۰۵ آذر ۱۳۸۷

حکایت آن تلفنی که پاسخ داده شد

همین حدود بود، شاید کمی زودتر شاید کمی دیرتر، وسایلم را جمع کرده بودم و به تاکسی زنگ زده بودم اما گفتم: بگذار یک بار دیگر تلفن بزنم. و این بار کسی تلفن را جواب داد. آن سوی خط مسئول دفتر آیت الله هاشمی شاهرودی بود. پرسیدم: آیا حاج آقا نامه دختر فاطمه را خوانده اند؟ گفت کدام نامه؟ گفتم همان که در شماره دیروز همشهری چاپ شده؟
گفت: موضوعش چه بود؟ داستان را گفتم. گفت: حتما اقدام می کنیم.
هم او بود که نسخه ای روزنامه همشهری را به حاج آقا نشان داده بود و حاج آقا خواسته بود تا پرونده را ببیند و شبانه پرونده را برایش برده بودند و شبانه آن را خوانده بود و وقتی زمان را کمتر از نامه نگاری های اداری دیده بود با دست خط خودش نوشته بود حکم متوقف شود و به زندان اوین فکس کرده بود.فکس را سربازی دم دمای سحر دیده بود و دوان دوان به میدان اعدام رسانده بود و ازمیان چهار اعدامی آن روز صبح، طناب را از گزدن فاطمه باز کردند و او را به سلولش باز گزداندند.
اما حالا، کسی هست که باز شماره دفتر آقای شیرج را بگیرد؟ کسی هست که داستان رها شدن زهرا زیر دستان قوی یک مرد را برایش بنویسد؟ کسی هست که از مادر لکنت زبان گرفته برایش بنویسد؟ کسی هست که از آرزوهای دو دختر تنها مانده برایش بگوید.
کاش کس پیدا شود و بگوید که زهرا تا آخر عمر برای او سبزی پاک خواهد کرد.
کاش کسی برایش بگوید که فاطمه تا آخر عمر برای او زیارت عاشورا خواهد خواند.
کاش کسی برایش بگوید که دعای خیر مادران تا همیشه همراهش خواهد بود.
کاش کسی برایش بگوید که بهشت و جهنمی که خدا وعده داده همین دنیا است و فاطمه هفت سال است که در آتش دوری از دو دخترش سوخته است، موهای خاکستری اش گواه آن آتشند.
کاش کسی به او بگوید که سیاهی هر امضای او بر برگه استیذان یک حکم اعدام، یعنی سیاه پوش کردن خانواده ای تا ابد.
روزی دیگر، همان دم دمای سحر هیچ کس نتوانست در زندان اوین طنابی برای حلق آویز کردن کبری رحمان پور بیابد. کبری اعدام نشد چون طناب نبود، کاش فردا در زندان اوین طتاب نباشد، کاش کسی بیدار نشود، کاش هیچ ساعتی صبح فردا زنگ نزند. کاش کسی بداند، کاش کسی بگوید. کاش کسی بماند.
آن سال آزاده مختاری ساعت 4 صبح به زندان اوین رفت تا خبر آنچه را که پشت درهای بسته رخ می داد بنویسد و ساعت شش صبح شادترین خبر تمام زندگیم را به من داد. آیا فردا این توان را خواهم داشت که به زهرا زنگ بزنم؟

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

امروز من دیوانه ام

امروز من دیوانه ام. دلم روضه می خواهد، از آن روضه های داغ عاشورایی که بتوانم چادرم را بکشم توی صورتم و پنهان از همه، حتی خودم، یک دل سیر گریه کنم.
دلم زیارت می خواهد، دلم می خواهد پنجره های فولادی و سرد ضریح امام رضا را بگیرم و او را همه عزیزانش قسم بدهم که رهایم کند. که آزادم کند.
دلم سماع می خواهد، می خواهم که لباس درویشی و چادر سفیدم را بپوشم و آن قدر در حلقه رندان، گرد خودم بچرخم که رها شوم و آزاد شوم و گم شوم و دور شوم از هر چه هست و نیست.

امروز من دیوانه ام ، هزار بغض فروخفته را در صدایم پنهان کرده ام و به دختری که می رود تا برای آخرین بار، قبل از اعدام ، مادرش راببیند ، می گویم: مادرت به آرامش احتیاج دارد.
امروز من دیوانه ام. همه از اعدام پسری 20ساله با دنیا دنیا آرزو حرف می زنند و هیچ کس "منبع موثق" نیست تا خبر را تایید کند. و من باید در خبر نوشتن بی طرف باشم و عدالت را رعایت کنم و احساساتم را کنترل کنم.
امروز کم مانده بود فریاد بکشم: من یک ربات نیستم. من آدمم. نگفتم، فریاد نکشیدم، چون کسی نمی فهمید. می دانید؟ نمی فهمید.

امروز، روز جهانی محو خشونت علیه زنان، من رعنایم را در آغوش می گیرم تا از سایه های پشت پنجره، دم سحر، نترسد و برایش داستان خورشید خانم را تعریف می کنم که امروز خواب مانده و دارد بدو بدو می اید تا همه جا راروشن کند. و بعد با زن هندی سرخ پوشی حرف می زنم تا رعنا را قبل از تاریک شدن هوا، در ساعت 4 عصر به خانه ببرد تا شاید کمتر از تاریکی بترسد.
و بعد جهانی را نقد می کنم که بر علیه زنان خشونت روا می دارد. در حالی که خودم عین خشونتم.

امروز من دلم از همه جا و همه چیز سخت گرفته است.

فردا دو دختر داغدار مادرشان می شوند، فردا یک مادر سیاه پوش پسرش می شود. و من، این سوی دنیا، هیچ کار هیچ کار هیچ کاری نمی توانم بکنم.
حالا دخترک پشت تلفن زار می زند: خانم کریمی یک کاری بکنید، مامان را دارند می کشند. و من حتی جرات ندارم که اشک هایم را روی گونه هایم رها کنم
برایم دعا کنید.


