۲۵ شهریور ۱۳۸۶

از زبان یک زن صیغه شده

این هم بخش دیگری از گزارش" زنان موقت" در مجله زنان
غروب یک روز سرد زمستانی در شهری که هیچ گاه سرد نبوده است، اهواز. صدای هق هق گریه زن در لابی هتل پیچیده بود و جوانک گارسون، با لیوانی آب سرد کنار ما ایستاده بود. زن با نگاه التماس می کرد تا مرد برود و او بتواند حرفش را ادامه دهد، اما پسر بی خبر از موضوع گفت و گوی ما نگران همشهری اش بود که گیر یک خبرنگار سمج افتاده بود. از پسر خواستم که ما را تنها بگذارد. او با اکراه رفت و الهام ادامه داد:" می فهمی، می فهمی؟ نه، هیچ کس نمی فهمد. هیچ کس." و باز هق هق گریه اش بلند شد.
از یک ساعت قبل از آن لحظه الهام داستان زندگی اش را برایم تعریف کرده بود و من فکر می کردم که می فهمم." وقتی شوهرم در تصادف رانندگی کشته شد، من فقط 32 سالم بود. با سه بچه قد و نیم قد و یک خانواده شوهر بخیل و دزد. خرج مراسم را خانواده شوهرم دادند چون می گفتند که نباید به مال صغیر دست زد. بعد از مراسم هم پدر شوهرم شد قیم بچه ها و از آن به بعد ما مثل گداها زندگی می کردیم. من که سال ها خانم خانه بودم و شوهرم پول ماهانه را می داد دستم و برایش مهم نبود که چطور آن را خرج می کنم، باید هفته ای یک بار لیست خرید ها را می بردم خانه پدر شوهرم و او محاسبه می کرد که برای هفته بعد ما به چقدر پول احتیاج داریم. مثلا اگر یک روز قبل میوه خریده بودم، از هزینه هفته بعد پول میوه را کم می کرد، چون میوه داشتیم. در یک کلام، با ذلت زندگی می کردم. خدابیامرز شوهرم وضعش بد نبود، اما پدرش دست گذاشت روی تمام اموالش و اول از همه سهم خودش را برداشت. مدام هم در گوش بچه ها می خواند که مادرتان همین روزها شوهر می کند و شما را ول می کند. در بدترین موقعیت زندگیم بودم، داغ شوهرم از یک طرف و از طرف دیگر این مشکلات من را داغان می کرد که او آمد."
چشمان آبی اش برق می زند. انگار هنوز دوستش دارد. " صاحب خانه مان بود و در تمام این مدت همسرش یار و یاور من. از همه جریانات زندگی من خبر داشت، چون هیچ کدام از اقوام من ساکن اهواز نیستند و من کاملا غریب بودم. زنش برایم خواهر بود و خودش برادرم، پدرم و کم کم شد همه چیزم. وقتی نوبت تمدید قرارداد خانه شد، بدون اضافه کردن حتی یک ریال به قرارداد، آن را تمدید کرد اما یک قرارداد صوری تنظیم کرد و بابت آن 100 هزار تومان بیشتر از پدر شوهرم می گرفت و همان روز آن را به من می داد. کم کم مشکلات فقدان پدر خودش را نشان داد و مخصوصا دو پسرم رفتارهای عجیب و غیر قابل فهمی از خود نشان می دادند. در تمام این مشکلات نقش پدر را بازی می کرد. حتی دو پسر من و یک پسر خودش را در کلاس فوتبال ثبت نام کرد و آنها را می برد و می آورد. به تدریج کمبود پدر در بچه ها کم رنگ تر شد و به شرایط زندگی در فشار مالی هم عادت کردیم، هرچند کمک مالی او هم بی تاثیر نبود."
دستانش می لرزند و دستمال کاغذی هم. بینی اش را تمیز می کند. چشم می دوزد در چشمانم:" اگر راستش را بگویم از من متنفر می شوی؟ جا می خورم:" چرا؟"
انگار نه انگار که 10 سال در جنوب زندگی کرده است، هنوز پوستش سفید است و لهجه ندارد. می گوید:" من به نزدیک ترین دوستم، من به پسرهایم، من به روح شوهرم خیانت کردم." و باز هق هق گریه سر می دهد. در میان بغض و اشک می فهمم که مرد سفری به مشهد می رود و از آنجا به الهام تلفن می زند و می گوید که دیگر طاقت نداشته و به امام رضا پناه آورده و از او راه حل خواسته است. می گوید که شیفته الهام است و بدون او نمی تواند زندگی کند، نمی تواند خواسته اش را سرکوب کند و بیشتر از این آن را پنهان نگه دارد و هزار حرف دیگر که الهام گریه می کرد و می گفت و من نمی فهمیدم.پرسیدم:" آخرش؟"
با دست هایش صورتش را پوشاند. کلمات بریده بریده از لای انگشتانش بیرون می ریخت:" صیغه اش شدم. برای یک ماه. همان جا عقد را خواندند، غیابی."،
و باز هق هق گریه، انگار مصیبت نامه ای را می خواند:" همان شب برگشت. فردا صبح زنش رفت کلاس، بچه ها هم مدرسه بودند. آمد بالا، برایم انگشتر آورده بود، یک کاسه نبات، یک قواره پارچه، یک چادر مشکی، یک چادر نماز، یک جفت کفش. می دانی برای زنی که یک سال محبت ندیده، این کارها یعنی چه؟ "سر تکان دادم. دستهایم را زده بودم زیر چانه ام و به ضبط نگاه می کردم که نوار را می چرخاند و می چرخاند و می چرخاند.
اشک هایش را پاک کرد اما هنوز دستش را از روی صورتش پایین نیاورده بود که دوباره رها شدند روی گونه هایش:" یک هفته هر روز ظهر به دیدنم می آمد. مثل مردی که انگار هیچ وقت زنی نداشته و این همه سال محروم بوده است. روزهای اول، من نمی توانستم همراهی اش کنم. یک سال بود که هیچ مردی، موهای من را ندیده بود. یک سال بود که خود را برای هیچ مردی نیاراسته بودم. و حالا، مردی، هر روز من را بیشتر از روز قبل می خواست. و من داشتم آلوده اش می شدم که دیگر نیامد. روز هشتم، منتظر ماندم، نیامد. روز نهم نیامد. روز دهم تلفن زدم: کجایی؟
-سرکار.
-نمی آیی؟
- نه، کار دارم.
- مشکلی پیش آمده؟
- نه.
- پس چرا نمی آیی؟
- راستش زنم قاعده شده بود، حالا خوب شده. باشد تا ماه بعد.
دستهایش را گذاشت روی سرش و صورتش را فرو برد بین پاهایش. او فرو ریخته بود. او شکسته بود. نمی دانم چقدر گذشت تا سر بلند کرد. انتظار داشت من رفته باشم. اما من همچنان چشم دوخته بودم به ضبط که می چرخید و سکوت را ثبت می کرد. " سه هفته گذشت و او به من سر نزد. انگار نه انگار که آن یک هفته، جزئی از زندگی ما بوده است. بعد، یک روز دوباره زنگ زد. می خواست صیغه را تمدید کند. یک ماه دیگر. حتما باز زنش قاعده شده بود. دیگر زمانش دستم بود. گفتم نه،
التماس کرد: من بی تو می میرم. در دلم گفتم بمیر. تا آن موقع هنوز خودم را یک زن پاک می دانستم. من که گناه نکرده بودم. من که حرام مرتکب نشده بود. من هم انسان بودم با همه غرایز انسانی و حلال خدا، حلال خدا بود. اما عصر، آمد. بچه ها را گذاشته بود کلاس فوتبال. در زد. چادر سر کردم. دیگر محرمم نبود. گفت آمده تا حقم را بدهد. مهریه ام را.
- مگر مهریه هم دارم؟
- بله، بدون مهریه عقد باطل است.
پاکتی را به دستم داد. دو بسته پانصد تومانی. صد هزار تومان.
پرسیدم: فاحشه گرانی بودم؟ نه؟
پشتش را کرد و رفت."
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۰ شهریور ۱۳۸۶

توبه می کنم

برادر بزرگوارم، جناب آقای تورنگ
متشکرم از این که بذل محبت نموده و به وبلاگ این جانب قدم رنجه نموده اید و از آن مهم تر برایم کامنت گذاشته اید. متشکرم که علی رغم دغدغه های مهم شغلی، به مسایل اجتماعی نیز توجه دارید.
متشکرم که من را لایق دانستید و نصیحت فرمودید که از این به بعد کارم گناه است.
توبه می کنم.
توبه می کنم به درگاه خداوند متعال از هر دروغی که گفته ام و یا بر قلم جاری کرده ام.
توبه می کنم به درگاه خداوند متعال از هر نگاهی که بر هر حرامی افکنده ام.
توبه می کنم به درگاه خداوند متعال از هر ناپاکی که بر زبان قلم جاری کرده ام.
توبه می کنم به درگاه خداوند متعال از هر حلالی که حرام کرده ام و از هر حرامی که بر آن دست یازیده ام.
توبه می کنم به درگاه خداوند متعال از هر گناهی که دانسته یا نادانسته مرتکب شده ام
و
قسم می خورم که ننوشته ام جز آن چه دیده ام و دلم را به درد آورده است.
قسم می خورم که ننوشته ام جز آن چه که شنیده ام و اشک بر چشمانم جاری کرده است.
قسم می خورم که نخواهم نوشت جز آن چه که احساس کنم واقعیتی است که دلی را به درد خواهد آورد و اشکی بر چشمی خواهد غلطاند و دستی را به حرکت واخواهد داشت.
برادرم. حرم مطهر امام رضا(ع) دورتر از کربلای معلایی که افتخار زیارتش را داشتید نیست. بروید، زیارت کنید و اگر جز آن چه نوشتم دیدید، نفرینم کنید که به سخت ترین بلاها گرفتار شوم و در آتش دوزخ بسوزم و تکه تکه شوم و هر تکه ام را هزاران ملک عذاب به آتش کشند و رها نشوم از عذاب تا خدا خواهد و اگر دیدید آن چه نوشته بودم، تنها برایم یک بار دعا کنید. دعا کنید که خداوند صبرم دهد بر تحمل آن چه می بینم و توان نوشتنم نیست.
الهی آمین یا رب العالمین.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۸ شهریور ۱۳۸۶

صیغه در مشهد

هواپيما که به سمت بال چپ خود مي‌چرخد، کسي بلند مي‌گويد السلام عليک يا ثامن‌الحجج، يا موسي‌الرضا. دقايقي بعد در فرودگاه مشهد از هواپيما پياده مي‌شوم و مستقيم مي‌روم به حرم امام رضا (ع). نمي‌دانم اين عرق مذهبي است يا سال‌ها زندگي در مشهد و تنفس در هواي آن و داشتن هزار خاطرة دور و نزديک از سال‌هاي کودکي که باعث شده نپذيرم حرم امام رضا هم پاتوق است. هنوز وقتي لحن يکي از مرداني كه در قبرستان... قم ديدم را به خاطر مي‌آورم، بغض مي‌کنم. از منظر او، هر جايي که زن هست، پاتوق است. پاتوق زناني که صيغه مي‌شوند.
نمي‌دانم از کدام در وارد حرم مي‌شوم. اين سال‌ها همه چيز عوض شده، چندين صحن جديد و رواق جديد. از درهاي بزرگ تودرتو مي‌گذرم. همان مرد در قم به من گفت «حاج آقا... هميشه دستش پر است.»
ـ کجا پيدايشان کنم؟
ـ از هر که بپرسي نشانت مي‌دهد.
و حالا، در ميان آن همه آدم و کبوتر و چادر، کجا او را بيابم؟ به‌سراغ يكي از کفش‌دارها مي‌روم. کفش‌هايم را جلويش مي‌گذارم و سراغ حاج آقا را مي‌گيرم. طوري نگاهم مي‌کند که بي‌وقفه حرفم را ادامه مي‌دهم: «برادرم مشهد سرباز است.» کفش‌هايم را پس مي‌دهد و با دست به راهي اشاره مي‌کند. حتي لايق باز کردن دهان و گفتن نشاني هم نيستم. دوباره کفش‌هايم را مي‌پوشم و به راهي مي‌روم که کفش‌دار نشانم داده. از يک در بزرگ مي‌گذرم. مردم زيارت‌نامه در دست کنار درها ايستاده‌اند و اذن دخول مي‌خوانند. وسط صحن بعدي، سراغ خادمي مي‌روم که ايستاده و مردم را راهنمايي مي‌کند. داستان را مي‌گويم: «دنبال حاج آقا... مي‌گردم.»
چپ‌چپ نگاهم مي‌کند و با چوب پردار، کنار صحن را نشان مي‌دهد. روي فرشي، چند مرد روحاني نشسته‌اند. تا به آن سوي صحن برسم، در آينه‌کاري‌هاي ديوار، تصوير خودم را مي‌بينم. صورتي گرد و رنگ‌پريده که در قاب چادر نشسته است. به سمت آينه راه کج مي‌کنم. مي‌ايستم و تمرين مي‌کنم. وقتي رو برمي‌گردانم، از چهره‌ام چيزي پيدا نيست جز گوشه‌اي از چشم و قسمتي از بيني.
به‌سراغ روحاني‌ها مي‌روم. نام حاج‌آقا را که مي‌برم، لبخند محوي روي صورتشان مي‌نشيند و يکي مي‌پرسد: «فرمايش؟» داستان برادر سربازم را مي‌گويم و آنها به هم نگاه مي‌کنند و مي‌گويند: «همان، برو سراغ حاج‌آقا.» با صدايي عصباني مي‌پرسم: «ايشان کجا هستند؟» باز هم با دست به من راهي را نشان مي‌دهند، بدون کلام.
در صحني ديگر، باز هم فرش‌هايي پهن شده و باز هم آدم‌هايي نشسته‌اند و باز همه کتاب در دست دارند. باز هم از خادمي سراغ مي‌گيرم و باز هم راه نشانم مي‌دهد، با چوب پردار. اين بار مردي را مي‌بينم با کت يقه‌بسته كه چند مرد جوان اطرافش نشسته‌اند و گپ مي‌زنند و مي‌خندند. دور مي‌ايستم. تمام انگيزه‌هايم از تهية گزارش را براي خودم تكرار مي‌کنم، انرژي‌ام را جمع مي‌کنم و نزديک مي‌شوم. به بهانة درست كردن چادر دست به صورتم مي‌برم. جز گوشة چشم و قسمتي از بيني چيزي پيدا نيست. با صدايي خفه سراغ حاج‌آقا ... را مي‌گيرم. دو مرد به من مي‌خندند و دندان‌هاي زردشان را نشان مي‌دهند. مشتم را محکم‌تر مي‌بندم تا چادرم بيشتر جمع شود و حجابم شود و حفظم کند. مرد مي‌گويد: «امرتان؟» داستان را مي‌گويم. حکايت همان برادر سرباز را، و باز حواله‌ام مي‌دهند به حاج‌آقا در صحني ديگر. راه مي‌افتم، با گام‌هايي محکم که: ديدي درست فکر مي‌کردي. اين همه آدم جمع شده‌اند و جز حاج‌آقا، هيچ‌کدام اين کار را نمي‌کنند. اگر پاتوق بود که حتماً همة اين آدم‌ها کسي را معرفي مي‌کردند.
آخرين صحن آشناست. هماني است که همة کودکي دوان‌دوان به آنجا مي‌رفتم و ارزن مي‌ريختم براي کبوترهاي امام رضا. همان کبوترهايي که آن سال‌ها هميشه نيمي از گنبد طلايي با بال‌هايشان مي‌پوشاندند. اين صحن از همه شلوغ‌تر است. در ميان زناني که روي فرش‌ها نشسته‌اند و کتاب در دست دارند و زيارت‌نامه مي‌خوانند، سه مرد نشسته‌اند. يکي با صداي بلند روضه مي‌خواند و جمعي از زنان اطرافش گريه مي‌کنند. يکي بلند زيارت‌نامه مي‌خواند و ديگري تنها نشسته است. به‌سراغ مرد تنها مي‌روم، با صورتي تنگ پوشيده‌شده.
ـ شما حاج‌آقا... هستيد؟
مرد نگاهم مي‌کند، تند، تيز، بد.
ـ چکارش داريد؟
داستان برادرم را مي‌گويم.
ـ نخير! حالشان خوش نبود، نيامدند.
زير چادر اخم مي‌کنم.
ـ خداي نکرده که بيماري‌اي، چيزي...
ـ نخير! کاري نداشتند، ترجيح دادند استراحت کنند.
ـ خوب، حالا من به برادرم چه بگويم؟
مرد نگاه از من مي‌گيرد و با اخم به زمين خيره مي‌شود.
ـ بگوييد خودشان بروند از خيابان پيدا کنند. آنجا زيادترند چون پول بيشتري گيرشان مي‌آيد.
آن سوي صحن، باد پرهاي کبوتران به صورتم مي‌خورد. دانه مي‌ريزم برايشان و آنها نزديکم مي‌آيند و دانه‌ها را از کف دستم بر مي‌چينند.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۳ شهریور ۱۳۸۶

