۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۵

يك مرتبه دلم شور زد. اصلا مهم نبود كه تازه چشم‌هام گرم شده بود.رفتم به اتاقش. ديدم يك پاش از لاي نرده‌هاي تختش بيرون آمده. فقط كافي بود تا يك غلت بزنه و اون وسط گير كند. آرام پاش را بيرون كشيدم. پتو را كشيدم روش و برگشتم روي تختم. ياد آن روزها افتادم. روزهاي دانشجويي كه هنوز مزه مامان و بابا روي زبونم بود. وقت‌هايي كه دلم مي‌گرفت، بي‌اختيار منتظر تلفن مامان بودم و او بي‌برو برگرد تا نيم ساعت بعد زنگ مي‌زد. حتي شنيدن صداش هم آرامم مي‌كرد. مهم نبود كه از دلتنگي‌ام باهاش حرف بزنم يا نه. حالا خيلي وقت‌ها، وقتي رعنا از خواب مي‌پرد و گريه مي‌كند، كافي‌است صداي من را بشنود، بدون اين كه چشم‌هاش را باز كند، دوباره مي‌خوابد. از اين مقايسه دلم لرزيد و براي مامانم تنگ شد. هنوز هم باورم نمي‌شود كه من هم مادر شده‌ام. چون رعنا صدام مي‌زد: اوووويا

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۵

ديروز براي اولين بار حسي را تجربه كردم. تا به حال كمتر پيش آمده كسي برايم بي‌تفاوت باشد. اما ديروز ديدن يك مرد اين احساس را در من ايجاد كرد. نه شادي، نه خوشوقتي، نه غم، نه دلتنگي،نه حتي تنفر، هيچي. از ديدن مردي بر روي پله‌هاي روزنامه همشهري هيچ احساسي نداشتم. فقط سري تكان دادم و گذشتم.
رفته بودم براي تسويه حساب. تا يك‌شنبه همه چيز تمام مي‌شود.
ما هم اسم خودمان را مي‌گذاريم روزنامه‌نگار با اخلاق!!!!

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۵

امروز يك فيلم خوب ديدم، خيلي خوب. هدفك خبرنگار. كاري از مازيار بهاري. اين فيلم تا به حال در 20 كشور جهان نمايش داده شده و دو تا سه‌شنبه ديگر در خانه هنرمندان نمايش داده مي‌شود.
بعد از ديدن اين فيلم، كمي از خودم خجالت كشيدم. ماها هم اسم خودمون را مي‌گذاريم خبرنگار؟
اين خبر خوشحالم نكرد. يك جوري داغ همه روزنامه‌هاي توقيف شده دوباره هوار شد روي دلم.
از مخالفت والدينش شروع شد. او مي‌خواست با دختري ازدواج كند؛ اما اجازه رفتن به خواستگاري را نيافت و هيچ كس در تصميمش همراه نشد. سرانجام اين خواسته و عدم همراهي خانواده، ناكامي در خواستگاري بود. براي رفع همه ناراحتي‌هايش با جمع دوستانش به كوه رفت، حرفهاي جوانانه پسران، حول محور دختراني كه ايده‌آلهايشان را در ماشين و پول و ثروت جست‌وجو مي‌كنند، آغاز، و پايانش به اين موضوع ختم شد كه او حتي نتوانسته به خواستگاري دختر مورد علاقه‌اش برود. حتي نتوانسته والدينش را راضي كند و دهها حتي‌ي ديگر كه بر زبان دوستانش جاري شده بود و باب تمسخر و كنايه را مهيا كرده بود و او مانده بود و همه سرشكستگي‌ها.

خوب شد. به نظرمپسرها هم ياد گرفتن همه تقصيرها را بيندازند گردن شكست‌هاي عاطفي. باورم نمي‌شود كه ساختن فيلم سكسي ربطي به شكست عاطفي داشته باشد!!