۳۰ آبان ۱۳۸۷

حکایت های من و او


زمان: صبح امروز
مکان: روی مبل جلوی تلویزیون در حال تماشای کارتون کایو
رعنا: مامان می شه بغلم کنی
من: آره عزیم چرا که نه؟
رعنا: مامی
من: جونم
رعنا: می شه لفطا امروز مثه همه مامانا زود بیای دنبالم
من: عزیزم، اگر بخوام زود بیام، رئیسم دعوام می کنه
رعنا، با بغض: پس من چکار کنم؟
من: می شه لطفا پیش هیف بمونی تا من کارم تموم شد، بیام دنبالت
رعنا: باشه، قبول می کنم.


زمان: یک ساعت بعد
مکان: مهد کودک رعنا
من و رعنا در حال دویدن به سوی کلاس رعنا
رعنا: مامان، من پیش هیف می مونم غصه نخور
من: الهی من فدات شم
رعنا: ولی زود بیای، باشه؟


تکه پاره های من، هنوز روی سنگفرش های جلوی ساختمان مهد رعنا باقی مانده است.



۲۹ آبان ۱۳۸۷

God is ugly

حتی فکر کردن به مسافرت هم خستگی ام را در می برد، حتی فکر کردن به بستن چمدان ها هم برایم کافی است. امروز پاسپورتم رسید. همان که دزد برده بودش تا نشانم که دهد که به هیچ کس حتی خدا هم نمی توانم اعتماد کنم. دیشب در مترو نشسته بودیم و رعنا داشت مثل همه آدم های بزرگ توی مترو مجله می خواند و من فرصت کردم تا به اطرافم نگاه کنم. کمی آن طرف تر دو دختر نوجوان توی سرو صورت هم می کوبیدند و جهان را مضحکه خود کرده بودند، صدای قهقهه خنده شان فضا را پر کرده بود و گاهی حتی حواس رعنا را هم پرت می کرد.
روی پلاکی که یکی از آنها به سینه اش چسبانده بود، نوشته شده بود: خدا زشت است. پلاک سیاه بود و نوشتهاش با سرخ.
مکث کردم، ماندم، او داشت کفر می گفت، اگر در ایران بود، کارش ساخته بود. اما اینجا، هیچ کس حتی به صدای خنده هایش گوش نمی دهد چه رسد به خواندن آنچه که روی پلاکش نوشته بود.
به دورها رفتم، سال های شک، سال های سخت بلوغ، سال هایی که هر جمله ای یک علامت سوال بزگ می شد چه رسد به مفاهیمی مثل خدا، جهان، حقیقت، عشق و دروغ. آخ اگر آن سال ها می توانستم حتی به این جمله فکر کنم، چقدر امروز خوشبخت تر بودم. اگر آن سال ها می توانستم مثل این دخترک تکه ای از موهایم را سبز رنگ کنم؟ اگر آن سال ها می توانستم مثل این دختر خنده ام را رها کنم و نترسم؟
داشتم به آرزوهایم فکر می کردم که رعنا پرسید: مامان، چرا تو مجله نداری؟


۲۷ آبان ۱۳۸۷

حسادت


ساعت 7 شب است و من تازه نیم ساعت است که رسیده ام خانه، رعنای 17 کیلویی را بغل کرده ام و از مسیر برگ ریزان گذشته ام و به سختی، یک دستی در را باز کرده ام و او را روی تخت گذاشتم و پشت میز غذا خوری ول شده ام.
پشتم؛ چشمم درد می کند از بس از صبح از تا به حال نوشته ام و خوانده ام اما، از صبح ، نه از دیروز، نه، از وقتی نمی دانم کی، چیزی روی دلم سنگینی می کند، سنگین است، انقدر که نمی توانم تابش بیاورم، سخت است، آنقدر که نمی توانم بشکافمش، عزیز است، انقدر که نمی توانم رهایش کنم.
انگار وزن همه سال ها و روزها را روی پشتم گذاشته اند، سال ها و روزهایی که سپری کرده ام. سال ها و روزهایی که تصمیم گرفته ام و خواسته ام و به دست آورده ام. آیا من اشتباه نکرده ام؟

گاهی فکر می کنم کاش زن بودم، یکی مثل بقیه، زنی آراسته و پر از لوندی و زنانگی، که می دانستم از ابزارهایم کی و کجا استفاده کنم و چگونه عاشق شوم و چگونه بگذارم عاشقم شوند و بعد، زندگی می کردم، رها از هر فکر فردا و دیروزی.

گاهی فکر می کنم کاش مادر بودم، با هزار تا بچه قد و نیم قد، صبح زود بیدار می شدم و سفره می انداختم از این سر تا آن سر اتاق، یکی را به بغل می گرفتم و یکی را به پشت می بستم، مدل زنان اینجا، خرید می کردم و می پختم و می ساختم و فراموش می شدم و فراموش می کردم در میانه آن همه زایش و مادری و خداگونه گی. فردا هم نام خوب داشتم و هم نان خوب که از هزار بچه، یکی هم قدرم را می دانست، برایم بس بود.

گاهی فکر می کنم کاش همیشه و همیشه فرزند مادرم می ماندم و کودکی می کردم و هیچ وقت بزرگ نمی شدم. روی پای پدرم می نشستم و شیری زبانی می کردم ..

گاهی فکر می کنم کاش می شد این ماسک لعنتی زن قدرتمند مستقل را از روی صورتم بر می داشتم و زنی می شدم مثل بقیه، زنی که من را به خاطر خودم نوازشم کنند، نه این که به خاطر توانایی هایم، احترامم بگذارند، زنی که بتواند ضعف هایش را بگوید، بگوید که هنوز دو روز از هفته نگذشته خسته است.

بگوید که دلش یک استراحت جانان می خواهد، بگوید که می خواهد شبی تنها، تنها و بدون مسئولیت بخوابد شاید بتواند خواب خوش ببیند، بگوید که می خواهد شبی تنها نخوابد، بگوید که می خواهد باشد، مثل بقیه جسور و بی پروا و از غصه ها و آرزوهایش بگوید ، رویاهایش را به هم ببافد و همان شود که می خواهد و نیست، نه آنچه که می خواهند و هست.

