ميل خانم بي نتيجه ماند تا روز ي که از ايشان پرسيد چرا به هر فردي که معرفي مي کنيم جواب رد مي دهي؟ و او با زبان بي زباني گفت که ترجيح مي دهد به عقد حاج آقايي خداشناس و مهربان و مومن در آيد و به حمدالله، بعد از جاری شدن صیغه عقد، دو سه سالی است که هم حاج آقا از سومین همسر خود راضي هستند و هم خانم.
موهای سپید حاج آقا نشان از تجربه فراوان او در زندگی داردو هرچند دلالت کردن سه زن و زندگی به شیوه ای که هیچ کدام از وجود دیگری بویی نبرد هم کار آسانی نیست. دل پرخون حاج آقا اما فقط به خاطر این بخش آخر است: ویژگی زن های ایرانی. او می گوید: نمی دانم چرا در جامعة ايران وضعيت اين‌جوري است. چرا یک قدم آن‌طرف‌تر نمي‌گذاريد. در كشورهاي مسلمان ديگر اين‌جوري نيست. اين مسئله در كشورهاي عربي ريشة تاريخي دارد. در لبنان و عربستان 4 زن در يك خانه با هم زندگي مي‌كنند. شايد گاهي هم اختلاف پيش بيايد ولي مرد كه مي‌آيد همه با هم مي‌نشينند. در افغانستان و حتي چين كه مسلماناني دارد هم وضعيت مشابه است. خودم سال ها پيش در سوريه مي‌ديدم كه زن‌ها بيشتر راغب هستند كه با مرد زن‌دار ازدواج كنند تا با مرد بي‌زن براي اينكه آن مرد تجربة زن‌داري دارد. شما اگر بخواهيد كسي را استخدام كنيد از او نمي‌پرسيد تجربة كاري‌تان چقدر است؟
فقط زن‌هاي ايراني از اين حالت‌ها دارند، گاهي جاري‌ها از هووها هم بدترند. شايد اين مسئله ريشه در زرتشتي يا گبر بودن ايراني‌ها دارد.
او ریشه اشتیاق مرد برای تجدید فراش را، بدرفتاری زن ها می داند و می گوید: والله بنده متوجه شده‌ام كه گاهي افرادي با روحيات مختلف كنار هم قرار مي‌گيرند. مثلا مي‌بينم مردي خيلي اهل معاشرت است اما زنش اصلاً معاشرت دوست ندارد. مرد و زن وقتي شروع كنند به پرخاشگري خصوصاً در جمع نسبت به هم سرد مي‌شوند. مردها نسبت به زني كه علي‌الدوام سركوفت بزند، مسخره‌شان كند، سرد مي‌شوند و خوب اين مي‌تواند دليلي براي ازدواج مجدد باشد چون مردي كه به زن خودش سرد شد، دنبال زن ديگري است تا خلأ وجودي زنش را پر كند ولي اگر زن هنر داشته باشد، آيين همسرداري بداند، مرد به اينجا نمي‌رسد. اين هم خيلي ظرافت مي‌خواهد.»
او طلاق را نیز از تبعات همین رفتارهای زنانه می داند: اوايل زندگي، رودربايستي زياد است اما يك مدت كه مي‌گذرد يواش‌يواش اختلاف‌ها زياد مي‌شود. بعد هم جدال است و مشاجره و گاهي به طلاق هم مي‌كشد. پس زناني داريم كه به‌دليل اختلافات روحي طلاق مي‌گيرند، زناني هم هستند كه يا شوهرانشان شهيد شده يا فوت شده يا مشكل مالي داشته‌اند يا مردشان معتاد بوده، اينها زنان تنهامانده‌اند. بگذريم از دختراني كه تا سن بالا ازدواج نكرده‌اند.»
حاج آقا قبول دارد كه گاه شروع رابطة مرد متأهل با زني ديگر از يك نگاه، از يك برخورد شروع مي‌شود و مرد تعهدش نسبت به زن اول را زير پاي تنوع‌طلبي‌اش مي‌گذارد: «البته اين اتفاق يك‌طرفه نيست، دوطرفه است. استاد مطهري هم مي‌فرمايند كه مردهاي هوس‌باز دنبال ازدواج‌هاي پي‌درپي‌اند و كساني هم كه الان با تعدد زوجات مخالفت مي‌كنند، به استناد به همين، چندهمسري را مذموم مي‌دانند. مسلماً نگاه توأم با شهوت حرام است. نگاه‌ها فرق دارد، بستگي به نيت دروني افراد دارد. كسي كه مريض است، ساديسم دارد، باطنش خراب است، علتش هر چيزي مي‌تواند باشد. يكي از علت‌هايي كه فردي دنبال حرام مي‌رود، لقمة حرام است. لقمة حرام خيلي بدتر از نطفة حرام است. اما وقتي لقمه طيب و پاك شد، نگاه هم پاك مي‌شود، نيت هم خوب مي‌شود و هوس‌بازي كم مي‌شود.»