جالب بود. ما در عين حال كه براي جلوگيري از مزاحمان خياباني قانون داريم اما هيچ وقت در اين زمينه موفق نبوديم. اما ديگران چقدر راحت راه‌حل پيدا مي‌كنند.
اولين بار كه خبر مرگ يك مادر و پسرش را شنيدم دلم لرزيد. آن زمان رعنا خيلي كوچولو بود و نمي‌دانم چرا يك لحظه مقايسه كردم كه: اگر يك روز جليل وارد خانه بشه و با ....ماجرا وقتي پيچيده‌تر شد كه فهميدم يك سال قبل همسر اين زن هم به قتل رسيده بود. حالا نمي‌دانم آيا با اعدام مرد افغاني منكر اتهام زندگي از دست رفته اين سه نفر جبران مي‌شود؟

اين هم آخر خط

۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۵


باورم نمي‌شود كه نزديك 10 روز است كه سركار نمي‌روم. روزها مثل باد مي‌گذرد.، حتما چون دارد به من خوش مي‌گذرد.
به طور جدي كار كردن با رعنا را آغاز كرده‌ام. آموزش‌هاي مختلف را در برنامه كاري‌ام گذاشته‌ام. از حروف الفبا گرفته تا آداب غذا خوردن. امروز صبح وقتي پا به پاي جليل ورزش مي‌كرد مي‌شمرد:يك، دو، جار، ده ه ه ه ه ه
از ديروز هم وقتي مي‌پرسم هاپو چي مي‌گه با جدين داد مي‌زنه: هاپ هاپ. فكر مي‌كنم مي‌تواند براي هاپو كوچولو ها كلاس آموزشي بگذارد.
اين عكس رعنا در 8 ماهگي است

۰۶ اردیبهشت ۱۳۸۵

يعني به همين زودي دارند سر و ته ماجرا را جمع مي‌كنند؟
يعني وعده‌هايي كه زنان داده شد تا آرام‌تر حجابشان را حفظ كنند و صدايشان در نيايد فقط دو
روز دوام آورد؟
معاون رئيس‌جمهوري و رئيس سازمان تربيت بدني گفت: طرح ورود بانوان به ورزشگاه‌ها صرفا شامل خانواده‌ها مي‌شود.
به گزارش ايرنا، محمد علي‌آبادي افزود: اين برنامه شامل بانوان مجرد نمي‌شود و ورود آنها به ورزشگاه كماكان ممنوع است.
وي اضافه كرد: البته طرح ورود بانوان كه توسط رئيس‌جمهوري ابلاغ شده هنوز نهايي نشده و نياز به بررسي بيشتر دارد.
رئيس سازمان تربيت بدني گفت: اين طرح بايد از جنبه‌هاي مختلف امنيتي و اجتماعي مورد بررسي قرار گيرد.
علي‌آبادي افزود: براي ما بيش از همه چيز حفظ كرامت و شخصت بانوان و امنيت آنها مهم است و بايد بر روي اين طرح مطالعات زيادي صورت گيرد.
وي اضافه كرد: مطالعه بر روي اين طرح در سازمان تربيت بدني از جنبه‌هاي مختلف در دست بررسي است و به محض نهايي شدن ابلاغ خواهد شد.
معاون رئيس‌جمهوري در مورد آمادگي فرهنگي كشور براي اجراي اين طرح گفت: از اين منظر نيز مطالعات صورت مي‌گيرد و در صورتي كه به يقين برسيم كه مشكلي براي ورود بانوان از جنبه‌هاي مختلف وجود ندارد، قطعا اين كار انجام مي شود.
اين هم نظر دوستان درقم
و اين هم نظر دوستان در تهران

۰۵ اردیبهشت ۱۳۸۵


زندگي با آرامش و خوشبختي پيش مي‌رود. تنها زماني به گذشته بر مي‌گردم كه دوستاني كه تازه از ماجرا باخبر شده‌اند، تماس مي‌گيرند تا ببينند ماجرا چه بوده است. هر بار هم كه دوباره تعريف مي‌كنم، براي خودم خنده‌دار تر مي‌شود اين حكايت.
هيچ وقت بيرون آمدنم از يك روزنامه اين‌قدر به نظر همه عجيب نيامده بود. اما اين نيز بگذرد.
امروز با رعنا و خاله مينا رفتيم پارك هنر، بعد همان‌جا ناهار خورديم و رعنا آنقدر آش و لاش شده بود كه قبل از رسيده به اتومبيل خوابش برد. در پارك روزنامه مي‌خواندم و به اين فكر مي‌كردم كه: خوشبختي يعني چه؟ شايد كمي مفهومش از بودن در بهشت گسترده‌تر باشد. فعلا فقط
مي‌توانم بگويم: خوشحالم.
اين هم رعنا خانم در حال بوس فرستادن

۰۳ اردیبهشت ۱۳۸۵


خوب شروع شد. هرچند به نظر مي‌رسيد با تدبير سردار طلايي مي‌رفت تا امسال با بدحجابي به شيوه‌اي فرهنگي برخورد شود( حالا اين شيوه چه مي‌توانست باشد، خدا مي‌داند) اما كار روي اين برخورد شروع شده است. من تا به حال در ايران از اين مناظر زياد ديده بودم. اما اين كه يك فرد ناشناس بتواند سر بزنگاه چنين عكسي بگيرد و خانم پشت به دوربين هم حتما نيروي بي نام و نشان پليس آماده دستگيري دختر بدحجاب باشد، اتفاق غريبي نيست. اما اين كه يك خبرگزاري معتبر مثل رويتر تمام اين ادعاها را باور كند و عكس را منتشر كند كمي عجيب است. مگه نه؟
اين هم يك بحث ديگر برروي شل حجابي
بايد اِستاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشي دربان به انتظار ِ توست و
اگر بي‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخي نمي‌آيد.
ديشب " يك بوس كوچولو" را ديدم. تلخ بود؛ بعد از مدتها به ياد مرگ افتادم. تلخ بود. دوستي مي‌گفت: بزرگترين تغيير بعد از بچه‌دار شدن اين است كه ديگر دلت نمي‌خواهد بميري. راست مي‌گفت. رعنا يك انگيزه قوي ولي آرام براي زندگي است. انگيزه‌اي كه تحمل خيلي از تغييرات راراحت مي‌كند. انگيزه‌اي كه معناي خوشبختي را عوض مي‌كند.

۰۱ اردیبهشت ۱۳۸۵

يعني ممكن است؟
باورم نمي‌شود، روز جمعه است و من بدون هيچ اضطرابي دارم روزم را با رعنا مي‌گذرانم. از وقتي يادم مي‌آيد رعنا براي من معني اضطراب را داشت. تا همين ديروز فكر مي‌كردم اين هم بخشي از مادر بودن است. اما حالا مي‌فهمم كه اين‌طور نيست. امروز من با رعنا زندگي كردم بدون اين كه نگران كار باشم. حالا مي‌فهمم كه اضطرابم ك به‌خاطر كارم بوده نه چيز ديگري. دارم باور مي‌كنم كه بيرون آمدنم از روزنامه همشهري خير مطلق بوده. بايد از همه مسببان اين ماجرا تشكر كنم.
امروز فهميدم كه شده‌ام تيتر يك!! احساس غريبي بود. اما به هر حال مي‌گذرد. تا چند روز ديگر باز از تيتر بودن در مي‌ايم و مثل بقيه عادي مي‌شوم.
رعنا امروز شاهكار بود. ناهار كه خورديم،كمي توي بغلم نشست و خودش را لوس كرد. با هم چايي خورديم و يك دفعه غيب شد. توي اتاق خودش نبود. كابينت‌هاي آشپزخانه هم آرام بودند. به اتاق خواب رفتم، ديدم روي تخت ما خوابيده و پتو را كشيده رويش. وقتي من را ديد دستش را دراز كرد. يعني: بيا توي بغلم بخواب. دلم غنج رفت. رعناي من بزرگ شده.

۳۰ فروردین ۱۳۸۵

آسوده‌ام. آسوده شده‌ام. انگار باري به سنگيني زمين را از دوشم برداشتند. حالا من ماندم و رعنا و يك دنيا عشق.
رعنا من را غافلگير كرد. مثل هميشه. امروز موقع خداحافظي بغلم كرد و گونه‌ام را بوسيد. من هنوز در بهشتم.

۲۷ فروردین ۱۳۸۵

روزی نه چندان دور برایم نوشت:
«با سلام
توفیق یافتم وبلاگ شما را بخوانم و مرور کنم. لحظاتی با رعنای عزیزتان کلمات را خواندم. حس شیرین و آسمانی مادرانه ای که در یکایک کلمات موج می زد، احساسی از احترام و تقدیر نسبت به شما در خواننده ایجاد می کند. وقتی وبلاگ را خواندم ناآگاه و ناخواسته حسی در ذهن و دلم شکل گرفت. با خود گفتم: آیا نویسنده تاکنون با خود اندیشیده که:
وقتی من به عنوان یک مادر کوچک در نظام بیکران و با عظمت هستی آنقدر به این موجود کوچک و شیرین دلبسته ام که حتی از تصورو خیال آسیب دیدنش می لرزم و به وحشت می افتم، آن بزرگ بی نهایت که آفریننده مهر و مادری و دلداری و دلبستگی است، نسبت به این موجود خودش چگونه می نگرد؟
وقتی مادری نسبت به "رعنای خودش" چنین حسی دارد، آن مادر آخرین نسبت به "رویای خودش" چه احساسی دارد؟»
امروز گفتند که خواسته "به سرعت" من را ببیند. می دانستم که خبرهای خوب را "به سرعت" نمی دهند. خبر کوتاه بود. قطعی و کامل.
هنوز هم نمی دانم که خبر خوب بود یا بد. به خانه که آمدم رعنا را به پارک بردم. زیر آسمان خدا راه می رفتم و به خبری فکر می کردم که هنوز نمی دانستم خوب بود یا بد. به رعنا فکر می کردم و این که آینده چه تقدیری برای ما رقم خواهد زد. به سال گذشته فکر می کردم و روزهایی که روی تخت بیمارستان خبرها را ویرایش می کردم.... رعنا را رها کرده بودم و فکر می کردم که....گرمی ای نرم، آرام دستم را پر کرد. انگشتانم از این همه لذت لرزید. داغ شدم. گرمی، از نوک انگشتانش جاری شد ودستهایم را پر کرد و به گردنم کشید و لرزید تا به دلم رسید. لذتی ناب، ناب، ناب. دست کوچکش را لغزاند میان انگشتانم. او کنار من بود، در دلم بود و من در کنار او. مادر هستی با چنان قدرتی دست گرمش را دورم حلقه کرد که لبریز شدم. اشک هایم که فرو غلتید باور کردم که او هنوزبا من است، در کنارم، هست و خواهد بود. خندیدم، از ته دل. در آغوشش گرفتم . و قلبم را به او سپردم.
حالا مطمئنم که خبر خوب بود.

۲۶ فروردین ۱۳۸۵

مدت هاست که نوشتن را فراموش کرده ام. رعنا تمام وقت من را مال خود کرده، نه فقط وقت من، که وقت ما را.زندگی من و جلیل تنها یک موضوع دارد: رعنا.
رعنا یعنی آتیش ، زلزله، دختری که از دیوار راست بالا می ره. شیطون پیش رعنا آرام و بی سر و صداست. دیدنی ترین زمان وقتی است که او را به خانه کودک یا پارک می بریم. قبل از این که روی سرسره لیز بخوره و پایین بیاد از هیجان جیغ می کشه و جیغ تا روی زمین ادامه پیدا می کنه و اگر باباش در گذاشتن دوباره او روی سرسره تعلل کند، خودش شروع می کنه به بالا کشیدن از قسمت لیز آن. از استخر توپ هم زودتر از نیم ساعت بیرون نمی یاد و در برابر هر نوع فشاری برای بیرون کشیدنش به شدت مقاومت می کند.
روانشناسش معتقد است که دو دختر باهوشی است. می داند که بعضی کارها را نباید بکند و اگر آنها را انجام بدهد مامانش انگشت اشاره اش را تکان می دهد و می گوید: نه. به همین خاطر قبل از این که آن کار را انجام بدهد انگشت اشاره اش را رو به مامانش می گیرد و می گوید: نه نه نه نه نه نه . و بعد آن کار را انجام می دهد. یعنی: می دانم که کار اشتباهی است ولی من دوستش دارم.
رعنا یاد گرفته که خودش در تختش بخوابد. وقتی زمان خوابش می رسد، می می نی( یک میمون کوچولو) را بغل می کند و می خوابد.
رعنا یاد گرفته که خودش صبحانه بخورد، لقمه نان و کره و عسل یا شکلات صبحانه را می گیرد، لای آن را باز می کند، محتویاتش را می خورد و بقیه را می اندازد پشت سرش.
رعنا بزرگ شده، زودتر از آن چه که فکرش را می کردم.
دیروز مجبور شدم با خودم ببرمش روزنامه. بگذریم از آتشی که اونجا سوزوند طوری که وقتی زودتر از همیشه اونجا را ترک کردم، هیچ کس اعتراض نکرد.وقتی رسیدیم خانه، دوباره راه افتاد طرف در و گفت: بریم دَ دَ.

۱۰ اسفند ۱۳۸۴

مي‌دانم كه آدم‌ها تغيير مي‌كنند. مي‌دانم كه من هم در طول اين يكي دو سال خيلي عوض شده‌ام. اما، كم كم دارم مجبور مي‌شوم كه خودم را تغيير دهم. تغييري كه دوستش ندارم اما آدم‌ها به من ثابت كردند به فردي مثل من نيازي ندارند. شايد در شيوه جديد زندگي ام، بيشتر مورد نياز باشم.
در سال جدي بايد به رويايي جديد تبديل شوم. از حالا به استقبالش مي‌روم.

۲۴ بهمن ۱۳۸۴

تا به حال ديده بوديد كسي خودش را چشم بزند؟
حالا اين اتفاق افتاده است. بعد از چاپ اين مطلب همه چيز به هم خورد. بر چشم شور لعنت
ما سه زن
رويا كريمي مجد
دبير سرويس حوادث
برخورد همه مثل هم است؛ هركس كه براي اولين بار با ما روبه رو مي شود، با كمي تعجب، كمي بهت زدگي و با كمي احترام مي پرسد: همه گروه زن هستيد؟ و ما خود را به نفهميدن مي زنيم و مي گوييم: در روزنامه همشهري تعداد زيادي زن كار مي كنند؛ ما هم مثل آنها! و آنها جور ديگري سئوال خود را مطرح مي كنند: يعني شما مرد نداريد؟ و ما با افتخار و البته كمي هم شيطنت مي خنديم و مي گوييم: درگروه ما همه زن هستند.
ما سه زن، اعضاي گروه حوادث روزنامه همشهري، متهميم كه زنيم، پس ميزمان زنانه است، پس خشونتمان زنانه است، پس خبرهايمان زنانه است، پس متهمان زن حقشان است كه به بدترين مجازات ها محكوم شوند و مردان، اين مظلوم ترين مخلوقات خداوند، هميشه بايد تبرئه شوند كه البته ما زنان نمي گذاريم حق به حقدار برسد!
ما سه زن، اعضاي گروه حوادث روزنامه همشهري، متهميم كه زنيم، پس اگر هواپيمايي سقوط مي كند، با ناباوري مي پرسند: شما مي رويد؟ و وقتي ما را آماده در راه مي بينند، با كمي تعلل مي گويند: خب، شما پوشش دهيد. اگر كار طولاني شود، با تعجب نگاه مي كنند كه: شما هنوز هستيد!؟ و ما هم با تعجب جواب مي دهيم: بله، هنوز هستيم؛ هنوز كار هست.
ما سه زن در روزنامه همشهري گرفتار در ميانه دو ميز همسايه راست (ميز گروه سياسي) و چپ (ميز گروه علمي – فرهنگي) راهي جز ميانه روي نداريم كه يكي سياست دارد و ديگري مسلح است به علم و دانش، پس آرام مي رويم و مي آييم كه در دلشوره خطر كردن هاي
هر روزه مان، آرامش علم و فرهنگ و اقتدار سياست را برهم نزنيم كه ما زنيم و آن دو حوزه مردانه و اما درد دلمان را پيش تفكري مي بريم كه در اين دنياي مردانه به ما سه زن ميدان داد تا بمانيم.
ما سه زن، در روزنامه همشهري هر روز مي نويسيم، چون همه روزنامه نگاران كه رسالتشان نوشتن است، اما آه هايمان را فرو مي خوريم تا نگويند: زن ها دل نازكند . اشك هايمان مدت هاست ديگر نمي چكند تا نگويند: اشكشان كه هميشه جاري ست! غم هايمان را در دل انبار مي كنيم تا نگويند: خانه داري بهترين شغل براي شماست . لرزش دست هايمان را هنگام نوشتن حوادث جانكاه و تكان دهنده پنهان مي كنيم تا نگويند لرزانيم.
حالا كه بيش از 400 شماره صفحه حوادث در روزنامه همشهري منتشر شده است، ما سه زن كار مي كنيم؛ كاري سخت و جانفرسا كه از درونمان مي كاهد و ما نمي ناليم، چون زنيم؛ سخت جان ترين مخلوقات خداوند.

۱۵ بهمن ۱۳۸۴

حالا ديگر هيچ چيز مهم نيست.
مهم نيست كه خسته‌ام.
مهم نيست كه رعنا با صداي بلند دادمي‌زنه: رويا.
مهم نيست كه رعنا دوست داره خودش با چنگال سوپ بخوره و جلوي ده نفر توي رستوران سوپ‌هاي ريخته روي ميز را ليس مي‌زنه.
مهم نيست كه از بس پنج‌شنبه و جمعه بغلش كردم، پشتم ودستم درد مي‌كند.
مهم نيست كه همه محاسباتم براي تربيت دقيقش داره به هم مي‌خورد.
هيچ‌كدام از اين‌ها مهم نيست.
مهم اين است كه گزارش هسته‌اي ايران به شوراي امنيت رفت.
ايا كابوس من واقعيت پيدا مي‌كند؟

۱۲ بهمن ۱۳۸۴

خسته ام. هنوز خسته‌ام. با اين كه قرار است يك سفر 4 روزه برويم. با اين كه رعنا قبل از بيرون آمدن از خانه من را بوسيد. با اين كه..
از همه چيز خسته شده‌ام. از كار كردن پر از استرس. از خوابيدن پر از استرس. از زندگي پر از استرس. چند روز پيش عكسي را ديدم كه زندگي را بر من سياه كرد. دختر بچه‌اي نحيف، با لباسي مندرس نشسته بود كنار ديواري و خرده نان‌هاي روي زمين را با ولع در دهان مي‌گذاشت. ان‌قدر گرسنه بود كه حتي حضور عكاس نيز توجه او را از خرده‌ نان‌ها نگرفت. اين تصوير مي‌تواند تصوير رعناي من باشد. شايد روزي او نيز مثل مليون‌ها كودك گرسنه بماند، مثل مليون‌ها كودك دچار سوءتغذيه شود، مثل مليون‌ها كودك بميرد.
حتي خريدن يك حوله پالتويي نارنجي براي رعنا هم نتوانسته رنج آن تصوير را از يادم ببرد.
خسته‌ام، خسته‌ام هنوز...

۱۱ بهمن ۱۳۸۴

خسته‌ام. خسته. دلم يك سفر مي‌خواهد، يك جاي دور، گرم، پر از نور افتاب كه دلم شور سرما خوردن رعنا را نخورد. دلم سفر مي‌خواهد، يك سفر اشرافي كه بتوانم تمام لباس‌هاي كثيف را بريزم توي حمام و بدانم صبح فردا اطو شده، توي كمد برمي‌گردد.
رعنا محشر شده، پر از عشوه و ناز كه دلم نمي‌آيد حتي يك لحظه ازش دور باشم. مثل بلبل مدام حرف مي‌زند، حرف‌هاي نامفهمومي كه با دقت بر حركات دستش مي‌شود معني بعضي‌هاش را فهميد. گوشي تلفن را چپه مي‌گيرد دم گوشش و اصواتي بين جيغ و الو را تكرار مي‌كند.
شب‌ها وقتي از خواب بيدار مي‌شود، مي‌آيد و دست من را باز مي‌كندو سرش را مي‌گذارد روي آن. صبح كه مي‌شود جليل مي‌پرسد: چرا اين قدر خسته‌اي؟ من به رعنا نگاه مي‌كنم و مي‌خندم و هيچ حرفي براي گفتن ندارم.
خسته‌ام. خسته‌ام. خسته. دلم يك تعطيلات درست و حسابي مي‌خواهد.
راستي.....
ولش كن.