دلم می خواهد جسور باشم نه چون حالا که هستم، چون کاری را می کنم که کمتر زنی می کند، می خواهم جسور باشم، مثل میلیون ها زنی که با جسارت، خودشان را زندگی می کنند.

دلم می خواهد جسور باشم، مثل جلیل که همه چیز را رها کرد و رفت تا کاری را که دوست دارد، تمام کند، نه مثل من، که همه چیز را رها کردم و آمدم تا دیگرانی که دوستشان می دارم، خوشبخت باشند.

حسودیم می شود به جلیل که می داند کسی هست که می شود همه مسئولیت ها را سرش هوار کرد و رفت و به دل خود پرداخت.

حسودیم می شود به رعنا، که همیشه هر چه می خواهد برایش فراهم است، نه صبوری می کند و نه سیاست، هر چه را می خواهد می گوید و می خواهد. نه از سانسور چیزی می داند و نه ازشرم.

بس است، بروم پنجره را باز کنم و در سوز سرد پائیز، به تاریکی باغچه خیره شوم و بگذارم تنها حرکت سرخ رنگ آتشی، شب را بشکافد.

۲۱ آبان ۱۳۸۷

وقتی غم، خود خود خوشبختی است

خورشید از لا به لای درخت های هنوز سبز چنار و سرو سر می کشد و ازپنجره آشپزخانه راه را پیدا می کند تا به من برسد. خورشید این روزها بر آن مه دوست داشتنی غلبه کرده و البته لذتی دارد و گرمایی.
صبح یک شنبه است و می دانم که تا شب از خانه بیرون نخواهم آمد. رعنا یک سر شیطنت می کند، تلویزیون روشن است و بلندگوی لپ تاپ آهنگ های رادیو فردا را پخش می کند و من هی جمع می کنم و بر سرجایشان می گذارم ات و آشغال های رعنا را، لباس شویی را روشن می کنم، ظرف های مانده در ظرفشویی را جا به جا می کنم و فنجان های صبحانه در آن ردیف می کنم. رعنا شعر می خواند و کاغذ هایش را قیچی می کند تا کاردستی جدیدی بسازد و باز همه سطح خانه کوچک، پر می شود از ریزه های کاغذ و باز خورشید بر آنها می تابد و من غر می زنم: رعنا باز هم ریختی زمین؟
رعنا میخندد، می گویم: باید خرجش را بدهی تا جمع کنم، می خندد و کمرش را می چرخاند و لبهایش را غنچه می کند و می دود به سویم که دو زانو زده ام روی زمین و دست هایم اماده اند تا در آغوشش کشند
می گوید: مامان، کوکینگ کنیم؟
می گویم: فارسی بگو.
می گوید: بیا آشپزی کنیم.
لبخندم را که می بیند، می دور به سوی آشپزخانه و پاهایش را می گذارد روی کشوهای کابینت و به سرعت برق می نشیند روی کابینت و می گوید: من حاضر
وسایل کیک پختن را حاضر می کنم و او هم زن برقی را در دست می گیرد و من فر را روشن می کنم و او می گوید: مامان، آفتاب داغه ها
دستم را با المنت داغ فر برقی می سوزانم و او جای سوختگی را بوس می کند و با هم کیک را توی فر می گذاریم. او قیچی و کاغذش را بر می دارد و جلوی فر می نشیند تا ببیند چطوری کیک پف می کند و من هم فنجان چای سبزم را می آورم پشت میز غذا خوری ، کنار کامپیوتر، تا دمی بنشینم
اما
جای جلیل خالی است،
هیچ وقت فیلم پل های مدیسون کانتی را فراموش نمی کنم، با کارگزدانی کلینت ایست وود و بازی مریل استریپ
عاشق جزئیا ت ناب این فیلمم، آن جا که وقتی همسر و فرزندان زن وارد خانه می شوند و در را به هم می کوبند، او از جا می پرد و مرد عکاس، تفاوتش در همین است که در را نمی کوید و او از جا نمی پرد، مرد به او فرصت می دهد که موسیقی مورد علاقه اش را بشنود و همین، همین فرصت های کوچک برای این که خودش باشد نه مادر و نه همسر، او را عاشق می کند، و البته نه عاشق مرد که عاشق خودش. که اگر عاشق مرد می شد، نباید که حتی یک لحظه می ماند.
نمی دانم، شاید همین تفاوت های کوچک است که زندگی را می سازد. جلیل که نیست، من پرم از مسئولیت، رعنا، خرید، ماشین، بنزین، و حالا حیاط پر از برگ و قارچ ها ی توی چمن هم به مسئولیت هایم اضافه شده، اما آرامم.
وقتی دور تا دور خانه پر از خرت و پرت است اما من می خواهم با رعنا بازی کنم، کسی نمی گوید: اول جمع کنید، بعد
وقتی خرید می روم و تک تک اجناس توی قفسه ها را نگاه می کنم، کسی آن سو تر منتظر نگاهم نمی کند.
وقتی شب، چشمانم را به زور باز نگاه می دارم وسایت ها و وبلاگ ها را می گردم کسی نمی گوید: یادت هست که، باید صبح زود بیدار شی.

خوشحالم که سرنوشت ÷ این فرصت را برایم فراهم می کند که گاهی همان طور باشم که می خواهم .من خوشبختم و همیشه و همیشه بابت همه چیزهایی که دارم و ندارم خدا را شکر می کنم، از ته ته قلبم. گاهی نداشتن ها عین لطف است و برکت، گاهی دلتنگی مایه خوشبختی است و گاهی غم خود خود خوشبختی

* دو روز طول کشید تا پابلیشش کردم. بس که سرم شلوغ بود.