برمي‌گردم به بحث اختلافات بين زن و شوهر كه مرد را به ازدواج با زني ديگر مي‌كشاند و مي‌پرسم: « چرا زن و شوهري كه شريك زندگي هم هستند و شايد بچه‌هايي از اين ازدواج دارند، به‌جاي آنكه اختلافات را برطرف كنند، مشاورة خانوادگي بگيرند و پيش روان‌شناس بروند، به اين سرنوشت دچار شوند كه مرد با ازدواج دوباره مشكلات خود را حل كند و زن هم مجبور به پذيرش باشد و مشكلاتش بيشتر شود؟»
حاج‌آقا نگاهي مي‌اندازد: «دسترسي به روان‌شناس‌هايي كه بخواهند اين مسائل را حل كنند، خيلي ساده نيست. زياد هم نيستند. خصوصي‌هايشان هم خيلي گران حساب مي‌كنند.»
گران‌تر از ازدواج مجدد؟
نه واقعاً...
ازدواج مجدد يك هزينة مادام‌العمر است ولي پيش مشاور كه بروند، حداقل دو، سه جلسه پول مشاور مي‌دهند.
پس تكليف اون‌همه زن تنهامانده چه؟
اين‌همه مرد تنهامانده داريم كه مي‌توانند مشكلات آن زنان را حل كنند. واقعاً لازم است مردهاي متأهل نگران زنان تنهامانده باشند؟
بيشتر مردهاي تنهامانده جوان هستند. تفاوت خيلي فاحشي است بين مردان تنهامانده با زنان تنهامانده... كم داريم مرد مسن تنهامانده...
اغلب مردهاي متأهل هم كه براي ازدواج دوم سراغ زن‌هاي هم‌سن‌وسال خودشان نمي‌روند كه بشود گفت يك زن تنهامانده گرفته‌اند و حامي مالي و پشتيبانش شده‌اند، اغلب سراغ دختران جوان مي‌روند.
اين موارد برمي‌گردد به بحث هوس‌بازي ولي خوب توجه داشته باشيد كه آن زن جوان چرا زن دوم شدن را قبول مي‌كند. مسائل مالي داشته يا از طرف خوشش آمده يا كمبودهايي داشته كه اين مرد مي‌توانسته جبرانش كند. شما موارد مريضي و هوس‌بازي را بگذاريد كنار، به بحث سلامت تعدد زوجات دقت كنيد. به‌هرحال جامعه بايد فكري براي زنان تنهامانده بكند. براي زني كه شوهر ندارد و بيوه شده خيلي سخت است كه ديگران بفهمند زني تنهاست. قديم، بعضي زنان كه تنها مي‌شدند مي‌رفتند خدمت بزرگي و مي‌گفتند آقا، اسم شما روي من باشد تا بقيه نگاه‌ها و زبان‌ها قطع شود. اينها از تنهايي و حرف و حديث‌ها و اينكه نگاه‌هايي دنبالشان باشد، رنج مي‌بردند.
همين نگاه‌ها و حرف‌ها نيست كه به ازدواج دوم مشروعيت مي‌بخشد؟ بقال محله‌اي كه خودش زن و زندگي دارد، اگر بداند كه ازدواج مجدد ممنوع است، ديگر برايش چه اهميتي دارد كه چند تا زن در آن محله تنها زندگي مي‌كنند و قاعدتاً اين حرف‌ها و نگاه‌ها هم از بين مي‌رود.
چپ چپ نگاه مي کند، کمي دلخور است: انگار شما هم مخالف هستيد!
به‌هرحال اين پرسش‌ها وجود دارد.
ولي شما خودتان را در موقعيت زناني قرار نمي‌دهيد كه همسر ندارند. به يك زن تنها، خانة اجاره‌اي نمي‌دهند. شما از واقعيت جامعه خيلي دور هستيد...
‎دوازده سال است كه همسر يکي از اقوام نزديک من فوت كرده و با بچه‌هايش زندگي مي‌كند.
اين كه بچه دارد. من مي‌گويم زن تنهاي بدون شوهر، شما از 100 تا مالك، از ده تا آژانس املاك بپرسيد به زن بيوة تنها خانه اجاره مي‌دهند يا نه؟ خيلي‌ها نمي‌دهند. بايد ضامن بياورد، برادر و پدرش بيايند تا مطمئن شوند زن ناجوري نيست و مرد به خانه نمي‌آورد ولي اگر مردي همراهش باشد، خيلي راحت به آنها خانه مي‌دهند.
حاج‌آقا شما از نظر اخلاقي درست مي‌دانيد كه زني براي برطرف كردن مشكلات خودش، آشيانة زن ديگري را به‌هم بريزد؟
چرا به‌هم مي‌ريزد؟ زن اول است كه به‌خاطر حسادت و به خاطر بُخل زندگي را به‌هم مي‌زند، چون تنگ‌نظر است و فكر مي‌كند روزي‌اش كم مي‌شود. روزي را خدا مي‌دهد. وقتي شما ازدواج كرديد، روزي‌تان هم مي‌آيد. اين تنگ‌نظري است كه زن اول فكر مي‌كند چيزي از او كنده مي‌شود، زن ديگري آمده و دارد نان او را مي‌خورد. هركس يك روزي دارد و همان روزي خودش را مي‌خورد.
شما كه به جنبه‌هاي مذهبي اشاره داريد، چرا اين تأكيد آية 129 سورة نساء را كه مي‌گويد شما هرگز نمي‌توانيد بين همسران عدالت را برقرار كنيد، مدنظر نداريد؟
○ ولي از اين آيه نمي‌شود استنباط كرد كه ازدواج مجدد نكنيد. مي‌گويد كه شما استطاعت برقراري عدالت را نداريد، آن هم براي ازدواج دائم است البته.
فكر مي‌كنيد مردي كه زندگي خودش را به لحاظ عاطفي، رواني و حسي بين دو زن تقسيم مي‌كند ، آيا قادر به برقراري عدالت هست؟
گاهي زن و شوهري با هم اختلافات شديدي دارند كه يك ازدواج ديگر مي‌تواند كلي از اين مشكلات را حل كند. فرض كنيد زن و شوهري اختلافاتي در روابط جنسي‌شان دارند كه باعث مشاجره و ناآرامي مرد مي‌شود. وقتي اين مرد ازدواج مجدد مي‌كند آرامش خود را به‌دست مي‌آورد، روحيه‌اش آرام مي‌شود و بيشتر به درد آن زن و بچه هم مي‌خورد. اينها را هم در نظر بگيريد. همه‌اش نگوييد يك زن آمده و زندگي را خراب كرده و عواطف را كم كرده است. اين‌جوري نيست.
به‌هرحال زن اول جريحه‌دار مي‌شود...
○ اگر شما عينك بدبيني بزنيد اين قضيه را بد مي‌بينيد. مي‌شود هم نصفة خالي ليوان را ديد و هم نيمة پر آن را. بعضي‌ها نيمة خالي را مي‌بينند و مي‌گويند يك زن ديگر آمد و پول مرد را برد، عاطفه و وقت او را برد. نمي‌گويند كه يك زن ديگر آمد، مرد را آرام كرد، آرامش زندگي را بيشتر كرد.
البته در ايران پيدا كردن موارد موفق، به‌خاطر رذالت‌هايي كه در وجود افراد هست، خيلي سخت است. تا وقتي بخل هست، حسد هست، كينه و نفاق هست نمي‌توان گفت موارد موفق هم هست. اگر فرمايشات ائمه را ملاك قرار دهيم اصلاً دعوا و بحثي راجع به اين موضوع نمي‌ماند.
بخشي از احاديث و روايت مربوط به شرايط صدر اسلام است ولي حالا زمانه فرق كرده...
الان كه بيشتر نياز است. آن‌موقع اصلاً چندهمسري و چندشوهري رسم بود يعني زناني بودند مانند هند، مادر معاويه كه چند شوهر داشتند. نمي‌خواهم بگويم چندشوهري خوب است ها! كار مذمومي است و اسلام هم آن را رد كرده...
پس چطور چندهمسري مذموم نيست اما چندشوهري مذموم است؟
○ آن زمان زناني رفتند پيش اميرالمؤمنين و گفتند كه چه اشكالي دارد زن هم چند شوهر داشته باشد. حضرت فرمودند يك تشت بياوريد. هركدام يك كاسه آب برداريد و بريزيد در تشت. بعد هم گفتند حالا هركدام آب كاسة خودتان را از تشت برداريد. زنان جواب دادند كه چنين چيزي ممكن نيست. حضرت هم فرمودند زني كه چند تا شوهر داشته باشد، نمي‌داند فرزندش از كدام همسر است.
‎‌حالا كه علم ژنتيك پيشرفت كرده و از روي نقشة ژني كودك مي‌توانند پدر او را شناسايي كنند.
○ با علم كه نمي‌شود همه‌چيز را ثابت كرد. مي‌گويند علم 27 حرف دارد و تا زمان ظهور امام زمان 2 حرفش كشف مي‌شود. حالا كه همة علم كشف نشده كه ببينيم يك زن چطور مي‌تواند چند تا شوهر داشته باشد.
‎‌يعني شما مي‌گوييد ثابت شده كه يك مرد چند زن داشته باشد و هيچ مشكلي هم نداشته باشد.