مقبره های اجاره ای

گزارش چاپ شد، همه چیز به خیر گذشت. این هم بخش پایانی گزارشی که در آخرین شماره مجله زنان چاپ شد
به سال ها قبل باز می گردم. همان روزی که با دو همراهم رفته بودیم به قبرستان... چند دختر جوان توجهم را جلب کردند. آنها دقایقی بود که در اطراف قبرستان قدم می زدند. انگار به پارک آمده اند. محلی برای تفریح و وقت گذرانی. چند پسر جوان ایستاده بودند و آنها را می پاییدند. محبوبه 19 ساله بود و دانشجو. از نزدیک که دیدمش فهمیدم که صورتش غرق در آرایش است. در دانشگاه همان شهر درس می خواند اما خواهرش فرخنده دانشجوی تهران بود. آنها گفتند که برای قدم زدن به قبرستان آمده اند، آمده اند تا هوایی بخورند و البته...با شیطنت، کمی هم شیطنت بکنند. به پسر ها اشاره کردم، با آنها؟ همه خندیدند، هم محبوبه و فرخنده و هم پسرهایی که صراحتا حرف های ما را از راه دور لب خوانی می کردند. از آنها در مورد صیغه پرسیدم. حکم دختر را می دانستند و باز خندیدند.
یکی از پسر ها کمی نزدیک آمد: شما بروید قبرستان... هرچند شب جمعه ها اینها آنجا نمی رود، اما دیدنش خالی از لطف نیست.
هنوز تا غروب آفتاب مانده بود که همراهانم را راضی کردم به آنجا هم سری بزنیم.
برخلاف قبرستان قبلی، اینجا قبرستانی بزرگ بود و برخلاف نامش کهنه و خاک گرفته. در محوطه اصلی هیچ نشانی از قبرهای جدید نبود. گفته بودند بروید سراغ سرایدار قبرستان اما در اتاقش را قفل کرده بود و رفته بود. یکی از رهگذران که توقف ما را در مقابل اتاقک دید پرسید که چه می خواهیم. گفتم که با سرایدار کار داریم. گفت: معطل نشوید. پنج شنبه ها تعطیل است. پرسیدم: چرا؟
گفت: امروز برای زیارت اهل قبور زیاد می آیند، کاسبی اش کساد است. فردا صبح اول وقت بیایید.
هیچ کداممان معنای کاسبی را نمی دانیم. تک و توک خانواده ها بر سر قبور کهنه و خاک گرفته نشسته اند. دور تا دور فضای بزرگ قبرستان،مقبره است. راه می افتیم و از کنارشان می گذریم. بعضی در دارند و بعضی ندارند. بعضی درها قفل دارد و بعضی ندارد. بعضی از مقبره ها تمیز است و بعضی خاک گرفته، بعضی بر دیوارها هم سنگ نصب کرده اند و بعضی خلوت ترند. گوشه بعضی از مقبره ها دستهای روزنامه است، گوشه بعضی از مقبره ها پتویی کهنه. گوشه بعضی از مقبره ها خاک است و گوشه بعضی از مقبره ها یک تخت. به مقبره ای می رسم که پرده ای سیاه رنگ پشت در را پوشانده است. در قفل است. گوشه شکسته پنجره های را پیدا می کنم. با خودکارم پرده را کنار می زنم. باقی مانده های آخرین ضیافت هنوز دیده می شود. بر روی تختی در مرکز مقبره، پتویی انداخته اند و دو بالش، پتو نا مرتب است. هنوز منتظر است تا سرایدار بیاید و آن را مرتب کند و آماده کند برای بعد. مقبره تمیز است. دیوار مقابل، پر است از عکس. مردانی پیر و جوان، خندان و ناراحت، کراوات زده و یقه بسته، آنها تنها یک ویژگی مشترک دارند: چشمان همه آنها باز است.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۲ شهریور ۱۳۸۶

وحشت

اداره نظارت بر قاچاق انسان دولت آمریکا در گزارش سال 2007 خود وضعیت قاچاق زنان و کودکان در کشورهای مختلف جهان را مورد بررسی قرار داده است. مطلب زیر خلاصه ایست از گزارش این اداره در مورد قاچاق زنان و کودکان در ایران.
کشور ایران یکی از منابع قاچاق زنان به منظور استثمار جنسی تجاری و بیگاری ناخواسته است.ایران در عین حال مقصد وارد کردن قاچاقی زنان از برخی نقاط دیگر بوده و نیز محلی برای ترانزیت زنان به کشورهای دیگر نیز محسوب می‌شود.تجارت زنان در ایران دارای دو بعد داخلی و خارجی است. در داخل کشور زنان به منظور روسپی‌گری اجباری خرید و فروش شده و یا در ازای بدهی‌های پرداخت نشده اقوام خود مجبور به ازدواج تحمیلی با طلبکاران می‌شوند.بچه‌ها نیز در داخل ایران به منظور ازدواج اجباری، استثمار جنسی تجاری و بیگاری ناخواسته به عنوان گدا یا کارگر خرید و فروش می‌شوند که در این سرنوشت، بچه‌های افغانی مقیم ایران نیز با آنان مشترکند.
بر اساس گزارش منابع غیردولتی، زنان و دختران ایرانی به خارج از کشور نیز قاچاق می‌شوند. در این گزارشات آمده است که زنان و دختران ایرانی برای استثمار جنسی تجاری به کشورهای پاکستان، ترکیه، قطر، کویت، امارات متحده عربی، فرانسه، آلمان و انگلیس قاچاق می‌شوند.منابع رسانه‌ای گزارش کرده‌اند که روزانه 54 زن یا دختر ایرانیِ 16 تا 25 سال در پاکستان به فروش می‌رسند. دولت ایران حتی حداقل‌های استاندارد مبارزه با قاچاق انسان را هم رعایت نکرده و تلاش قابل توجهی در این راستا انجام نمی‌دهد.متقابلا منابع موثق به این مسئله اشاره دارند که مسئولان با ضرب و شتم، زندان و اعدام قربانیان قاچاق انسان، به تنبیه و مجازات آن‌ها می‌پردازند.اما تعقیب قانونی و مجازات قربانیان (که در واقع مبارزه با معلول مستقیم پدیده قاچاق انسان است و نه مبارزه با علت آن) موجب دست یافتن به هیچ‌گونه موفقیتی در حفاظت از زنان و دختران نشده است.
تعقیب خاطیان: دولت ایران جهت مبارزه با تجارت زنان و کودکان، طی قانونی که در سال 2004 میلادی به تصویب رسانده هرگونه قاچاق انسان را ممنوع اعلام کرده است.مجازات‌هایی که در این قانون برای قاچاقچیان انسان در نظر گرفته شده است بسیار شدید بوده و حتی حکم اعدام را هم در بر دارد؛ گرچه دولت عملا پیشرفت قابل توجهی در تعقیب و مجازات مجرمان نداشته و در طول تکمیل این گزارش هیچ‌گونه خبری در مورد تعقیب یا مجازات مجرمان اعلام نشده است.ایران هم چنین هیچ گونه شاهدی در مورد تلاش برای اجرای قانون درباره مقامات دولتی که گمان می‌رود در امر قاچاق انسان دست داشته و این فرایند را تسهیل می‌کنند، ارائه نداده است.
حفاظت از قربانیان: طی سال گشته حکومت ایران روش محافظت از قربانیان قاچاق انسان را به هیچ‌وجه بهبود نبخشیده است. حکومت نه تنها قربانیان را محافظت نمی‌کند بلکه آنان را به خاطر تخطی از قواعد اخلاقی و به جرم ارتکاب عمل نامشروع زنا - ارتباط جنسی خارج از چارچوب ازدواج - دستگیر و مجازات می‌کند.گرچه آمار دقیقی در دست نیست که چه تعداد از زنان و دختران به خاطر کاری که در دوران بیگاری جنسی مجبور به انجام آن بوده، توسط دولت مجازات شده‌اند اما گزارش‌هایی مبنی بر اعدام بچه‌هایی که قربانی تجارت سکس بوده‌اند، به جرم روسپی‌گری یا زنا، وجود دارد.علاوه بر این حکومت ایران هیچ‌گونه جایگزین قانونی در اختیار قربانیان تجارت انسان قرار نداده است تا به این وسیله آنان را از رفتن به کشورهایی که در آن‌جا با مشکلات فراوان یا خطر مجازات روبرو هستند، باز دارد.حکومت هم چنین نمی‌کوشد تا با تشویق و تهییج قربانیان به همکاری با مسئولان، به تحقیق و بررسی در فرایند قاچاق پرداخته و قاچاقچیان انسان را مورد تعقیب قانونی قرار دهد.دولت از طریق سازمان تامین اجتماعی مسئولیت اداره 28 خانه سلامت را بر عهده دارد. وظیفه این خانه‌های سلامت ایجاد سرپناه و حمایت از دخترانی است که از خانه فرار کرده و در معرض خطر خرید و فروش قرار دارند. اما گزارشات حاکی از آن است که دختران در این خانه‌های امن، به وسیله کارکنان این خانه‌ها و نیز سایر مقامات حکومتی مورد تعدی و تجاوز قرار می‌گیرند.
پیش‌گیری از خرید و فروش انسان: در خلال سال گذشته ایران هیچ‌گونه پیشرفتی را در پیش‌گیری از پدیده تجارت انسان گزارش نکرده است. در این راستا اقدامات پیش‌گیرانه‌ای مانند ایمن‌سازی مرزهای مشترک ایران با پاکستان و سایر کشورهای هم‌جوار که زنان و کودکان از آن طریق به خارج از کشور قاچاق می‌شوند، ضروری به نظر می‌رسد.ایران هم‌چنین باید سیر مسافرت زنان و دختران ایرانی به کشورهای خاورمیانه که بازار استثمار جنسی زنان ایرانی است را مورد نظارت قرار بدهد. در نهایت حکومت ایران باید با ایجاد برنامه‌های آموزشی و اطلاع رسانی، سطح آگاهی‌های زنان و کودکان در
مورد خطر قاچاق انسان را افزایش دهد.
کاش رادیو زمانه منبع این گزارش تکان دهنده را هم مشخص می کرد.
راستی منابع رسانه ای یعنی چه؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۱ شهریور ۱۳۸۶

گزارش صیغه

عصبانی نیستم، این حق مسلم مدیر مسول یک مجله است که مطلب را طوری تغییر بدهد که برایش مشکل حقوقی ایجاد نکند. آن هم مجله ای که در این وانفسا، ماندنش به نفسمان بند است، اما، خداییش خیلی تغییر کرد. تیغشان چنان تیز بود که حتی یک قطره خون هم نیامد اما خیلی از لحظات و صحنه ها ماهیتن تغییر کرد. از همه بیشتر دلم برای آغاز گزارش سوخت. جایی که به نظر من شاه بیت گزارش بود:
بفرماييد اندروني.
متشكرم. من همين جا راحتم.
با خنده: بله، شما راحتيد. ما راحت نيستيم.
و اين گونه بود كه من براي اولين بار قدم در اندروني بیت يكي از علماي مشهور گذاشتم. براي گفت و گو با يكي از آيات عظام به قم رفته بوديم و همراهم مارا به خانه عالم ديگري برد تا گرماي ظهر تابستان فروكش كند و به تهران بازگرديم. نهار را در جمع آقايان در اتاق محقر بيروني خورديم و بعد از نهار اصرار كردند كه بروم اندروني و به ناچار بحث هاي جذاب سياسي را رها كردم تا به جمع زنان خانه وارد شوم.
پرده را كنار زدند و در تمام چوب را دیدم كه با بلند شدن صداي ياالله باز شد. دختري جوان و زيبا، با بلوزي آستين كوتاه و شلوار جين به استقبالم آمد. به آپارتمان سه خوابه، با لوازم شيك و مبلمان امروزي وارد شدم. باورم نمي‌شد كه تنها با گذشتن از يك پرده وارد فضايي متفاوت شده ام. با ليواني شربت خنك پذيرايي شدم و بعد بحث هاي سياسي داغ آغاز شد. خانم خانه و دختر جوانش بر مسايل سياسي مسلط بودند. بحث را به مسايل اجتماعي كشاندم و حاصل رسيدن به مقصد من بود: صيغه.
" در قبرستان ... مرقدي است كه حاجت مي‌دهد. بايد نذر كني و يك سوره .... بخوانی، رد نمي‌شود. براي همين هميشه زنان زيادي سر آن مقبره جمع مي‌شوند و البته مردان هم. براي قبولي پسرم در دانشگاه نذر كرده بودم و رفتم تا سوره را بخوانم، قرآن را كه بستم و بلند شدم، دو مرد تا خانه را تعقيبم كردند. حتي وسط راه به چادرم نگاه کردم، اما آن را پشت و رو نپوشیده بودم. تا خانه را دويدم. خجالت نمي‌كشيدند، نه از سن و سالم و نه از چادر سیاهم. وقتي جلوي خانه رسيدم پشت سرم را نگاه كردم. سر كوچه ايستاده بودند. انگار خودشان خجالت كشيدند وقتي فهميدند به كجا آمدم."زن، پنجاه ساله بود، ميان قامت، با پوستي گندمگون و البته گذر زمان را مي‌شد روي صورتش ديد. صداي يالله بلند شد. چادرش را سر كرد و به طرف در رفت. در حریم امن خانه اش رويش را چنان محكم گرفته بود كه جز گوشه اي از چشمانش و كمي از بيني اش ديده نمي‌شد. من ماندم و این سوال که مردان در اين اندام كمي خميده و ميان سال دنبال چه مي‌گشتند؟
دو همراه مرد را مجاب كردم كه سري به قبرستان ... بزنيم. عصر پنج شنبه بود. چادرم را محكم به خود پيچاندم و وارد شديم. محل قبري را كه خانم گفته بود پيدا كردم. دو زن در حال دعا خواندن بودند. نزديكشان رفتم.
قبر ... اينجاست؟
آره. من تازه شروع كردم بنشين با هم بخوانيم.
الان برمي‌گردم.
سر بلند كردم. نگاهم كه از زن دور شد، دو مرد را ديدم. يكي 30 ساله و ديگري نزديك 50. هر دو داراي محاسن. يكي كت و شلوار داشت و ديگري بلوزي سپيد را انداخته بود روي شلوار سرمه اي اش. هر دو به من نگاه مي‌كردند. نگاه كه نه... چادرم را كشيدم توي صورتم و به طرف همراهان مرد دويدم. شانس آوردم. هر دو محاسن بلندي داشتند. تابش آفتاب - شايد هم جسارت من در كشاندن آنها به چنين جايي- باعث شده بود سگرمه هاشان در هم فرو رود. به خودم لعنت فرستادم كه چرا خود را در چنين موقعيتي قرار داده ام؟ مردها دو سه گام به سمت ما نزديك شدند. انگار يكي از همراهانم متوجهشان شده بود. به آن سو نگاه كرد. مردها ايستادند. هيچ وقت نتوانستم از همراهم بپرسم كه آيا متوجه نگاه آن دو مرد شده بود؟
کناری ایستاده بودیم و به افرادی که برای زیارت اهل قبور می آمدند نگاه می کردیم. گرمای هوا فروکش کرده بود و تعداد افراد هر لحظه بیشتر می شد. زنی چادر بر سر، میان قامت، با اندام باریک کنار ورودی ایستاده بود. انگار منتظر کسی بود. یکی از همراهانم اشاره کرد: می خواهی حرف بزنی برو سراغ آن زن. و با گوشه چشم همان زن را نشانم داد. پرسیدم چطور؟ گفت: برو دیگر.
پوستی برنزه، چشمانی میشی و لبانی برجسته. نگاهش بر من میخکوب شده بود از همان لحظه ای که مردان همراهم را ترک کرده بودم و به سویش آمده بودم. لبخند زدم. صاف نگاهم کرد. سلام کردم. سر تکان داد. ماندم که چه بگویم؟ شما صیغه می شوید؟ اگر کسی این سوال را از من می پرسید صاف می زدم توی گوشش، پس چه بگویم؟
"سلام. برادرم برای ادامه تحصیل به قم آمده است. می خواهم برایش زن بگیرم که هم تنها نباشد و هم کسی به خورد و خوراکش برسد." موفق شده بودم. نگاه سردش را از من برداشت و به همراهانم دوخت: کدومشون؟
کدام یک شبیه تر به من بود؟
آن که سمت راست ایستاده است.
همان طور که چشم به همراهم دوخته بود، چادرش را گشود. آگاهانه، آرام و با طمانینه، آن را تکانی داد و دوباره دوسویش را درهم کشید. اندامش نقص نداشت، مثل صورتش. پیراهن سبز رنگی هم رنگ چشمانش پوشیده بود، با بالاتنه ای خوش دوخت.
بهش بگو، نه.
آیا او گفت و گوی ما را شنیده بود؟ آیا همراهم چشم از او برداشته بود؟ فهمیده بود که همه چیز فیلم است؟ چرا؟ حالا با هم حرف بزنید، شاید...
چند وقت؟
سه ماه.
نه.
خوب، هر مدت که بخواهید.
چادرش را در هم کشید، تنگ. هنوز چشمانش بر روی همراهم می چرخید و او بی خبر از این همه بازار گرمی، گرم بحث با دیگری بود و انگار من و زن را فراموش کرده بود. زن روبرگرداند:همین، نه.
امیدوارم مجله زنان هم زودتر منتشر شود تا ببینید این کجا و آن کجا؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳۱ مرداد ۱۳۸۶

بیمار

خسته ام از بس مریضم. حالم از خودم، صدام و قیافه ام به هم می خورد. مردم از بس پای تلفن از این و آن معذرت خواستم که صدام بد است.
آخرین بار که به وبلاگم فکر کردم، روز 19 مرداد بود. صبح با صدای رسیدن یک اس ام اس از خواب بیدار شدم. تبریک بود!! برای روزی که دیگر نه برای من بلکه برای خیلی ها معنی نداشت. آن روز حتی کامپیوتر را هم روشن نکردم.
مریضم حتی رمق نوشتن هم ندارم. باشد تا بعد.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۲ مرداد ۱۳۸۶

خدا بیامرز!!!






دور نیست، دیر نیست، روزی که بگویند: دیدی خدا بیامرز چه سر فراز رفت بالای دار. از احمد روسی تا این خدا بیامرز!! فاصله زیاد نیست.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۰ مرداد ۱۳۸۶

اولین عکس های یک عکاس آینده




اولش فکر می کردم فقط یک بازی است، دوست دارد با موبایل پدرش ادای عکس گرفتن را دربیاورد. اما دیروز، دستش را گرفت جلوی چشمش، عین کادری که کارگردان ها می بندند، گفت: کلیک و بعد کف دستش را نشانم داد و پرسید: مامان، خوشگل افتادی؟


دوربین واقعی دادم دستش و یادش دادم چطور دگمه را فشار بدهد. این ها اولین عکس هایی است که رعنا با انتخاب کادر و سوژه ( آکواریومش) خودش گرفته است. رعنا حالا دو سال و هشت ماهه است.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۷ مرداد ۱۳۸۶

چگونه انسان وحشی می شود؟

از سه شنبه تا به حال در حال استراحتم. شاید برای اولین بار در سال های اخیر است که به خودم استراحت داده ام. فقط به رعنا فکر می کنم و غیر از آن کتاب می خوانم و فیلم می بینم. حالا امروز، احساس می کنم انرژی تازه ای دارم یا بهتر بگم داشتم.
خدا رحمتش کند
بهمن کشاورز می گفت که با گوش های خودش زمان پخش مستقیم دادگاه هوشنگ وراوینی از رادیو شنیده که او می گفت: در بازار بودم که مردی طواف، پسر بچه ای را از دور بساط خود می راند و می گفت: خدا پدر اصغر قاتل را بیامرزد که می خواست نسل شما ها را از روی زمین بردارد. همین شد که من هم تصمیم گرفتم این کار را آغاز کنم.
هوشنگ وراوینی به اتهام تجاوز و قتل چندین پسر بچه اعدام شد.
*****
همراه با گروه فیلم برداری داشتیم دنبال محل کار بیجه می گشتیم، از یکی از محلی ها کمک خواستیم، گفت: با اون خدا بیامرز چکار دارید؟
*****
داشتم ول می گشتم که این صفحه را دیدم. همه گزارش تکان دهنده یک طرف، این جمله یک طرف:گفت خدا رحمتش کنه ، می بینی چطور کشتندش.
در همه سال های کار در گروه های حقوقی و حوادث روزنامه ها در مورد وجه بازدارندگی از جرم مجازات ها شنیدم و نوشتم. اما امروز فکر می کنم که دیگر این داستان مسخره به پایان رسیده است. کدام بازدارندگی؟ سال ها است که مجرمین مخصوصا با شیوه های که مورد مجازات قرار می گیرند در ذهن مردم بخشیده شده اند. کی می خواهیم این داستان تکراری را تمام کنیم؟
اعتراف
نمی دانم به خاطر سال ها زندگی در مشهد بود یا چیز دیگری، همیشه نسبت به افغانی ها یک جور دیگر فکر می کردم. تا این که " بادبادک باز " را خواندم و بازبرگشتم به سال هایی که دوستی افغانی داشتم و همیشه مادرم من را بابت این دوستی سرزنش می کرد. بادبادک باز را با ولع خواندم. همه چیزش عالی بود.( گذاشتم که برای دومین بار بخوانمش) اما همه کتاب یک طرف و تصویر پردازی محشر سنگسار یک طرف. ساعت نزدیک چهار صبح بود و من در تاریک روشن آسمان به این بخش کتاب رسیده بودم. نه جرات داشتم ادامه بدهم و نه می توانستم رهایش کنم. چیزی در ته دل من می لرزید. یک جور ترس ناب و خالص، این جسارت در عنوان کردن ترس را هم از همین کتاب یاد گرفتم. اما امروز، این عکس ها را که دیدم، دلم که نه، تنم هم لرزید. راستی چگونه انسان وحشی می شود؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۳ مرداد ۱۳۸۶

دالان بهشت

اسمش را گذاشته ام تعطیلات تابستانی. رئیس مجوز ساخت فیلمش را گرفته و حالا با خیال راحت رفته زیارت و من هم دارم از فرصت استفاده می کنم و حال می کنم. دیگر مجبور نیستم روز در میان بدوم، از نوع دوندگی ذهنی، تا موقع درس جواب دادن به قول ایشان آذوقه داشته باشم. قرار شده در مدت 15 روز چهار تا درس پس بدم و کمی هم تحقیق و از این جور کارها.
پریروز داشتم شرق را ورق می زدم، دیدم یک صفحه بزرگ را اختصاص داده به دالان بهشت: ((اين منم خوشبخت ترين زن دنيا،که درتاريک و روشن جاده اي که به آسمان وصل مي شود،در حالي که احساس مي کنم خود بهشت رادرکنار د ارم،همراه نيمه ديگروجودم به دالان بهشت مي روم.))
ارزش وصل نداند مگر آزرده هجرت مانده آسوده بخسبد چو به منزل برسد.
نويسنده:نازي صفوي
تعداد صفحات:448
قيمت روي جلد: تومان 2800
انتشارات:شادان
همان روز خریدمش و دیشب هم تمامش کردم. راستش حدود 100 صفحه آخررا به شدت تند خواندم تا تمام شود. می دانستم که داستان از چه قرار است ونویسنده هم قرار است که چه نصیحت هایی بکند.راستش یک جاهایی احساس کردم به عنوان یک زن به من توهین می شود. اگر بخواهم داستان را خلاصه بگویم حکایت دختری است 16 ساله، که معلوم نیست در چه مقطع زمانی در ایران، با پسری 20 ساله عقد می کند و قرار می شود امانت بماند تا زمان عروسی. آنها دو سال را با هم زندگی می کنند( رسما آقای داماد وسایلشان را به اتاق دختر خانم منتقل می نمایند) بدون این که عروسی! به تعبیر سنتی آن، صورت بگیرد. در این مدت آقای داماد می فهمند که این دختر به دردشان نمی خورد و او را رها می کنند و می روند آلمان. هشت سال این دختر خانم و آن آقا پسر دوری و درد هجران را تحمل می کنند تا این که دست سرنوشت این دو را دو باره در برابر هم قرار می دهد. این بار در یک اتفاق چند دقیقه ای دوباره تصمیم می گیرند که با هم ازدواج کنند و البته عاقد هم سر می رسد. حالا علت این تصمیم سریع چیست؟ این که آقای داماد 8 سال به این فکر می کرده که در آن مدت دو سال چرا عروسی! نکرده و حالا چه کسی عروس خانم را تصاحب کرده؟ و خانم هم فکر می کرده وقتی در مدت دو سال این اتفاق برایش نیفتاده، دیگر نمی تواند به فرد دیگری تن بدهد.!!
واقعا نمی دانم این کتاب چرا به چاپ سی ام رسیده است.
فاجعه وقتی است که خانم نویسنده اعلام هم می کنند: من سعي دارم، آثاري كه مي نويسم عمدتاً در يك زمينه باشد، مثلاً عشق در همه آثارم هست، يا مسائل و مشكلات زنان حتماً مورد نظرم هست. البته مسائل اجتماعي ديگري را هم سعي دارم در آثارم بگنجانم.
آیا واقعا مساله زن ایرانی امروز هنوز بکارت است؟
بعد از آن تجربه تلخ، حالا بادبادک باز را شروع کرده ام. امیدوارم از خواندن این یکی مغبون نشوم.
این هم خیلی با مزه است: در نامه‌اي از سوي شوراي نظارت به صدا و سيماي مجلس شوراي اسلامي به رييس سازمان صدا و سيما، دستور بررسي موضوع اظهارات مجري برنامه تلويزيوني كوله‌پشتي صادر شد.
حسين مظفر ـ رييس شوراي نظارت بر صدا و سيماي مجلس شوراي اسلامي ـ درگفت‌وگو با خبرنگار پارلماني ايسنا گفت: برخورد اين مجري در برنامه زنده تلويزيوني بد بوده و حرف‌هايي زده كه شايسته نظام اسلامي نبوده است.
وي با بيان اين كه وقتي گوينده مي‌گويد: "ساعت 12 شب به بعد چطور حال كنيم؟ " كار خلاف ضابطه و اخلاق صورت گرفته است، افزود: شوراي نظارت در نامه‌اي به مهندس ضرغامي ـ رييس سازمان صدا و سيما ـ دستور داد كه موضوع از سوي وي رسيدگي شود.
نماينده مردم تهران در مجلس تصريح كرد: وظيفه شوراي نظارت بر صدا و سيما گزارش دادن موارد تخلف است و از اين رو در پي اين تخلف گزارش رييس سازمان ارائه شد.
منبع: ایسنا
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳۰ تیر ۱۳۸۶

عاشقشم


عاشقشم، عاشق کج و کوله حرف زدنش، عاشق کج وکوله دویدنش، عاشق کج و کوله کمک کردنش، عاشق زخم روی دماغش.
کلمات و ترکیبات تازه:
فسارش= سفارش
لفطا= لطفا
مشتکرم= متشکرم
کباب= کتاب
اما " دنیا دیگه مثل تو نداره" بنیامین را یک نفس بدون حتی یک خطا می خونه!!
بعد از تحریر:
دوستانه گفتند که حرف های بو دار ننویس. گفتیم چشم. تا اطلاع ثانوی فقط رعنا نامه می نویسیم.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۹ تیر ۱۳۸۶

حکایت مرخصی و گزارش نویسی

از حاتمی کیا مرخصی گرفتم، این یعنی یک معجزه. برای اولین بارهم نگفت: به شرط جبران! حالا مانده ام که قرار است چه بنویسم؟ بعد از پنج سال تحقیق میدانی و غیر میدانی، متمرکز و غیر متمرکز قرار است گزارش صیغه را بنویسم. اما هنوز، با گذشتن یک روز از دو روز مرخصی هیچ ننوشته ام.
مانده ام چه بنویسم. هیچ چیز آن طور که دوست داشتم پیش نرفته، هیچ زنی از صیغه شدنش راضی نبوده، هیچ مردی نمی گوید که اجازه می دهد دخترش صیغه شود. همه سوال های برانگیزاننده ای هم که می پرسم تا یک نفر تحریک شود و از این سیستم دفاع کند، به سنگ خورده اند.
امروز در محضر استاد موسوی بجنوردی با جسارت گفتم: زنی که اعلام می کند 23 بار صیغه شده چه فرقی با یک روسپی دارد؟ جمله را تمام کردم و پس کشیدم. منتظر یک جواب تند همراه با اخم و کمی دلخوری از سوی استاد بودم. اما او با سعه صدر نشان داد که الحق" تپل ها مهربانند". کمی مکث کرد و گفت: هیچ فرقی ندارد. فردی که بی عفت شود، فرقی ندارد که آن یک جمله را بگوید یا نگوید.
کاش می توانستم از شادی جیغ بکشم و به هوا بپرم و یا... موضوع گزارشم را با جسارت تعیین کردم: تفاوت روسپی گری و صیغه!!
باید بجنبم فقط یک روز دیگر مرخصی دارم.
این جمله" تپل ها مهربانند" را خود استاد گفتند و البته نقل می کردند از مرحوم فاضل لنکرانی که معتقد بودند چاق ها بدجنس نیستند. و البته ایشان بعد از آقای ابطحی دومین روحانی بودند که می گفتند: ما چاق ها!!
منظورشان از فعل جمع، گوشه چشمی هم به کیلوهای اضافه بنده بود!که گویا مانتوی گشاد و مقنعه بلند هم پنهانشان نکرده بود.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۱ تیر ۱۳۸۶

فرصت

کم آورده ام. مدام دنبال فرصت می گردم. فرصتی دیگر بریا تمام کردن دوره آن لاین روزنامه نگاری، موافقت شد: تا نیمه دسامبر
فرصتی برای کامل کردن گزارش صیغه، موافقت شد: تا روز شنبه
فرصتی برای تمام کردن کار نیمه تمام یونیسف، هنوز بی خبرم.
فرصتی برای ماندن، بودن و لذت بردن از داشتنش، دعا می کنم که موافقت شود.
گفته اند هر بار که می بینیش و دلت می لرزد بگو: لا حول ولا قوه ال بالله
امروز از صبح هزار بار گفتم: لا حول و...
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۸ تیر ۱۳۸۶

سلطان قلب ها

دارم مثل اسب تازی کار می کنم. دیشب تا 3 صبح. از 9 صبح تا الان، ناهار هم جلیل و رعنا را فرستادم بیرون و خودم بیسکویت و شیر خوردم. در این میان، گاهی مجبور می شدم تمدد اعصاب کنم. یک باره آن وسط، به صدایی که می شنیدم، گوش دادم. رضا صادقی بود که نمی دانم چطور از کامپیوتر من سر درآورده بود. ماندم، ماندم، ماندم. فکر می کنم از ساعت 3 تا حالا هزار بار این آهنگش را گوش داده ام. نمی دانم اسمش چیست.
یه دل می گه نشو عاشق کس
یه دل می گه می میرم بی نفس
یه دل می گه برم و یه دلم می گه خو کن به هوس
یه دل می گه پر رنگ و ریاست
یه دل می گه این رویای ما است
یه دل می گه بگم و یه دلم می گه فردا بمان
یه دل می گه پر عشقم هنوز
یه دل می گه که بساز و بسوز
سر کن بی فروغ
خو کن به دروغ
این عمر دو روز
یک بوم دو هوا، خستم به خدا
نمی خوام و می خوام بشم از تو جدا
رویای عزیز، تردید و گریز
بی عشق نمی تونم به خدا
سلطان قلبم، بی تو سرابم
آلوده فکر ناجور وتردید
برگرد و از من عشقی بنا کن
کانون روحم به عشق تو نزدیک
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

عشق موتور

نشسته بودم روی صندلی و موتور سواری رعنا را نگاه می کردم. سوار بر موتور باربی، محوطه کانون پرورش فکری را دور می زد و کیف می کرد. هوا ابری بود و گاهی باد مِ پیچید لای موهایش و او جیغ کوتاهی می کشید از سر هیجان. به سال ها دور برگشتم. زمانی که دور میدان مشعل کرمانشاه پدرم برای اولین بار پشت دوچرخه ام را رها کرد و من چه اذتی بردم از سرعت و استقلال و تسلط بر وسیله ای دو چرخ،
بعد از آن تفریح هر شب ما رفتن به میدان فردوسی کرمانشاه بود و دوچرخه سواری دور میدان بزرگ و شمردن تعداد دورها
و حالا، رعنا داشت همان لذت ها را تجربه می کرد اما نه با پا زدن و تلاش کردن، پدالی را فشار می داد و باد می پیچید میان موهایش. یک آن دلم لرزید، هوس کردم، دلم باد خواست که بپیچد لای موهایم. دلم هوس موتور سواری کرد. دستم را بردم زیر روسری، موهای بسته شده ام را لمس کردم و میدان دادم به رویا ها، کاش می شد رفت سفر، سفری دور، مثلا پاریس، و از آنجا با موتور راه افتاد دور اروپا.
یادم افتاد وقتی می خواستم از برلین به پاریس بروم، یکی از دوستان پیشنهاد داد با اتومبیل به این سفر چند ساعته بروم، می گفت: هم جنگل ها را می بینی هم با فرهنگ واقعی مردم آشنامی شوی. آن فرصت از دست رفت اما رویا ها هنوز مانده اند. شاید در سفری دیگر باد بپیچد لای موهایم، مثل رعنا.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۷ خرداد ۱۳۸۶

وحشت از آمار

هزار حرف نگفته دارم، هزار حرف برای نوشتن، اما این قدر این روزها در حال نوشتنم که دیگر وقت برای وبلاگ نوشتن کم می یارم. هفته قبل اجازه پیدا کردم که درگفت و گو با خبرگزاری مهر بگوبم که دارم تحقیق فیلمی از آقای حاتمی کیا را کار می کنم. اما فقط در همین حد. فکر می کنم اگر مسئولان اطلاعاتی کشور هم به اندازه اهالی سینما در قید و بند گفتن ها و نگفتن ها بودند ما حالا بهترین سیستم اطلاعلتی جهان را داشتیم. در هر حال آنقدر برای می نویسم که انرژیم تحلیل رفته است.
نمی دانم که خبر خبرگزاری مهر در مورد فیلم مستند مونا زندی حقیقی منتشر شد یا نه، اما من پژوهشگر آن کار هم بودم. به خاطر همین یک ماه گذشته پر از درد و رنج گذشت و البته پر از آمار تکان دهنده:
می دانید که یک تحقیق معتبر نشان داده است که 31 درصد از دانش آموزان مقطع راهنمایی در تهران مورد سوء استفاده جنسی قرارگرفته اند؟
می دانید که در تهران به تعداد پسر بچه ها، مکان های مخفی برای تجاوز به آنها وجود دارد؟
می دانید که در تمام ادیان الهی، مجازات تعرض کننده به پسربچه ها سنگسار است؟
می دانید که استفاده از کمترین میزان نرم کننده توسط متجاوز سبب می شود که هیچ آثار علایمی دال بر تجاوز بر بدن مورد تجاوز قرار گرفته باقی نماند؟
می دانید که اگر 48 ساعت از تعرض گذشته باشد، اثبات آن توسط پزشکی قانونی غیر ممکن است؟
می دانید که در مقطع سنی پنج تا 12 سال، آمار تعرض به پسربچه ها از آمار تعرض به دختربچه ها بالاتر است؟
دیگر بس است.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۲ خرداد ۱۳۸۶

سکوت

این روزها فقط می گذرم. تلفن خانه قطع است و هیچ کدام دل و دماغ پیگیری علت قطع شدن آن را نداریم. به قول عزیزی در لذت ناب بی خبری غوطه می زدیم و عشق می کردم که دخترکم ناز است و زبان می ریزد و من مادری ام کامل است، با همه وجودم. اما ، امروز، سکوت، می گذرم، نه با چشمانی بسته، می گذرم ، چون راهی جز آن ندارم.

هفته گذشته در جایی نه چندان دور پسرکی ابرو برداشته هزار سوراخ و سمبه نشانم که می شود آنجا آدم کشت و کسی نفهمد چه برسد به این که به کسی تجاوز کرد.

سه روز پیش عکسی را نشانم دادند از زنی با صورت خونین به خاطر بیرون بودن دو تار مو

دیشب، در کانون گرم خانواده ، کانال های تلویزیون را رد می کردم که چشمانم، دهانم، باز ماند و چشمان رعنا را گرفتم تا نبیند. ماموران نیروی انتظامی، با صورتی پنهان شده پشت پارچه ای سیاه، جوان های مردم را می زدند. با باتوم، جوانی ایستاده بود. رشید در برابر دوربین. از همان قد و بالاها که مادرها صد بار می گویند: قربان قدت بروم. اما، باتوم پاهای پسر را نشانه گرفته بود و می زد. یکی، دو تا، سه تا، چهار تا، پسر از درد نشست، خم شد مقابل چشمان من در خانه ای امن. من هنوز چشمان رعنا را گرفته بودم . او با چشمان بسته، صدای من را ادامه داد: پنج ، شش، هفت، هشت، نه، ده.
واماندم. به دخترکم آموخته ام که تا ده بشمارد.

آیا او هم مانند من تعداد ضربه های تازیانه را خواهد شمارد؟

رسانه محترم تبریک می گویم. من دیشب تا مغز استخوان ترسیدم. رسالتت را انجام دادی.

این هم سند وحشت

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۶

نظارت بر عقل ها و قلب ها

عباس عبدی همیشه برایم همیشه محترم بوده و هست، حتی وقتی در دادگاه تاریخی اش آن نامه خنده دار را خواند، چیزی از ارزشش در نظر من کم نشد. همیشه بودن در کنار او در شورای تیتر روزنامه نوروز از افتخارات من است.
برحسب اتفاق به وبلاگش سر زدم. باز هم مثل همیشه خوب نوشته است، خوب که نه، عالی
دليل برخورد حكومت با پوشش زنان سياسي است. در واقع اگر هيچ يك از مردم هم نماز نخوانده و روزه نگيرند، كه از اهم واجبات است، حكومت كاري به آنان ندارد. حتي اگر كسي به خدا هم اعتقادي نداشته باشد، كاري به او ندارند. زيرا اينها در ظاهر قضيه تعريضي به اقتدار و ادعاهاي ساختار سياسي ندارند. اما حجاب چنين نيست. عقب و جلو رفتن چند انگشت روسري ،يا بالا و پايين رفتن چند سانتی متر مانتو ،یا تنگ و گشاد شدن شلوار ،يا سياه و رنگي شدن جوراب، تماماً تعبير و تفسيري سياسي دارد، زيرا مي‌توان آن را به ضعف و قوت حكومت ربط داد. اما از آنجا كه حكومت ایران نمي‌تواند (هيچ حكومتي نمی تواند) بر عقل‌ها و قلب‌هاي مردم نظارت كند و در عين حال ادعاي چنين نظارتي را دارد، لذا حجاب و پوشش زنان و ريش و كراوات مردان را معرف عقل و قلب آنان مي‌داند و از اين رو در برابر چنين معرفي به شدت واكنش نشان مي‌دهد. اگر جامعه ايران همه بدحجاب باشند اما نماز بخوانند، معرف حكومت موجود نخواهند بود، در مقابل اگر هيچ كس نماز نخواند ولی همه با حجاب كامل باشند، معرف حكومت خواهند بود.
دليل ديگر برخورد با پوشش بانوان، نگاه جنسيتي حاكم بر حكومت نسبت به زنان است كه فعلاً مجال پرداختن به آن نيست.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۶

بدون شرح

دیروز، روز جهانی آزادی مطبوعات بود! همین
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۶

رعنا

اول: رفتم دنبالش مهد کودک, نشستیم توی ماشین که گفت: دوست دارم خیلی زیاد را بگذار. گفتم: سی دی اش را نداریم مامی, گفت: خب, بخر
دوم: رفته بودیم کانون ماشین سواری؛ یک موتور باربی انتخاب کرد و سوار شد, بعد یک ماشین زرد, قبل از این که ماشین را راه بیندازد شروع کرد به دستکاری سویچها و کلیدهای جلوی آن بعد پرسید: عمو, می خوام نوار بزارم!!.
سوم: باران می بارید. پرسید: می ریم کارواش؟ گفتم: نه مامی بارون می یاد. باران که تگرگ شد
گفت: به آقا بگو یواش ماشینو بشوره, می ترسم.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

آرایشگاه

خیلی وقت بود موهام را کوتاه نکرده بودم. یک سنجاق می‌زدم، یک کش می‌بستم و تمام. امروز وقتی رعنا را گذاشتم مهد، یک ساعت تا وقت قرارم فاصله بود. سعی کردم قرار را جا به جا کنم، نشد. رفتم ونک. قیچی را که به دست گرفت، مثل همیشه سر حرفمان باز شد. می‌خواستم ازش قصه دربیارم اما نشد تا بحث کشید به موضوعات زنانه!!!
" می‌توانم بگویم از صد تا مشتری، هشتاد و پنج تاشان این کاره اند"
گفتم: نه، روسپی یعنی کسی که پول می‌گیرد، گفت: روسپی نیستند، پول هم می‌دهند.
پرسیدم: با شوهرانشان مشکل جنسی دارند؟ گفت: بعضی ها که اقلیت محسوب می‌شوند، بقیه دنبال تنوعند!!!! با افتخار هم تعریف می‌کنند. نگران بچه دار شدن هم نیستند. بالاخره شوهر دارند. می‌اندازند گردن او!!
پرسیدم: از چه طبقه اجتماعی هستند؟
گفت: فقیر، کارمند، پولدار، البته بعضی ها هم که ندارند، افسردگی می‌گیرند که چرا کسی به آنها توجه نمی‌کند.
واماندم که چه بگویم
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۶

بانو صفاتی و مساله چند همسری


چرا در اسلام چند همسري براي مرد مجاز است در حالي كه زنان بيش از يك همسر نمي‌توانند داشته باشند؟

تمام احكام اسلام به منزله يك سيستم به هم پيوسته است و نمى شود يك حكم از اسلام را ديد، ولى ساير مصالح را در نظر نگرفت.
معمولاً هر قانونى در ظرف خودش تفسير مناسب دارد و مصلحت ويژه در درون آن. ولى وقتى از جايگاه اصلى آن را منحرف كنيم، شكل بدى پيدا مى‌كند.
قانون گذار قوانين را وضع مى كند و استفاده از آن را در شرايط مناسب خاص به خودش قرار داده كه زيبنده و مقبول است.
يكى از آن قوانين، بحث چند همسرى براى مردان است.
براى اين حكم شرعى شرايط و مقررات خاصى گذارده شده است و در محدوده معين قرار گرفته و به شكل طبيعى براى هر فردي ميسّر نيست كه تمام شرايط را ايجاد نمايد.
سخت ترين شرط اين است كه از مسير اعتدال نمى‌بايستى خارج شود، وگرنه در غير اين صورت، توصيه به تك همسرى شده است.
و شايد به همين دليل بوده كه در قانون نكاح در جمهورى اسلامى، ازدواج با همسر دوم را منوط به اجازه از همسر اول قرار داده است; يعنى به راحتى يك مرد بدون مجوزهاى شرعى و اخلاقى ومعيارهاى ديگرى كه در شرع اسلام لحاظ شده، نمى تواند همسر دوم را انتخاب كند.
امّا اين كه زن چرا چند همسرى نيست، مصالح زيادى دارد:
اين مسئله يك امر فطرى است و از طرف ديگر زن ظرف بقاء نسل انسان است و بايد اين امر معلوم باشد كه پدر در خانواده كيست تا مسؤوليت هاى لازم به عهده او باشد وگرنه در غير اين صورت با تلاشى خانواده به طور جدّى تر روبرو هستيم. همان طور كه گفته شد اين مسأله يك امر فطرى در ميان تمام موجودات است، حتى در بين حيوانات، حيوان ديگرى اجازه ندارد به حريم حيوان ماده نزديك شود.
اگر مرد در مواردى در حق زن جفا مى كند، از اين طرف هم، چنان چه مرزبندى آن به هم بخورد در امنيت و آرامش خانواده تأثيرگذار خواهد بود و كيان خانواده توسط هر كدام از اين دو فرد اصلى، يعنى زن و مرد اگر دستخوش خطر شود پذيرفته نيست.
پس راه حل ديگرى بايد يافت.
راه حل را قرآن مطرح كرده است كه اگر مرد متجاوز به حقوق خانواده باشد و امنيت روحى و روانى را به هم بريزد، اجازه ندارد همسر ديگرى را انتخاب كند كه با بهترين تعبير قرآن بيان مى كند كه اگر مرد توازن و تعادل را در خانواده حفظ نكند، اجازه گرفتن همسر ديگرى را ندارد و به يك همسر بايد اكتفا نمايد.
این ها نظرات تنها زن مجتهد ایران، بانو صفاتی است. کاش می‌شد از ایشان بپرسم:اگر زنی خود مسئولیت فرزندانش را بپذیرد و بچه ها هم ارث نخواهند و پدر نبینند و مشکلی هم پیش نیاید، پس می‌توان چند همسری را در زنان هم جائز دانست؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۹ اردیبهشت ۱۳۸۶

خیانت به گربه ها هم رسید

گربه اي در چين سگ زاييد
روزنا: به دنيا آمدن يک سگ از شکم يک گربه اهالي يکي از شهرهاي چين را به تعجب وادار کرده است.به گزارش مطبوعات چين صاحب گربه اي در شهر " زينگزو" با ديدن گربه اش که سه بچه گربه ويک گربه سگ نما زاييده تعجب کرد.گربه سگ نما شبيه به سگ هاي نژاد (پودل) است ورنگي سفيد دارد وبا سه بچه گربه طبيعي ديگر تفاوت دارد ، پوزه ، بيني ودست وپايش شبيه به سگ ها بوده ودمب آن هم کمي کوتاهتر از سه گربه ديگر است .صاحب اين گربه مادر مي گويد که از دو سال پيش از آن نگهداري مي کرده وپيش از آن هم بچه زايده است اما تا کنون چنين چيزي نزاييده بود.به گفته صاحب گربه، گربه مادر براي خارج شدن از منزل وسرک کشيدن آزاد بود وگاهي چند شب به خانه باز نمي گشت.

روسپیگری مردانه

نمی دانم که چه طور بحث به این جا کشید، مدت ها بود که در این موارد با هم حرف نزده بودیم، نه این که حرف نزنیم، رعنا فرصت هیچ حرفی را به ما نمی داد.
نشسته بودم کنار میز نهارخوری و چایی می خوردم که رسید، کمی زودتر از همیشه، رعنا جیغ کشید و پرید بغلش، بعد هم آمد نشست کنارم تا براش چایی بریزم. یاد مامانم افتادم. مدت ها بود که چایی نریخته بودم و دلم برای چایی مامان پز تنگ شده بود. حال و احوال روزانه و بعد یک مرتبه سوال: جلیل، خیانت یعنی چی؟ با تعجب نگاهم کرد. برایش از بحث های مجله زنان گفتم و تغییر شکل و محتوای قراردادها و این که چرا دیگر زن ها از این که مردشان بیرون غذا بخورد ناراحت نمی شوند اما اگر تمایلات جنسی اش را بیرون از خانه آرام کند، ناراحت می شوند. هنوز با تعجب به من نگاه می کرد. پرسیدم: چرت می گم؟ گفت: نه، ولی این مسایل خیلی وقته که حل شده.
وا رفتم:" کجا حل شده؟ تو خانه ما؟ تو فامیل ما؟ یا توی جامعه؟
خندید، فهمید که هول شدم: نمی دانم. فقط بدون که الان آن قدر که آدم ها در مورد تغییر شکل به قول تو قراردادهاشون حرف می زنند، در مورد آب و هوا حرف نمی زنند.
مثل تشنه به آب رسیده پرسیم: یعنی همه راحت می گویند که هر کدام از نفسانیاتشان را کجا و چگونه ارضا می کنند؟
جواب داد: بله، مثلا.... برای فرار از غرغرهای زنش یک مدت با .... بود. شوهر... بیماری قند دارد و خودش با ع است. ع از ... خسته شده و حالا با ... و ..... است.
ع را می شناسم، خوب، آخرین خبری که ازش داشتم این بود که در یک زمان با .... و .... و .... است. پرسیدم: ببینم، مردها از این که هر شب با یکی باشند احساس روسپی گری بهشون دست نمی دهد.احساس دستمالی شدن، چرک شدن؟ چه فرقی وجود دارد بین زنی که کنار خیابان می ایستد با این مردها؟
شاخ در آوردم وقتی جمله اش تمام شد: ع خودش هم می گه که من یک روسپی هستم.
و آن وقت تکلیف خیانت چی می شه؟ آدم ها تا کی می توانند زیر یک سقف، و فقط زیر یک سقف همدیگر را تحمل کنند. پس احساس آدم ها چی می شه؟ همه چیز شده قرارداد؟ همه چیز شده معامله؟
عصبانی شدم، اما می دانستم که عصبانیتم بی دلیل است. باید باور کنیم که آدم ها هر طور دلشان بخواهد زندگی می کنند و هر جور دلشان بخواهد در مورد هم فکر می کنند.
چایی تمام نشده بود که یکی از دوستان زنگ زد و پیشنهاد داد که با هم شام را بیرون بخوریم. آمدند دنبالمان و با یک ماشین رفتیم. در راه صحبت از دوست مشترکی شد که روزگاری حاضر نبود رو در رو با خانم ها صحبت کند و چند شب قبل دیده بودندش که با یک خانم( غیر از همسرش) در یک رستوران شلوغ و پر سر و صدا شام می خورده.
وقتی برگشتیم خیلی طول کشید تا خوابم برد. خیانت یعنی چه؟ آیا زنی که همسرش می داند او با مرد دیگری بیرون رفته خیانت کار است؟ پس چرا مرد یک چاقو و یک قانون مجازات اسلامی بر نمی دارد و به سراغش نمی رود؟
آیا مردی که آن سوی میزی نشسته و به صورت زنی غیر از همسرش نگاه می کند خیانتکار است؟
تکلیف هزاران زنی که برگه صیغه نامه رسمی همسرشان را لای سند ازدواج خود پیدا کرده اند چیست؟
چرا آنها خیانتکار نیستند و ما هستیم؟
بعد التحریر: مثل این که خیانت شده مساله روز
فهیمه خضر حیدری: درباره خیانت
محمد آقازاده: خیانت همسران
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۶ اردیبهشت ۱۳۸۶

کله شق

اعتراض جوانان به مقابله نيروي انتظامي با "بد حجابی"
رجانيوز گزارش داد که حمايت برخي عناصر اصلاح طلب از بدحجابي و موضع گيري آنان در برابر مبارزه قانوني نيروي انتظامي با بدحجابي سبب جسارت برخي افراد لمپن در تعرض به حريم امنيت اجتماعي شده است. عصر دوشنبه چند تن از جوانان شرور منطقه پونک با اجتماع در مجتمع تجاري ... در ميدان پونک به نوع خاصي از اعتراض دست زدند. گفته مي شود زماني که يک پسر جوان در اعتراض به مقابله نيروي انتظامي با مظاهر برهم زننده امنيت دولتي جامعه، شلوار خود را درآورده و با شورت اقدام به قدم زدن در داخل مجتمع کرد، چند شرور ديگر وي را تشويق کردند که لحظاتي بعد با درخواست افراد محل و حضور نيروي انتظامي جلب شدند. گفتني است مجتمع تجاري... يکي از مراکز نمايش انواع مد لباس و مو توسط جواناني است که به خصوص شب هنگام اين محل را پاتوق خود قرار داده اند. نيروي انتظامي تهران بزرگ طي چند روز گذشته به منظور مقابله با مفاسد اجتماعي در اين محل دست به عمليات پاکسازي زدند.
باورم نمی شه، بیشتر شبیه یک شایعه است. یعنی بچه های ما این قدر کله شق شدند؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۵ اردیبهشت ۱۳۸۶

حس ششم

جلیل داشت خداحافظی می کرد که رعنا جوابش را نداد. پرسیدم: رعنا، خوبی؟
جواب داد: نه، من غمگینم!! از جلیل خواستم که برود سراغش. روی تختش دمرو دراز کشیده بود، سرش را گذاشته بود روی دستش . جلیل پرسید: چی شد؟ گفت:غمگینم. پرسید: چرا؟
.....گفت: به خاطر این که
به دیوار تکیه دادم و سعی کردم دو سال و چهار ماهگی خودم را به خاطر بیاورم. دورترین خاطراتم مربوط به حداقل چهار سالگی است. مامان می گفت سه ساله بودم که می دویدم و به بابا می گفتم: اگه منو گرفتی؟ و این جمله سه ماه قبل رعنا بود، بازی که وسط پله ها با جلیل می کرد. مامان می گفت وقتی بچه بودم حرف هایی می زدم عجیب و بزرگتر از سنم. وقتی می پرسیدند تو این ها را از کجا می دانی، می گفتم: حس ششمم می گه!!
شاید من در کودکی کمی عجیب بودم، اما مطمئنم که رعنا خیلی بیشتر از من عجیب است. با او چه کنم؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۳ اردیبهشت ۱۳۸۶

بدون شرح

دومين روز اجراي طرح برخورد با بدحجابي: به 91 نفر از مردان با پوشش نامناسب تذكر داده شد
رييس مركز اطلاع‌‏رساني نيروي انتظامي تهران بزرگ, اعلام‌‏كرد: در دومين روز از اجراي طرح برخورد با بدحجابي، به دو هزار و 198 زن و 91 مرد با پوشش نامناسب تذكر داده شد.
سرهنگ مهدي احمدي, رييس مركز اطلاع‌‏رساني نيروي انتظامي تهران بزرگ, در گفت‌‏وگو با خبرنگار ايلنا, گفت: روز گذشته به 10 نفر از مرداني كه براي نواميس مردم ايجاد مزاحمت كرده بودند، تذكر داده شد. همچنين سه خودرو حامل فرد بدحجاب نيز توقيف شد. وي، خاطرنشان‌‏كرد: تعداد خودروهاي حامل فرد بدحجاب كه در روز اول توقيف شدند، 47 خودرو بود كه در روز دوم به سه خودرو كاهش يافت. احمدي، افزود: در روز اول اجراي طرح برخورد با بدحجابي 8 خودرويي كه براي مردم ايجاد مزاحمت كرده بودند، توقيف شدند كه اين رقم در روز دوم به سه خودرو كاهش يافت. رييس مركز اطلاع‌‏رساني نيروي انتظامي تهران بزرگ, گفت: در روز اول اجراي طرح 24 خودرو و در روز دوم 21 خودرو به دليل ايجاد آلودگي صوتي توقيف شدند. به گفته وي, در روز اول اجراي طرح 20 مغازه عرضه كننده محصولات نامناسب و در روز دوم 45 مغازه توسط پليس پلمپ شدند. احمدي، يادآور شد: در دومين روز اجراي طرح 161 زن و 12 مرد با ظاهر نامناسب دستگير شدند. همچنين 6 مرد نيز به دليل ايجاد مزاحمت توسط پليس دستگير شدند.
رييس مركز اطلاع‌‏رساني نيروي انتظامي تهران بزرگ, خاطرنشان‌‏كرد: در اولين روز اجراي طرح 58 زن و در روز دوم 173 زن با اخذ تعهد آزاد شدند.
*********
با شكايت بسيج دانشجويي مديرمسوول روزنامه «اعتماد ملي» احضار به دادسرا شد
محمدجواد حق‌شناس، مديرمسوول روزنامه «اعتماد ملي» به اتهام نشر اكاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي و افترا به شعبه‌ي سوم دادسراي كاركنان دولت احضار شد. به گزارش ايسنا، پرونده‌ي مذكور در شعبه‌ي سوم دادسراي كاركنان دولت با شكايت مدير امور حقوقي شركت ايران‌خودرو،‌ فرماندار اسلامشهر، وزارت كشور، سازمان بسيج دانشجويي و نماينده‌ي دادستان تشكيل شده است. اتهامات محمدجواد حق‌شناس، نشر اكاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي و افترا عنوان شده است. محمدجواد حق‌شناس در اين زمينه گفت: احضاريه‌اي به دست من نرسيده است.
*********
حساب ايرانيان در سنگاپور بسته شد
همبستگی : بزرگترين بانك سنگاپور، در اقدامى غيرقانونى و فراتر از تحريم هاى تعيين شده از سوى سازمان ملل، حساب ايرانيان مقيم اين كشور را غيرفعال اعلام كرد‌.‌به گزارش انتخاب اين بانك، 14 روز به مشتريان ايرانى خود مهلت داد تا حساب خود را خالى كنند‌.‌ گفتنى است، هشدار اين بانك سنگاپوري، شامل شركت هاى ايرانى و حتى دانشجويان ايرانى مقيم اين كشور مى شود‌
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۲ اردیبهشت ۱۳۸۶

بدحجابی مردانه

معاون مبارزه با مفاسد اجتماعی فرماندهی انتظامی تهران بزرگ از اجرای طرح مقابله با بدحجابی آقایان در تهران خبر داد.
این در حالی است اجرای طرح مقابله با بد حجابی (خانم‌ها) از روز شنبه اول اردیبهشت ماه آغاز شده است.
به‌گزارش خبرگزاری ایرنا، سرهنگ سید محمد حسینی روز شنبه در جمع خبرنگاران مصداق‌های بدحجابی برای آقایان را مورد اشاره قرار داد و اظهار داشت: "در چند روز آینده مصداق بدحجابی آقایان اعلام خواهد شد".
حسینی افزود: "بیشترین هدف ناجا از اجرای طرح بدحجابی در سراسر كشور عملیات روانی و پیشگیری بوده كه تاثیر خود را بخوبی نشان داده است".
معاون مبارزه با مفاسد اجتماعی فرماندهی انتظامی تهران بزرگ اظهار داشت: "عملیات ما در این طرح شامل مراحل ارشادی، دستگیری، انتظامی و قضایی است كه‌ افراد بدحجاب در صورت عدم تمكین به ‌ارشادات ماموران، دستگیر و به پایگاه‌های مبارزه با مفاسد اجتماعی در تهران منتقل می‌شوند".
در سال‌های گذشته نیز همزمان با فرا رسیدن فصل گرما در ایران، نیروی انتظامی چنین اقداماتی را در دستور کار خود قرار داشت. اما به نظر می‌رسد این طرح‌ها چندان دوام و اثری نداشته‌اند.از یک سو جامعه جوان ایرانی که نزدیک به هفتاد درصد آن، زیر سی سال دارد، گسترده‌تر از آن است که بتوان با نیروی پلیسی، رفتارهای اجتماعی‌اش را به سادگی تغییر داد. از دیگر سو دولت ایران نیز چندان مایل نیست با سختگیری‌های گسترده وادامه‌دار موجی از نارضایتی را در میان اقشار مختلف جامعه ایجاد کند. به‌ویژه در شرایطی که با فشار خارجی روبرو است. محمود احمدی‌نژاد، خود نخستین کسی بود که دستور داد دختران ایرانی به استادیوم‌های فوتبال بروند؛ گرچه این حرکت وی با مخالفت برخی روحانیون مواجه شد
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

مقاومت

مقاومت کرد، گفت: این جا را دوست ندارم. مهد کودک خودم را می خواهم. جدی بود، آن قدر جدی که مجبور شدیم با هم از مهد کودک خارج شویم برویم جلسه!!آن جا هم آن قدر آتش سوزاند که دوستان ترجیح دادند بدون من جلسه را ادامه دهند.
کی باور می کند که یک دختر دو سال و چهار ماهه در مورد انتخاب مهد کودک خودش تصمیم بگیرد ؟ خدا به داد شوهر کردنش برسد
******
دارم با سر می افتم تو کار تحقیق سینمایی، یعد از کار اول که یکی دو روز قبل از عید شروع شد و هنوز به شدت درگیرشم، کار دوم هم به مرحله قرارداد رسید. خدا عاقبت امسال را به خیر کند. امسال سال سینماست نه مطبوعات.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳۱ فروردین ۱۳۸۶

به آفتاب سلام دوباره خواهم داد

نمی دانم این چندمین بار است که شکل عوض می کنم. هر بار که رنگ و روی وبلاگ عوض می شود انگار این منم که پوست انداخته و حالا مدتهاست که مدام در حال پوست ریزی هستم. باز هم شکلم عوض شد، احساس می کنم کمی جوانتر شدم، آزادترو البته شاداب تر.
سال 86 سال غریبی است. پر از حرف و تغییر و تحول.
****
رعنا فیلم اخراجی ها را ندید، حوصله اش نکشید که ببیند اما هر بار که سر لگن مامان( توالت فرنگی) جیش می کند می گوید:
ای ول، ای ول، رعنا جونو ای ول
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۹ فروردین ۱۳۸۶

خط هاي سفيد مقطع

تازه رسيدم، هنوزنفسم از بالا آمدن از 56 پله جا نيامده، اما هزار حرف نزده توي كلمه ام وول مي‌خوره. ماجرا از اتوبان مدرس شد، ساعت 10:30 شب، اتوباني پر از اتومبيل، اتوباني با حاشيه تازه بازسازي شده، اتوباني با هزار تا سرعت. با خط هايي مقطع، مقطع و پايان ناپذير. مي‌راندم سريع، اتوبان خلوت تر از آن بود كه از سرعت بترسم. از كنار اتومبيل ها مي‌گذشتم، سريع. اتومبيل هايي نو و قديمي، لوكس و فرسوده، با چراغ هايي روشن يا خاموش.مي‌گذشتم و از افتادن نور چراغ هاي اتومبيل هايي كه جا مي‌ماندند بر روي آينه لذت مي‌بردم، لبخندي از سر ظفر! مسخره و احمقانه روي لبم نشسته بود. تا اين كه خط ها را ديدم. خطهاي مقطع كه از زير اتومبيل مي‌گذشتند. بلاانقطاع، مداوم، عبوري كه با فشار پاي من روي پدال سريع تر مي‌شد، سريع تر، سريع تر.
خط ها انگار از بطن اتومبيل مي‌گذشتند،‌سمج و بي تغيير. با من مي‌پيچيدند و رهايم نمي‌كردند، اتومبيل سبز يشمي را هم. انگار موجوداتي خيالي و وهم انگيز كه همديگر را دنبال مي‌كردند و من را و به دنبال پاهايي مي‌گشتند ظريف، تا از ميانشان بگذرند، تا خود را در آن حل كنند، تا مگر امتداد يابند. خط هاي مقطع بي‌پايان. و پاهاي نازك اتومبيل من مي‌گريخت از آنها، از رويشان، از كنارشان و پناه مي‌جست، شايد اتوباني بي خط، بي انتها. پر از خطوط ممتد. آنها به پاهاي سبز يشمي مي‌چسبيدند و آن ها جيغ مي‌كشيدند و فرار مي‌كردند و باز در دام بودند پاهاي سبز يشمي اتومبيل من.

۱۸ فروردین ۱۳۸۶

امروز، شنبه

بلاخره دنياي مجازي برادر تورنگ را هم آلوده كرد وايشان هم شدند وبلاگ نويس. و حالا نوبت ماست كه چپ و راست زنگ بزنيم و توضيح بخواهيم و خلاصه تلافي كنيم.اما، حضور مجازي شان مستدام.
البته بگويم اين اقاي تورنگ جزء معدود برادران من هستند. در اين زمانه كمند مرداني كه بتوان برادرناميدشان.
******
ترسيدم، هول برم داشت. داشتيم مثل هميشه براي هم دلبري مي‌كرديم:
عزيز مامان كيه؟
رعنا
نفس مامان كيه؟
رعما
چيگر مامان كيه؟
رعنا
عشق مامان كيه؟
كباباش( كتاباش)
*******
اين در هم دارد حكايتي مي‌شود. بار اول كه از آن رد شدم، مبهوت حياط سبز شدم و از آن گذشتم. اما امروز، براي دومين بار صدايي از آن سو پرسيد بله؟ و من گفتم صبح به خير و در باز شد، اما نشد. با تمام انرژي صبح شنبه آن را فشار دادم اما در فقط كمي باز شد. به اندازه اي كه بگذرم، نه با راحتي، نه با سرعت. بايد گام هايم را مي‌شمردم و ارام مي‌رفتم. آرام تا حياط سبز را ببينم، آرام تا فكر كنم، كجا مي‌روم، چرا مي‌روم. انگار در جان داشت، صاحب خانه او بود، نه آن كه بي درنگ در را گشوده بود. از در مي‌گذشتم و فكر مي‌كردم نبايد براي اين خانه بسته بزرگ هديه آورد، از در رد نمي‌شود، بايد كوچك باشد و بزرگ، براي عبور از اين در بايد رياضت كشيد، كمي چاق تر باشي اذن دخول نمي‌دهد، براي عبور از اين در بايد آرام باشي، صبور باشي، اين در يا تندي، سرعت و فشار كنار نمي‌آيد، سماجت كني، مي‌كوبد توي دهانت تا آرام شوي.
موقع بيرون آمدن، آرام در را باز كردم، آن را كشيدمف كمي همراهيم كرد و بعد ايستد، آن قدر تنگ كه مبادا جز كيفي كه بر دوش داشتم، چيز ديگري را از آن عبور دهم. از در رد شم. رهايش كردم آرام و با طمانينه بسته شد. من ماندم و پشت سرم دري سبز كه جان داشت و صداي بدرودش را شنيدم. كمي زنگ داشت صدايش، كهن سال بود انگار، مهربان بود. جان داشت انگار.
شاملو را زمزمه كردم و گذشتم:
بايد استاد و فرود آمد
در آستان دري كه كوبه ندارد
اگر به گاه آمده باشي دربان در انتظار توست
و اگر بيگاه....

۱۴ فروردین ۱۳۸۶

دنياي ما؛ دنياي آنها

امروز داشتم با استاد حرف مي‌زدم كه بحث كشيد به آمستردام و بهشتي كه براي مردان زميني ساخته اند. زناني كه هر يك، يك تاريخ را پشت سر دارند و آن جا چه ارزان خود را مي‌فروشند. استاد از تاريخ و عظمت آن حرف مي‌زد و من به فيلمي كه به عنوان يك پورنوگرافي پرفروش ايراني ديده بودم فكر مي‌كردم. سه زن، در برابر دوربيني كه به تلويزيون وصل بود، انگار خود را كشف مي‌كردند. ناديده هاي خود را مي‌ديدند. مي‌ديدند كه عشوه فروشي يعني چه، به دنبال زيبايي هايي بودند كه از زبان مشتريانشان شنيده بودند و حالا مي‌خواستند خود مشتري باشند. فيلم 10 دقيقه اي تمام نشده بود كه من از زور حالت تهوع به دستشويي رفتم.
با خود چه كرده ايم؟ يكي آن سوي دنيا بهشتي مي‌سازد كه انديشمندان را به بررسي تاريخي روسپيگري وا مي‌دارد و ما فيلمي را مي‌خريم كه تهوع آور است و البته خوب مي‌فروشد. با خود چه كرده ايم ما؟
*******
از صبح روز سيزده شروع شده بود. داستان هاي دروغ سيزده يكي بعد از ديگري مي‌رسيد: گوگوش برگشته ايران، ابراهيم نبوي ايران است، امريكا با دو جنگنده به ايران حمله كرده و ده ها داستان ديگر. ديروز گذشت و خوب، قصه ها هم فراموش شد. صبح با عجله به سر قراري مي‌رفتم كه موبايلم زنگ زد و دوستي احوال پرسيد . گفت: وبلاگت فيلتر شد؟ من حيران كه: نه. تا ديشب درست كار مي‌كرد. آدرس را با من چك كرد و گفت: خوب، اين آدرس فيلتر شده و من كلي خوشحال شدم كه: بابا ما هم رفتيم جزء آدم حسابي ها و ديده شديم و كشف شديم و كلي از اين جور مسخره بازي ها.
آخه برادر، شما هم؟ مگر من طفلك چه كرده بودم كه احساسات من را به بازي گرفتيد و من را در توهم سياسي بودن و مهم بودن فرو برديد. آقا به خدا اين جور شوخي ها آخر و عاقبت ندارد. تا قبر آ ‌آ ‌آ

۱۱ فروردین ۱۳۸۶

كجا ايستاده ايم

خداييش ملت باحالي هستيم. در دنيا شديم تيتر اول، وزارت خارجه مان دارد دم به دم سفراي مخلتف را احضار مي‌كندو نامه اعتراض مي‌دهد، ما هنوز داريم ديد و بازديد مي‌كنيم. امروز رعنا تنها كودك مهدشون بود. يعني با يك حساب سرانگشتي، فقط ذر يك منطقه حدود 100 تا كارمند زن مرخصي رفته اند. انگار نه انگار كه امروز مي‌بايد يك روز كاري باشد. تعطيليم، تعطيل. همه چيزمون هم تعطيل است، انگار ديگه حتي نمي‌ترسيم. دمش غنيمت است. ما مردم كجاي تاريخ ايستاده ايم. تنها خبر سياسي كه اين چند روز از مردم شنيدم ناراحتي مسافران قشم بوده كه مي‌خواستند با لنج سفر كنند و البته هيچ لنجي در منطقه به آب نمي‌زند. منطقه تحت كنترل نظامي است و در وضعيت فوق العاده اند. اما سياسي بودن اين مساله هم ذهنيت من است، دوستي كه اين را تعريف مي‌كرد فقط دلخور بود كه پول برده بودن براي خريد و نشده بروند قشم.

۰۷ فروردین ۱۳۸۶

جلسه يا مجله


وروجك در حال شيطوني در پارك لاله ساعت 11 شب

وروجك براي من شده مستنطق!! هر روز كه مي‌روم مهد دنبالش مي‌پرسد كجا بودي؟ و اگر بخوام جواب ندم مي‌پرسد: جلسه بودي يا مجله؟ و اگر باز هم جواب ندهم مي‌پرسد: گيتي جون خوب بود؟ چكار مي‌كرد. خدا عاقبت من را با اين فضول خانم به خير بگرداند.

*****

سال غريبي است اين سال 86. پس از سال ها تلخي و سياهي حالا يكي پيدا شده و از من مي‌خواد كه اميد را ببينم و شوق را بنويسم. مي‌خواهد كه دعوت را رمز گشايي كنم و رازهاي آن را برايش بگويم. دعوت از فرشتگان خدا بر روي زمين، دعوت از موجوداتي زيبا كه حتي اگر ساعت ها نگاهشان كني، هنوز تشنه اي براي ديدنشان و هر قدر كه لمسشان كني، هنوز دستانت تشنه اند.

سال 86 سال غريبي است.


۰۵ فروردین ۱۳۸۶

آخرين روز تعطيلات

داشتيم شام مي‌خورديم كه رها گفت: خاله، رعنا همه داروش را خورد. رعنا طوري نگاهم مي‌كرد كه انگار بايد براش دست بزنى. باقي مانده قطره متوكلوپراميد را تا ته سر كشيده بود. قلبم آمد توي دهنم. بغلش كردم و تا وقتي توي بيمارستان لقمان دكتر معاينه اش نكرد، زمين نگذاشتم. توي ماشين مي‌بوسيدمش، مي‌بووييدمش. او هم گريه مي‌كرد. مي‌گفت: فقط يك كم، يك كم، خوردم. تو را خدا... و من زار مي‌زدم: مامان نترس، عمو دكتر مهربون است و او مي‌گفت: تو رو خدا....
مردم تا وقتي كه خودش بالا آورد، شامش را، شيري را كه به زور بهش داده بودم و البته انگار متوكلوپراميد را.
دكتر گونه اش را نوازش كرد و رعنا ناليد: تو رو خدا. من محكم به خودم فشردمش و دكتر گفت: خطر گذشت. اگر حالت هاي عصبي، تيك صورت يا شلي گردن داشت سريع برسونيدش.
موقع بيرون آمدن از بيمارستان پسري را ديدم كه دختر بي حالي را روي كولش سوار مي‌كرد تا زودتر به اورژانس برسوندش. رعنا را محكم تر بغل كردم.
مگر رعنا تا كي توي بغل من جا مي‌شود؟

۰۲ فروردین ۱۳۸۶

وقتي فرشته ها گريه مي‌كنند


جشن پايان سال مهدكودك بود. رعنا شده بود يك فرشته و مدام گريه مي‌كرد. صداي بلند موزيك را دوست نداشت. آن روز من مردم براي فرشته اي كه گريه مي‌كرد. راستي فرشته ها هم گريه مي
‌كنند؟

سال نو مبارك


خواب بود. مي‌گويند هرحالي كه در زمان تحويل سال داشته باشيد، تا آخر سال خواهيد داشت. رعنا خواب بود و ما در آرامش قبل از طوفان فكر مي‌كرديم سال همين طور خواهد گذشت. اما، نشد. بيدار كه شد، مستقيم رفت سروقت هفت سين و شروع كرد به تجربه كرد. سماق چه مزه اي مي‌ده؟ شمع ها با چند تا فوت خاموش مي‌شوند؟ پوست سنجد را چطور مي‌شه كند. و بعد مرحله تجربه ظرف ها رسيد. نشان به آن نشان كه تا ساعت 4 بعد از ظهر كه هفت سين جمع شد!! ما هزار مرتبه ظرف ها و البته مواد داخل آن را از روي زمين جمع كرديم. با تمام اينها سال نو بر همه مبارك.


كسي گفت: ناشناخته اي از راه مي‌رسد كه زندگي‌ات را ديگرگون خواهد كرد. سال نو سال خوشبختي است و تجربه. از تازگي ها نترس كه سعادت را در خود پنهان دارند. اما من مي‌ترسم.

۲۴ اسفند ۱۳۸۵

برنامه ریزی برای تولد فرزند جدید

انگارنه انگار که داره بوی جنگ و تحریم می یاد. دو تا از بچه ها تازه باردار شدند و یکی از دوستان هم امروز صبح زنگ زد و دنبال دکتری می گشت که با تغذیه درمانی جنسیت بچه را تعیین کند. فکر نمی کنم که پزشکی در این مورد کار کند، باز هم اگر کسی در این مورد خبر داشت لطفا به من هم خبر بدید. اما این سایت را به همه مادران امروز، و فردا توصیه می کنم. دکتر میرزازاده هم در مجله زنان روی این دسته موضوعات خوب کار می کند.
آنچه هر زن باردار بايد بداند
در زير به چند نكتة كلي كه لازم است زنانِ باردار به آنها توجه داشته باشند اشاره مي شود.
از قرار گرفتن در معرض مواد سمي نظير پاك كننده هاي شيميايي، سرب، جيوه، حشره كشها و رنگها بپرهيزيد. همچنين، بهتر است زنان باردار از استنشاق بخار رنگ خودداري كنند.
به محض اطلاع از بارداري خود، براي دريافت مراقبتهاي دوران بارداري به ماما و متخصص زنان مراجعه كنيد. بايد در تمام اين دوران زير نظر باشيد تا در صورت لزوم، اقدامات لازم براي حفظ سلامت شما و جنين انجام شود. در مورد برنامه هاي پس از تولد كودك با متخصص مشورت كنيد.
تحقيقات علمي نشان داده است كه سيگار كشيدن مادر باعث كم وزني نوزاد مي شود. از جمله آثار سوء احتمالي مصرف سيگار، نازايي، سقط، حاملگي خارج رحمي و مرگ و مير نوزادان است. نتايج مطالعات اخير نشان مي دهد كه سيگار كشيدن ممكن است باعث بروز ناتوانيهاي يادگيري در كودك شود. اگر سيگار مي كشيد، بهتر است هرچه زودتر آن را ترك كنيد. استشمام دود سيگار نيز ممكن است به رشد جنين صدمه وارد كند. از ديگران بخواهيد كه از سيگار كشيدن در اطراف شما خودداري كنند، حداقل تا زماني كه نوزادتان به دنيا بيايد.
تا ميتوانيد آب بياشاميد. مصرف زياد مايعات در طول بارداري به بدن شما در تحمل افزايش حجم خونِ در گردش كمك مي كند. حداقل روزي 6 تا 8 ليوان آب، آبميوه يا شير بنوشيد. يكي از نشانه هاي مصرف كافي مايعات، رنگ ادرار است. ادرار زن باردار بايد بيرنگ يا به رنگ زرد بسيار كمرنگ باشد.
اگر از رژيم غذايي درستي پيروي كنيد، مواد غذايي مورد نياز بدن خود و جنين را تأمين خواهيد كرد. وعده هاي غذايي زن باردار بايد شامل هر پنج گروه مادة غذايي اصلي باشد. رژيم غذايي روزانة شما بايد شامل 6 تا 11 سهم حبوبات، 3 تا 5 سهم سبزي، 2 تا 4 سهم ميوه، 4 تا 6 سهم شير و لبنيات، و 3 تا 4 سهم مواد پروتئيني باشد. بهترين رژيم غذايي داراي ميزان چربي پايين و ميزان فيبر بالاست.
در دوران بارداري، روزانه حداقل 400 ميكروگرم اسيد فوليك مصرف كنيد. بهتر است مصرف اين ميزان از دوران قبل از بارداري آغاز شود. به اين ترتيب، احتمال ايجاد نقص دستگاه عصبي در جنين كاهش مي يابد. براي تمام زناني كه در سن باروري هستند و احتمال باردار شدن در آنها وجود دارد، مصرف روزانه يك عدد قرص اسيد فوليك توصيه مي شود. آب پرتقال، انواع سبزي، بادام زميني، كلم بروكلي، و نخود و لوبيا منابع طبيعي تأمين اين ماده هستند و مصرف آنها ضروري است.
مشاورة ژنتيكي براي همة زنان لازم است. ناهنجاريهاي مادرزادي و بيماريهاي ژنتيكي بايد به تمام خانواده ها معرفي شود تا در صورت وجود سابقة هركدام از اين بيماريها در خانواده، به پزشك متخصص مراجعه كنند.
شستن دستها در طي روز بسيار اهميت دارد، بخصوص بعد از دست زدن به گوشت خام يا استفاده از توالت. شست و شوي دستها شيوه اي ساده و كارآمد براي جلوگيري از انتشار ويروسها و باكتريهاست.
در دوران بارداري، به توصية پزشك خود و به منظور كاهش احتمال ابتلا به كمخوني فقر آهن، حداقل از 30 ميليگرم آهن در روز استفاده كنيد. به تمام زنان در سنين باروري توصيه مي شود كه رژيم غذايي غني از آهن داشته باشند.
نسبت به وضعيت خود هوشيار باشيد. اگر دچار علائمي نظير درد، انقباضات شديد رحمي به فاصلة هر 20 دقيقه، خونريزي از واژن، آبريزش از واژن، سرگيجه، غش، تنگي نفس، تپش قلب، تهوع و استفراغ مداوم، سختي راه رفتن، ورم مفاصل و كاهش حركت جنين شديد، حتماً پزشك خود را در جريان بگذاريد.
استفاده از الكل و كافئين در دوران بارداري مضر است. «سندروم مرگ الكل» عارضه اي است كه نشانه هاي آن تأخير رشد جنين در رحم، نقص ساختماني اجزاي صورت و دستگاه عصبي مركزي در جنين است. مصرف قهوه، شكلات و چاي نيز كه حاوي كافئين هستند بايد محدود شود.
مادرانِ دچار بيماريهاي مزمن نظير ديابت، صرع و پرفشاري خون بايد زير نظر پزشك باشند. اگر دارويي مصرف مي كنيد، با پزشك خود مشورت كنيد و مطمئن شويد كه اثر سوئي بر سلامت جنين ندارد. داروهاي گياهي و انواع ويتامينها نيز از اين قاعده مستثني نيستند.
هر سؤالي كه در ذهن داريد از پزشك بپرسيد. هيچ سؤالي وجود ندارد كه ارزش پرسيدن نداشته باشد.
داروهاي سرماخوردگي يا داروهاي ضد سرفه، حاوي الكل يا موادي هستند كه براي زنان باردار مضرند. در صورت مصرف هركدام از اين داروها، پزشك متخصص را در جريان بگذاريد.
ورزش در دوران بارداري خستگي و احساس كسالت را برطرف مي كند؛ در نتيجه، مادر و كودك احساس بهتري خواهند داشت. ورزش همچنين دوران نقاهت پس از زايمان را كوتاه مي كند. با انجام حركات ورزشي ملايم در دوران بارداري، عضلات پشت و شكم خود را قوي سازيد. يوگا، پياده روي، شنا و دوچرخه سواري روي دستگاه ثابت از جمله ورزشهاي مناسب براي زن باردارند. بهتر است پيش از شروع هر نوع ورزشي در دوران بارداري، با پزشك خود مشورت كنيد.
مشكلات گوارشي و تهوع صبحگاهي در دوران بارداري بسيار شايع است. غذاهاي محبوب شما ممكن است در دوران بارداريتان تهوع آور شوند. خوردن 5 تا 6 وعدة غذايي مختصر در روز به جاي 3 وعدة غذايي مفصل، به كاهش مشكلات گوارشي كمك مي كند.
رعايت نكات بسيار ظريفي مي تواند محيط خانه را به مكاني مناسب براي رشد جنين تبديل كند، مثل حفظ آرامش روحي مادر يا گوش دادن مادر به موسيقي ملايم.
استفاده از سونا و حمام بخار در دوران بارداري ممنوع است.
توكسوپلاسموز نوعي عفونت انگلي است كه براي جنين مشكل ساز است. در دوران بارداري، از خوردن گوشت خام و دست زدن به مدفوع گربه جداً خودداري كنيد. براي كارهاي باغباني نيز حتماً از دستكش استفاده كنيد.
در طي بارداري، اندازة رحم به تدريج افزايش مي يابد. همچنين فعاليت كليه ها بيشتر مي شود. در نتيجه، ميزان ادرار و تعداد دفعات دفع ادرار افزايش مي يابد. ممكن است زن باردار با سرفه، عطسه يا خنديدن دچار دفع ادرار شود. علت اين امر، بزرگ شدن رحم و افزايش فشار بر مثانه است. زيرا مثانه در ماههاي اولية بارداري در ناحية جلو و زير رحم قرار گرفته است. اگر دچار احساس سوزش هنگام دفع ادرار يا افزايش ناگهاني تعداد دفعات دفع يا تيره رنگ شدن ادرار شديد، فوراً پزشك را در جريان اين تغييرات قرار دهيد.
تكميل برنامة واكسيناسيونِ پيش از بارداري در حفظ سلامت مادر و جنين نقش مؤثري دارد. بنابراين، واكسيناسيون پيش از بارداري را جدي بگيريد.
افزايش يا كاهش زياد وزن در دوران بارداري ممكن است خطرناك باشد. به ياد داشته باشيد كه بارداري زمان مناسبي براي شروع رژيم لاغري نيست. افزايش وزن در اين دوران به دليل وزن گيري جنين است. وعده هاي غذايي خود را كم نكنيد. هم شما و هم جنين به كالري بيشتري نياز داريد. اگر رژيم خاصي را پيش از بارداري شروع كرده ايد، براي ادامة آن با پزشك خود مشورت كنيد.
از قرار گرفتن در معرض اشعة ايكس بپرهيزيد. اگر براي درمانهاي دندانپزشكي يا ارتوپدي مجبور به گرفتن عكس راديولوژي شديد، حتماً پزشك را از بارداريتان مطلع سازيد.
نحوة برخورد شما با موضوع بارداريتان بسيار اهميت دارد. با فراهم ساختن محيط سالم در دوران بارداري، به كودك آيندة خود ثابت كنيد كه برايتان ارزشمند است و دوستش داريد.
به اندازة كافي بخوابيد. سعي كنيد بيشتر روي پهلو قرار بگيريد، بخصوص پهلوي چپ. دراز كشيدن روي پهلوي چپ موجب بهتر شدن گردش خون جنين و كاهش ورم شما مي شود

۲۳ اسفند ۱۳۸۵

اشک

لوس نیستم، زود هم اشکم در نمی یاد، اما با این مطلب آسیه اشک هام ریخت روی گونه هام.

بهانه های کوچک خوشبختی

باورم نمی شه که سال تمام شد، باورم نمی شه امسال سومین سالی است که رعنا هم در جشن نوروز ما حضور دارد. امسال تخم مرغ های رنگی عید را رعنا به خانه آورد. سبزه را رعنا به آب انداخت و البته دیشب هم از روی آتش چهارشنبه سوری پرید. البته اول شعر: زردی من از تو، سرخی تو از من را خواند و بعد بغل باباش از روی آتش پرید.
هر روز صبح برای رسیدن به محل کار و البته مهدکودک رعنا از یک مسیر خاص عبور می کنم. هر روز پشت چراغ قرمز فاطمی به ولی عصر منتظر می ماندم. اما امروز رکورد شکست. برای هفتمین روز پیاپی وقتی به چراغ رسیدیم سبز بود و من و رعنا هورا کشان رد شدیم. با رعنا، هر اتفاق کوچکی بهانه ای برای شادمانی بزرگ است.
می دانستم که بعضی از حرف ها وقتی زیاد تکرار بشه، دیگر شنیده نمی شود. این بار هم خواهرم متوجه شد. بار اول وقتی با هم بیرون می رفتیم، رعنا را که توی صندلی اش گذاشتم، گفت: خدا را شکر. اما من نشنیدم. رخساره پرسید: رعنا چی گفت؟ ازش پرسیدم و او گفت: خدا را شکر. رخساره کلی قربان صدقه اش رفت و من تعجب کردم که چرا تا به حال این را از رعنا نشنیده بودم. دقیق شدم. وقتی سوار ماشین می شود، وقتی غذایش تمام می شود، وقتی صورتش را می شوید، وقتی اسباب بازی ها را جمع می کند، زیر لب می گوید خدا را شکر. یک بار رخساره ازش پرسید: این را از کی یاد گرفتی؟ گفت: مامان. راست می گفت. مدت ها بود که دیگر صدای خودم را هم نمی شنیدم.
رعنا گوش های بسیار خوبی دارد. شاید اثر گوش دادن به موسیقی از زمان بارداریمن تا به حال است. دیروز به مامان زنگ زدم. بعد از حال و احوال رعنا گوشی را گرفت و گفتک سلام. تا مامان باهاش حرف زد، گفت: خدا بد نده، مریض شدی؟
وقتی دوباره با مامان حرف زدم فهمیدم که توی حیاط زمین خورده و کمی کمرش درد می کند. باورم نمی شد که من نفهمیدم اما رعنا فهمید رنجی را که در صدای مامان بود.

۱۲ اسفند ۱۳۸۵

چقدر دیر

صداش هنوز تو گوشم است. با صدای زنی که انگار در عزای عزیزش ساعت ها فریاد کشیده، زخم خورده و خراشیده حرف می زد. لحنش مثل خود آنها می شد وقتی درموردشان حرف می زد.، مردهایی که ساعت ها به او تجاوز کرده بودند. وقتی کلماتی را که آنها به کار می بردند تکرار می کرد، خشن می شد، صداش نمی لرزید، تنش را نمی دانم. تلفنی حرف می زدیم. هیچ وقت حاضر نشد من را ببیند. می گفت تحمل هیچ موجودی را ندارد. وقتی در را باز کرده بود و به خانه آمده بود، مادرش با دیدنش سکته کرده بود. می گفت: یک هفته گذشته و من هنوز کبودم. می فهمی وقتی پنج تا مرد می افتند به جونت چی سرت می یاد؟ و من نمی فهمیدم. هنوز هم نمی فهمم. اما زخم صداش را خوب می فهمم، حتما نگاهش هم تلخ شده، نمی دانم کبودی هاش خوب شدند یا نه. با همه این ها هنوز سر کار می رفت. هنوز همان محل همیشگی منتظر ماشین می ماند. می گفت: همه از گشاد گشاد راه رفتنم می فهمند که داغون شدم. می گفت: خواستگارام را تلفنی رد می کنم. با کدام آبرو برم شوهر کنم. همه می دانند. و این توهمش بود. می گفت: اگر یک بار دیگر دست مرد به تنم بخورد می میرم. می گفت: اولی رییسشون بود. وحشی، قول بیابانی و کثیف. و بعد....
مطلب هفت سنگ و لینک هاش را امروز دیدم. کاش وقتی با او حرف می زدم می توانستم آرامش کنم.
این توصیه محشر بود:
اگر مورد حمله قرار گرفتید ،فریاد نزنید "تجاوز "،فریاد بزنید "آتش!!".

۰۷ اسفند ۱۳۸۵

لبخند

ساعت 6:30 صبح از خواب بیدار شد و گفت: بیدار شدم. بریم صبحانه بخوریم. بهش قول داده بودم صبح که بلند بشه توی بغل بابا جلیل باشه، اما یادش رفته بود. بهش گفتم: برات یک سورپرایز دارم. گفت: بریم. رفتیم توی اتاقش و جلیل را دید که روی تخت او خوابیده. فکر نمی کنم تا آخر عمرم لبخندی را که روی لبش نشسته بود فراموش کنم. پرید توی بغل جلیل و گرسنگی را فراموش کرد. جلیل برگشت.
*****
امروز یک مطلب جالب دیدم در مورد درست کردن کتاب های روزانه برای تعریف کردن قصه شب. می توانیم نشانه هایی از فعالیت روزانه کودک را جمع آوری کرده و توی یک دفترچه بچسبانیم و شب قصه همان ماجرا را برایش روایت کنیم. شاید نگه داری این کتابچه ها سخت باشد، اما نصور کنید رعنا در 22 سالگی برگ هایی را که در دو سالگی جمع کرده، ببیند. حتما براش جذاب است.
****
دارم به این خانم مونتسوری علاقه مند می شم. شیوه جالبی برای تربیت بچه ها دارد. جالب است که خودش هم اسباب بازی طراحی کرده است.
****
رعنا و کرم خاکی
اولین بار که رعنا با کرم آشنا شد، ظهر یک روز گرم بود. رعنا در کالسکه نشسته بود و داشتیم می رفتیم که من چشمم به یک کرم خاکی پشمالو قهوه ای رنگ افتاد. آن را به رعنا نشان دادم و گفتم که این یک کرم است که روی زمین می خزد و با حرکت انگشتم مدل حرکت او را تقلید کردم. اولش لرزید. یعنی چندشش شد. بعد با علاقه نگاهش کرد. حرکتش را دنبال کرد. کرم از ما دور می شد و به طرف خیابان رفت. فاصله اش که به حدود یک متر رسید، یک اتومبیل با نشانه گیری دقیق از روش رد شد. سریع را افتادم تا رعنا با تصویر کرم له شده روبرو نشه.
شاید یک ماه بعد نصفه شب از خواب پرید، گریه می کرد: مورچه ها مردن، کرم مرد.
کی می گه بچه ها حافظه بلند مدت ندارند؟

۰۱ اسفند ۱۳۸۵

هبوط

قرار است برگردم. بعد از ده روز گذراندن زندگي در بهشت زميني، امشب قرار است برگردم. آنقدر تلفن زدند و پيگير قرار ها و كارها شدند كه مجبور شدم بليط بگيرم.
ده روز است كه من ساكن بهشتم. چزيره اي كه در آن نه رعنا سرفه مي‌كند و نه استفراغ. آنقدر پرانرژي و فعال شده كه نمي‌شه توي خونه نگهش داشت
ده روز است كه من صداي بوق اتومبيل نشنديم
ده روز است كه پشت چراغ قرمز نموندم
ده روز است كه با سرعت بالاتر از 60 رانندگي نكردم و البته كسي هم با سرعت بيشتر از اين سبقت نگرفته
ده روز است كه از كنار هر كسي در جزيره رد شدم، فقط لبخند ديده ام و صداي خنده شنيده ام
ده روز است كه بوي دود و گازوييل را فراموش كرده ام
ده روز است كه تا ساعت 12 شب پياده روي كرده ام و حتي يك نفر به من چپ نگاه نكرده
ده شب است كه مدام با رعنا دوچرخه سواري كرده ام
ده روزاست كه دارم استراحت مي‌كنم و حالا دارد اين استراحت تمام مي‌شود

۱۹ بهمن ۱۳۸۵

آقا، آقا

از همون اول صندلی اش را روی صندلی عقب اتومبیل، پشت سر راننده بسته بودیم. این طوری با یک حرکت کوچک چشم، از توی آینه می شد کنترلش کرد. اما آن روز اصرار و اصرار که می خواست روی صندلی کنار من بنشیند. تا موافقت کردم، مثل برق پرید روی صندلی و اشاره کرد تا کمربندش را ببندم. پشت چراغ قرمز وزرا، ارام شیشه را داد پایین. دستش را از پنجره برد بیرون. هر کس که رد می شد می گفت: آقا، آقا پول!!!

۱۷ بهمن ۱۳۸۵

اصلاح قانون روسپی گری در آلمان

حکومت فدرال آلمان در صدد است با تدوین قانون جدیدی مراجعه کنندگان به زنانی که مجبور به روسپی گری شده اند را مجازات کند.
گزارشی که دولت فدرال روز چهارشنبه توسط وزیر امور خانواده، خانم اورزولا فون، در لین در مورد تاثیرات قانونی که دولت قبلی آلمان در سال 2002 به تصویب رسانده بود ارائه کرد، به نحو نابود کننده ای بخش هایی از قانون قبل را لغو می کند.
فون در لین گزارش 80 صفحه ای خود را این گونه خلاصه کرد که در بهترین شرائط این قانون فقط تا حدودی به اهداف خود دست می یابد.
تجربه 5 ساله نشان داده است که از سویی قانون گذار در این زمینه شکست خورده است و از سوی دیگر مقاومت های اجتماعی مانع شده اند که این قانون به طور کلی به اجرا در آید.
هدف دولت ائتلافی سرخ - سبزها این بوده است که شرائط حقوقی و اجتماعی روسپی ها را به صورتی با ثبات اصلاح کند.
دراین قانون آمده است: «خدمات سکسی نباید بیش از این به عنوان امری مغایر با عرف طبقه بندی شود. هم چنین روسپی ها به لحاظ قانونی از این امکان برخوردارند که در مورد پرداختشان شکایت کنند».
ائتلاف سرخ - سبزها تصور کرده بود که روسپی ها در آینده به عنوان یک کارمند کار می کنند و کارت مالیات بر درآمد و بیمه اجتماعی خواهند داشت.
اما در واقع پس از گذشت 5 سال از اجراء این قانون اکنون شاهدیم که تنها 1 درصد از زنان روسپی قرارداد کار دارند. با وجود این 87 درصد از آن ها بیمه شده خدمات درمانی هستند، گرچه یک سوم از آن ها به عنوان عضوی از یک خانواده بیمه شده اند و نه تحت عنوان شغلی خود.
آن ها هم چنین از حق شکایت خود تقریبا هیچ استفاده نکرده اند.
این قانون نواقص دیگری هم دارد. اگر مراجعه کننده ای نخواست پول بدهد باید به جز راه طولانی قانون،روش های موثر تردیگری هم وجود داشته باشد تا زنان روسپی پول خود را دریافت کنند.
مسئله دیگر در مورد مالیات روسپی گری است. تنها تعداد کمی از این زنان روسپی علاقمندند که وزارت دارایی در درآمدشان سهیم شود. علاوه بر آن اکثر این زنان ترجیح می دهند که ناشناس باقی بمانند. قانون هم در این مورد بر آنان سخت گیری نکرده است چون تا به امروز وزارت دارایی حکومت فدرال قوانین سررسید پرداخت مالیات را برای روسپی ها به اجراء نگذاشته است. در مورد این که آیا اضافه پرداخت مالیات های معوقه در طول 10 سال گذشته هم باید محاسبه شود یا خیر مقامات مربوطه وزارت باید تصمیم بگیرند.
اما در عمل قانون مالیات شامل حال بسیاری از زنان روسپی نمی شود. در آلمان حدود 400000 زن روسپی وجود دارد و حدس زده می شود که روزانه 1/2 میلیون مرد به آن ها مراجعه می کنند. 60 درصد از زنان روسپی آلمان از خارج به این کشور می آیند. به عبارت دیگر بیش از نیمی از روسپی ها به طور غیر قانونی در این کشور زندگی می کنند و بنا بر این مشمول قانون مالیات نمی شوند. این گروه را می توان با یک برنامه گسترده ویزای کار، مانند ویزای کارگران لهستانی بخش کشاورزی، برای حضور قانونی در آلمان یاری کرد اگرچه از سال 2002 تا به حال اکثریت سیاستمداران بر این امر اتفاق نظر پیدا نکرده اند.
با این همه وزیر امور خانواده آلمان این نکته را مثبت ارزیابی کرد که قانون موجود از پای بست ویران نیست: "قانون روسپی گری موجود مانع تعقیب جزایی تجارت انسان، روسپی گری اجباری، روسپی گری دختران نابالغ واعمال خشونت علیه روسپی گری نمی شود."
قانون جدید اما یک اصلاح روشن و قطعی در بر دارد. حمایت مالی روسپی گری و بهره برداری از آن دیگر به عنوان یک عمل قانونا قابل مجازات در نظر گرفته نشده است. بنابراین صاحبان خانه های فحشا می توانند بدون این که خود را در معرض جریمه قرار داده باشند، دستمال ،کاندوم و وان آب در اختیار افراد قرار دهند.
هم چنین در قانون جدید شرایط کار در مکان های مختلف بهتر شده است.
به نظر یکی از اعضای حزب سبزها این تنها تقصیر وجود موانع عملی نیست که این قانون تا به حال اثرات کمی از خود به جای گذاشته است. او بیشتر از این گله دارد که فشار سیاسی کافی بر مقامات ایالات مختلف وارد نشده است تا این قانون را به اجرا بگذارند. بیش از همه ایالت بایرن در برابر این قانون مقاومت کرده است. در آن جا روسپی گری به عنوان امری خلاف عرف در نظر گرفته می شود. به همین دلیل تا به حال گواهی شغلی برای صاحبان خانه های فحشا در این ایالت صادر نشده است.
هم چنین در حالی که اغلب روسپی گری های غیر قانونی در محله زندگی افراد صورت می گیرد، خانه های فحشا مجازند فقط در محله های مخصوص این کسب و کار بنا شوند. به همین دلیل انگیزه قانونی سازی روسپی گری هم درآن جا کاهش پیدا کرده است.
وزیر امور خانواده معتقد است که روسپی گری یک شغل معمولی نیست چون بسیاری از زنانی که به این کار می پردازند آن را کاملا به نحو داوطلبانه انتخاب نکرده اند.
به هر حال در نخستین گام این قانون باید پیش رفته و اصلاح شود. وزیر برای این مسئله برنامه هایی کلا ملموس و عملی در نظر دارد:- باید برای مراکز روسپی گری قانون الزام به داشتن پروانه کسب اجراء شود تا به این وسیله بهتر و جدی تر بتوان آن ها را کنترل کرد.- باید حداقل سن برای روسپی گری از 16 سال به 18 سال افزایش یابد.- هر کس در امور جنسی از زنان یا مردان جوان تر از 18 سال استفاده کند باید جریمه شود.- مراجعه کنندگان به زنانی که مجبور به روسپی گری شده اند باید مجازات شوند.

عشق

روزها می گذرد، همچنان بدون جلیل و من مانده ام با رعنایی که مدام ازدوری بابا جون مریض می شود. دیروز مردم. به جرات میگم مردم، من که روزگاری دبیر پردل و جرات حوادث بودم، من که در دوران دانشجوی مدیریت بحران خوندم، من که... همه این ها مال زمان گذشته است و موضوعاتی جز رعنا. وقتی تلفنم زنگ زد و مدیر مهد خبر داد که حال رعنا بد است، خودت را برسان، مردم. اما خوشبختانه هنگ نکردم. تمام فاصله نه چندان کوتاه را یک دستی رانندگی کردم . دنبال دکتری گشتم که ساعت 1:30 بعد از ظهر مریض ببیند. دنبال اورژانس ویژه کودکان گشتم و آخرش با داشتن وقت ویزیت رسیدم مهد کودک. رعنا را که دیدم، دلم لرزید. با پاشویه جلوی تشنج را گرفته بودند و رعنا با تب 40 درجه پرید بغلم. دویدیم به سمت مطب دکتر. گریه، معاینه، توضیح سوابق، گریه و گریه با ترجیع بند: معاینه نه!! بعد از ماجرای آندوسکوپی رعنا اعتمادش را به تمام سفید پوشان عالم از دست داده.
وقتی کوفته و داغان رسیدیم خانه، تازه سنگینی یک کوه را روی پشتم احساس کردم. کوه مسئولیت موجودی که ازجانم بیشتر دوستش دارم.
تا چهار صبح بالای سرش نشسته بودم. نسبت به حوله خیس عکس العمل نشان می داد و بیدار می شد. دستهام را با حوله خیس و سرد می کردم و می کشیدم روی تن داغش. قاشق قاشق آ ب میوه می ریختم تو دهنش تا دچار کم آبی نشه. چهار صبح؛ درجه حرارتش روی
سی و هفت درجه ثابت موند و من تازه فهمیدم که ساعت هاست بغضی را توی گلوم نگه داشته ام. وسط شکستن بغض، خوابم برد.
امروز وسط مصاحبه با یک دوست، بد نگاهش کردم، بد که نه، پر از تعجب ، و او دستپاچه شد از این نگاه، دوست دیگری خواست وساطت کند، گفت: دخترش مریض شده و دیشب نخوابیده. فکر کردم، آیا واقعا دیشب نخوابیدم؟ آیا واقعا خسته ام؟ مگر آدم از عشق هم خسته می شود؟

۰۷ بهمن ۱۳۸۵

تجارت بین المللی!!

سه یا چهار سال قبل، شایدم قبل تر، که داشتم گزارش رحم اجاره ای را تهیه می کردم؛ شاید شش ماه دویدم تا توانستم با یکی از این مادران صحبت کنم. همه درها بسته بود. هیچ کس حرف نمی زد. تعداد رحم های اجاره ای به انگشتان یک دست هم نمی رسید و بعد از چاپ گزارش، سیل تلفن بود که آدرس می خواستند. حالا، بعد از این چند سال، خواندن این گزارش بی بی سی برام جالب بود.
این هم جالب است که داریم در این زمینه هم خلاقیت صادر می کنیم:
اجاره کنندگان خارجی
سکينه می گويد: از عراق، روسيه و سنگاپور مشتری های خوبی دارم. موردی بود که بيش از ۱۵ ميليون تومان برای خانواده ای در بغداد هزينه برداشت. عرب ها دوست دارند بچه شان در رحم زن های ايرانی باشد. در حال حاضر ۲۰ رحم اجاره ای دارم
.

به قول رعنا: کومک

از دست رعنا، بی خوابی زده به سرم. داشتم او را می خواباندم که خوابم برد. ساعت یک بیدار شدم و او را بردم روی تخت، اما بعد، دیگر خوابم نبرد. حاصلش مین ساعت سر . کله زدن با بلاگر بود تا بلاخره بخشی از گندهای وبلاگ را بر طرف کردم. باقی هم ماند برای بی خوابی بعدی. اما نمی دانم چرا نمی توانم بیشتر از دو سه تا لینک توی صفحه بگذارم. ایاایهاالناس کمک

۳۰ دی ۱۳۸۵

تبلیغ

آقا ابن ای- بوک ها هم عجب باحالند. هرچند بعضی وقت ها آدم از ترجمه شان حرصش می گیرد، اما کاچی به از هیچی.
خوب شد من تبلیغات چی نشدم،
این هم یک قصه کوتاه و بامزه که می تونه برای 3 دقیقه یک وروجک مثل رعنا را آرام کند:
سه ماهي
در آبگير كوچكي ، سه ماهي زندگي مي كردند . ماهي سبز ، زرنگ و باهوش بود ، ماهي نارنجي ، هوش كمتري داشت و ماهي قرمز ، كودن و كم عقل بود .
يك روز دو ماهيگير از كنار آبگير عبور كردند و قرار گذاشتند كه تور خود را بياورند تا ماهيها را بگيرند .
سه ماهي حرفهاي ماهيگيران را شنيدند .
ماهي سبز ، كه زرنگ و باهوش بود بدون اينكه وقت را از دست بدهد از راه باريكي كه آبگير را به جوي آبي وصل مي كرد ، فرار كرد .
فردا ماهيگيران رسيدند و راه آبگير را بستند .
ماهي نارنجي كه تازه متوجه خطر شد ، پيش خودش گفت ، اگر زودتر فكر عاقلانه اي نكنم بدست ماهيگيران اسير مي شوم . پس خودش را به مردن زد و روي سطح آب آمد .
يكي از ماهيگيران كه فكر كرد اين ماهي مرده است ، او را از داخل آبگير گرفت و به طرف جوي آب پرت كرد ، و ماهي از اين فرصت استفاده كرد و فرار كرد .
ماهي قرمز كه از عقل و فكر خود به موقع استفاده نكرد ، آنقدر به اين طرف و آنطرف رفت تا در دام ماهيگيران افتاد.
البته این داستان یک ربع دیگر هم ادامه پیدا کرد. چون رعنا خانم پرسید: بعد چی شد؟

۲۸ دی ۱۳۸۵

نیشتر

به خاطر او بود. نه تقصیر او بود. از روز اول همین صراحتش توجهم را جلب کرد. حرف زدنش مثل تلنگر می مونه، نه نیشتر است. لااقل برای من نیشتر بود. مدت ها بود که این طور به هم نریخته بودم. مسببش هم او بود. او که از نگاه اولش بغض من را فهمیده بود، او که نگران رعنا بود، نگران من بود، نگران زندگیم بود. دوستش دارم. به خاطر نیشتر بودنش.
درست ده روز است که توی کما هستم. اثر همان نیشتر است. همه چیز را ریختم جلوم و دارم بهشان فکر می کنم: من، زندگیم، مسئولیت هام، رعنا، جلیل، رفاقت، کثافت، عشق، نفرت و باز مسئولیت.
*
یک دستمال پهن کرده بود روی زمین و گفت: بیشین بازی کنیم. گفتم: آخه چرا روی اون؟ گفت: بشین مامان. نگران نباش. مات شدم. آیا او دختر دو سال و یک ماهه من است؟
*
بعد از حکایت اندوسکوپی و جریاناتش فکر می کردم دیگه پا تو مطب دکتر نمی گذارد. اما امروز وقتی از مطب اومدیم بیرون پرسید: مامان؛ چرا دکتر معاینه نکرد؟
*
داغ تولد گرفتن روی دلم مانده بود. هنوز هم نمی دانم که ده سال دیگر به خاطر این کار آیا باید پاسخ بدهم. خوب جلیل نبود، وقتی هم آمد، آن قدر خسته بود که نشد. دلم هم نمی آمد که بهش زور بگم. اما، دیگر مطمئن شدم که خودش از پس مسائلش بر می آید. از وقتی جلیل دوباره رفته، هر وقت زنگ می زنه به جای سلام می گه: تولد، تولدت مبارک. من جای جلیل بودم تا حالا آب شده بودم رفته بودم توی زمین.
*
امروز با هم رفتیم الواطی، الحق که دست من را از پشت بست. فقط کم مانده گوشت هم بکوبد. در دیزی سرا، اول آبگوشت و نان ریز شده را خورد، بعد گوشت کوبیده با سبزی، بعد یک لیوان دوغ سر کشید. آخرش هم چایی با بامیه شیرین. راستی راستی من کم آوردم.

۱۰ دی ۱۳۸۵

رعنا عاشق شده

نمی تونم مرز بین هذیان و واقعیت را درک کنم. تقریبا هر شب این داستان تکرار می شه چه وقتی که مریض بود و فکر می کردم هذیان می گه چه حالا که حالش بهتر است و لااقل تب ندارد. داستان از آخرین سفرمان شروع شد. حدود 20 روز پیش من و رعنا به سفری 9 روزه رفتیم. فکر می کردم با این جا به جایی کمتر دلتنگ جلیل می شه. در سالن فرودگاه تا چمشش به ریحانه و اسد افتاد، شروع کرد به دویدن. طوری که دیگران فکر کردند من خاله اش هستم و ریحانه مامانش اما راست پرید تو بغل اسد!!
در تمام مدتی که اونجا بودیم حداقل روزی یک ساعت با اسد بازی می کرد. کنارش می نشست و با هم کتاب می خواندند و یا با هم توپ بازی می کردند. بیرون هم که می رفتیم یا دست اسد را می گرفت یا می خواست که اسد کالسکه اش را راه ببره. صبح ها هم که از خواب بیدار می شد با چشمان نیمه باز می دوید تو اتاق آنها و بیدارشان می کرد.
موقع خداحافظی از اسد جدا نمی شد. تا رسیدیم خونه گفت: مامان برگردیم پیش اسد. و تا امروز اگر یک روز با اسد تلفنی حرف نزند، آن روز شب نمی شود.لحن حرف زدنش هم خیلی بامزه است: اسد، کوچولو، پسرم!!
اولین شب مریضی توی خواب و بیدار می گفت: مامان بریم کیش. بریم پیش اسد و من فکر می کردم که دلش برای هوای خوب آنجا تنگ شده. شب دوم هم همین طور گذشت. تا این که دیشب پسر عمه ام پیش ما ماند. صبح داشت با تلفن حرف می زد که رعنا با چشمان بسته نشست روی تخت و گفت: مامان، اسد آمده؟ برم پیشش؟ گفتم: نه عزیزم عمو جعفر است. گفت: نه، اسد. و کورمال کورمال دوید بیرون. هنوز به وسط اتاق نرسیده بود که برگشت وگفت: نه، مامان، نیست. و کنار من خوابش برد.

۰۷ دی ۱۳۸۵

چشم بد

هیچ وقت به چشم بد اعتقاد نداشتم. وقتی مامان برای نرفتن به یک مهمونی هزار تا بهانه می آورد، اون را فناتیک می خوندم. اما این بار با چشم خودم دیدم. شب قبل از روز نحس به یک مهمونی رفتم (از آن دسته مهمونی هایی که مامان برای نرفتنش مریض می شد) مهمونی آرام و خوبی بود و کلی به من و رعنا و بابا خوش گذشت. فردا با گره خوردن کارها آغاز شد و با گم شدن موبایل تمام. موبایلم با پرداخت 10 هزار تومن به یک پلاستیک جمع کن دوره گرد پیدا شد. بگذریم که هنوز موندم جواب کسانی را که شماره من را ساعت 12 شب روی تلفنشان دیده اند، احتمالا جواب داده اند و از آن طرف هیچ نشنیده اند چه تو ضیحی بدهم. اما به هر حال پیدا شد.
هنوز شادمانی پیدا شدنش را جشن نگرفته بودم که رعنا دو بار پشت سر هم استفراغ کرد. شب رفتیم دکتر و ماجرا با تجویز سه شیشه شربت به خیر گذشت. اما از آن شب دیگر خواب خوش به چشم من و رعنا نیامده، با تاریک شدن هوا تب رعنا بالا می رود، تا صبح هذیان می گوید و نزدیک صبح می خوابد. الان درست 45 ساعت است که از در خانه بیرون نرفته ایم و خدا پدر داروخانه، سوپر
مارکت و میوه فروشی تلفنی را بیامرزد که گذاشته اند ما در آرامش دوران مریض داری را بگذرانیم.
مامان مدان تاکید می کند که: مادر جان آنها چشمشان شور است و دختر تو مثل گل. تند تند براش اسپند دود کن تا چشم بد از خانه ات دور شود و من مانده ام که آیا در دعوت بعدی من هم باید مریض شوم؟ البته قبل از مهمانی!!!

۰۴ دی ۱۳۸۵

روز نحس

امروز روز بدی بود. از صبح هیچ چیز سر جایش نبود.اول صبح رعنا کلی استفراغ کرد. بعد جریمه شدم. بعد یک و ساعت و نیم بابت پرداخت یک فبش بانکی معطل شدم. کشتم خودم را تا به موقع سر یک قرار برسانم، اما آن طرف قرار یک ساعت ذیر کرد. بعد هم موبایلم گم شد. همه جاهایی که از صبح سر زده بودم، یک بار دیگر رفتم. اما نبود. هر چه هم زنگ می زنم جواب نمی دهند . بیشتر از همه شماره تلفن ها و عکس هایی که در گوشی بود، دلم برای اس ام اس های شب قبل از تولد رعنا می سوزد. نوشته هایی که دو سال حفظشان کرده بودم. دعا کنید پیدا شود
لطفا هر کس که اینجا را می خواند و من قبلا شماره اش را داشتم، به این آدرس شماره خودش را بفرستد.
k_roya@yahoo.com

۰۳ دی ۱۳۸۵

بازی یلدا

تو رو در وایسی موندم. حسابی. مدت ها بود این طور به خودم نگاه نکرده بودم. فکر می کنم مجبورم با چشمای بسته تایپ کنم:
سال 85 فهمیدم که مدت ها مثل یک احمق زندگی کرده ام.
سال 84 فهمیدم که آدم وقتی بچه ندارد فقط یک مشکل دارد، وقتی بچه دارد، هزار مشکل
سال 83 افسوس خوردم که چرا فرصت کار کردن در رادیو را درسال 56 به دست آوردم نه در سال 76
سال 82 وقتی از بم برگشتم تا مدت ها با بلوز و شلوار می خوابیدم
سال 81 وقتی کسی گفت: همه نویسندگان بزرگ روزنامه نگار بودند، دلم غنج رفت

۲۰ آذر ۱۳۸۵

رعنا، رعنا و باز هم رعنا

همه چیز افتاده روی دور تند: از ساعت هفت و نیم صبح تا دوازده و نیم شب می دوم. رانندگی می کنم، خرید می کنم، توی ترافیک می مانم( امان از کلاچ و ترمز های پایان ناپذیر)، یک دختر 13 کیلویی که مثل خرس لباس پوشیده را بغل می کنم و از 56 تا پله بالا می برم و پایین می آورم. مثل خر کار می کنم و سه تا پروژه را هم زمان پیش می برم. از همه مهمتر مهمانی می روم و از مهمان هایم پذیرایی می کنم. دوستان مهربان هیچ وقت من را تنها نگذاشته اند. ساعت پنج عصر، وقتی رعنا خانم عصرانه خورده و قبراق و سرحال می خواهد که با او بازی کنم، کم نمی آورم و با هم قایم موشک بازی می کنیم و دور خانه می دویم. وقتی ساعت 10 شب، می گوید مامان بخوابیم، همراهش می شوم. او می خوابد و من تازه کار را شروع می کنم. اگر بغض بگذارد.
امروز دهمین روز است که جلیل به جنوب رفته یا به قول رعنا: آدادان. یعنی همان آبادان. و این ده روز یعنی ده روز صبوری، مسئولیت نگهداری رعنا سخت است اما ممکن، مسئولیت خانه و زندگی وکارهای روزمره هم که همیشه بوده، اما نمی دانم با دختر دوساله ای که تازه دارد زبان بازمی کند و حرف ها را جویده می زند اما می زند چه کنم..
روزی گفت: بابا جلیل، آدادان نرو، ددر برو زود بیا.
یک روز دیگر : مامان بریم آدادان
یک روز بعد: بابا جلیل زود بیا دیگه
یک بار دیگر: وودی( نام عروسک محبوبش که هم قد خودش است و البته پسر) بابا می یاد، خووب؟
ودیشب، ساعت سه و نیم صبح : مامان من بابا می خوابم. بیاد
و من ماندم که به او چه بگویم.
خوشحالم. جلیل سالم است و سرحال کار می کند می آید حتی اگر زمان آن پنجم دی باشد. حتی اگر جشن تولد رعنا را ما دوتایی برگزار کنیم، اومی آید حتی دیر.
خوشحالم .اتومبیل گرمی وجود دارد که در این سرمای استخوان سوز رعنا را به مهد کودک می برم ومی آورم. غذای گرم، نور کافی، خانه راحت، لباس به اندازه کافی. همیشه خدا را بابت همه این ها شکر کرده ام و می کنم. اما....
وقتی رعنا پدرش را می خواهد که 1000 کیلو متر آن سو تر است به او چه بگویم. و با زخدا را شکر می کنم که در تمام این روزها توانسته ام به او امید بدهم که بابا می آید.
نمی دانم تعداد واقعی قربانیان جنگ چند نفر بوده اند، اما وای به دل دخترانشان، وای به دل مادران این دختران.
بر مملکت ما و بر مردمان ما چه گذشته؟
چقدر صبوریم ما ایرانی ها.