۳۰ مهر ۱۳۸۷

سرخ

شسته ام توی مترو، یکی مثل بقیه، پایان ساعت کاری با دهها نفر که همراه حرکت سریع مترو روی ریل تلو تلو می خورند. چشمانم را می بندم و خودم را به تکان های آرام مترو می سپرم. مثل موج می ماند و فقط این صدا، صدای خسته کننده،.... اه، نمی شود. چشمانم را باز می کنم.
دختری مقابلم ایستاده است با پالتو قرمز و کفش های قرمز، از ورای سیاهی جوراب نه چندان ضخیمش خالکوبی روی ساق پایش را می بینم. یک شاخه گل، گل ها قرمزند، شاید اگر جوراب نباشد. گوشواره هایش هم، سرخند و با هر تکان مترو می لغرند روی لاله گوشش، قرمز، قرمز، چقدر مردم اینجا قرمز می پوشند. پسرکی ایستاده آن سوی مترو، تکیه داده به میله تکی آن وسط و کتاب می خواند. کتابی با جلد قرمز، خودش، کتاب و کوله سیاه و سرخ روی پشتش تاب می خورند وقتی مترو در ایستگاهی می ایستد و هجوم مردم جاری می شود از این سوی در به آن سو و از آن سوی در به این سو. پیرزنی با پالتوی مشکی، کلاه قرمز و لبهایی قرمز سوار می شود، وقتی برمی خیزم تا جایم را به او بدهم، می بینم که نشسته است. دختر بچه ای تند و فرز همان اولین صندلی را برایش خالی کرده بود. حالا زن را بهتر می بینم. بلوزی با یقه کراواتی قرمز، عجیب رنگ رژ لبش و کلاهش. و چروک های صورتش، چه پایمردانه ایستاده اند زیر آن پوشش غلیظ کرم پودر و گونه هایی که قرمزی بر آن ماسیده، لبهایش تکان می خورند، مداوم و آرام.
پسر که کتاب سرخ می خواند، حالا جایی پیدا کرده و نشسته است. جز جلد کتابش، کمربندش هم به سرخی می زند و بندی که از عینکش آویزان است. سرش را هم حالا تکیه داده به میله های قرمز مترو. اااا، این ها هم که قرمزند. بلندگوی مترو اعلام می کند که به ایستگاه آخر رسیده ایم. برای این که در صف نمانم، زودتر مقابل در می روم. در انعکاس شیشه های مترو، خودم را می بینم. چقدر شبیه بقیه شده ام. خسته، با شانه هایی کمی خمیده، مترو به ایستگاه می رسد. در نور ایستگاه، تصویرم واضح تر می شود. در انعکاس شیشه می بینم چشمان من هم سرخ شده است


۱۶ مهر ۱۳۸۷

چگونه از مملکتم دفاع کنم؟

خوب نیستم. دیشب تا صبح نخوابیدم. سرماخوردگی شدید، فقط بخشی از ماجرا بود. همه اش به دورانی دور فکر می کردم. دورانی که فکر می کردم برای همیشه تمام شده اما حالا می فهمم که هیچ گذشته ای تمام شدنی نیست .
آقای یرژ، صاحب خانه مان مردی بسیار مهربان، خونگرم و صمیمی است. دیشب، برای گرفتن دو مدرک به خانه مان آمد وچایی آماده بود و به نوشیدن یک چایی داغ و تازه به سبک ایرانی دعوتش کردم. با رویی گشاده پذیرفت و نقل های بید مشک تازه را می خوردیم و از همه جا و همه چیز حرف می زدیم. حرف از زمستان و سرما کشید به بچه ها و موسیقی. او پنج پسر دارد، همه در بهترین شرایط ممکن. فقط از پسر 15 ساله اش بگویم: در حالی که دوران دبیرستان را می گذراند، عصرها ورزش می کند: اسب سواری، شمشیر بازی، شنا، ورزش هایی است که در حال یاد گرفتن به شیوه حرفه ای است و اسکی، ورزش حرفه ای او است که تا به حال چند مدال کشوری در آن کسب کرده است. ساکسیفون، پیانو، درام، گیتار، سازهایی است که او به طور حرفه ای می نوازد. البته او هزینه های تحصیل و سایر هزینه هایش را خود تامین می کند. از طریق خرید اینترنتی کامپیوتر از امریکا و فروش آن دراینجا. ( قرار است برای من هم یک لپ تاپ جدید بخرد) در میانه این گفت و گو ها و این که آموزش موسیقی را از کی شروع کرده و ورزش را چگونه یاد گرفته، آقای یرژ پرسید: شما چه؟ چه سازی می زنید؟ چه ورزشی می کنید؟ و توضیح داد که پیانو را از پدرش که در روستایی در کوهستان، معلم بوده آموخته و ساکسیفون را از همسایه شان در همان کوهستان پر برف. از سه سالگی هم اسکی می کرده و شنا.
من به رعنا و جلیل نگاه کردم و گفتم: هیچ
واقعا شاخ هایی را که روی سرش سبز شد دیدم.
چرا؟
توضیحش سخت بود. خیلی سخت.
گفتم که تمام دوران نوجوانی ام را به شمردن تعداد کشته های جنگ گذراندم. جنگ هشت ساله با عراق.
گفتن این یک جمله سخت نبود، اما چطور می توانستم برایش بگویم که آنها، جوانان کشورم "شهید" شدند. اگر می پرسید "شهید" یعنی چه، چگونه پاسخ می دادم؟
آقای یرژ سر تکان داد، یعنی می فهمم. او پیش از این هم گفته بود که من را، و خروجم از کشورم را می فهمد زیرا در دورانی از زندگیش، او هم به کشوری دیگر مهاجرت کرده بوده، او گفته بود:" می فهمم که حکومت بد، چه بر سر آدم ها و اعتقاداتشان می آورد."
یا این همه حتی فکر این که بخواهم برایش توضیح بدهم که شهید یعنی چه، برایم سخت بود. گفتم که آنها شجاع ترین مردم سرزمینم بودند که برای حفظ ما از دشمن جنگیدند. باز هم سر تکان داد و گفت:" اما می شد که سال ها قبل جنگ تمام شود. اما حکومت شما، هنوز از هم از جنگ بدش نمی اید. اما می فهمم. حکومتتان خوب نیست. ولی، مگر موسیقی و ورزش هم ممنوع است؟ تیمتان به المپیک هم رفته بود؟ مگر نه؟"

کاش کسی به من یاد می داد که چطور از دینم، کشورم بگویم ؟ آقای یرژ مفهوم حجاب را نمی فهمد." پوشیدگی یعنی چه؟ یعنی تو حق نداری آفتاب بخوری؟"
به او حق می دهم، در خانه ای با 6 مرد، خانم هانا، دارای دکترای حقوق و همسر آقای یرژ، هر وقت هوا آفتابی است با کمترین لباس ممکن، فقط لباس زیر ، روی تراس می اید و کارهایش را انجام می دهد، به همان سادگی که پنج پسر و همسرش در استخر خانه شان شنا می کنند.
با این فرهنگ، من چطور در مورد حجاب بگویم؟ همیشه در دل از او سپاسگزارم که هرگز از من نپرسیده است: مگر مسلمان نیستی، پس چرا حجاب نداری؟

چقدر سخت بود گفتن این که خانه ما در مسیر تشیع جنازه سربازان کشته شده در جنگ بود وما هر یک شنبه و پنج شنیه، روی تراس خانه می ایستادیم تا بشماریم که چند شهید، تشییع می شوند. و درآن زمان، من حتی به موسیقی فکر نمی کردم، جز زمانی که به سختی، نوار مولای سبز پوش با صدای ابی را زیر میز مدرسه، دست به دست می چرخاندیم.
نمی توانستم بگویم که در چهارده سالگی دغدغه من نه موسیقی، نه ورزش که گشادی پاچه شلوارم بود که هر روز صبح، سر صف، ناظم مدرسه با خط کشی در دست آن را اندازه می گرفت که اگر کمتر از 22 سانت باشد، به خانه برگردم.
چگونه می توانستم برایش بگویم که دختر ایرانی یعنی نجابت و از همان روزهای اول به من یاد داده بودند که آهسته گام بردارم. سال ها بعد، فهمیدم که چرا به همه دختران ایرانی می گویند: یواش راه برود. دویدن پرده بکارت را به خطر می اندازد.
این ها را نگفتم. چون سخت است توضیح دادن مفاهیمی که می دانیم اما قبولش نداریم، با آن بزرگ شده ایم، اما علیه اش انقلاب کرده ایم، آنها را فهمیده ایم اما ردشان می کنیم.
سخت است، اما حالا می فهمم که همه دنیا، ما را، من را، تک تک ایرانیان را در این که حکومتمان بد است و دینمان مروج تروریسم است، مقصر می داند.

۰۹ مهر ۱۳۸۷

گفت و گوی تمدن ها

هفته ای دو روز کلاس زبان می روم، کلاس زبان که نه، کلاس گفت و گوی تمدن ها. در کلاس ما، یک خانم از ترکمنستان یک خانم از روسیه، یک خانم افغان، یک آقا از قرقیزستان، یک آقا از جمهوری چک هستند و من و یک معلم امریکایی.
هفته گذشته، رسما بحث در مورد فرهنگ و رسوم کشورهایمان بود. نتیج جالب بود. تیتر وار می نویسم:
روس ها فرد همراهشان را با عنوان خانم یا آقا معرفی نمی کنند، تنها نام و نام فامیل را می گویند.
ترکمنستان، حتما از عنوان آدا یا آنت برای خانم ها و آقایان مسن استفاده می کنند.
در جمهوری چک سوال کردن از وضعیت مالی، میزان حقوق، میزان اجاره خانه و ... خلاصه هر چیزی که مربوط به مال می شود، مرسوم نیست.
در امریکا، در برابر فردی نا آشنا، هیچ کس در مورد سیاست و مذهب صحبت نمی کند. مهم ترین موضوع صحبت آنها، تلویزیون است.
و البته وقتی من گفتم که در ایران مشروبات الکی در خانه ها وجود دارد و زنها در خانه حجاب ندارند، همه تعجب کردند. اولین سوال خانم روس از من درباره وضعیت زنان بود. وقتی از سنگسار پرسید و من گفتم که این موضوع مجازات چه جرمی است، همه خیانت افراد متاهل را امری مذموم دانستند. اما همگی هم معتقد بودند که این مجازات بیش از حد سنگدلانه است!!(سنگدل به انگلیسی چه می شود؟)
آنها هیچ تصوری در مورد چادر نداشتند و آن را یا برقع می دانستند و یا پوشش زنان عرب. باورشان نمی شد که من با همان لباسی که پوشیده بودم در تهران راه می رفتم و البته فقط روسری نداشتم.
اما مهم ترین نکته این بود که تقریبا نیمی از زمان کلاس را من در حال پاسخ دادن به سوالات آنها بودم. و البته سوالات هم دقیق و کارشناسی بود. تنها چیزی که جایش خالی ماند، سوال در مورد انرژی هسته ای بود

۳۰ شهریور ۱۳۸۷

بالاترین لذت


تصور کن، دو تامون نشستیم پشت میز و هر کدام یک پازل 28 تکه دستمان است. قبل از این که من بتونم تمام تکه هام را روی میز مرتب کنم، نصف پازلش را ساخته بود. تا من همه را ردیف کردم، گفت: مامان، تموم شد.
لذتی بالاتر از این هست که آدم از دخترش ببازه؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۸ شهریور ۱۳۸۷

این سرنوشت او است







همچنان معتقدم که غربت و مهاجرت را نمی توانستم بدون فکر کردن به سرنوشت او بپذیرم و البته این سرنوشت او بود که ما را به اینجا کشاند.و حالا، او، رعنا، است که دارد فرهنگ جدیدی را وارد خانه ما می کند. هر شب، سر میز شام یاد آوری می کند: مامان، بابا، دستمال روی پا، گاد ایز گوود یادتون نره و ما باید دستمال ها بیندازیم روی پاهایمان و دست ها مان را به شیوه دعا بالا بگیریم و بخوانیم:



GOD IS GOOD



GOD IS GREAT



LET US THANK YOU FOR THIS FOOD



او است که غذا خوردن با کارد و چنگال را وارد فرهنگ میز غذای ما کرده است. در محل کارم، وقتی غذا کمی شبیه غذاهای ایرانی است، همه همان نام ایرانی را به کار می برند، مرغ پخته با چند قاشق برنج می شود چلو مرغ. اما وقتی از رعنا می پرسم چی خوردی می گوید: RICE AND CHICKEN



او علاوه بر زبان انگلیسی که در مهد کودک یاد می گیرد، به سرعت دارد زبان محلی را هم یاد می گید و با "بارو" سگ صاحبخانه به زبان محلی صحبت می کند.و حالا، علاوه بر همه اینها بیش از همه درگیر تفاوت ها است: چرا همه بچه ها با ماشین می آیند و ما با اتوبوس؟ جالب است که توضیح را هم بلافاصله درک می کند: باید ویزایمان درست شود تا بتوانیم ماشین بخریم.



بعد از آن حالا سوالش عوض شده: مامان ایزامون درست شد؟می ترسم، او هنوز چهار ساله هم نشده است، اما مجبور است با سخت ترین و پیچیده ترین مسائل بزرگسالان کنار بیاید.



هوا که سرد شد، رفتیم تا برایش لباس گرم بخریم. صبوری اش تحسین برانگیز بود. وقتی که چند تل ساده را برداشت و گفت: من اینها را می خواهم، جواب دادم: ما آمده ایم تا لباس و کفش بخریم، نه تل. تل ها را سرجایش گذاشت و با بغض از فروشگاه بیرون آمد و خیلی جدی گفت: آخه من از دست شما دو تا چکار کنم!واماندم. واقعا چکار می تواند بکند؟



نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۷ شهریور ۱۳۸۷

آغاز دوباره

کم کم دارم می فهمم که باید همه آنچه را سال ها آموخته ام، فراموش کنم و این خیلی سخت است، سخت تر از آنی که فکر می کردم.
دیروز یک کلاس آموزشی را گذراندم. قرار بود لااقل دو نفر باشیم، اما از خوش شانسی من، آن دیگری نیامد و من تنها ماندم و مدرسی که به همه سوالاتم صریح و از سر حوصله پاسخ می داد.
اما
جایی پرسیدم: اگر این شش خبر، خبرها را گفتم، داشته باشیم و فقط برای چهار خبر امکان انتشار باشد، چه می کنیم؟ کدام یک اولویت دارد؟
کمی فکر کرد، مکث کرد، پاسخ داد: نمی دانم. باید از بزرگترت، بپرسی.
ساکت شدم. بزرگترم؟ رئیسم؟
در تمام سال هایی که در ایران کار کردم، یاد گرفته بودم که روی پای خودم بایستم. چون همواره یا خودم رئیس بودم، یا رئیس نبود، یا جواب نمی داد و با در بهترین حالت می گفت: خودت یک کاریش بکن.
و اصلا پاسخ دادن به سوالی ساده، در حد این که اولویت با کدام خبر است در حدی هست که بخواهند پاسخش دهند؟
اما اینجا، اول خودت، بعد کتاب و بعد، و البته در دسترس تر، رئیس است.
چقدر احساس خوبی است وقتی بفهمی کسی هست که می توانی مسئولیتت را با او شریک شوی.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۵ شهریور ۱۳۸۷

بهنام زارع هم اعدام شد.

بهنام زارع هم اعدام شد.
همین، تمام. یک نفس دیگر هم کم شد. یک جان دیگر هم به در رفت. یک بدن دیگر نیز لرزان بر دار باقی ماند، یک مادر دیگر داغدار شد، یک ارزوی دیگر بر باد رفت. یک جوان دیگر بر خاک می رود
به کجا می رویم؟ به کجا می رود؟
آیت الله هاشمی شاهرودی، آیا به جهان باقی ایمان دارید؟همه این اعدام ها با امضای شخص شما و تنها شخص شما صورت می گیرد. اگر از آه دل مادران داغدار، اگر از نفرین خواهران سیاه پوش، اگر از خشم پدران بی پسر نمی ترسید، لااقل از خدا بترسید.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۱ شهریور ۱۳۸۷

آیا من بغض کرده ام؟

اتاق کوچک نبود، اما معمولا جا کم می آوردیم. بعضی اوقت باید به زور صندلی ها را کنار هم می چپاندیم تا جا شویم و در این میان بساط شوخی و خنده و شایعه و پنبه گزارش دیگران را زدن هم به راه بود.
........
همیشه همین طور است. چند جمله را آغاز می کنم، با شور، بعد دوباره می خوانمشان، بعد پاک می کنم و دوباره می نویسم و تمام.
قلمم می خشکد.
چرا نمی توانم از مجله زنان بنویسم؟
چرا نمی توانم از خاطرات سال هایی که آنجا زندگی کردم تعریف کنم؟
چرا نمی توانم از تلخی ها و شیرینی هایش بگویم؟
آقای قاضیان من را برد به خاطراتی که دور نیست، دور نیست؟ بهمن سال گذشته بود که مجله توقیف شد و حالا، مرداد است؟ نه شهریور، هفت ماه از آخرین خاطرات من می گذرد؟! روزها چه بیرحمانه تند می گذرند
........
........
.......
.......
اصلا هیچی
می خواستم از آقای دکتر قاضیان بنویسم.
بله، آقای دکتر قاضیان متشکرم که می نویسید.
همین

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳۱ مرداد ۱۳۸۷

ایا باید به روان پزشک مراجعه کنم؟

دارم کار می کنم، جدی و بدون مکث، وسط تنظیم کردن مصاحبه یا درست کردن خبر، یک مرتیه می رم، می رم به یک موقعیت جغرافیایی دیگه؛ مثلا امروز وسط تنظیم خبر مرگ تورج نگهبان، سر از شهر کتاب مرکزی در آوردم. روبروی ردیف کتاب های سیاسی- تاریخ معاصر. ردیف کتاب های تاج زاده و قوچانی جلوم بود.
تصاویر واضحند، بدون کوچکترین خدشه، تیرگی با عدم وضوح، حتی بوی دود همیشگی هوای تهران را هم حس می کنم.
همه چیز در کمتر از یک ثانیه رخ می دهد و بعد بر می گردم سر جایی که هستم.
دیروز، یوسف آباد بودم، در حال خریدن کرواسان از پوپک، همان فروشنده همیشگی داست برایم هشت تا کرواسان را می چید توی جعبه، هوا گرم بود و من پشت گردنم، خیسی عرق را احساس می کردم.
یک روز دیگر، داشتم رانندگی می کردم، ولی عصر، نرسیده به پارک وی، ترافیک بود و من داشتم با نیم کلاج بالا می رفتم.
نمی دانم، آیا باید به روان پزشک مراجعه کنم یا این هم بخش از عملکرد غیر ارادی مغزم است برای این که دلم تنگ نشه.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳۰ مرداد ۱۳۸۷

من حسودیم می شود

حسودیم می شود وفتی از در ساختمان محل کارم بیرون می روم و چشمم به مردم می افتد. مردمی که لبخند بر لب قدم می زندد، آبجو می خورند و از آثار تاریحی عکس می گیرند.
حسودیم می شود وقتی با دوستان غیر ایرانی گپ می زنم. آنها از کلاس های آواز بچه هایشان، آخرین قراردادهای مالی کشورشان و موفقیت تیمشان در پکن می گویند.
حسودیم می شود وقتی سرم را بلند می کنم و به آسمان نگاه می کنم. خورشید بدون گذشتن از هیچ فیلتر دودی بر شهر می تابد و من باید هر هفته لا اقل یک خبر از اعدام جوانان وطنم بنویسم. با زنی حرف بزنم که وقتی از رنج های شوهرش می گوید، بغض می کند، با مردی حرف بزنم که التماس کند حرف هایش را منتشر نکنیم چون نمی تواند بیش از این رنج بکشد. از مردمی بنویسم که نفرت چنان روحشان را پر کرده که شکایت می کنند، چون می خواهند مردی بمیرد و کسانی تلاش می کنند تا حیات را ادامه دهند.
من حسودیم می شود. به همه مردمانی که در این جهان با رنج کمتری زندگی می کنند
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۲ مرداد ۱۳۸۷

آیا می دانید؟

يا مي دانيد «لايحه حمايت از خانواده» _ لايحه پيشنهادي قوه قضاييه و هيات دولت _ قرار است به زودي در صحن علني مجلس طرح شود و تصويب آن عقب گردي بزرگ براي برقراري عدالت در خانواده هاي ايراني است؟
_ اگر اين لايحه تصويب شود، نه تنها برخي از حقوق اندک زنان در خانواده از دست مي رود، بلکه با تصويب آن مردان مي توانند بدون اجازه همسر اول شان زن دوم و سوم و چهارم بگيرند. تنها شرط ازدواج مجدد مردان در اين قانون داشتن تمکن مالي است و اين که به دادگاه تعهد دهند عدالت را بين همسران شان رعايت مي کنند. (ماده 23)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، همچنان راه براي ازدواج موقت مردان متاهل بازگذاشته مي شود. يعني مردان مي توانند همچون گذشته چندين زن صيغه اي بگيرند و الزامي هم به ثبت ازدواج شان ندارند. ( تبصره ماده 22)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، مجازات عدم ثبت ازدواج و طلاق سبک تر مي شود. در قانون مجازات فعلي ثبت نکردن ازدواج و طلاق براي مرد جرم محسوب مي شود و مجازاتش تا يک سال حبس تعزيري است. در صورتي که با توجه به اين لايحه، مردي که ازدواج و طلاق خود را ثبت نکند فقط بايد جريمه نقدي (از دو ميليون تا ده ميليون تومان) پرداخت کند.) ماده 44)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، حضانتي که با هزار مکافات به مادر تعلق مي گيرد نيز ضمانت اجرايي محکمي نخواهد داشت. به عنوان مثال، اگر پدري حاضر نشود فرزندي را که حضانتش به عهده مادر است به او بدهد، بر اساس اين لايحه فقط به جريمه نقدي محکوم مي شود در حالي که در قوانين فعلي چنين پدري به حبس محکوم مي شود. (ماده 48)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، زنان مانند گذشته، نه تنها حق طلاق ندارند بلکه روند گرفتن حکم طلاق طولاني تر نيز مي شود. (فصل دوم)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، تنها حق مالي زنان در ازدواج نيز محدود خواهد شد. زناني که مهريه هايشان بالاتر از حد متعارف باشد بايد هنگام عقد بابت مهريه نگرفته شان ماليات بدهند. حد متعارف بودن مهريه را دولت تعيين مي کند.(ماده 25)
- اين لايحه همچنان فقط بر قضاوت مردان در دادگاه هاي خانواده اصرار دارد. در حالي است که همه ما مي دانيم رياست مردان بر دادگاه هاي خانواده و نبود قضات زن، چه تبعاتی را در پی داشته است.(ماده دو )
و در مجموع لايحه «حمايت از خانواده»، نسبت به موقعيت حقوقي برابر زن و مرد در خانواده ساکت مانده است. زنان طبق اين لايحه همچنان از داشتن حق طلاق، حق سرپرستي فرزندان، حق اشتغال، حق گرفتن گذرنامه و سفر به خارج کشور بدون اجازه همسر و... محروم هستند و هيچ ممنوعيتي براي ازدواج دختران در سنين پايين قائل نشده است.
به خاطر همين ايرادات است که بسياري از زنان و مردان برابر طلب ايراني از زمان طرح اين لايحه با شيوه ها و عناوين مختلف كه در توان داشته اند مخالفت خود را نسبت به لايحه فروپاشي خانواده ابراز كرده اند.
اما متاسفانه با وجود همه مخالفت هايي كه حتي از سوي برخي مراجع تقليد به اين لايحه شده است؛ چند هفته پيش اين لايحه در كميسيون حقوقي و قضايي مجلس تصويب شد و زمان زيادي طول نخواهد كشيد كه براي تصويب نهايي به صحن علني مجلس برده شود.

تصويب اين لايحه بر زندگي تک تک ما تاثيرگذار خواهد بود. همان طور که لغو قانون حمايت از خانواده مصوب 1353 پس از انقلاب زندگي ما زنان ايراني را با تلخي هاي فراواني رو به رو کرد، تصويب لايحه حمايت از خانواده کنوني اگر تغيير زيادي در شرايط قانوني ما نسبت به گذشته به وجود نياورد اما راه اصلاح و تغيير قوانين تبعيض آميز را سخت تر و ناممکن مي کند. مسئوليت اجتماعي تك تك ماست كه به هر شيوه اي كه موثر مي دانيم جلوي تصويب اين لايحه را بگيريم ، در غير اينصورت نسل آينده ما را نخواهد بخشيد.
هموطنان ايراني، اگر مي خواهيد مانع از تصويب اين لايحه شويد:
- با نمايندگان شهرتان در مجلس از طريق تلفن، فکس ، ايميل و يا ديدار حضوري ارتباط بگيريد و مخالفت خود را به عنوان يك شهروند با تصويب چنين لايحه اي بيان كنيد.
آدرس پستي مجلس شوراي اسلامي: تهران، ميدان بهارستان، کد پستي: 00...
شماره تلفن مجلس : 39931 -021
شماره تلفن نمايندگان كميسيون حقوقي و قضايي مجلس:
موسي قرباني 09121121608
علي شاهرخي 09123988104
محمد محمدي 09121489045
ذاکر سليماني 0914401569
فرهاد تجلي 09181347995
4 - براي ارسال اعتراض خود به مجلس مي توانيد از طريق فرستادن ايميل به آدرس ايميل مجلس اقدام کنيد:
ايميل مجلس : info@majlis.ir
5 - مي توانيد با بخش گفتگوي مردم در صفحات روزنامه ها تماس بگيريد و نظرات خود را براي رساندن به گوش مسئولان از طريق روزنامه ها اعلام کنيد
روزنامه اعتماد 22860266
روزنامه اعتماد ملي 88321775
روزنامه كارگزاران 88674290
روزنامه جام جم 22262142
صدا و سيما 22058008
روزنامه كيهان 33916546
روزنامه جمهوري اسلامي 77644417
روزنامه ايران 88769075
روزنامه رسالت 88901969
6_ با تهيه کپي از اين بروشور و توزيع آن بين دوستان و همسايگان و فاميل؛ آنها را در جريان اين خبر بگذاريد و از آنان هم بخواهيد با توزيع اين بروشور و اطلاع رساني در اين زمينه به جلب مخالفت زنان و مردان با اين لايحه، کمک کنند.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۸ مرداد ۱۳۸۷

ایران در المپیک

کسی می دونه چرا لباس نمایندگان ایران در المپیک پکن به رنگ پرچم عربستان سعودی است؟
اینجا همه جمع شده اند جلو تلویزیون وهر کسی حرفی می زند:
- حالا همه بیست بار ایران را نشان می د هند
- بابا، خیلی هم بد نبود، از سال های قبل که خوش تیپ تر بودیم
- وای، این لباس ها چی بود دخترها پوشیده بودند؟
- حتی بحرین هم دو تا زن بی حجاب داشت.
- این همه لباس خوشگل داریم، این هم لباس بود تن اینها کرده بودند؟
- واستید، الان آنگولا می یاد از ایران بهتر پوشیدن
و این هم یک خبر توپ:
علم الهدی: "متاسفم که یک زن جلودارمان در المپیک است"
وي با اشاره به برگزاري مراسم ويژه المپيك در چين اظهار داشت: متأسفانه در اين مراسم يكي از بانوان ورزشكار جلودار حركت گروه ورزشكاران بوده و اين مخالف اصول اسلام و نظام و شعارهاي دولت و ارزش‌هاي انقلاب است.
فارس: امام جمعه مشهد گفت: زمينه ظهور حضرت حجت (عج) با خواندن ترانه و شعر و ايجاد عشق مبهم در اذهان ايجاد نمي‌شود بلكه بايد با رفتار و كردار زمينه ظهور را فراهم كرد.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

من یک جهان سومی هستم

فرق داریم، هرچقدر هم که بخواهیم به روی خودمون نیاریم که جهان سومی هستیم، باز یک جایی این فرهنگ و علم طوری خودش را به رخمون می کشد که نمی تونیم ساکت بمانیم.
دیروز باید دندانم را می کشیدم. خودم را برای کلی درد کشیدن و زور زدن دکتر آماده کرده بودم. خاطره آخرین دندانی که 8 سال پیش در یکی از بهترین مطب های دندان پزشکی تهران کشیده بودم هنوز اذیتم می کرد. اما
طوری جلو اومد که من هر چه سعی کردم نتونستم سرنگ توی دستش را ببینم، یک دقیقه بعد هم لثه ام سر شده بود اما نه کج حرف می زدم و نه زبونم لخت شده بود. در عرض 20 ثانیه هم دندونم توی دستش بود. انگار نه انگار که این دکتر متوسط قامت و لاغر اندام، یک دندان سه ریشه محکم را از جا در آورده است. خودم را آماده کرده بودم که تا دوساعت یک تکه باند خونی را توی دهنم تحمل کنم اما قبل از این که فاکتور آماده شود، آن را هم از دهنم بیرون آورد و گفت: تمام شد.
پرسیدم: درد؟ خونریزی؟
گفت: هیچی، می تونی هر چی می خوای هم بخوری
راست می گفت. بیشتر روحم درد داشت تا دندانم.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد