امروزرعنای من یک ساله شد. باورم نمی شود که روزها به این سرعت می گذرند. انگارهمین دیروزبود که تاب می خوردومن باهرغلتش می مردم وزنده می شدم.
رعنا برای خودش خانم شده، موهای بلندش راباید با سنجاق جمع کرد و بیشتر از چند لحظه نمی گذارد سنجاق روی سرش بماند و آن را می کشد و موهایش می ریزد روی چشمهایش. هفتمین دندان رعنا هم خودنمایی می کند و دخترک مثل آب خوردن سیب گاز می زند و من می میرم از ترس که نکند بپرد توی گلویش. اما او بی توجه به همه هراس های من، دیگر سرلاک و فرنی و حریره بادام نمی خورد و قاشق را از دستم می کشد که: من هم قورمه سبزی می خواهم وتکه های گوشت را چنان با ملچ وملوچ می جود که من و جلیل می خوریمش، اما او عسلی است که هیچ وقت تمام نمی شود.
وقتی گرسنه است یا دلش تنگ شده صدایم می زند: مم، به فتح میم اول. اما وقتی ناز دارد و می خواهد کاری را برایش انجام دهم صدا می زند: اوویا. اما جلیل رسما بابااست و دختر بابا را می کشد آنقدر که ناز می کند و کرشمه می ریزد.
وقتی کسی از در بیرون می رود قبل از آن که او خداحافظی کند، رعنا دست تکان می دهد و می گوید: بای.
وقتی صدای موسیقی بلند می شود و کسی توجه نمی کند، آرام دستم می زند.
وقتی می پرسم: رعنا می ایی بخوابی؟ با قاطعیت می گوید: نه. این تنها کلمه ای است که تا به حال هیچ وقت در کاربرد آن اشتباه نکرده است.
رعنا قد کشیده و دکتر هم از قدش راضی است و هم از وزنش. نمی دانم چرا دارم این ها را می نویسم. شاید می خواهم به خودم اعتماد به نفس بدهم. می خواهم بگویم: رویا تو توانستی از یک نوزاد نحیف و کوچک دختر بچه ای سالم و توانا بسازی. شاید می خواهم بگویم: کار کردن مهم نیست. مهم نیست که من هرروز حداقل شش ساعت از رعنا دورم، مهم این است که رعنا من را دوست دارد وهروقت دلش تنگ است، فقط من را می شناسد.
اما شاهکار رعنا در این 365 روز درست روز سیصد و شصت و پنجم اتفاق افتاد: رعنا از کیک تولدش ترسید و به جای فوت کردن شمع توی بغل عموش قایم شد.
۲۶ آذر ۱۳۸۴
۱۲ مهر ۱۳۸۴
۱۱ مهر ۱۳۸۴
دلم گرفت. دو روز پشت سر هم است كه دم ميگيرد. ديروز بابت خواندن مصاحبه فياض زاهد و امروز بابت خواندن مصاحبه شمخاني در جام جم
دكتر زاهد مثل هميشه صريح حرف زده بود
آري ما با هم مي جنگيديم در حالي كه همديگر را نمي شناختيم براي كساني كه همديگر را مي شناختند.
ولي نمي جنگيدند؟
بله. ولي نمي جنگيدند. بعد هم مثل هميشه خيلي راحت كنار هم نشستند و آشتي كردند.
........
آيا اين درست است كه پس از آزادي خرمشهر كه پيشنهادهاي صلح رد شد بسيج هاي مردمي براي كمك به جبهه و اعزام نيروهاي داوطلبانه نيز كاهش يافت؟
من چنين استنباطي ندارم. يعني ما در آن زمان اين برداشت را نداشتيم، اما پس از شلمچه ما دقيقا چنين مساله اي را درك مي كرديم. يعني فهميديم كه نيرو به جبهه نمي آيد. اما تحليل ما اين بود چون در جبهه بي اخلاقي مي شود و ما مخالفيم بنابراين آنهايي كه نمي آيند در واقع چنين قصدي دارند. از نظر ما هر كس كه آماده شهادت بود بايد به جبهه مي آمد. لذا اين اواخر مي ديديم كه كه ديگر معنويت در جبهه نيست ديگر دعاي كميل ها...
نمي خواهي بگويي كه خسته شده بوديد؟
چرا خسته شده بوديم.
و شمخاني هم حرف زاهد را تاييد كرد:
نگهداري حلبچه مزيتي براي ما نداشت. به اين دليل كه بايد نيروي فراواني براي نگهداري آن صرف ميكرديم و ما مشكل نيروي انساني داشتيم.
مشكل نيروي انساني؟؟؟
هميشه حسرت اين را داشتم كه يكي از نابترين تجربيات زمانهام را از دست دادهام. اما .... حالا..... به ياد عزيزترينم ميافتم كه با هر بار روبرو شدن با بوي الكل و خون، روي زمين رها ميشود و تا چند مشت آب بر صورتش نپاشم، حالش سر جا نميآيد. او در 17 سالگي گرمي تكههاي مغز يك افسر عراقي را روي صورتش احساس كرده بود.
دكتر زاهد مثل هميشه صريح حرف زده بود
آري ما با هم مي جنگيديم در حالي كه همديگر را نمي شناختيم براي كساني كه همديگر را مي شناختند.
ولي نمي جنگيدند؟
بله. ولي نمي جنگيدند. بعد هم مثل هميشه خيلي راحت كنار هم نشستند و آشتي كردند.
........
آيا اين درست است كه پس از آزادي خرمشهر كه پيشنهادهاي صلح رد شد بسيج هاي مردمي براي كمك به جبهه و اعزام نيروهاي داوطلبانه نيز كاهش يافت؟
من چنين استنباطي ندارم. يعني ما در آن زمان اين برداشت را نداشتيم، اما پس از شلمچه ما دقيقا چنين مساله اي را درك مي كرديم. يعني فهميديم كه نيرو به جبهه نمي آيد. اما تحليل ما اين بود چون در جبهه بي اخلاقي مي شود و ما مخالفيم بنابراين آنهايي كه نمي آيند در واقع چنين قصدي دارند. از نظر ما هر كس كه آماده شهادت بود بايد به جبهه مي آمد. لذا اين اواخر مي ديديم كه كه ديگر معنويت در جبهه نيست ديگر دعاي كميل ها...
نمي خواهي بگويي كه خسته شده بوديد؟
چرا خسته شده بوديم.
و شمخاني هم حرف زاهد را تاييد كرد:
نگهداري حلبچه مزيتي براي ما نداشت. به اين دليل كه بايد نيروي فراواني براي نگهداري آن صرف ميكرديم و ما مشكل نيروي انساني داشتيم.
مشكل نيروي انساني؟؟؟
هميشه حسرت اين را داشتم كه يكي از نابترين تجربيات زمانهام را از دست دادهام. اما .... حالا..... به ياد عزيزترينم ميافتم كه با هر بار روبرو شدن با بوي الكل و خون، روي زمين رها ميشود و تا چند مشت آب بر صورتش نپاشم، حالش سر جا نميآيد. او در 17 سالگي گرمي تكههاي مغز يك افسر عراقي را روي صورتش احساس كرده بود.
۱۰ مهر ۱۳۸۴
حالا ما از دو تا بچه در خانهكوچكمان نگهداري ميكنيم. كوچكترين و بزرگترين عضو خانواده جليل در خانه ما هستند. پدر 80 ساله جليل و دختر 8 ماهه او
از همان روز اول به جليل گفتم كه مسوليت سختي است. او هم قبول داشت اما فكر نميكرديم كه اينقدر سخت باشد. پدر 80 ساله جليل كه در اثر سكته مغزي نميتواند يك طرف بدنش را حركت بدهد براي مدت دو ماه به خانه ما آمده است. از اين دو ماه فقط 10 روز گذشته و نفس جليل بالا نميآيداز خستگي، نه خستگي جسم كه تحمل آن كار سختي نيست. تا حالا نميدانستم كه شنيدن صداي ناله اينقدر سخت باشد، آن هم صداي ناله كسي كه دوستش داري، كسي كه يك عمر برايت سختي كشيده، كسي كه موهايش را به پاي تو سفيد كرده است
باباجون شب تا صبح ناله ميكند. از درد مينالد. اول جليل كه توي اتاق او ميخوابد بيدار ميشود، بعد من كه حتي از پشت در بسته صدايش را ميشنوم و بعد رعنا. از اين به بعد وظيفه من و جليل شروع ميشود، من رعنا را آرام ميكنم و جليل باباجون را. عضلات تحليل رفتهاش را ماساژ ميدهد، پشت خستهاش را دست ميكشد، بر سر دردناكش كلاه ميگذارد، اما.... فايدهاي ندارد. باباجون تا صبح ناله ميكند و با روشن شدن هوا ميخوابد، رعنا هم. من و جليل هم آنهارابه پرستارهايشان ميسپاريم و ميآييم سر كار
روزهاست كه اين دو نفر شدهاند چشم و چراغ خانه كوچك ما. خدا حفظشان كند
از همان روز اول به جليل گفتم كه مسوليت سختي است. او هم قبول داشت اما فكر نميكرديم كه اينقدر سخت باشد. پدر 80 ساله جليل كه در اثر سكته مغزي نميتواند يك طرف بدنش را حركت بدهد براي مدت دو ماه به خانه ما آمده است. از اين دو ماه فقط 10 روز گذشته و نفس جليل بالا نميآيداز خستگي، نه خستگي جسم كه تحمل آن كار سختي نيست. تا حالا نميدانستم كه شنيدن صداي ناله اينقدر سخت باشد، آن هم صداي ناله كسي كه دوستش داري، كسي كه يك عمر برايت سختي كشيده، كسي كه موهايش را به پاي تو سفيد كرده است
باباجون شب تا صبح ناله ميكند. از درد مينالد. اول جليل كه توي اتاق او ميخوابد بيدار ميشود، بعد من كه حتي از پشت در بسته صدايش را ميشنوم و بعد رعنا. از اين به بعد وظيفه من و جليل شروع ميشود، من رعنا را آرام ميكنم و جليل باباجون را. عضلات تحليل رفتهاش را ماساژ ميدهد، پشت خستهاش را دست ميكشد، بر سر دردناكش كلاه ميگذارد، اما.... فايدهاي ندارد. باباجون تا صبح ناله ميكند و با روشن شدن هوا ميخوابد، رعنا هم. من و جليل هم آنهارابه پرستارهايشان ميسپاريم و ميآييم سر كار
روزهاست كه اين دو نفر شدهاند چشم و چراغ خانه كوچك ما. خدا حفظشان كند
۲۹ شهریور ۱۳۸۴
۲۳ شهریور ۱۳۸۴
رعناي من ميخندد، مينشيند، دستش را كه ميگيرم،راه ميرود. رعناي من بزرگ شده و به شدت به جليل وابسته، از بغل او بغل هيچ كس نميرود جز من. البته فقط در سه صورت: پي پي كرده باشد، گرسنه باشد و خوابش بياد.
رعنا شده همه زندگي من. شبها تا صبح لااقل چهار بار بيدارم ميكند تا بغلش كنم، نازش كنم و دوباره بخوابونمش. روزها دلش ميخواهد بغلش كنم و با هم در اتاق كوچكش راه برويم و بازي كنيم. موقع خوابيدن دوست دارد كنارش ياشم و گوسفند سفيدش را كوك كنم تا با صداي او خوابش ببرد.
رعناي من بوسيدن را ياد گرفته، لبهاي پر از آب دهانش را ميچسباند به صورتم و همانطور نگهميدارد تا آب از چونهام بريزد پايين.
دارم بزرگ ميشوم. پابه پاي رعناقد ميكشم. پابه پاي رعنا درد ميكشم و دندان درمياورم. پابه پاي رعنا قدم برميدارم و زمين ميخورم. تازه دارم ميفهمم چقدر بزرگ شدن سخت است.
اين روزها رعنا دارد دندان جديد در مياورد. دو تا دندان پايينش حدود يك ماه قبل در آمد و حالا دوباره رعناي من درد ميكشد.
رعنا شده همه زندگي من. شبها تا صبح لااقل چهار بار بيدارم ميكند تا بغلش كنم، نازش كنم و دوباره بخوابونمش. روزها دلش ميخواهد بغلش كنم و با هم در اتاق كوچكش راه برويم و بازي كنيم. موقع خوابيدن دوست دارد كنارش ياشم و گوسفند سفيدش را كوك كنم تا با صداي او خوابش ببرد.
رعناي من بوسيدن را ياد گرفته، لبهاي پر از آب دهانش را ميچسباند به صورتم و همانطور نگهميدارد تا آب از چونهام بريزد پايين.
دارم بزرگ ميشوم. پابه پاي رعناقد ميكشم. پابه پاي رعنا درد ميكشم و دندان درمياورم. پابه پاي رعنا قدم برميدارم و زمين ميخورم. تازه دارم ميفهمم چقدر بزرگ شدن سخت است.
اين روزها رعنا دارد دندان جديد در مياورد. دو تا دندان پايينش حدود يك ماه قبل در آمد و حالا دوباره رعناي من درد ميكشد.
۰۹ تیر ۱۳۸۴
۰۶ خرداد ۱۳۸۴
رعنايي مثل خورشيد
رعنا اولين نامه زندگيش را دريافت كرد ، اين نامه را والا پسرخاله هفت ساله او برايش نوشته است. " هر چه رعنا است مثل خورشيد است، هميشه پيداست، وقتي رعنا هست، من دوستش دارم. و امضا كرده : والا
وقتي نامه را پدر والا داد دست رعنا بغض كردم. باورم نميشد كه رعناي من هنوز شش ماهه نشده گير ارتباطات و نامهنگاري افتاده باشد.و وقتي نامه را باز كردم و خواندم بغضم شكست. فكر ميكنم با اين نامه والا استعداد خودش را در شعر نشان داد. اميدوارم پدر و مادرش به اين كشف احترام بگذارند.
رعنا با تلفن حرف ميزند. صداي جليل را كه ميشنود جيغ ميكشد و دست و پا ميزند. زودتر از آن كه بايد معني دلتنگي را ميفهمد. اين چند روز جليل كمي ديرتر،يعني وقتي رعنا خواب بود به خانه ميآمد، صبح هم قبل از بيدار شدن رعنا ميرفت. امروز صبح كه رعنا بيدار شد و او را كنار خود ديد با صداي خندههايش من را بيدار كرد. قبل از آن كمي نق نق كرده بود و جليل او را آورده بود روي تخت و كنار خودش خوابانده بود. رعنا برخلاف هميشه ساعت 5/7 از خواب بيدارشد و تا رفتن جليل بيدار ماند.
وقتي رعنا را بغلم ميگيرم، نفس كشيدن برام سخت ميشود. هراس از دست دادن...... شايد بايد با يك روانپزشك مشورت كنم
رعنا اولين نامه زندگيش را دريافت كرد ، اين نامه را والا پسرخاله هفت ساله او برايش نوشته است. " هر چه رعنا است مثل خورشيد است، هميشه پيداست، وقتي رعنا هست، من دوستش دارم. و امضا كرده : والا
وقتي نامه را پدر والا داد دست رعنا بغض كردم. باورم نميشد كه رعناي من هنوز شش ماهه نشده گير ارتباطات و نامهنگاري افتاده باشد.و وقتي نامه را باز كردم و خواندم بغضم شكست. فكر ميكنم با اين نامه والا استعداد خودش را در شعر نشان داد. اميدوارم پدر و مادرش به اين كشف احترام بگذارند.
رعنا با تلفن حرف ميزند. صداي جليل را كه ميشنود جيغ ميكشد و دست و پا ميزند. زودتر از آن كه بايد معني دلتنگي را ميفهمد. اين چند روز جليل كمي ديرتر،يعني وقتي رعنا خواب بود به خانه ميآمد، صبح هم قبل از بيدار شدن رعنا ميرفت. امروز صبح كه رعنا بيدار شد و او را كنار خود ديد با صداي خندههايش من را بيدار كرد. قبل از آن كمي نق نق كرده بود و جليل او را آورده بود روي تخت و كنار خودش خوابانده بود. رعنا برخلاف هميشه ساعت 5/7 از خواب بيدارشد و تا رفتن جليل بيدار ماند.
وقتي رعنا را بغلم ميگيرم، نفس كشيدن برام سخت ميشود. هراس از دست دادن...... شايد بايد با يك روانپزشك مشورت كنم
۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۴
ميگويند چرا نمينويسي؟ نميدانم، بين عقل و دل گير كردهام. عقل ميگويد بايد وقتي هم براي خودت داشته باشي، جداي از رعنا اما دل ميگويد مگر چقدر وقت برايش گذاشتهاي كه حالا بخواهي وقت خودت را جدا كنيو از آن مهمتر اين وقت براي رعنا است يا دل خودت كه هر وقت او را در بغل ميگيري قدر ده سال جوان ميشوي و هر وقت صداي خندهاش را ميشنوي دلش غنج ميزند برايش و هر وقت دستهاي كوچكش را حلقه ميكند دور گردنت ميخواهي بميري و تمام شوي از احساس ناب خوشبختي كه وجودت را پر ميكند.
رعنا مريض شد و مردم تا خوب شد و دوباره وزن گرفت. يك هفته شبها نخوابيدم چون كه شبها تب ميكرد و من ميترسيدم كه تبش از 37.5 بالاتر برود و روزها تاب نداشتم كه دوري از رعناي بيمار را تحمل كنم هرچند ميدانستم كه پرستارش از من دلسوزتر است.
رعناي من آقون ميكند و درددل ميكند و حرف ميزند و جيغ ميكشد و انقدر عشوه ميكند كه من و جليل ميخوريمش و باز آقون ميكند كه يعني دوست دارم كه من را ميخوريد و باز من ميميرم براي تمام عشوههايش.(از دل جليل خبر ندارم)
رعناي من قيافه من را با مقنعه دوست ندارد و وقتي دنبالم ميآيند بايد كلي نازش را بكشم تا دوستم داشته باشد و برايم بخندد و خستگيام در برود. راستي يكي گفته بود وبلاگ رويا خيلي زنانه شده!!! مگر قرار بود چيزي غير از اين باشد؟؟؟؟؟
ستون قهوه تلخ روزنامه اقبال تعطيل شد. دلم گرفت براي همه استعدادهايي كه جايي براي نوشتن ندارند.
هزار داستان دارم از رعنا و زندگي كه بايد كم كم بنويسم. دعا كنيد فرصت كنم.
روزگار غريبي است!!!!
رعنا مريض شد و مردم تا خوب شد و دوباره وزن گرفت. يك هفته شبها نخوابيدم چون كه شبها تب ميكرد و من ميترسيدم كه تبش از 37.5 بالاتر برود و روزها تاب نداشتم كه دوري از رعناي بيمار را تحمل كنم هرچند ميدانستم كه پرستارش از من دلسوزتر است.
رعناي من آقون ميكند و درددل ميكند و حرف ميزند و جيغ ميكشد و انقدر عشوه ميكند كه من و جليل ميخوريمش و باز آقون ميكند كه يعني دوست دارم كه من را ميخوريد و باز من ميميرم براي تمام عشوههايش.(از دل جليل خبر ندارم)
رعناي من قيافه من را با مقنعه دوست ندارد و وقتي دنبالم ميآيند بايد كلي نازش را بكشم تا دوستم داشته باشد و برايم بخندد و خستگيام در برود. راستي يكي گفته بود وبلاگ رويا خيلي زنانه شده!!! مگر قرار بود چيزي غير از اين باشد؟؟؟؟؟
ستون قهوه تلخ روزنامه اقبال تعطيل شد. دلم گرفت براي همه استعدادهايي كه جايي براي نوشتن ندارند.
هزار داستان دارم از رعنا و زندگي كه بايد كم كم بنويسم. دعا كنيد فرصت كنم.
روزگار غريبي است!!!!
۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۴
۱۴ فروردین ۱۳۸۴
همه چيز در بدترين وضع ممكن است. درست در اولين روز كاري سال جديد پرستار رعنا دست من را در حنا گذاشت. دست خانم شكسته و نميتواند از رعنا نگهداري كند. امروز قرار است جليل ساعت 3 خودش را به خانه برساند و رعنا داري كند و من آن ساعت سر كار بروم، ولي نميتوانيم هرروز اين كار را بكنيم. من دنبال يك پرستار قابل اعتماد و ورزيده ميگردم. كسي سراغ دارد؟
۰۹ فروردین ۱۳۸۴
سال نو مبارك.
رعنا كوچولو و مامانش
*
رعنا براي اولين بار در زندگيش از تهران خارج شد و به سفر رفت. البته فكر نميكنم از 1800كيلومتري كه طي كرده چيزي به خاطر داشته باشد، چون تمام طول راه خواب بود. يعني در خواب گريه ميكرد، در خواب شير ميخورد و در خواب جيش ميكرد. خانم خانمها دو تا از صندليهاي اتومبيل را هم در اختيار خودشان در آورده بودند: صندلي كنار راننده براي نشسته خوابيدن روي كرير و صندلي پشت راننده براي دراز كشيده خوابيدن و رفع خستگي نشسته خوابيدن!!!!
*
طلاي من حرف ميزند(البته به زبان خودش)، ميخندد، شكايت ميكندو به شدت دست و پايش را تكان ميدهد. از تعطيلات مامانش استفاده ميكند و هر روز يك ساعت ميرود گردش و به خاطر آفتاب بهاري كه ميخورد توي چشمش غر ميزند. ديشب رفتم براش كرم ضد آفتاب و عينك آفتابي بخرم، اما پيدا نكردم.
*
داشتم شيشههاش را ميشستم كه ديدم صداش را نميشنوم. آرام رفتم كنارش كه روي تابش لم داده بود و ساكت داشت كارتون نگاه ميكرد. سگ شخصيت اصلي داستان را از صاحبش جدا كرده بودند. سگ سرش را تكيه داده بود به دستهاش و زوزه ميكشيد. يكمرتبه رعنا آه بلندي كشيد و من خشكم زد.
*
پرستار رعنا دارد از تعطبلات لذت ميبرد و من تنهايي بايد همه كارها را انجام بدم. رعنا هم به شدت وقتم را ميگيرد چون توقع دارد وقتي بيدار است تمام مدت باهاش بازي كنم. پس شايد تا مدتي( لااقل پايان تعطيلات) ننويسم.
*
رعنا دارد كمك ميكند تا خيلي چيزها را فراموش كنم. ازش متشكرم.
رعنا كوچولو و مامانش
*
رعنا براي اولين بار در زندگيش از تهران خارج شد و به سفر رفت. البته فكر نميكنم از 1800كيلومتري كه طي كرده چيزي به خاطر داشته باشد، چون تمام طول راه خواب بود. يعني در خواب گريه ميكرد، در خواب شير ميخورد و در خواب جيش ميكرد. خانم خانمها دو تا از صندليهاي اتومبيل را هم در اختيار خودشان در آورده بودند: صندلي كنار راننده براي نشسته خوابيدن روي كرير و صندلي پشت راننده براي دراز كشيده خوابيدن و رفع خستگي نشسته خوابيدن!!!!
*
طلاي من حرف ميزند(البته به زبان خودش)، ميخندد، شكايت ميكندو به شدت دست و پايش را تكان ميدهد. از تعطيلات مامانش استفاده ميكند و هر روز يك ساعت ميرود گردش و به خاطر آفتاب بهاري كه ميخورد توي چشمش غر ميزند. ديشب رفتم براش كرم ضد آفتاب و عينك آفتابي بخرم، اما پيدا نكردم.
*
داشتم شيشههاش را ميشستم كه ديدم صداش را نميشنوم. آرام رفتم كنارش كه روي تابش لم داده بود و ساكت داشت كارتون نگاه ميكرد. سگ شخصيت اصلي داستان را از صاحبش جدا كرده بودند. سگ سرش را تكيه داده بود به دستهاش و زوزه ميكشيد. يكمرتبه رعنا آه بلندي كشيد و من خشكم زد.
*
پرستار رعنا دارد از تعطبلات لذت ميبرد و من تنهايي بايد همه كارها را انجام بدم. رعنا هم به شدت وقتم را ميگيرد چون توقع دارد وقتي بيدار است تمام مدت باهاش بازي كنم. پس شايد تا مدتي( لااقل پايان تعطيلات) ننويسم.
*
رعنا دارد كمك ميكند تا خيلي چيزها را فراموش كنم. ازش متشكرم.
۲۲ اسفند ۱۳۸۳
من شكست خوردم. گهواره رعنا برگشت كنار تختم. فكر كردم هنوز براي جدا شدن از رعنا زود است. علاوه بر اين بايد دستگاهي بخرم كه با گذاشتن اون كنار تخت رعنا، اگرروي تختش غر زد، من بشنوم.
ديشب رعنا تا ساعت 2 بيدار بود و بازي ميكرد. وقتي كه از خستگي در حال مرگ بودم، تصميم گرفتم بگذارمش توي گهوارهاش تا آنقدر بازي كند كه همانجا بخوابد.اما او محكم يقه لباسم را گرفته بود و نميخواست از بغلم پايين بياد. بلاخره گذاشتمش توي گهواره و خودم نشستم پهلوش. توي تاريكي چشمهاش برق ميزد. نتوانستم طاقت بيارم. جليل را بيدار كردم تا رعنا را در آن شرايط ببيند. خانم شب زنده دار ساعت 3 صبح خوابيدند و اين تازه اول ماجرا بود. رعنا ساعت دوازده شير خورده بود و طبق معمول بايد ساعت 4:30 گرسنهاش ميشد. جليل هم طبق عادت
ساعت4:30 بيدار شده بود،منتظر تا خانم بيدار شوند. ساعت 6 من را بيدار كرد كه: رويا چرا رعنا گرسنه نميشود؟ نتيجه اين كه خانم خانمهاشير را همانطور خوابيده، بدون اينكه پلك باز كنند ميل فرمودند و باد گلو فرمودند و به خواب نازشان ادامه دادند.
ديشب رعنا تا ساعت 2 بيدار بود و بازي ميكرد. وقتي كه از خستگي در حال مرگ بودم، تصميم گرفتم بگذارمش توي گهوارهاش تا آنقدر بازي كند كه همانجا بخوابد.اما او محكم يقه لباسم را گرفته بود و نميخواست از بغلم پايين بياد. بلاخره گذاشتمش توي گهواره و خودم نشستم پهلوش. توي تاريكي چشمهاش برق ميزد. نتوانستم طاقت بيارم. جليل را بيدار كردم تا رعنا را در آن شرايط ببيند. خانم شب زنده دار ساعت 3 صبح خوابيدند و اين تازه اول ماجرا بود. رعنا ساعت دوازده شير خورده بود و طبق معمول بايد ساعت 4:30 گرسنهاش ميشد. جليل هم طبق عادت
ساعت4:30 بيدار شده بود،منتظر تا خانم بيدار شوند. ساعت 6 من را بيدار كرد كه: رويا چرا رعنا گرسنه نميشود؟ نتيجه اين كه خانم خانمهاشير را همانطور خوابيده، بدون اينكه پلك باز كنند ميل فرمودند و باد گلو فرمودند و به خواب نازشان ادامه دادند.
۲۰ اسفند ۱۳۸۳
ديشب فاجعه بود، نه شاهكار بود. ديشب با رويايي روبرو شدم كه تا به حال نميشناختمش، يك روياي غريب، ديوانه و عاشق. بين احساس عاشق بودن و عاشقي كردن فاصلهاي است كه ديشب آن را فهميدم.
ازچند روز پيش تصميم گرفتم شبها رعنا را توي اتاق خودش بخوابانم. احساس ميكردم ديگر در گهوارهاش راحت نيست. پريشب براي اولين بار تصميمم را عملي كردم. اما خودم هم توي اتاقش روي زمين خوابيدم.ديشب تصميم گرفتم كه روي تخت خودم بخوابم، درها را باز بگذارم و كمي هوشيارتر بخوابم تا اگر رعنا بيدار شد صدايش را بشنوم. جليل راضي نشد و گفت: امشب من توي اتاق رعنا ميخوابم.
روي تخت دراز كشيدم. روي پهلوي راست خوابم نبرد. روي پهلوي چپ خوابم نبرد. روي شكم خوابيدم، نشد. طاق باز خوابيدم، باز هم نشد. به جاي خالي گهواره رعنا نگاه كردم و توي دلم گفتم: احمق فقط چند قدم با تو فاصله دارد، تازه باباش هم پيشش است. اما نشد. شروع كردم به خواندن كتاب تغذيه و تربيت كودك. ساعت يك را نشان ميداد كه نگران شدم. آخرين بار رعنا ساعت 5/8 شير خورده بود، حالا بايد گرسنهاش ميشد. رفتم سراغش. خوابيده بود، تخت. برگشتم، دراز كشيدم. اگر كمي دقت ميكردم حتي صداي نفسهاش را هم ميشنيدم. ساعت 45/1 نق زد، يك بار آرام. به اتاقش رفتم و بلندش كردم. جليل بيدار شد: گريه كرد؟ گفتم: نه ولي گرسنه است. شيرش را درست كرد و خوابيد. شير را كه تمام كرد بردمش توي هال. طوري به خودم چسبانده بودمش كه انگار ده سال از او دور بودم. بادگلواش را كه زد، توي تاب خواباندمش. به هم نگاه ميكرديم. آرام ، بدون حتي يك لالايي يا نق نق. نميدانم ساعت چند بود كه خوابش برد. ساعت 55/3 بردمش توي تختش. و خودم بيهوش شدم. ازصبح توي اين فكرم كه امشب چكار كنم با دوري رعنا؟؟
ازچند روز پيش تصميم گرفتم شبها رعنا را توي اتاق خودش بخوابانم. احساس ميكردم ديگر در گهوارهاش راحت نيست. پريشب براي اولين بار تصميمم را عملي كردم. اما خودم هم توي اتاقش روي زمين خوابيدم.ديشب تصميم گرفتم كه روي تخت خودم بخوابم، درها را باز بگذارم و كمي هوشيارتر بخوابم تا اگر رعنا بيدار شد صدايش را بشنوم. جليل راضي نشد و گفت: امشب من توي اتاق رعنا ميخوابم.
روي تخت دراز كشيدم. روي پهلوي راست خوابم نبرد. روي پهلوي چپ خوابم نبرد. روي شكم خوابيدم، نشد. طاق باز خوابيدم، باز هم نشد. به جاي خالي گهواره رعنا نگاه كردم و توي دلم گفتم: احمق فقط چند قدم با تو فاصله دارد، تازه باباش هم پيشش است. اما نشد. شروع كردم به خواندن كتاب تغذيه و تربيت كودك. ساعت يك را نشان ميداد كه نگران شدم. آخرين بار رعنا ساعت 5/8 شير خورده بود، حالا بايد گرسنهاش ميشد. رفتم سراغش. خوابيده بود، تخت. برگشتم، دراز كشيدم. اگر كمي دقت ميكردم حتي صداي نفسهاش را هم ميشنيدم. ساعت 45/1 نق زد، يك بار آرام. به اتاقش رفتم و بلندش كردم. جليل بيدار شد: گريه كرد؟ گفتم: نه ولي گرسنه است. شيرش را درست كرد و خوابيد. شير را كه تمام كرد بردمش توي هال. طوري به خودم چسبانده بودمش كه انگار ده سال از او دور بودم. بادگلواش را كه زد، توي تاب خواباندمش. به هم نگاه ميكرديم. آرام ، بدون حتي يك لالايي يا نق نق. نميدانم ساعت چند بود كه خوابش برد. ساعت 55/3 بردمش توي تختش. و خودم بيهوش شدم. ازصبح توي اين فكرم كه امشب چكار كنم با دوري رعنا؟؟
۱۹ اسفند ۱۳۸۳
۱۸ اسفند ۱۳۸۳
رعنا همه زندگي من است. مقدار شيرش در هر وعده به 90 سي سي رسيده و فاصله هر دو وعده از 5/1 ساعت به 4 ساعت افزايش پيدا كرده، سايز لباس 52 براش تنگ است و لباس 56 اندازه اش شده.
ديشب خانم براي اولين بار رفتند كافه و براي اين كه از ديگران عقب نمانند سفارش شير دادند! خاله سيما هم برايشان سنگ تمام گذاشتند. البته تمام مشتريهاي كافه هم كلي قربان صدقهشان رفتند و با خانم عكس يادگاري گرفتند. ايشان هم براي تشكر از خاله سيما وقتي به خانه آمديم براي اولين بار براي خاله سيما آغون يا آقون كردند.( آغون يا آقون همان خنده همراه با اصواتي شبيه حرف زدن است كه نوزادان ادا مي كنند) و البته من و جليل و خاله سيما برايش غش كرديم.
سه روز پيش براي رعنا خانم كالسكه و كرير خريديم. چون خانم مرز 3 كيلو را مدتها قبل پشت سرگذاشتند و ديگر در ساكشان جا نميشدند. همينطور كه مشغول بررسي انواع مختلف كالسكه بوديم و آنها را از نظر وزن و ايمني چك ميكرديم، من تاب كوچكي را كنار فروشگاه ديدم و رعنا را روي آن گذاشتم.چند دقيقهاي آرام با وسايل بازي آن بازي ميكرد. من و جليل غرق در خريد بوديم كه ديديم فروشندهها جمع شدهاند و دارند قربان صدقه رعنا ميروند. رعنا خوابش برده بود. همين باعث شد كه بابا جليل تاب را ( البته با تخفيف قابل توجهي ) بخرد. حالا خانم هر شب روي تاب خود دراز ميكشند، بازي ميكنند و كارتون تماشا ميكنند.
*
ديشب رعنا سرهمي صورتي پوشيده بود، كلاه صورتي بر سر داشت و براي گرماي بيشتر او را داخل كيسه خواب صورتياش گذاشته بودم. وقتي ميخواستيم به كافه برويم، پتوي صورتياش را دورش پيچيدم و بغلش كردم، البته كمي عذاب وجدان داشتم كه چطور با اين انتخاب رنگ زنانگي را به رخ همه ميكشم. اما وقتي در كافه يكي از مشتريها پرسيد: جنسيت اين موجود كوچولو چيه؟ خشكم زد. در آستانه روز زن، تمام محاسباتم به هم ريخت. اصلا كيميگه رنگ صورتي دخترانه است و رنگ آبي پسرانه؟؟؟؟
*
طلا خانم( اين اسمي است كه من رعنا را صدا ميزنم) بدجوري نسبت به باباش عكسالعمل نشان ميدهد. به محض شنيدن صداش دنبالش ميگردد و وقتي پيداش ميكند چشم از او برنميدارد. وقتي گريه ميكند يا نق ميزند فقط كافي است باباش او را بغل كند، يكمرتبه ساكت ميشود و البته بيشتر از هر كسي به باباش ميخندد. با تمام اينها جليل به شدت به من حسوديش ميشود. چون رعنا من را ميخورد. اصلا مهم نيست كه سير است يا گرسنه، شير خورده يانه. كافيست دهانش با بدن من تماس پيدا كند، شروع ميكند به ليسيدن. وقتي دارم بادگلويش را ميگيرم اگر سرش روي دستم باشد دستم را ميليسد و اگر كنار گردنم باشد، گردنم را. و البته هر روز هزار جنگولك بازي در ميآورد تا توي بغلم بخوابد.
ديشب خانم براي اولين بار رفتند كافه و براي اين كه از ديگران عقب نمانند سفارش شير دادند! خاله سيما هم برايشان سنگ تمام گذاشتند. البته تمام مشتريهاي كافه هم كلي قربان صدقهشان رفتند و با خانم عكس يادگاري گرفتند. ايشان هم براي تشكر از خاله سيما وقتي به خانه آمديم براي اولين بار براي خاله سيما آغون يا آقون كردند.( آغون يا آقون همان خنده همراه با اصواتي شبيه حرف زدن است كه نوزادان ادا مي كنند) و البته من و جليل و خاله سيما برايش غش كرديم.
سه روز پيش براي رعنا خانم كالسكه و كرير خريديم. چون خانم مرز 3 كيلو را مدتها قبل پشت سرگذاشتند و ديگر در ساكشان جا نميشدند. همينطور كه مشغول بررسي انواع مختلف كالسكه بوديم و آنها را از نظر وزن و ايمني چك ميكرديم، من تاب كوچكي را كنار فروشگاه ديدم و رعنا را روي آن گذاشتم.چند دقيقهاي آرام با وسايل بازي آن بازي ميكرد. من و جليل غرق در خريد بوديم كه ديديم فروشندهها جمع شدهاند و دارند قربان صدقه رعنا ميروند. رعنا خوابش برده بود. همين باعث شد كه بابا جليل تاب را ( البته با تخفيف قابل توجهي ) بخرد. حالا خانم هر شب روي تاب خود دراز ميكشند، بازي ميكنند و كارتون تماشا ميكنند.
*
ديشب رعنا سرهمي صورتي پوشيده بود، كلاه صورتي بر سر داشت و براي گرماي بيشتر او را داخل كيسه خواب صورتياش گذاشته بودم. وقتي ميخواستيم به كافه برويم، پتوي صورتياش را دورش پيچيدم و بغلش كردم، البته كمي عذاب وجدان داشتم كه چطور با اين انتخاب رنگ زنانگي را به رخ همه ميكشم. اما وقتي در كافه يكي از مشتريها پرسيد: جنسيت اين موجود كوچولو چيه؟ خشكم زد. در آستانه روز زن، تمام محاسباتم به هم ريخت. اصلا كيميگه رنگ صورتي دخترانه است و رنگ آبي پسرانه؟؟؟؟
*
طلا خانم( اين اسمي است كه من رعنا را صدا ميزنم) بدجوري نسبت به باباش عكسالعمل نشان ميدهد. به محض شنيدن صداش دنبالش ميگردد و وقتي پيداش ميكند چشم از او برنميدارد. وقتي گريه ميكند يا نق ميزند فقط كافي است باباش او را بغل كند، يكمرتبه ساكت ميشود و البته بيشتر از هر كسي به باباش ميخندد. با تمام اينها جليل به شدت به من حسوديش ميشود. چون رعنا من را ميخورد. اصلا مهم نيست كه سير است يا گرسنه، شير خورده يانه. كافيست دهانش با بدن من تماس پيدا كند، شروع ميكند به ليسيدن. وقتي دارم بادگلويش را ميگيرم اگر سرش روي دستم باشد دستم را ميليسد و اگر كنار گردنم باشد، گردنم را. و البته هر روز هزار جنگولك بازي در ميآورد تا توي بغلم بخوابد.
۰۷ اسفند ۱۳۸۳
دستي كوچك قلبم را گرفته و فشار ميدهد. بين عقل و احساس اويزان ماندهام. رعنا در تمام روزهاي ماه پيش روزي 25 تا 30 گرم افزايش وزن داشت و در چهار روزي كه به دليل تعطيلات عاشورا و تاسوعا من در خانه بودم روزي 50 گرم.
*
فرشته كوچك من انگار هنوز از ادمها خوشش نميآيد. اوايل فكر ميكردم اتفاقي هر زمان كه دور رعنا شلوغ است، به خواب ميرود. اما حالا مطمئن شدهام كه او مخصوصا ميخوابد. ديروز كلي آدم براي ديدن او آمده بودند. اما به احترام آنها هم كه شده چشمانش را باز نكرد. ولي به محض رفتن آنها بيدار شد و تا ساعت يك شب من التماس ميكردم كه بخوابد.
*
صبور است. البته راهي جز اين هم ندارد. وقتي دختر مادري ميشوي كه به اندازه خدا صبور است و پدري داري كه اندازه صبرش را فقط خدا ميداند، نميتواني جز صبر كار ديگري بكني. چهارشنبه شب رعنا واكسن سهگانهاش را زد و تا صبح درد را تحمل كرد. فقط دو بار كه لباسش را عوض ميكردم و برخورد پارچه با محل آمپول اجتناب ناپذير بود گريه كرد و بقيه ساعتها را فقط آرام غر زد. من و جليل هم شيفتي كمپرس روي پاهايش را عوض ميكرديم. ساعت 12 شب تا يك ربع به سه و پنج و نيم تا هشت صبح شيفت من بود. راستي جليل چقدر بيدار بود؟
*
دكتر از وزنگيري رعنا راضي بود. چهارشنبه شب رعنا خانم گل به وزن سه كيلو و 150 گرم رسيد. از اين به بعد هم لازم نيست شير "پري نان " بخورد و از هر شيري كه در دسترس باشد ميتواند استفاده كند و اين يعني گذشتن از مرحله خطر. البته شادي اين اخبار براي من و جليل خيلي طولاني نشد چون گريه دلخراش رعنا موقع زدن واكسن به چشم هر دو ما اشك آورد . كاش ميشد به جاي بچهها مادرانشان واكسن بزنند.
مادر شدن هم خودش حكايتي است. هم آنقدر دل رحم ميشوي كه حاضري براي فرزندت بميري و هم بايد آنقدر سنگدل باشي كه محكم پاي كوچولوي دخترت را بگيري تا دكتر سوزن را راحتتر وارد گوشت رانش كند. تناقض غريبي است.
*
اين عكس گذاشتن روي وبلاگ هم براي خودش داستاني است. حتي سيستم
*
فرشته كوچك من انگار هنوز از ادمها خوشش نميآيد. اوايل فكر ميكردم اتفاقي هر زمان كه دور رعنا شلوغ است، به خواب ميرود. اما حالا مطمئن شدهام كه او مخصوصا ميخوابد. ديروز كلي آدم براي ديدن او آمده بودند. اما به احترام آنها هم كه شده چشمانش را باز نكرد. ولي به محض رفتن آنها بيدار شد و تا ساعت يك شب من التماس ميكردم كه بخوابد.
*
صبور است. البته راهي جز اين هم ندارد. وقتي دختر مادري ميشوي كه به اندازه خدا صبور است و پدري داري كه اندازه صبرش را فقط خدا ميداند، نميتواني جز صبر كار ديگري بكني. چهارشنبه شب رعنا واكسن سهگانهاش را زد و تا صبح درد را تحمل كرد. فقط دو بار كه لباسش را عوض ميكردم و برخورد پارچه با محل آمپول اجتناب ناپذير بود گريه كرد و بقيه ساعتها را فقط آرام غر زد. من و جليل هم شيفتي كمپرس روي پاهايش را عوض ميكرديم. ساعت 12 شب تا يك ربع به سه و پنج و نيم تا هشت صبح شيفت من بود. راستي جليل چقدر بيدار بود؟
*
دكتر از وزنگيري رعنا راضي بود. چهارشنبه شب رعنا خانم گل به وزن سه كيلو و 150 گرم رسيد. از اين به بعد هم لازم نيست شير "پري نان " بخورد و از هر شيري كه در دسترس باشد ميتواند استفاده كند و اين يعني گذشتن از مرحله خطر. البته شادي اين اخبار براي من و جليل خيلي طولاني نشد چون گريه دلخراش رعنا موقع زدن واكسن به چشم هر دو ما اشك آورد . كاش ميشد به جاي بچهها مادرانشان واكسن بزنند.
مادر شدن هم خودش حكايتي است. هم آنقدر دل رحم ميشوي كه حاضري براي فرزندت بميري و هم بايد آنقدر سنگدل باشي كه محكم پاي كوچولوي دخترت را بگيري تا دكتر سوزن را راحتتر وارد گوشت رانش كند. تناقض غريبي است.
*
اين عكس گذاشتن روي وبلاگ هم براي خودش داستاني است. حتي سيستم
hello
را هم دانلود كردم اما نشد كه نشد. باشد تا فرجي حاصل شود.
*
آخرين مطلبي كه نوشتهام مصاحبه با ناصر محمدخاني است كه هفت يا هشت ماه قبل درمجله چاپ شد و اين يعني فاجعه. بايد دوباره شروع كنم.
*
آخرين مطلبي كه نوشتهام مصاحبه با ناصر محمدخاني است كه هفت يا هشت ماه قبل درمجله چاپ شد و اين يعني فاجعه. بايد دوباره شروع كنم.
اشتراک در:
پستها (Atom)