من گفتم كه فقط ايران را در نظر نگيريد. در خود ايران هم در مرزهاي افغانستان، پاكستان، عراق و قسمت‌هايي از مشهد، تركمن‌صحرا، گيلان، مازندران، كردستان، اهواز هيچ مشكلي نيست. واقعاً هم اشكالي ندارد. مردها هميشه بيشتر در معرض مرگ قرار دارند، مرگ در جنگ، زير فشار زندگي، سكته، درگيري... بالاخره چند ميليون زن بي‌سرپرست بايد سرپرست داشته باشند..
تابه‌حال به مردي پيشنهاد ازدواج مجدد داده اید؟
بله. خانمي از بستگان ما بود كه از شوهرش جدا شده بود. زن بسيار زيبايي بود كه شوهرش مشكلات روحي داشت. يك بار سفري به شهرستان داشتيم و اين خانم هم با پدرش همراه ما بود. صبح كه اين خانم بلند مي‌شود براي نماز، مرد صاحبخانه او را مي‌بيند. اين آقا هم همسري داشت كه با او خيلي مشكل داشت، هم تمكن مالي داشت. اين آقا و آن خانم به پيشنهاد من با هم ازدواج كردند. اوايل خانم اول اين آقا يك مقدار مشكل داشت اما بعد پذيرفت.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۲ مهر ۱۳۸۶

اسباب کشی از صیغه به چند همسری

مچ دستم درد می کند، پاهام هم همین طور. اسباب کشی از آن چه فکر می کردم سخت تر بود. سخت ترین بخشش، خداحافظی با همه خاطرات تلخ و شیریسن آن خانه بود، خانه ای که من و جلیل پنج سال و رعنا نزدیک سه سال از زندگی اش را در آن گذراند.
حالا اسباب کشی فقط بخش از داستان بود.نبودن جلیل، تلمبار شدن کارها و خستگی و خستگی و خستگی...
در این گیر و دار گزارش چند همسری هم گریبان من را چسبیده بود و ول نمی کرد. گزارشی حساسیت برانگیز که به مضحک ترین شکل ممکن تمامش کردم و خیلی زود باید بروم سراغ سوژه بعد که شاید کمی بوی خون بدهد. باید ببینم کی کارهای خانه جدید تمام می شود. لیست کارهای باقی مانده که تا آخر هفته باید تمام بشود را امروز نوشتم:
نصب پرده اتاق خواب
نصب دی وی دی و تلویزیون اتاق رعنا
نصب روکش قفسه روی تراس
مرتب کردن کتابخانه ها
مرتب کردن سی دی ها و وسایل کامپیوتر
*******
همه چیز اسباب کشی یک طرف، برخورد کارگرها با وسایل یک طرف. کارگرها که داشتند دومین خاور را بار می زدند، رسیدند به کتاب ها که تقریبا نصف یک اتاق دوازده متری را پر کرده بود. یکی از کارگرها که از همه زبان باز تر بود پرسید: خانم شما دانشمندید؟ پرسیدم: چطور؟ گفت: کسی که این همه کتاب را خوانده باشد، حتما دانشمند است.
خندیدم.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۵ شهریور ۱۳۸۶

از زبان یک زن صیغه شده

این هم بخش دیگری از گزارش" زنان موقت" در مجله زنان
غروب یک روز سرد زمستانی در شهری که هیچ گاه سرد نبوده است، اهواز. صدای هق هق گریه زن در لابی هتل پیچیده بود و جوانک گارسون، با لیوانی آب سرد کنار ما ایستاده بود. زن با نگاه التماس می کرد تا مرد برود و او بتواند حرفش را ادامه دهد، اما پسر بی خبر از موضوع گفت و گوی ما نگران همشهری اش بود که گیر یک خبرنگار سمج افتاده بود. از پسر خواستم که ما را تنها بگذارد. او با اکراه رفت و الهام ادامه داد:" می فهمی، می فهمی؟ نه، هیچ کس نمی فهمد. هیچ کس." و باز هق هق گریه اش بلند شد.
از یک ساعت قبل از آن لحظه الهام داستان زندگی اش را برایم تعریف کرده بود و من فکر می کردم که می فهمم." وقتی شوهرم در تصادف رانندگی کشته شد، من فقط 32 سالم بود. با سه بچه قد و نیم قد و یک خانواده شوهر بخیل و دزد. خرج مراسم را خانواده شوهرم دادند چون می گفتند که نباید به مال صغیر دست زد. بعد از مراسم هم پدر شوهرم شد قیم بچه ها و از آن به بعد ما مثل گداها زندگی می کردیم. من که سال ها خانم خانه بودم و شوهرم پول ماهانه را می داد دستم و برایش مهم نبود که چطور آن را خرج می کنم، باید هفته ای یک بار لیست خرید ها را می بردم خانه پدر شوهرم و او محاسبه می کرد که برای هفته بعد ما به چقدر پول احتیاج داریم. مثلا اگر یک روز قبل میوه خریده بودم، از هزینه هفته بعد پول میوه را کم می کرد، چون میوه داشتیم. در یک کلام، با ذلت زندگی می کردم. خدابیامرز شوهرم وضعش بد نبود، اما پدرش دست گذاشت روی تمام اموالش و اول از همه سهم خودش را برداشت. مدام هم در گوش بچه ها می خواند که مادرتان همین روزها شوهر می کند و شما را ول می کند. در بدترین موقعیت زندگیم بودم، داغ شوهرم از یک طرف و از طرف دیگر این مشکلات من را داغان می کرد که او آمد."
چشمان آبی اش برق می زند. انگار هنوز دوستش دارد. " صاحب خانه مان بود و در تمام این مدت همسرش یار و یاور من. از همه جریانات زندگی من خبر داشت، چون هیچ کدام از اقوام من ساکن اهواز نیستند و من کاملا غریب بودم. زنش برایم خواهر بود و خودش برادرم، پدرم و کم کم شد همه چیزم. وقتی نوبت تمدید قرارداد خانه شد، بدون اضافه کردن حتی یک ریال به قرارداد، آن را تمدید کرد اما یک قرارداد صوری تنظیم کرد و بابت آن 100 هزار تومان بیشتر از پدر شوهرم می گرفت و همان روز آن را به من می داد. کم کم مشکلات فقدان پدر خودش را نشان داد و مخصوصا دو پسرم رفتارهای عجیب و غیر قابل فهمی از خود نشان می دادند. در تمام این مشکلات نقش پدر را بازی می کرد. حتی دو پسر من و یک پسر خودش را در کلاس فوتبال ثبت نام کرد و آنها را می برد و می آورد. به تدریج کمبود پدر در بچه ها کم رنگ تر شد و به شرایط زندگی در فشار مالی هم عادت کردیم، هرچند کمک مالی او هم بی تاثیر نبود."
دستانش می لرزند و دستمال کاغذی هم. بینی اش را تمیز می کند. چشم می دوزد در چشمانم:" اگر راستش را بگویم از من متنفر می شوی؟ جا می خورم:" چرا؟"
انگار نه انگار که 10 سال در جنوب زندگی کرده است، هنوز پوستش سفید است و لهجه ندارد. می گوید:" من به نزدیک ترین دوستم، من به پسرهایم، من به روح شوهرم خیانت کردم." و باز هق هق گریه سر می دهد. در میان بغض و اشک می فهمم که مرد سفری به مشهد می رود و از آنجا به الهام تلفن می زند و می گوید که دیگر طاقت نداشته و به امام رضا پناه آورده و از او راه حل خواسته است. می گوید که شیفته الهام است و بدون او نمی تواند زندگی کند، نمی تواند خواسته اش را سرکوب کند و بیشتر از این آن را پنهان نگه دارد و هزار حرف دیگر که الهام گریه می کرد و می گفت و من نمی فهمیدم.پرسیدم:" آخرش؟"
با دست هایش صورتش را پوشاند. کلمات بریده بریده از لای انگشتانش بیرون می ریخت:" صیغه اش شدم. برای یک ماه. همان جا عقد را خواندند، غیابی."،
و باز هق هق گریه، انگار مصیبت نامه ای را می خواند:" همان شب برگشت. فردا صبح زنش رفت کلاس، بچه ها هم مدرسه بودند. آمد بالا، برایم انگشتر آورده بود، یک کاسه نبات، یک قواره پارچه، یک چادر مشکی، یک چادر نماز، یک جفت کفش. می دانی برای زنی که یک سال محبت ندیده، این کارها یعنی چه؟ "سر تکان دادم. دستهایم را زده بودم زیر چانه ام و به ضبط نگاه می کردم که نوار را می چرخاند و می چرخاند و می چرخاند.
اشک هایش را پاک کرد اما هنوز دستش را از روی صورتش پایین نیاورده بود که دوباره رها شدند روی گونه هایش:" یک هفته هر روز ظهر به دیدنم می آمد. مثل مردی که انگار هیچ وقت زنی نداشته و این همه سال محروم بوده است. روزهای اول، من نمی توانستم همراهی اش کنم. یک سال بود که هیچ مردی، موهای من را ندیده بود. یک سال بود که خود را برای هیچ مردی نیاراسته بودم. و حالا، مردی، هر روز من را بیشتر از روز قبل می خواست. و من داشتم آلوده اش می شدم که دیگر نیامد. روز هشتم، منتظر ماندم، نیامد. روز نهم نیامد. روز دهم تلفن زدم: کجایی؟
-سرکار.
-نمی آیی؟
- نه، کار دارم.
- مشکلی پیش آمده؟
- نه.
- پس چرا نمی آیی؟
- راستش زنم قاعده شده بود، حالا خوب شده. باشد تا ماه بعد.
دستهایش را گذاشت روی سرش و صورتش را فرو برد بین پاهایش. او فرو ریخته بود. او شکسته بود. نمی دانم چقدر گذشت تا سر بلند کرد. انتظار داشت من رفته باشم. اما من همچنان چشم دوخته بودم به ضبط که می چرخید و سکوت را ثبت می کرد. " سه هفته گذشت و او به من سر نزد. انگار نه انگار که آن یک هفته، جزئی از زندگی ما بوده است. بعد، یک روز دوباره زنگ زد. می خواست صیغه را تمدید کند. یک ماه دیگر. حتما باز زنش قاعده شده بود. دیگر زمانش دستم بود. گفتم نه،
التماس کرد: من بی تو می میرم. در دلم گفتم بمیر. تا آن موقع هنوز خودم را یک زن پاک می دانستم. من که گناه نکرده بودم. من که حرام مرتکب نشده بود. من هم انسان بودم با همه غرایز انسانی و حلال خدا، حلال خدا بود. اما عصر، آمد. بچه ها را گذاشته بود کلاس فوتبال. در زد. چادر سر کردم. دیگر محرمم نبود. گفت آمده تا حقم را بدهد. مهریه ام را.
- مگر مهریه هم دارم؟
- بله، بدون مهریه عقد باطل است.
پاکتی را به دستم داد. دو بسته پانصد تومانی. صد هزار تومان.
پرسیدم: فاحشه گرانی بودم؟ نه؟
پشتش را کرد و رفت."
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۰ شهریور ۱۳۸۶

توبه می کنم

برادر بزرگوارم، جناب آقای تورنگ
متشکرم از این که بذل محبت نموده و به وبلاگ این جانب قدم رنجه نموده اید و از آن مهم تر برایم کامنت گذاشته اید. متشکرم که علی رغم دغدغه های مهم شغلی، به مسایل اجتماعی نیز توجه دارید.
متشکرم که من را لایق دانستید و نصیحت فرمودید که از این به بعد کارم گناه است.
توبه می کنم.
توبه می کنم به درگاه خداوند متعال از هر دروغی که گفته ام و یا بر قلم جاری کرده ام.
توبه می کنم به درگاه خداوند متعال از هر نگاهی که بر هر حرامی افکنده ام.
توبه می کنم به درگاه خداوند متعال از هر ناپاکی که بر زبان قلم جاری کرده ام.
توبه می کنم به درگاه خداوند متعال از هر حلالی که حرام کرده ام و از هر حرامی که بر آن دست یازیده ام.
توبه می کنم به درگاه خداوند متعال از هر گناهی که دانسته یا نادانسته مرتکب شده ام
و
قسم می خورم که ننوشته ام جز آن چه دیده ام و دلم را به درد آورده است.
قسم می خورم که ننوشته ام جز آن چه که شنیده ام و اشک بر چشمانم جاری کرده است.
قسم می خورم که نخواهم نوشت جز آن چه که احساس کنم واقعیتی است که دلی را به درد خواهد آورد و اشکی بر چشمی خواهد غلطاند و دستی را به حرکت واخواهد داشت.
برادرم. حرم مطهر امام رضا(ع) دورتر از کربلای معلایی که افتخار زیارتش را داشتید نیست. بروید، زیارت کنید و اگر جز آن چه نوشتم دیدید، نفرینم کنید که به سخت ترین بلاها گرفتار شوم و در آتش دوزخ بسوزم و تکه تکه شوم و هر تکه ام را هزاران ملک عذاب به آتش کشند و رها نشوم از عذاب تا خدا خواهد و اگر دیدید آن چه نوشته بودم، تنها برایم یک بار دعا کنید. دعا کنید که خداوند صبرم دهد بر تحمل آن چه می بینم و توان نوشتنم نیست.
الهی آمین یا رب العالمین.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۸ شهریور ۱۳۸۶

صیغه در مشهد

هواپيما که به سمت بال چپ خود مي‌چرخد، کسي بلند مي‌گويد السلام عليک يا ثامن‌الحجج، يا موسي‌الرضا. دقايقي بعد در فرودگاه مشهد از هواپيما پياده مي‌شوم و مستقيم مي‌روم به حرم امام رضا (ع). نمي‌دانم اين عرق مذهبي است يا سال‌ها زندگي در مشهد و تنفس در هواي آن و داشتن هزار خاطرة دور و نزديک از سال‌هاي کودکي که باعث شده نپذيرم حرم امام رضا هم پاتوق است. هنوز وقتي لحن يکي از مرداني كه در قبرستان... قم ديدم را به خاطر مي‌آورم، بغض مي‌کنم. از منظر او، هر جايي که زن هست، پاتوق است. پاتوق زناني که صيغه مي‌شوند.
نمي‌دانم از کدام در وارد حرم مي‌شوم. اين سال‌ها همه چيز عوض شده، چندين صحن جديد و رواق جديد. از درهاي بزرگ تودرتو مي‌گذرم. همان مرد در قم به من گفت «حاج آقا... هميشه دستش پر است.»
ـ کجا پيدايشان کنم؟
ـ از هر که بپرسي نشانت مي‌دهد.
و حالا، در ميان آن همه آدم و کبوتر و چادر، کجا او را بيابم؟ به‌سراغ يكي از کفش‌دارها مي‌روم. کفش‌هايم را جلويش مي‌گذارم و سراغ حاج آقا را مي‌گيرم. طوري نگاهم مي‌کند که بي‌وقفه حرفم را ادامه مي‌دهم: «برادرم مشهد سرباز است.» کفش‌هايم را پس مي‌دهد و با دست به راهي اشاره مي‌کند. حتي لايق باز کردن دهان و گفتن نشاني هم نيستم. دوباره کفش‌هايم را مي‌پوشم و به راهي مي‌روم که کفش‌دار نشانم داده. از يک در بزرگ مي‌گذرم. مردم زيارت‌نامه در دست کنار درها ايستاده‌اند و اذن دخول مي‌خوانند. وسط صحن بعدي، سراغ خادمي مي‌روم که ايستاده و مردم را راهنمايي مي‌کند. داستان را مي‌گويم: «دنبال حاج آقا... مي‌گردم.»
چپ‌چپ نگاهم مي‌کند و با چوب پردار، کنار صحن را نشان مي‌دهد. روي فرشي، چند مرد روحاني نشسته‌اند. تا به آن سوي صحن برسم، در آينه‌کاري‌هاي ديوار، تصوير خودم را مي‌بينم. صورتي گرد و رنگ‌پريده که در قاب چادر نشسته است. به سمت آينه راه کج مي‌کنم. مي‌ايستم و تمرين مي‌کنم. وقتي رو برمي‌گردانم، از چهره‌ام چيزي پيدا نيست جز گوشه‌اي از چشم و قسمتي از بيني.
به‌سراغ روحاني‌ها مي‌روم. نام حاج‌آقا را که مي‌برم، لبخند محوي روي صورتشان مي‌نشيند و يکي مي‌پرسد: «فرمايش؟» داستان برادر سربازم را مي‌گويم و آنها به هم نگاه مي‌کنند و مي‌گويند: «همان، برو سراغ حاج‌آقا.» با صدايي عصباني مي‌پرسم: «ايشان کجا هستند؟» باز هم با دست به من راهي را نشان مي‌دهند، بدون کلام.
در صحني ديگر، باز هم فرش‌هايي پهن شده و باز هم آدم‌هايي نشسته‌اند و باز همه کتاب در دست دارند. باز هم از خادمي سراغ مي‌گيرم و باز هم راه نشانم مي‌دهد، با چوب پردار. اين بار مردي را مي‌بينم با کت يقه‌بسته كه چند مرد جوان اطرافش نشسته‌اند و گپ مي‌زنند و مي‌خندند. دور مي‌ايستم. تمام انگيزه‌هايم از تهية گزارش را براي خودم تكرار مي‌کنم، انرژي‌ام را جمع مي‌کنم و نزديک مي‌شوم. به بهانة درست كردن چادر دست به صورتم مي‌برم. جز گوشة چشم و قسمتي از بيني چيزي پيدا نيست. با صدايي خفه سراغ حاج‌آقا ... را مي‌گيرم. دو مرد به من مي‌خندند و دندان‌هاي زردشان را نشان مي‌دهند. مشتم را محکم‌تر مي‌بندم تا چادرم بيشتر جمع شود و حجابم شود و حفظم کند. مرد مي‌گويد: «امرتان؟» داستان را مي‌گويم. حکايت همان برادر سرباز را، و باز حواله‌ام مي‌دهند به حاج‌آقا در صحني ديگر. راه مي‌افتم، با گام‌هايي محکم که: ديدي درست فکر مي‌کردي. اين همه آدم جمع شده‌اند و جز حاج‌آقا، هيچ‌کدام اين کار را نمي‌کنند. اگر پاتوق بود که حتماً همة اين آدم‌ها کسي را معرفي مي‌کردند.
آخرين صحن آشناست. هماني است که همة کودکي دوان‌دوان به آنجا مي‌رفتم و ارزن مي‌ريختم براي کبوترهاي امام رضا. همان کبوترهايي که آن سال‌ها هميشه نيمي از گنبد طلايي با بال‌هايشان مي‌پوشاندند. اين صحن از همه شلوغ‌تر است. در ميان زناني که روي فرش‌ها نشسته‌اند و کتاب در دست دارند و زيارت‌نامه مي‌خوانند، سه مرد نشسته‌اند. يکي با صداي بلند روضه مي‌خواند و جمعي از زنان اطرافش گريه مي‌کنند. يکي بلند زيارت‌نامه مي‌خواند و ديگري تنها نشسته است. به‌سراغ مرد تنها مي‌روم، با صورتي تنگ پوشيده‌شده.
ـ شما حاج‌آقا... هستيد؟
مرد نگاهم مي‌کند، تند، تيز، بد.
ـ چکارش داريد؟
داستان برادرم را مي‌گويم.
ـ نخير! حالشان خوش نبود، نيامدند.
زير چادر اخم مي‌کنم.
ـ خداي نکرده که بيماري‌اي، چيزي...
ـ نخير! کاري نداشتند، ترجيح دادند استراحت کنند.
ـ خوب، حالا من به برادرم چه بگويم؟
مرد نگاه از من مي‌گيرد و با اخم به زمين خيره مي‌شود.
ـ بگوييد خودشان بروند از خيابان پيدا کنند. آنجا زيادترند چون پول بيشتري گيرشان مي‌آيد.
آن سوي صحن، باد پرهاي کبوتران به صورتم مي‌خورد. دانه مي‌ريزم برايشان و آنها نزديکم مي‌آيند و دانه‌ها را از کف دستم بر مي‌چينند.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۳ شهریور ۱۳۸۶

مقبره های اجاره ای

گزارش چاپ شد، همه چیز به خیر گذشت. این هم بخش پایانی گزارشی که در آخرین شماره مجله زنان چاپ شد
به سال ها قبل باز می گردم. همان روزی که با دو همراهم رفته بودیم به قبرستان... چند دختر جوان توجهم را جلب کردند. آنها دقایقی بود که در اطراف قبرستان قدم می زدند. انگار به پارک آمده اند. محلی برای تفریح و وقت گذرانی. چند پسر جوان ایستاده بودند و آنها را می پاییدند. محبوبه 19 ساله بود و دانشجو. از نزدیک که دیدمش فهمیدم که صورتش غرق در آرایش است. در دانشگاه همان شهر درس می خواند اما خواهرش فرخنده دانشجوی تهران بود. آنها گفتند که برای قدم زدن به قبرستان آمده اند، آمده اند تا هوایی بخورند و البته...با شیطنت، کمی هم شیطنت بکنند. به پسر ها اشاره کردم، با آنها؟ همه خندیدند، هم محبوبه و فرخنده و هم پسرهایی که صراحتا حرف های ما را از راه دور لب خوانی می کردند. از آنها در مورد صیغه پرسیدم. حکم دختر را می دانستند و باز خندیدند.
یکی از پسر ها کمی نزدیک آمد: شما بروید قبرستان... هرچند شب جمعه ها اینها آنجا نمی رود، اما دیدنش خالی از لطف نیست.
هنوز تا غروب آفتاب مانده بود که همراهانم را راضی کردم به آنجا هم سری بزنیم.
برخلاف قبرستان قبلی، اینجا قبرستانی بزرگ بود و برخلاف نامش کهنه و خاک گرفته. در محوطه اصلی هیچ نشانی از قبرهای جدید نبود. گفته بودند بروید سراغ سرایدار قبرستان اما در اتاقش را قفل کرده بود و رفته بود. یکی از رهگذران که توقف ما را در مقابل اتاقک دید پرسید که چه می خواهیم. گفتم که با سرایدار کار داریم. گفت: معطل نشوید. پنج شنبه ها تعطیل است. پرسیدم: چرا؟
گفت: امروز برای زیارت اهل قبور زیاد می آیند، کاسبی اش کساد است. فردا صبح اول وقت بیایید.
هیچ کداممان معنای کاسبی را نمی دانیم. تک و توک خانواده ها بر سر قبور کهنه و خاک گرفته نشسته اند. دور تا دور فضای بزرگ قبرستان،مقبره است. راه می افتیم و از کنارشان می گذریم. بعضی در دارند و بعضی ندارند. بعضی درها قفل دارد و بعضی ندارد. بعضی از مقبره ها تمیز است و بعضی خاک گرفته، بعضی بر دیوارها هم سنگ نصب کرده اند و بعضی خلوت ترند. گوشه بعضی از مقبره ها دستهای روزنامه است، گوشه بعضی از مقبره ها پتویی کهنه. گوشه بعضی از مقبره ها خاک است و گوشه بعضی از مقبره ها یک تخت. به مقبره ای می رسم که پرده ای سیاه رنگ پشت در را پوشانده است. در قفل است. گوشه شکسته پنجره های را پیدا می کنم. با خودکارم پرده را کنار می زنم. باقی مانده های آخرین ضیافت هنوز دیده می شود. بر روی تختی در مرکز مقبره، پتویی انداخته اند و دو بالش، پتو نا مرتب است. هنوز منتظر است تا سرایدار بیاید و آن را مرتب کند و آماده کند برای بعد. مقبره تمیز است. دیوار مقابل، پر است از عکس. مردانی پیر و جوان، خندان و ناراحت، کراوات زده و یقه بسته، آنها تنها یک ویژگی مشترک دارند: چشمان همه آنها باز است.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد