۱۸ فروردین ۱۳۸۸

هفت سال پیش، روز اعدام سعید حنایی، وقتی که مرگ روی دوشم سنگینی کرد.

نشسته بودم مثل آدمیزاد داشتم سریال اشک ها و لبخند ها را نگاه می کردم و توی این فکر بودم که این بار حسن فتحی چکار کرده است، سرعت اینترنت کشید پایین و توی فرصت بافرینگ، رفتم تو گوگل ریدر یک دور بزنم، که یک مرتبه، برادر کمانگیر، من را گرفت و پرت کرد به هفت سال پیش.
احتمالا هفت سال پیش حدود همان ساعت هایی که برادر کمانگیر در حال نوشتن این پست بود، با خبر شدم که قرار است سعید حنایی اعدام شود. تایید خبر کار سختی نبود. قاضی پرونده خبر را تایید کرد و من حیران، که تو آن شلوغی چطور بلیط مشهد را پیدا کنم. آن موقع مثل همیشه مازیار سفر بود و پیش از آن قرار شده بود که اگر خبری از حنایی شد، من و عباس کوثری بریم دنبالش.
تا من بلیط را پیدا کنم، عباس از کاوه، مرحوم کاوه گلستان، دوربین فیلمبرداری گرفت و ساعت 12 شب سوار هواپیما شدیم. رضا برادرم آمده بود فرودگاه دنبالمان و ما کمتر از دو ساعت فرصت داشتیم تا چرتی بزنیم. ساعت 4 صبح راه افتادیم طرف زندان وکیل آباد. رضا هم با ما آمد.
دم در زندان فقط خانواده یکی از خانواده های قربانیان بودند. همان مقتول اول. همان که دانشجو بود. پدرش و شوهرش آمده بودند. پرسیدم شما می آیید تو؟ گفتند: نه، همین جا منتظر آمبولانس می مانیم.
آنها بهمان گفتند که دادستان تازه به زندان رسیده است. بهش زنگ زدم و هماهنگی برای ورودمان انجام شد.
هدایتمان کردند به اتاق رئیس زندان. مثل همه اتاق های قوه قضاییه پر بود از عکس آقای خمینی و آقای خامنه ای، از در و دیوار حرف می زدیم که دست کرد و تابلویی از توی کشوی میزش بیرون کشید. خط نوشته ای بود با قاب منبت . با صدایی گرفته گفت: این را سعید برایم نوشته. پرسیدم : سعید؟ گفت: آقای حنایی دیگه.
بعد از آن تا زمانی که بهمان خبر دادند که سعید را آورده اند، یک بند از مرام و معرفت و اخلاق و حکمت سعید تعریف کرد. این که در مدتی که زندانی بوده، از بهترین زندانی های وکیل آباد بوده و همه زندان بان ها عاشقش شده اند.
خبر را که آوردند رفتیم طرف بند ملاقات شرعی. یک ورودی کوچک، منتهی می شد به راهرویی که دو طرفش در اتاق ها قرار داشت. هنوز سعید را نیاورده بودند. توی راهرو در یکی از اتاق ها سرک کشیدم. یک تخت خواب دو نفره بود، یک چوب لباسی، یک آینه روی دیوار، یک در بسته، در را که باز کردم، در اتاقک کاشی شده، یک دوش بود.
توی راهرو همهمه پیچید. برگشتم. سعید را آوردند. با لباس زندان، دست ها و پاهایش بسته نبود. وقتی راه می رفت صدای خش خش پلاستیک می آمد. با همه کسانی که در اتاق بودند دست داد، با بعضی ها روبوسی هم کرد.
به من که رسید گفت: سلام خانم کریمی، آمدید آخر قصه تان را ببینید؟
خبرنگارها شروع کردند به پرسیدن سوال. مهم تر از همه خبرنگار روزنامه خراسان بود که در مورد محل قرار گرفتن اجساد می پرسید، حنایی هم با تسلط جواب می داد. حرف آخرش هم این بود که : به من فرصت بدهند. می روم در کویر، جایی که هیچ آدمی نباشد. هر کاری که بگویند، می کنم.
توی اتاق کناری، از یک میله طناب آویزان بود. این را وقتی به دیوار تکیه داده بودم و به جواب سوال آخرش فکر می کردم دیدم. دو تا سرباز، نیمکتی را که انگار منتظران اتاق ملاقات شرعی رویش به انتظار می نشستند، برداشت و برد گذاشت درست زیر طناب.
حنایی هنوز داشت حرف می زد. نسبت به آخرین باری که دیده بودمش موهایش سفید شده بود. دیگر تارهای سیاهش کمتر از تارهای سفید بود.
دادستان کنار من به دیوار تکیه داده بود. اشاره کرد که ببرندش به اتاق پهلویی. پرسیدم: حدش را دیشب زدید؟
با تعجب نگاهم کرد: حدش؟
گفتم: 157 ضربه
گفت: یادم رفته بود. سرباز را صدا زد. دم گوشش چیزی گفت. سرباز دم گوش سرباز دیگری چیزی گفت و خودش به اتاق پهلویی رفت. نیمکت را برداشت و به سالن ملاقات شرعی رفت.
سرباز دیگر، شلاق را آورد. برای اولین بار شلاق می دیدم. نزدیک 20 رشته طناب، به هم گره خورده بودند و به دسته ای محکم وصل شده بودند.
حنایی را با شلاق به سالن ملاقات شرعی بردند. همان سالنی که زندانی ها حق دارند 20 دقیقه با همسران شرعی شان خلوت کنند.
توی دلم شروع کردم به شمردن. هیچ صدایی نمی آمد. نه صدای شلاق که هوا را بشکافد، نه صدای رشته هایی که روی بدنی فرود آید و نه حتی صدای نفس کشیدن دردناک مردی که حد بخورد.
به 20 نرسیده بودم که در باز شد و جلوتر از همه سعید حنایی بیرون آمد بدون نشانه ای از درد روی صورت نه چندان غمگینش.
از دادستان که همچنان کنارم ایستاده بود پرسیدم: به همین زودی 157 تا زدند؟
گفت: تعزیری است، محکم نمی زنند. شلاق هم چند رشته است و با نگاهش اشاره کرد که: بگذر
حنایی وسط سالن ایستاده بود. انگار منتظر بود که بگویند خب بفرمایید بروید. صدای یکی از سرباز ها بلند شد: خبرنگارها بیرون.
به دادستان نگاه کردم: یعنی چه؟ این همه راه آمده ایم که برویم بیرون. جواب داد: باید بروید بیرون. گفتم: حتی عکاس ها؟ گفت: همه
در سفید بخش ملاقات شرعی که پشت سرم بسته شد، نفس عمیقی کشیدم. هیچ تصوری از این که اگر همان جا مانده بودم، چه می کردم نداشتم. اصلا نمی دانستم که می توانم صحنه را ببینم یا نه؟ فقط به فکر تصویر هایی بودم که عباس باید تهیه می کرد.
تکیه داده بودم به در که دریچه سفید روی در باز شد. مرد میان سالی، آن سوی دریچه داشت به ما، شاهدان مرگ یک آدم نگاه می کرد. توی چشمانش اشک جمع شده بود. ضبطم را روشن کردم و نزدیکش شدم. ضبط را بالا بردم تا صدایش از پشت دریچه خوب تر ضبط شود. پرسیدم: آن طرف چه خبر است؟ گفت: دارند تمام می کنند و اشک هایش چکید.
گفتم: مگر چه می کرد که همه این قدر دوستش دارند؟ گفت: نمی دانید چقدر آقا است، چقدر مهربان است. مرام دارد، معرفت دارد.
داشت حرف می زد که صدایی آشنا را شنیدم. صدای حنایی بود. داشت فریاد می زد: بی پدر مادرها، قرمساق ها قرارمان این نبود؟ مادر ... ها ولم کنید، قرار.....
صدای کشمکش می آمد. صدایش نامفهوم تر شد. نگهبان، دریچه را رها کرد و صدا، قطع شد.

نمی دانم چند دقیقه گذشت. در باز شد و اشاره کردند که خبرنگارها بروند داخل. پایم نمی کشید. عباس رفت و من پشت در ماندم. نمی دانم باز چند دقیقه گذشت. داشتم از خبرنگار روزنامه خراسان می پرسیم که چرا آن سوال ها را می پرسید؟ و او جواب می داد: او همیشه خودش به من زنگ می زد و خبر می داد که جسدی کجا افتاده است. این اواخر تلفن های روزنامه کنترل بود چون می دانستیم که اگر کسی را بکشند، به ما خبر می دهند. تقریبا در همه صحنه های کشف جسد، من با پلیس می رفتم به آدرس. خودم آدرس را به آنها می دادم. همه جسدها را قبل از تغییر وضعیت دیده ام. در دو موردی که سوال کردم، آنچه که او می گفت، با صحنه کشف جسد مطابقت نداشت. او می گفت: اول جسد را انداختم و بعد دور زدم. ولی آنچه در صحنه کشف جسد بود و از روی مسیر حرکت چرخ اتومبیل روی خاک ها معلوم بود، اول ماشین دور زده بود، بعد جسد را بیرون آورده بودند. بعد هم فهمیدم که رد چرخ ها، نمی توانست رد چرخ های ماشین او باشد. ماشینی که در صحنه کشف جسد ردش باقی مانده بود، فرمان هیدرولیک داشت که توانسته بود در فضایی کوچک با یک فرمان دور بزند، ماشین او فرمان هیدرولیک نداشت.
پرسیدم: این ها که می گویید یعنی چه؟
هنوز جوابم را نداده بود که سایه سربازی را دیدم که از کنارم می گذشت. با قدم هایی سنگین، انگار باری دستش باشد. نگاه کردم. سر چیزی شبیه وان حمام اما از جنس پلاستیک را گرفته بود. توی وان، سعید حنایی خوابیده بود. با گردنی خم شده به پشت. انگار به دیوار وان نگاه می کرد. سنگینی مرگ، نفس کشیدن را سخت کرده بود. من، خبرنگار روزنامه خراسان، زندان بانی که هنوز گریه می کرد، به وان سفید خیره شده بودیم.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۶ فروردین ۱۳۸۸

بهار در راه است

چند ساله شده ام؟ نمی دانم، اصلا هم دلم نمی خواهد که بنشینم و حساب کنم که چند ساله شده ام، چند سال پیش در چنین روزی درد چنگ انداخته به جان مادرم و او دندان هایش را قفل کرده دور حوله ای که خواهرش به دستش داده است؟ چند سال پیش قابله تحصیل کرده از فرنگ برگشته، فریاد کشیده آب جوش؟ چند سال پیش چهار درد، عرق سرد انداخته روی پیشانی اش و صدای قابله را در آن وانفسا شنیده است که: زور بزن، زور بزن؟ چند سال پیش یکی از خواهران، خبر را آورده است: دختر است، دومی هم دختر است؟
مهم نیست، اصلا مهم نیست که چند سال پیش بوده و حالا چند سال گذشته است، مهم این است که آیا حالا، بعد از گذشتن این همه سال و بعد از آن همه تکرار دردهای هر ساله، دردهایی که هر سال بچه ها فوت می کنند و مادران ته دلشان غنج می زند، آیا مادرم به من، به بودنم، به آنچه که هستم افتخار می کند؟
آیا وقتی صدایم را می شنود، آیا وقتی مطلبی از من را می خواند، آیا وقتی جایی کسی احوالم را می پرسد، سرش را بالا می گیرد و جواب می دهد؟ یا نگاهش را به جایی می دوزد و لب ور می چیند و سوال را با سوالی دیگر جواب می دهد؟
چند ساله شده ام؟ مهم است؟ نه، مهم نیست، مهم نیست که دیگر روی کیک تولدم شمع نمی گذارم و شمع ها را می چینم دورش تا خیلی به چشم نیاید، مهم نیست که انگشت های دست و پای خودم که هیچ، انگشتان دست و پای رعنا را هم باید قرض بگیرم تا ببینم چند ساله ام، مهم این است که کجای کارم؟ کجای جهان ایستاده ام؟ چقدر بودنم با نبودنم فرق می کند؟ که این آخری را می دانم که فرق می کند، نبودنم هیچ چیز را که تغییر ندهد، دل دخترکی کوچک، با موهای مجعد طلایی و چشمان درشت میشی را خواهد لرزاند؛ به خاطر او هم که شده، به خاطر بغضش هم که شده، بودنم با نبودنم فرق می کند.
شادی صدر بود که اولین بار گفت: مهم ترین تغییری که بچه دار شدن در زندگی آدم می دهد این است که دیگر نمی خواهی بمیری، چون کسی به تو نیاز دارد، فقط تو.
این حرفش هم مثل خیلی دیگر از حرف هایش درست است، واقعیتی است که نمی توان انکارش کرد.
پس، مهم نیست که امروز چند ساله شده ام، مهم نیست که چند شمع باید کنار کیک تولدم بچینم، مهم است که باید باشم، باید بمانم، باید تلاش کنم تا نه فقط مادرم که دخترم هم وقتی نامم را می شنود، سرش را بالا بگیرد، گوشه سمت راست لب بالایش کمی جمع شود، کنار چشمانش کمی چروک بخورد، شاد هم کمی نمناک شود و با صدایی که شاید تهش کمی بلرزد، بگوید: این نام مادرمن، این نام دختر من است.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۳ فروردین ۱۳۸۸

گفت و گوهای من و رعنا2

مکان این گفت و گو هم مطابق معمول، دستشویی خانه است، در شرایطی که رعنا خانم نشسته اند و دستهاشان و بلوزشان را در دست گرفته ام تا نه خودش بیفتد و نه بلوزش کثیف شود. تازگی ها احساس داشتن موهای خیلی بلند هم سبب شده که نگرانی کثیف شدن موها هم به نگرانی های دیگر اضافه شود و آنها هم قبل از نشستن روی دستشویی کشیده شوند روی شانه ها.
رعنا: مامان، آب ها از کجا می یان؟
من: از توی چاه
رعنا: یعنی از زیر خاک ها
من: آره عزیزم
رعنا: چطوری آب ها را می شورن؟
من: نمی شورن عزیزم، تصفیه می کنند
رعنا: مامان، ونوس هم آب داره؟
من: نمی دانم مامان، هنوز هیچ کس نمی دونه
رعنا: چرا؟
من: آخه هنوز کسی اونجا نرفته تا ببیند آب داره یا نه
رعنا: مون (ماه)چطور؟
من: اونم هنوز معلوم نیست
رعنا: خوب یکی از این ماشین بزرگ ها که توی کیش بود و زمین را می کند ببریم روی مون، بکنن ببینن زیر خاک ها آب هست یا نه
من: آره عزیزم، این کارها را دانشمند ها انجام دادن
رعنا: مامان، پس کی اسپرینگ می شه؟
من: الان بهاره عزیزم؛ کم کم هوا هم گرم می شه
رعنا: آره، چون زمین یک پلانت( سیاره) است که دور سان( خورشید) می چرخه و اسپرینگ( بهار) بهش نزدیک می شه و وارم (گرم) می شه.
من توی دلم: خوب عزیزم تو که می خواستی اطلاعات جدیدت را نشان بدی، چرا این قدر از من سوال کردی.
من: آه عزیزم، همینه که تو می گی.
رعنا: مامان، یک کم دلم را ماساژ می دی؟
من: آره عزیزم. صاف بشین تا دستم به دلت برسه
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳۰ اسفند ۱۳۸۷

سال نو مبارک


به امید سالی پر از شادمانی ، در کنار سفره هفت سینی که همه چیزش بوی ایران بدهد
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۸ اسفند ۱۳۸۷

تلخ ترین خاطره سال87

تمام شد، یعنی تمام می شود، دو شب دیگر که بخوابیم و بیدار شویم، دو سپیده صبح که سر بزند، یک نهار دیگر که دور هم بخوریم، دیگر سال 87 نیست. سبزی پلو ماهی پس فردا را در سال 88 می خوریم، سبزه ها را بار دیگر که آب بدهم، سال 88 است، بار دیگری که ناخن های رعنا را لاک بزنم، سال 88 است.
تمام شد به همین سادگی، سالی سخت، نه، پر فراز و نشیب، نه پر چم و خم، نه ، نمی دانم، تمام شد. سالی که من مهمترین تصمیم زندگی ام را در ان عملی کردم، سالی که من از مرزهای کشورم گذشتم، سالی که من همه کودکی و نوجوانی و جوانی و خاطراتم را رها کردم و آمدم، سالی که من همه دلبستگی و غم ها و شادمانی هایم را در یک هارد دیسگ 300 گیگا بایتی پنهان کردم و گذشتم، گذشت، تمام شد.
دو روز دیگر من اولین سفره هفت سینم را در جایی که نامش ایران نیست پهن می کنم. دو روز دیگر، من برای اولین بار هفت سینی بدون سمنو، بدون ماهی قرمز و بدون سنجد خواهم چید، دو روز دیگر... برای اولین بار....
مهم نیست، این هم عادت می شود. ما عادت کرده ایم که به همه چیز عادت کنیم. همان طور که عادت کرده ایم منتظر بمانیم.

مامان هم رفت و من برای اولین بار پشت سرش گریه کردم. حتی وقتی سال 68 من را تهران گذاشت تا به دانشگاه بروم و خودش به مشهد بازگشت، گریه نکرده بودم، همان طور که وقتی در 6 سالگی، من و پدرم سوار اتوبوس شدیم تا از کرمانشاه به تهران بیاییم، من گریه نکردم. به خاطر نمی آورم که دو روز بعد وقتی پدرم دست من را به دست مهماندار مهربان هواپیما سپرد تا برای اولین بار، دوری از خانواده و تنها سوار شدن به هواپیما را تجربه کنم، هم گریه کرده باشم.
یادم نمی اید که در طول تمام یک سالی که مشهد، با خاله هایم زندگی کردم تا بتوانم در شش سالگی به مدرسه بروم هم گریه کرده باشم؛ اما، شنبه گذشته، ساعت 12:30 ظهر، وقتی مامان از گیت کنترل گذرنامه گذشت و می دانستم که دیگر به این زودی ها نخواهمش دید، گریه کردم. هق هق.
آیا این گریه تلخ ترین خاطره سال 87 من است؟ یا همه روزهایی که من و رعنا تنها بودیم؟ یا همه روزهایی که دلم برای ایران تنگ می شود؟ یا همه روزهایی که به دنبال جواب این سوال می گشتم: آیا من اشتباه کردم؟
نمی دانم، اصلا مگر مهم است که تلخ ترین خاطره سال 87 چیست؟
قبل از تمام شدن سال، باید از خاطرات خوش سال بنویسم، باید.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۱ اسفند ۱۳۸۷

تهاجم فرهنگی

این تصویر از رعنا خانم در وسط بلاد کفر گرفته شده است و حاصل تهاجم فرهنگی مادربزرگ عزیزتر از جان است که روسری بر سر می کند.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۰ اسفند ۱۳۸۷

من گم شده ام

نبودم، هنوز هم نیستم. گم شده ام در روزمره گی پرشتابی که من را در خودش پیچ و تاب می دهد و امان نمی دهد که حتی نفس بکشم. کار، رعنا، مامان، جلیل، کار، رعنا، مامان، جلیل، این ها شده اند ترجیع بند زندگی نصفه نیمه ای که این روزها روی سینه ام سنگینی می کند.
در این همه غیبت، به ساختمانی جدید اسباب کشی کردیم؛ ساختمانی بزرگ که در آن هیچ انحنایی نمی بینم. همه خطوط تیز و صاف به هم می خورند و چند تکه می شوند و هر کدام به راهی می روند. حالا به جای 8 و پنج دقیقه، باید ساعت پنج دقیقه به هشت از خانه بیرون بیایم. حالا به جای آخرین واگن مترو باید سوار واگن دوم از آخر بشوم و از در اولش بیرون بیایم تا مجبور نباشم از میان آن همه جمعیت راه خودم را پیدا کنم.
حالا یاد گرفت که حسن بالا آمدن از پله های برقی در مترو این است که دیگر با شنیدن صدای کوبیده شدن پاهای جمعیت خسته روی پله ها به یاد اردوگاه های اجباری کار آلمان نازی نمی افتم.
حالا یاد گرفته ام که مهم نیست که جلیل کجای جهان باشد، مهم این است که من مادر رعنا هستم و نمی توانم حتی یک لحظه، یک دم، یک آن مسئولیت او را از دوش خود پایین بگذارم.
حالا یاد گرفته ام که مهم نیست مادرم کجای جهان باشد، او مهربان ترین، دلسوز ترین و نازنین کسی است که من دارم.

هوا دارد گرم می شود، درخت ها سبز می شوند، بوی بهاری می آید که دیگر بوی عید نیست، فقط بهار است، خشک و خالی، اینجا انگار هیچ کس عید را جشن نمی گیرد.

کافه پیانو را می خوانم و به این فکر می کنم که گاهی چقدر نوشتن ساده است، حتی ساده تر از فکر کردن. کاش من هم می توانستم بدون این که فکر کنم بنویسم.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۷ بهمن ۱۳۸۷

گفت و گوهای من و رعنا

اول باید بگویم که بخش عمده دیالوگ میان من و رعنا، در حمام شکل می گیرد، زمانی که خانم مشغول پی پی کردن هستند و من روی چهارپایه ای می نشینم، اسپری در دست، تا هر وقت بوهای ناخوش اذیتشان کرد، کمی اسپری بزنم و بوها بروند!! اما مدت ها است که دغدغه پی پی فرمودن خانم، دغدغه دوم این گپ و گفت های میان مادر و دختر است. گاهی چنان هر دو از این گفت و گو لذت می بریم که مساله پی پی فراموش می شود و غرق در گفت و گو می شویم. معمولا گفت و گو با این سوال آغاز می شود: چه خبر؟ و او همیشه می گوید: اول تو بگو، کی اومده بود؟ کی نیومده بود؟
از دل همین حاضر غایب کردن ساده است که اصل گفت و گوی ما آغاز می شود. دیروز بعد از پاسخ دادن به این سوال معمول پرسید: تو چی کار می کردی؟
و من جواب دادم: سی امین سال انقلاب است و من درمورد انقلاب ایران کار می کردم.
رعنا: تو انقلاب چی شد؟
من: شاه ( کینگ) رفت و به جاش روحانیون آمدند.
رعنا: خوب تو چکار کردی؟
من: من که می رفتم مدرسه، دیگر با روسری رفتم.
رعنا: یعنی مثل ایران؟
من: آره، مثل ایران روسری سرم کردم
رعنا: بعد چی شد؟
من: خب حالا دیگه حکومت دست روحانیون است
رعنا: یعنی اونها کینگ ان؟
من: مامان، پی پی ات تموم نشد؟
رعنا: نه؛ بگو، کی کینگ شده؟
من:آره عزیزم، روحانیون حکومت می کنند
رعنا: پس پرنسس ها کجان؟
من: مامان، یک زور دیگه بزن، تموم می شه
رعنا: نه هنوز دلم پر است.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۶ بهمن ۱۳۸۷

خواب می دیدم

خوبم، چشمه اشکم هم دو روزی است که بند آمده است. دیروز هم همه چیز خوب و خوش و خرم گذشت، کتاب "زنان پرده نشین و نخبگان جوشن پوش" را هم دارم تمام می کنم و غوری اساسی در عصر پیامبر زده ام و اساسی با زنانش حال کرده ام. مخصوصا این عایش ه و ام سلمه؛ عجب شیرزنانی بوده اند و البته عمر یک تنه از پس همه زنان پیامبر که هیچ؛ زنان مدینه بر آمده است.
اما
دیشب خواب می دیدم که تهرانم، پسر عمه ام زنگ زد و گفت: آماده شید، بریم بگردیم، رسیدم جلوی خانه، زنگ می زنم بیای پایین. من از پنجره بیرون را نگاه کردم تا ببینم هوا چطور است و چه لباسی تن رعنا کنم، که دیدم از دور دست شهر، دود سیاه بلند است، دودی که در نقاط دیگر هم دارد یک باره به هوا بر می خیزد. مامان گفت: دارند می زنند. و بعد، خطی از انفجارهای ممتد به سوی خانه ما می آمد و نزدیک و نزدیک تر می شد. دست رعنا را گرفتم و سریع از پله ها پایین رفتم. به در خانه همسایه ها که می رسیدم داد می زدم: بیایید پایین، دارن بمب می ریزندو پله ها تمامی نداشت.
هیجان زده از خواب پریدم. دنبال دست رعنا گشتم و آن را گرفتم. خواب خواب بود.
کابوس جنگ در وطن هم مربوط به هوم سیک است؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۴ بهمن ۱۳۸۷

سه نسل زنان بدون مردان

حکایت این زندگی زنانه ما هم کم کم دارد برای خودش داستانی می شود. سه نسل زنان بدون مردان، زیر یک سقف دارند فرهنگی را به هم منتقل می کنند که 30 سال حکومت جمهوری اسلامی نتوانست.
دیروز رعنا همه کمدش را به ریخت تا روسری اش را پیدا کند. یک روسری پشمی که من در کودکی و زمستان سرم می کردم. اول، روسری شد پتوی عروسکش. بعد از مامان پرسید چطور پتو را روسری کند و آن را سر عروسکش بست و بعد، شب وقتی می خواستیم به مهمانی برویم، لباسش را پوشید و روسری به دست آمد پیشم: مامان، این روسری به لباسم می اید؟ می خوام بپوشمش، مثل مادرجون.
روسری را سر کرد و کلاه را روی آن پوشید و دست مادر جونش را گرفت تا برویم و سوار ماشین شویم. قدم سوم را که برداشت گفت: بسم الله الرحمن الرحیم.
اخ اگر مردم متولی دین خود می ماندند، چه ها که نمی شد.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۳ بهمن ۱۳۸۷

باز هم برف


برف می اید، برف می آید و برف می اید، پوک و خشک. با حرکت کوچک جاروی نارنجی رنگ، از روی شیشه های ماشین سر می خورد و باز بر می گردد به اسمان و کلی طول می کشد تا باز زمین را فرش کند. هر بار که برف های روی ماشین را جارو می کنم، یک بار هم سراپای خودم را جارو می زنم، آن قدر که پالتویم پر می شود ازذره های سفیدی که به راحتی اب نمی شوند و حتی کنار هم جمع نمی شوند. با این برف ها نمی شود آدم برفی درست کرد، چون خشک است و به هم نمی چسبند، حتی نمی شود گلوله برفی ساخت و به رعنا زد، حتی نمی شود آن ها را روی هم کوه کرد و رویش سرید و پایین آمد. بس که خشک است، کوه هم از هم می پاشد.
می دانید، دیگر تجربه های گذشته ام به کارم نمی اید. حتی برای برف بازی هم باید دنبال راهی جدید باشم.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۹ بهمن ۱۳۸۷

بغض

این روزها پر از بغضم، پر از اشک، هر نوشته ای که می خوانم، هر تصویری که می بینم، هر موسیقی که می شنوم، دانه های اشک قل می خورند روی گونه هایم. ظاهرا همه چیز خوب است، بیماری من و رعنا و مامان، هر سه، خوب شده است، زندگی به روال عادی برگشته، جلیل کم کم دارد چمدان هایش را می بندد تا برگردد، کار خوب پیش می رود، ماشین مدت ها است که خوب کار می کند، اینترنت خانه وصل شده؛ اما نمی دانم چرا اشک های بهانه می خواهند؟
همین الان یکی چکید روی گونه ام.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۵ دی ۱۳۸۷

من به رعنا باختم. خوشحالم


هی، این دختر کوچولو راست می گفت. اونی که توی آسمون بود، واقعا ماه بود. ماهی که این روزها از خورشید پرنور تر و پر زورتر است.
چقدر لذت دارد که آدم به دختر کوچولوش ببازه، اون با دلش حرف می زنه و من با منطقم. امیدوارم همیشه حسش همین طور قوی بمونه.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

وقتی دل آدم تنگ می شود

دلم برای کتاب خوندن تنگ شده، دلم برای گزارش نوشتن تنگ شده، دلم برای خودکار در دست گرفتن تنگ شده، دلم برای روزنامه تنگ شده، روزنامه با خط فارسی، با آن کاغذ های درجه دو وطنی هم باشه عیب نداره، حتی اگر وقتی بازش می کنم، بوی کاهگل بخوره توی بینی ام عیب نداره، فقط باشه.
دلم یک دکه روزنامه فروشی می خواد . از این مدل هایی که همه چیز از شیر مرغ تا جون آدیزاد توش پیدا می شه، مثل اون دکه دور میدون فاطمی، یا دکه میدان گلها، اون دکه زیر پل کریم خان هم باشه، بد نیست. دلم می خواد برم و واستم جلوش، دیگه اصلا مهم نیست که چند نفر موقع روزنامه برداشتن بهم تنه بزنن، مهم نیست که چقدر آب بارون یا تندی نور خورشید رنگ روی جلد مجله ها را عوض کرده باشد، حتی دلم مجله زرد می خواد، پر از عکس های مهناز افشار و رضا گلزار، دلم یک عالمه گل آقای روی هم چیده شده می خواد. دلم مجله زنان می خواد، شماره هزار، دلم مجله فیلم می خواد، دنیای تصویر.
دارم بهانه می گیرم. می دونم، 500 تا کتاب توی کتابخونه اتاقم هست که کلی اش را هنوز نخوندم، تمام شماره های مجله زنان توی انباری است که هنوز کلی مطلب خونده نشده داره، هر روز دارم کلی سایت های روزنامه های فارسی را زیر ور رو می کنم.

نه، واقعیتش این است که حسودیم شد، امروز صبح، توی ایستگاه مترو، مردم پیچیده در پالتو های کوتاه و شال گردن های بلند، با بینی های سرخ شده از سرما، ایستاده بودند در صف روزنامه فروشی. برای این که بییشتر نگاهشون نکنم، شروع کردم به شماردن قدم هام، من با برداشتن شش گام بلند از کنارشون گذشتم، اما نشد، حسودیم شد، به همه کسانی که می تونن روزنامه کاغذی وطنشون را بخرن، حسودیم شد به همه کسانی که می تونن برای روزنامه توی صف بایستند، حسودیم شد به همه روزنامه نگارانی که می تونن مطالبشون را توی روزنامه هاشون چاپ کنند. حسودیم شد، حسودیم شد، به همه کسانی که آزادند یا حتی فکر می کنن که آزادند حسودیم شد. همین.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۴ دی ۱۳۸۷

خورشید

تا به حال این قدر از دیدن خورشید خوشحال نشده بودم. اینجا هوا 7 درجه زیر صفر است و خورشید داره می تابد، تلولو نورش روی برف های مانده روی شیروانی ها و کنار خیابان ها، خوشگل است. هیچ وقت فکر نکرده بودم که روزی دلم برای خورشید تنگ می شه تا روز یک شنبه که ساعت 12 ظهر، رعنا داد زد: مامان ماه.
آنچه که رعنا نشان می داد، یک دایره خاکستری بزرگ توی آسمان بود که هیچ نور و درخشندگی نداشت. گفتم: نه مامان، این خورشید است که زورش نمی رسه از ابرها رد بشه و اون پشت مانده. همان وقت فکر کردم که چقدر دلم برای خورشید، گرماش، درخشندگی کورکننده اش تنگ شده. حالا کم کم می فهمم که چهار ماه پیش، چرا تا آفتاب می شد، همکارم من را برای قهوه خوردن زیر نور خورشید دعوت می کرد. حالا حتما من هم تابستان، از تابش آفتاب روی تنم لذت می برم و برام مهم نخواهد بود که ضد آفتاب زده ام یا نه، کم مک هام زیاد می شه یا نه، قطعا اون موقع جور دیگری از همه چیز لذت خواهم برد. این روزها زمان لذت بردن از چایی تازه دم و لبوی سرخ شیرین و قرمه سبزی است. شاید این روزها خورشید را کمتر داشته باشم، در عوض مامانم را که دارم.
آی که چه پزی دادم.
درجه هوا را دوباره چک کردم:
(8 درجه زیر صفر) -8°C
Feels Like
-12°C

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۸ دی ۱۳۸۷

عطر نعنا، طعم کشک

من مامان دارم، امروز، درست یک هفته است که هر شب او در را برایم باز می کند و کفش هایم را که در می آورم، چایی داغ روی میز آماده است. حالا یک هفته است که صبح ها از سر و صدای غلغل آب توی قوری، می فهمم که ساعت 7 است و باید بلند شوم. حالا یک هفته است که رعنا، سرش را روی پای مامان می گذارد و می خوابد و می توانم پاهایم را جلوی تلویزیون دراز کنم و کانال ها را عوض کنم. حالا یک هفته است که باز صدای آیه الکرسی و قل هو الله احد در خانه مان شنیده می شود. و من از پنجره به ریزش مداوم برف نگاه می کنم و آش رشته داغ مامان پز می خورم با کشک زعفرانی و نعنا داغ معطر. جایتان خالی

نمی فهمید، می دانم هیچ وقت، تا زمانی که هر لحظه که اراده کنید، همه خانواده تان را در اطرافتان ببینید، نمی فهمید که چه مزه ای دارد، سریدن رشته های آش زیر دندان و عطر نعنا؛ چه عطری است. و چه حس خوبی می دهد فکر کردن به این که همه روز، مادرتان، این آش را به هم زده ومزه کرده و نمک و فلفل رویش پاشیده. و برایتان در ظرف کشیده و رویش را تزئین کرده و در ظرف را بسته و در یخچال گذاشته تا " مادر، این طور که برف می یاد، فردا یخ می زنی تا برسی اداره ات، ظهر یک قاشق هم که بخوری، سرما از تنت بیرون می ره"

امروز عاشورا است، هرچند حتی مامان هم این را فرموش کرده است، اب و هوای اروپا است دیگه؛ وقتی هیچ جا را پرده سیاه نزدند، وقتی هیچ جا شربت و چایی نذری نمی دن، وقتی از هیچ خونه ای بوی شله زرد و ته دیگ زعفرانی بلند نمی شه، وقتی هیچ دسته و گروهی راه نمی افتند تا سینه بزنند، تاسوعا و عاشورا هم می شوند مثل بقیه روزهای خدا.
دیروز برای مامان قبله نما پیدا کردم تا به قول بعضی ها راه رسیدن به خدا را پیدا کنه.
بعد از تحریر: از همه کسانی که در این مدت غیبت نگران شده بودند، معذرت می خواهم. شما هم بودید، دم گرم مادرتان را با نور آبی کامپیوتر که نه، با هیچ چیز دیگر عوض نمی کردید.
راستی، جلیل هنوز نیامده.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۸ آذر ۱۳۸۷

آی باباهای دنیا، کاش می دانستید...

دیشب رعنا داغ بود، همین ، یعنی تا صبح درجه حرارت بدنش بین 37 تا 38 بالا و پایین می شد، اما همین یک درجه لعنتی نگذاشت که تا صبح بخوابم. هر غلتی که می زد، هر غلتی که می زدم، بهانه ای بود تا دستم را بکشم روی پیشانی داغش. می دانم همه چیز زیر سر همان نیم ساعت بوس رد و بدل کردن بین او و جلیل از طریق وب کم است. باز دلش تنگ شد و باز تنگی دلش حرارت شد و بیرون ریخت.
آی باباهای دنیا، کاش می دانستید که چقدر چقدر چقدر بودنتان برای همه مهم است.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۶ آذر ۱۳۸۷

رعنا چهار ساله شد






دیروز، روز غریبی بود. آنقدر غریب که تا شب سردرد داشتم و نتوانستم کار کنم، آنقدر غریب که تا صبح دور خودم می پیچیدم و درمانده بودم. دیروز روز تولد رعنا بود. رعنایی که در تولد چهار سالگی اش فهمیدم اصلا او را نمی شناسم. در همین هفت، هشت ماه گذشته، او چنان با دنیای جدید که من نمی شناسم پیوند خورده که حالا، وقتی برای اولین بار مهمان کلاسش می شوم، می بینم چقدر رعنای من با آنچه که در مهدکودک دیدم متفاوت است.
رعنای من، دختری است که دوست دارد نوازش شود، رعنا ی آنجا، دختر مستقلی است که برای کمک کردن، پیش قدم می شود.
رعنای من آنقدر تنبل است که حتما من باید مسواکش را بزنم و بینی اش را تمیز کنم، رعنای آنجا قبل از این که اسنک را بیاورند، دست هایش را شسته است.
رعنای من، موقع بازی همه جا را به هم می ریزد و جایی تمیز در خانه نمی گذارد، رعنای آنجا، از روی صندلی بلند می شود؛ هسته آلبالو را در سطل اشغال می اندازد و بر می گردد.
رعنای من، در هر جمله فارسی دو کلمه انگلیسی حرف می زند و در هر جمله انگلیسی، دو کلمه فارسی، رعنای آنجا، یک سره، سلیس و روان، کلمات انگلیسی را ردیف می کند.
رعنای من، گاهی چنان غیر قابل تحمل می شود که من از خودم بابت داشتن چنین دختری خجالت می کشم، رعنای آنجا، به محض این که وارد اتاق می شود، لااقل دو نفر به استقبالش می ایند و می گویند: آی میس یو رانا.
دیشب تا صبح دور خودم می چرخیدم و به مادری فکر می کردم که فکر می کند مادر است اما از دختر ش هیچ نمی داند.
دیروز در مهد کودک روز رعنابود، هر شعری که او دوست داشت را می خواندند، هر بازی که او دوست داشت بازی می کردند و اگر پیش از پرسیدن رعنا کسی از من می پرسید شعر مورد علاقه رعنا یا بازی مورد علاقه اش چیست؟ من در می ماندم.
حالا، در اولین روز از چهار سالگی رعنا، من تنها یک راه حل پیدا کرده ام تا بیشتر با او باشم، شب ها، تا پیش از خوابیدن رعنا، دیگر کامیوتر را روشن نمی کنم.
لطف بزرگی است؟ این طوری از ساعت 6 تا 8 شب با هم خواهیم بود و البته یک ساعت هم صبح ها همدیگر را می بینیم، 7 تا 8 صبح. سه ساعت در شبانه روز، فرصت زیادی برای مادری نیست؟ هست؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۵ آذر ۱۳۸۷

دلم هندوانه دود زده می خواهد

نیستم، یک سره تعطیلم، کرکره را کشیده ام پایین و جماعت را به امان خدا رها کرده ام. نیستم تا همراه شوق و شعف دخترک، کیک بخرم و بادکنک باد کنم و اسم هم کلاس هایش را رویش بنویسم و با هر ضربه به بادکنک هلهله شادی سر دهم.
نیستم تا مثل دخترک تمام راه خانه تا نزدیک ترین فروشگاه روستا را در سرمای زیر صفر به شوق حباب های رنگی بدوم و از سرما و بادی که حباب ها را تا جایی بالامی برد که نه من که حتی دست خدا هم به آن نمی رسد، گلایه نکنم.
نیستم تا هزار بار از من بخواهد که شمع های روی حلقه گل کریسمس را برایش روشن کنم و او فوت کند تا برای فوت کردن شمع های روی کیک تولدش تمرین کرده باشد.
نیستم، تعطیل تعطیل، انگار نه انگار که میلیاردها سلول خاکستری در این کره بزرگ سنگین بالای تنه ام جا خوش کرده اند تا من هم مثل میلیاردها آدم روی زمین از این که کریسمس دارد می رسد شادی کنم و دل به دل صدها هزار نفری بدهم که این روزها در فکر خریدن هدیه اند و گوش خیابان ها از شنیدن فریادهاشان کر می شود.
نیستم تا از ردیف کلبه های سرپا شده در تمامی خیابان های اصلی، شیرینی داغ بخرم و داغ داغ بخورم و بخار دهانم را رها کنم در هوایی که همه چیز در آن یخ می زند.
شده ام یک ناظر بی طرف؛ نه شادمان نه غمگین، نه دل زده و نه دل شده، ردیف هندوانه های چیده شده توی فروشگاه ها جلبم نمی کند، من هندوانه چیده شده پشت وانت پر از دود می خواهم. من بسته های لوکس پسته امریکایی و بادام هلندی نمی خواهم، من گونی های پر ازپسته بوداده اکبری تواضع را می خواهم. من کیک با خامه تصفیه شده و صد در صد رژیمی نمی خواهم. من دلم لک زده برای ایستادن در صف کیک های شکلاتی بی بی.

من نیستم، یک سره تعطیلم، خودم، موهای پریشانم، گونه های یخ زده ام، دستان بی هدفم؛ اندام فربه سنگینم، همه این جا است اما دلم، دلم ، دلم آنجا است.

کاش جلیل زودتر برگردد تا بتوانم تمام تصاویری که هر شب از دریچه وب کم می بینم فراموش کنم، دوستان قدیمی، خانه قدیمی، شادمانی های بی دلیل، غصه های عمیق، همه را فراموش کنم و دل بسپارم به فرهنگ جدیدی که رفته رفته وارد خانه ام می شود. حلقه ای سبز از برگ سرو روی میز نهارخوری ام نشسته با چهار شمع. به سنت همسایه مان از سه هفته قبل، هر یک شنبه، شمعی را روشن کرده ایم تا وقتی که آخرین شمع هم بسوزد، بدانیم که سال به آخر رسیده و می رود تا نو شود.
دو هفته ای است که رعنا دیگر" قصه های مبارک"را نگاه نمی کند که یک سره دل باخته با پاپانوئلی که دو هفته پیش برایش روی درخت هدیه آویزان کرده بود. هدیه که نه، یک موز، یک پرتغال، یک بسته شیرینی نارگیلی، به نشانه ادامه برکت در سال جدید و دو بسته شکلات کودکانه، با این پیام که من دیدم که تو دختر خوبی بودی در همه این سال. او حالا، مدام به دنبال شناخت پاپانوئل است، کجا زندگی می کند؟ با چه آمد که من ندیدم؟ چطور من را می بیند که خوبم یا بد؟ و من در به در دنبال رستورانی بزرگ و ارزان می گردم تا همین چهار نفر ایرانی را در شب یلدا دور هم جمع کنم تا رعنا در کنار کریسمس و سال نوی مسیحی، کمی هم از سنت های خودمان یادش بماند، کسی انار سرخ دان کند و کسی هندوانه قاچ کند و شاید، شاید، شاید، کسی حافظ بخواند.
نیستم، این روزها پاک تعطیلم، خسته ام، خسته ام از این همه جنگیدن، خسته ام از این همه تلاش برای حفظ ارزش ها! خسته ام از این همه زندگی. کاش زودتر مامان بیاید تا کسی در خانه باشد تا در را برویم باز کند. از این همه کلید در در انداختن و پیچاندن آن خسته شده ام.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۳ آذر ۱۳۸۷

یک روز شنبه برفی در اینجا

وقتی قرار است از زمسن و آسمان برای آدم بباره همین می شه که اول صبح، می بینی رعنا هنوز آب ریزش بینی داره، یعنی هنوز سرما خوردگی اش بهتر نشده، یعنی یک روز دیگه مریض داری، می بینی که دیشب رعنا در ظرف نان را باز گذاشته و همه خشک شده اند و یعنی باید قید نون و پنیر و چای شیرین را بزنی، می شینی پای کامپیوتر و می بینی که دوستی خواسته تا وبلاگت را آپدیت کنی و تو اولین این میل هم طالع بینی روزت این آمده:
It is not a god idea to blame your troubles and ailments on other people, roya. The only one that you really have to blame is yourself. You will find that your mind is quite active today, and that it might send you around in circles unless you make a conscious effort to slow it down and get it going on the right path. Deal with the facts of the situation instead of the emotions that may arise from it.
تصمیم گرفته ام که برای همه چیز انرژی مثبت بفرستم. حتما در هفته جدید ماشین درست می شه و من مجبور نخواهم بود که در میان 10 سانتی متر برف رعنا را پشت سر خودم بکشم و از سربالایی نفس گیر خونه بالا بیارم.
حتما سرماخوردگی رعنا خوب می شه و من مجبور نخواهم بود شب تا صبح مدام حوله خیس بندازم روی شوفاژ و با مصیبت بینی رعنا را بشورم تا بتواند نفس بکشد.
حتما برای مامان بلیط پیدا می شه تا من مجبور نباشم در تعطیلات رعنا را با بی بی سیتر تنها بگذارم.
حتما کارهای جلیل به خوبی پیش می ره تا زودتر برگرده و دیگه وقتی رعنا تصویر جلیل را در چت بوسه باران می کند، من بغض نخواهم کرد.
حتما امروز من و رعنا به جنگل خواهیم رفت و بزرگترین آدم برفی دنیا را درست خواهیم کرد. کی می یاد برف بازی؟


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۸ آذر ۱۳۸۷

عید قربان در بلاد کفر

دیشب مهمانی عید قربان بودم. باورتان می شود، وسط بلاد کفر، حدود 100 نفر جمع می شوند تا در آخرین تعطیلات خود پیش از عید قربان آن را جشن بگیرند، جماعت همه اهالی افغانستان بودند، الحق که دین دار تر از ما ایرانیان هستند. هم در ماه رمضان روزه می گرفتند و هم عیدهاشان سرجایش است. سنی اند یا شیعه نمی دانم، می دانم که از ایرانیان بسیار آداب دان تر هستند.
اما مهمانی حکایت غریبی بود. یک طرف سالن خانم ها نشسته بودند و یک طرف سالن مردها، مردها می خواندند و زنها دست می زدند، یکی دو مرد هم رقصیدند و مسن ترین زن جمع هم به احترام یکی از آنها را همراهی کرد. مشروبات الکلی در سالن جایی نداشت، هر کس می خواست، به رستوران مجاور سالن می رفت.
جایی که من به عنوان تنها مهمان غیر افغان نشسته بودم، پشت به مردها داشت، در نتیجه فقط زنان را می دیدم که چه می کنند و چه می گویند و چه پوشیده اند. دسته ای زنانی بودند از همه مسن تر، حدود 45 تا 50، همه به شیوه غربی لباس پوشیده بودند، عمدتا کت و دامن، همه شان فارسی می دانستند، با لهجه غلیظ افغانی، با یکی دو نفر که هم کلام شدم، فارسی را در افغانستان یاد گرفته بودند تا بتوانند کتاب های فارسی را بخوانند، از جلال آل احمد گرفته تا حافظ و سعدی، یکی شان زنی بود که اشعار فروغ را از حفظ می کرد تا در هر ملاقات با پدر زندانیش در زمان ظاهر شاه، برای او بخواند تا پدرش بگوید:" هر چه قوت آورده اید یک طرف، این شعر فریده یک طرف"
دسته ای دیگر زنانی بودند که یک سره از زیر برقع به اروپا آمده بودند، زنانی با لباس های دوخت کابل، موهای کوتاه شده در کابل، جواهرات کابلی و اما زیبا، اینها نسلی بودند که پسران فرنگ رفته به خواستگاریشان رفته اند و همه فرزندی در بغل داشتند. تناقض قشنگی بود. مرد خوش دوخت ترین کت و شلوار فرنگی را بر تن داشت با کراواتی هماهنگ با لباسش، زنش کف دست حنا کرده و لباس محلی سبز پوشیده و پسر یک ساله اش هم یک سره پوشیده در لباس افغانی، به سنت مادر هنوز فرنگی نشده. مرد هم انگلیسی حرف می زد، هم فارسی و هم پشتو، زن فقط فارسی حرف می زد و پشتو و بچه فقط انگلیسی و پشتو. این زنها فارسی را در دوره مهاجرت به ایران آموخته بودند، نه نام ادیبی می دانستند و نه کتابی خوانده بودند به فارسی. و از ایران به عنوان روزهای تلخ یاد می کردند.
دسته سوم دختران تحصیل کرده در فرنگ بودند، آنها که موهاشان آخرین مدل روز بود، دامن هاشان کوتاه و یقه ها چنان باز که خود شالی را بهانه سرما کرده بودند و خود را زیر آن پنهان. دخترکان زیبای افغان که هیچ کدام حتی رنگ برقع هم ندیده بودند و همه با هم انگلیسی حرف می زدند و با بزرگترها پشتو

دسته چهارم کودکانی بودند که رعنای من هم میان آنها بود، کودکانی که همه فارسی یا پشتو را می فهمند اما انگلیسی جواب می دهند.
نمی دانم سیاست های ایران در قبال همسایگانش چیست، نمی دانم این که مهاجران افغانی و عراقی را از شرکت در کنکور منع کرده است چه تاثیری بر آینده این روابط خواهد گذاشت، اما دلم برای ایرانی سوخت که دیگر نه حافظش طرفدار دارد و نه فروغش و نه فارسی اش.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۲ آذر ۱۳۸۷

خودخواهی



نمی دانم از ابتدا همین قدر پررو به دنیا آمدم یا روزگار من را پررو کرد. فقط می دانم که حالا، فقط چند روز بعد از آن همه ناله و زاری و و اویلا و بدبختی و بیچارگی، من هنوز می خندم و لذت می برم و به خودم فخر می فروشم. بگذارید اعتراف کنم، صبح یک شنبه؛ وقتی بعد از یک پیاده روی طولانی در جنگل، در پارک نزدیک خانه؛ روی تاب نشسته بودم و رعنا من را تاب می داد، هر بار که نگاهم به آسمان می افتاد، انگار که بخشی از خستگی ها و دردهایم را باد با خود می برد. هر بار که با فشار دستان کوچکش جلو می رفتم، قلبم می تپید و من رها می شدم از تمام غصه هایی که در این یک ماه خوردم. هر بار که می گفت:
mami, look at sky.
می مردم و زنده می شدم از نگاه کردن به اسمانی که او توصیه ام می کرد.
دیروز مثل روزهای قبل بسیار به "مادری" فکر کردم. این که آیا مادری غریزه است؟ آیا هر زنی که به دنیا می اید با خود عشق به فرزند را به جهان می اورد. بارها از خودم پرسیدم که چرا همه چیز را به خاطر رعنا تحمل می کنم؟ چرا رعنا آمد، چرا رعنا ماند؟ من که جسارت رفتن به آن اتاق شیک و مدرن خانم دکتر را داشتم، من که جسارت چشم بستن بر عظمت خلق را داشتم، پس چرا نرفتم؟
دیروز وقتی رعنا دست کوچکش را سراند در دست من و گفت: من مواظبم که گم نشیم، انجا که راه جنگل را به دقت به خاطر می سپارد، آنجا که من نشسته بودم و با افتخار می دیدم که چگونه بچه ها را در بازی مدیریت می کند، آنجا به پاسخ سوالم رسیدم. مادری غریزه نیست، بلکه این خودخواهی است که غریزه است.
من رعنا را دوست دارم چون می خواهم امتداد داشته باشم، من رعنا را دوست دارم چون خودم را در او می بینم. من رعنا را دوست دارم چون او آینه خوشبختی من است. او معنای همه آرزوهای دست نیافته من است، او تصویر رویای کوچکی است که می خواهد کامل تر و بزرگتر و موفق تر از رویای بزرگ باشد و بماند و لذت ببرد. من او را به خاطر خودش نمی خواهم، او بخشی از من است، بخشی که با درد و رنج از من جدا شد تا خودم باشد، تا بماند تا بمانم.
همین است که حالا می فهمم چرا برخی، فرزندانشان را می کشند، آنها نه از بچه ها که از تصویر خودشان در آینه های بی غل و غش متنفرند، می فهمم چرا مردها پسر را بیشتر از دختر می خواهند، انها آینه کامل می خواهند.
می فهمم چرا زنها پسر را بیشتر از دختر می خواهند، انها یک بار دختر بودن را تجربه کرده اند و حالا تکامل و خوشبختی مردانه می خواهند.
حالا می فهمم که نباید منت سختی ها را بر سر رعنا بگذارم که من هر چه می کشم به خاطر خودم است. تا فردا با افتخار دخترم را به همه معرفی کنم. تا فردا از رشدش، از بودنش، از برترشدنش نسبت به خودم لذت ببرم و فخر بفروشم.

حالا تحمل کردن همه چیز کمی، و فقط کمی ساده تر است.

پی نوشت:
عکاس کوچولو و عکسی که از جنگل گرفته

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۵ آذر ۱۳۸۷

حکایت آن تلفنی که پاسخ داده شد

همین حدود بود، شاید کمی زودتر شاید کمی دیرتر، وسایلم را جمع کرده بودم و به تاکسی زنگ زده بودم اما گفتم: بگذار یک بار دیگر تلفن بزنم. و این بار کسی تلفن را جواب داد. آن سوی خط مسئول دفتر آیت الله هاشمی شاهرودی بود. پرسیدم: آیا حاج آقا نامه دختر فاطمه را خوانده اند؟ گفت کدام نامه؟ گفتم همان که در شماره دیروز همشهری چاپ شده؟
گفت: موضوعش چه بود؟ داستان را گفتم. گفت: حتما اقدام می کنیم.
هم او بود که نسخه ای روزنامه همشهری را به حاج آقا نشان داده بود و حاج آقا خواسته بود تا پرونده را ببیند و شبانه پرونده را برایش برده بودند و شبانه آن را خوانده بود و وقتی زمان را کمتر از نامه نگاری های اداری دیده بود با دست خط خودش نوشته بود حکم متوقف شود و به زندان اوین فکس کرده بود.فکس را سربازی دم دمای سحر دیده بود و دوان دوان به میدان اعدام رسانده بود و ازمیان چهار اعدامی آن روز صبح، طناب را از گزدن فاطمه باز کردند و او را به سلولش باز گزداندند.
اما حالا، کسی هست که باز شماره دفتر آقای شیرج را بگیرد؟ کسی هست که داستان رها شدن زهرا زیر دستان قوی یک مرد را برایش بنویسد؟ کسی هست که از مادر لکنت زبان گرفته برایش بنویسد؟ کسی هست که از آرزوهای دو دختر تنها مانده برایش بگوید.
کاش کس پیدا شود و بگوید که زهرا تا آخر عمر برای او سبزی پاک خواهد کرد.
کاش کسی برایش بگوید که فاطمه تا آخر عمر برای او زیارت عاشورا خواهد خواند.
کاش کسی برایش بگوید که دعای خیر مادران تا همیشه همراهش خواهد بود.
کاش کسی برایش بگوید که بهشت و جهنمی که خدا وعده داده همین دنیا است و فاطمه هفت سال است که در آتش دوری از دو دخترش سوخته است، موهای خاکستری اش گواه آن آتشند.
کاش کسی به او بگوید که سیاهی هر امضای او بر برگه استیذان یک حکم اعدام، یعنی سیاه پوش کردن خانواده ای تا ابد.
روزی دیگر، همان دم دمای سحر هیچ کس نتوانست در زندان اوین طنابی برای حلق آویز کردن کبری رحمان پور بیابد. کبری اعدام نشد چون طناب نبود، کاش فردا در زندان اوین طتاب نباشد، کاش کسی بیدار نشود، کاش هیچ ساعتی صبح فردا زنگ نزند. کاش کسی بداند، کاش کسی بگوید. کاش کسی بماند.
آن سال آزاده مختاری ساعت 4 صبح به زندان اوین رفت تا خبر آنچه را که پشت درهای بسته رخ می داد بنویسد و ساعت شش صبح شادترین خبر تمام زندگیم را به من داد. آیا فردا این توان را خواهم داشت که به زهرا زنگ بزنم؟

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

امروز من دیوانه ام

امروز من دیوانه ام. دلم روضه می خواهد، از آن روضه های داغ عاشورایی که بتوانم چادرم را بکشم توی صورتم و پنهان از همه، حتی خودم، یک دل سیر گریه کنم.
دلم زیارت می خواهد، دلم می خواهد پنجره های فولادی و سرد ضریح امام رضا را بگیرم و او را همه عزیزانش قسم بدهم که رهایم کند. که آزادم کند.
دلم سماع می خواهد، می خواهم که لباس درویشی و چادر سفیدم را بپوشم و آن قدر در حلقه رندان، گرد خودم بچرخم که رها شوم و آزاد شوم و گم شوم و دور شوم از هر چه هست و نیست.

امروز من دیوانه ام ، هزار بغض فروخفته را در صدایم پنهان کرده ام و به دختری که می رود تا برای آخرین بار، قبل از اعدام ، مادرش راببیند ، می گویم: مادرت به آرامش احتیاج دارد.
امروز من دیوانه ام. همه از اعدام پسری 20ساله با دنیا دنیا آرزو حرف می زنند و هیچ کس "منبع موثق" نیست تا خبر را تایید کند. و من باید در خبر نوشتن بی طرف باشم و عدالت را رعایت کنم و احساساتم را کنترل کنم.
امروز کم مانده بود فریاد بکشم: من یک ربات نیستم. من آدمم. نگفتم، فریاد نکشیدم، چون کسی نمی فهمید. می دانید؟ نمی فهمید.

امروز، روز جهانی محو خشونت علیه زنان، من رعنایم را در آغوش می گیرم تا از سایه های پشت پنجره، دم سحر، نترسد و برایش داستان خورشید خانم را تعریف می کنم که امروز خواب مانده و دارد بدو بدو می اید تا همه جا راروشن کند. و بعد با زن هندی سرخ پوشی حرف می زنم تا رعنا را قبل از تاریک شدن هوا، در ساعت 4 عصر به خانه ببرد تا شاید کمتر از تاریکی بترسد.
و بعد جهانی را نقد می کنم که بر علیه زنان خشونت روا می دارد. در حالی که خودم عین خشونتم.

امروز من دلم از همه جا و همه چیز سخت گرفته است.

فردا دو دختر داغدار مادرشان می شوند، فردا یک مادر سیاه پوش پسرش می شود. و من، این سوی دنیا، هیچ کار هیچ کار هیچ کاری نمی توانم بکنم.
حالا دخترک پشت تلفن زار می زند: خانم کریمی یک کاری بکنید، مامان را دارند می کشند. و من حتی جرات ندارم که اشک هایم را روی گونه هایم رها کنم
برایم دعا کنید.


۳۰ آبان ۱۳۸۷

حکایت های من و او


زمان: صبح امروز
مکان: روی مبل جلوی تلویزیون در حال تماشای کارتون کایو
رعنا: مامان می شه بغلم کنی
من: آره عزیم چرا که نه؟
رعنا: مامی
من: جونم
رعنا: می شه لفطا امروز مثه همه مامانا زود بیای دنبالم
من: عزیزم، اگر بخوام زود بیام، رئیسم دعوام می کنه
رعنا، با بغض: پس من چکار کنم؟
من: می شه لطفا پیش هیف بمونی تا من کارم تموم شد، بیام دنبالت
رعنا: باشه، قبول می کنم.


زمان: یک ساعت بعد
مکان: مهد کودک رعنا
من و رعنا در حال دویدن به سوی کلاس رعنا
رعنا: مامان، من پیش هیف می مونم غصه نخور
من: الهی من فدات شم
رعنا: ولی زود بیای، باشه؟


تکه پاره های من، هنوز روی سنگفرش های جلوی ساختمان مهد رعنا باقی مانده است.



۲۹ آبان ۱۳۸۷

God is ugly

حتی فکر کردن به مسافرت هم خستگی ام را در می برد، حتی فکر کردن به بستن چمدان ها هم برایم کافی است. امروز پاسپورتم رسید. همان که دزد برده بودش تا نشانم که دهد که به هیچ کس حتی خدا هم نمی توانم اعتماد کنم. دیشب در مترو نشسته بودیم و رعنا داشت مثل همه آدم های بزرگ توی مترو مجله می خواند و من فرصت کردم تا به اطرافم نگاه کنم. کمی آن طرف تر دو دختر نوجوان توی سرو صورت هم می کوبیدند و جهان را مضحکه خود کرده بودند، صدای قهقهه خنده شان فضا را پر کرده بود و گاهی حتی حواس رعنا را هم پرت می کرد.
روی پلاکی که یکی از آنها به سینه اش چسبانده بود، نوشته شده بود: خدا زشت است. پلاک سیاه بود و نوشتهاش با سرخ.
مکث کردم، ماندم، او داشت کفر می گفت، اگر در ایران بود، کارش ساخته بود. اما اینجا، هیچ کس حتی به صدای خنده هایش گوش نمی دهد چه رسد به خواندن آنچه که روی پلاکش نوشته بود.
به دورها رفتم، سال های شک، سال های سخت بلوغ، سال هایی که هر جمله ای یک علامت سوال بزگ می شد چه رسد به مفاهیمی مثل خدا، جهان، حقیقت، عشق و دروغ. آخ اگر آن سال ها می توانستم حتی به این جمله فکر کنم، چقدر امروز خوشبخت تر بودم. اگر آن سال ها می توانستم مثل این دخترک تکه ای از موهایم را سبز رنگ کنم؟ اگر آن سال ها می توانستم مثل این دختر خنده ام را رها کنم و نترسم؟
داشتم به آرزوهایم فکر می کردم که رعنا پرسید: مامان، چرا تو مجله نداری؟


۲۷ آبان ۱۳۸۷

حسادت


ساعت 7 شب است و من تازه نیم ساعت است که رسیده ام خانه، رعنای 17 کیلویی را بغل کرده ام و از مسیر برگ ریزان گذشته ام و به سختی، یک دستی در را باز کرده ام و او را روی تخت گذاشتم و پشت میز غذا خوری ول شده ام.
پشتم؛ چشمم درد می کند از بس از صبح از تا به حال نوشته ام و خوانده ام اما، از صبح ، نه از دیروز، نه، از وقتی نمی دانم کی، چیزی روی دلم سنگینی می کند، سنگین است، انقدر که نمی توانم تابش بیاورم، سخت است، آنقدر که نمی توانم بشکافمش، عزیز است، انقدر که نمی توانم رهایش کنم.
انگار وزن همه سال ها و روزها را روی پشتم گذاشته اند، سال ها و روزهایی که سپری کرده ام. سال ها و روزهایی که تصمیم گرفته ام و خواسته ام و به دست آورده ام. آیا من اشتباه نکرده ام؟

گاهی فکر می کنم کاش زن بودم، یکی مثل بقیه، زنی آراسته و پر از لوندی و زنانگی، که می دانستم از ابزارهایم کی و کجا استفاده کنم و چگونه عاشق شوم و چگونه بگذارم عاشقم شوند و بعد، زندگی می کردم، رها از هر فکر فردا و دیروزی.

گاهی فکر می کنم کاش مادر بودم، با هزار تا بچه قد و نیم قد، صبح زود بیدار می شدم و سفره می انداختم از این سر تا آن سر اتاق، یکی را به بغل می گرفتم و یکی را به پشت می بستم، مدل زنان اینجا، خرید می کردم و می پختم و می ساختم و فراموش می شدم و فراموش می کردم در میانه آن همه زایش و مادری و خداگونه گی. فردا هم نام خوب داشتم و هم نان خوب که از هزار بچه، یکی هم قدرم را می دانست، برایم بس بود.

گاهی فکر می کنم کاش همیشه و همیشه فرزند مادرم می ماندم و کودکی می کردم و هیچ وقت بزرگ نمی شدم. روی پای پدرم می نشستم و شیری زبانی می کردم ..

گاهی فکر می کنم کاش می شد این ماسک لعنتی زن قدرتمند مستقل را از روی صورتم بر می داشتم و زنی می شدم مثل بقیه، زنی که من را به خاطر خودم نوازشم کنند، نه این که به خاطر توانایی هایم، احترامم بگذارند، زنی که بتواند ضعف هایش را بگوید، بگوید که هنوز دو روز از هفته نگذشته خسته است.

بگوید که دلش یک استراحت جانان می خواهد، بگوید که می خواهد شبی تنها، تنها و بدون مسئولیت بخوابد شاید بتواند خواب خوش ببیند، بگوید که می خواهد شبی تنها نخوابد، بگوید که می خواهد باشد، مثل بقیه جسور و بی پروا و از غصه ها و آرزوهایش بگوید ، رویاهایش را به هم ببافد و همان شود که می خواهد و نیست، نه آنچه که می خواهند و هست.

دلم می خواهد جسور باشم نه چون حالا که هستم، چون کاری را می کنم که کمتر زنی می کند، می خواهم جسور باشم، مثل میلیون ها زنی که با جسارت، خودشان را زندگی می کنند.

دلم می خواهد جسور باشم، مثل جلیل که همه چیز را رها کرد و رفت تا کاری را که دوست دارد، تمام کند، نه مثل من، که همه چیز را رها کردم و آمدم تا دیگرانی که دوستشان می دارم، خوشبخت باشند.

حسودیم می شود به جلیل که می داند کسی هست که می شود همه مسئولیت ها را سرش هوار کرد و رفت و به دل خود پرداخت.

حسودیم می شود به رعنا، که همیشه هر چه می خواهد برایش فراهم است، نه صبوری می کند و نه سیاست، هر چه را می خواهد می گوید و می خواهد. نه از سانسور چیزی می داند و نه ازشرم.

بس است، بروم پنجره را باز کنم و در سوز سرد پائیز، به تاریکی باغچه خیره شوم و بگذارم تنها حرکت سرخ رنگ آتشی، شب را بشکافد.

۲۱ آبان ۱۳۸۷

وقتی غم، خود خود خوشبختی است

خورشید از لا به لای درخت های هنوز سبز چنار و سرو سر می کشد و ازپنجره آشپزخانه راه را پیدا می کند تا به من برسد. خورشید این روزها بر آن مه دوست داشتنی غلبه کرده و البته لذتی دارد و گرمایی.
صبح یک شنبه است و می دانم که تا شب از خانه بیرون نخواهم آمد. رعنا یک سر شیطنت می کند، تلویزیون روشن است و بلندگوی لپ تاپ آهنگ های رادیو فردا را پخش می کند و من هی جمع می کنم و بر سرجایشان می گذارم ات و آشغال های رعنا را، لباس شویی را روشن می کنم، ظرف های مانده در ظرفشویی را جا به جا می کنم و فنجان های صبحانه در آن ردیف می کنم. رعنا شعر می خواند و کاغذ هایش را قیچی می کند تا کاردستی جدیدی بسازد و باز همه سطح خانه کوچک، پر می شود از ریزه های کاغذ و باز خورشید بر آنها می تابد و من غر می زنم: رعنا باز هم ریختی زمین؟
رعنا میخندد، می گویم: باید خرجش را بدهی تا جمع کنم، می خندد و کمرش را می چرخاند و لبهایش را غنچه می کند و می دود به سویم که دو زانو زده ام روی زمین و دست هایم اماده اند تا در آغوشش کشند
می گوید: مامان، کوکینگ کنیم؟
می گویم: فارسی بگو.
می گوید: بیا آشپزی کنیم.
لبخندم را که می بیند، می دور به سوی آشپزخانه و پاهایش را می گذارد روی کشوهای کابینت و به سرعت برق می نشیند روی کابینت و می گوید: من حاضر
وسایل کیک پختن را حاضر می کنم و او هم زن برقی را در دست می گیرد و من فر را روشن می کنم و او می گوید: مامان، آفتاب داغه ها
دستم را با المنت داغ فر برقی می سوزانم و او جای سوختگی را بوس می کند و با هم کیک را توی فر می گذاریم. او قیچی و کاغذش را بر می دارد و جلوی فر می نشیند تا ببیند چطوری کیک پف می کند و من هم فنجان چای سبزم را می آورم پشت میز غذا خوری ، کنار کامپیوتر، تا دمی بنشینم
اما
جای جلیل خالی است،
هیچ وقت فیلم پل های مدیسون کانتی را فراموش نمی کنم، با کارگزدانی کلینت ایست وود و بازی مریل استریپ
عاشق جزئیا ت ناب این فیلمم، آن جا که وقتی همسر و فرزندان زن وارد خانه می شوند و در را به هم می کوبند، او از جا می پرد و مرد عکاس، تفاوتش در همین است که در را نمی کوید و او از جا نمی پرد، مرد به او فرصت می دهد که موسیقی مورد علاقه اش را بشنود و همین، همین فرصت های کوچک برای این که خودش باشد نه مادر و نه همسر، او را عاشق می کند، و البته نه عاشق مرد که عاشق خودش. که اگر عاشق مرد می شد، نباید که حتی یک لحظه می ماند.
نمی دانم، شاید همین تفاوت های کوچک است که زندگی را می سازد. جلیل که نیست، من پرم از مسئولیت، رعنا، خرید، ماشین، بنزین، و حالا حیاط پر از برگ و قارچ ها ی توی چمن هم به مسئولیت هایم اضافه شده، اما آرامم.
وقتی دور تا دور خانه پر از خرت و پرت است اما من می خواهم با رعنا بازی کنم، کسی نمی گوید: اول جمع کنید، بعد
وقتی خرید می روم و تک تک اجناس توی قفسه ها را نگاه می کنم، کسی آن سو تر منتظر نگاهم نمی کند.
وقتی شب، چشمانم را به زور باز نگاه می دارم وسایت ها و وبلاگ ها را می گردم کسی نمی گوید: یادت هست که، باید صبح زود بیدار شی.

خوشحالم که سرنوشت ÷ این فرصت را برایم فراهم می کند که گاهی همان طور باشم که می خواهم .من خوشبختم و همیشه و همیشه بابت همه چیزهایی که دارم و ندارم خدا را شکر می کنم، از ته ته قلبم. گاهی نداشتن ها عین لطف است و برکت، گاهی دلتنگی مایه خوشبختی است و گاهی غم خود خود خوشبختی

* دو روز طول کشید تا پابلیشش کردم. بس که سرم شلوغ بود.

۳۰ مهر ۱۳۸۷

سرخ

شسته ام توی مترو، یکی مثل بقیه، پایان ساعت کاری با دهها نفر که همراه حرکت سریع مترو روی ریل تلو تلو می خورند. چشمانم را می بندم و خودم را به تکان های آرام مترو می سپرم. مثل موج می ماند و فقط این صدا، صدای خسته کننده،.... اه، نمی شود. چشمانم را باز می کنم.
دختری مقابلم ایستاده است با پالتو قرمز و کفش های قرمز، از ورای سیاهی جوراب نه چندان ضخیمش خالکوبی روی ساق پایش را می بینم. یک شاخه گل، گل ها قرمزند، شاید اگر جوراب نباشد. گوشواره هایش هم، سرخند و با هر تکان مترو می لغرند روی لاله گوشش، قرمز، قرمز، چقدر مردم اینجا قرمز می پوشند. پسرکی ایستاده آن سوی مترو، تکیه داده به میله تکی آن وسط و کتاب می خواند. کتابی با جلد قرمز، خودش، کتاب و کوله سیاه و سرخ روی پشتش تاب می خورند وقتی مترو در ایستگاهی می ایستد و هجوم مردم جاری می شود از این سوی در به آن سو و از آن سوی در به این سو. پیرزنی با پالتوی مشکی، کلاه قرمز و لبهایی قرمز سوار می شود، وقتی برمی خیزم تا جایم را به او بدهم، می بینم که نشسته است. دختر بچه ای تند و فرز همان اولین صندلی را برایش خالی کرده بود. حالا زن را بهتر می بینم. بلوزی با یقه کراواتی قرمز، عجیب رنگ رژ لبش و کلاهش. و چروک های صورتش، چه پایمردانه ایستاده اند زیر آن پوشش غلیظ کرم پودر و گونه هایی که قرمزی بر آن ماسیده، لبهایش تکان می خورند، مداوم و آرام.
پسر که کتاب سرخ می خواند، حالا جایی پیدا کرده و نشسته است. جز جلد کتابش، کمربندش هم به سرخی می زند و بندی که از عینکش آویزان است. سرش را هم حالا تکیه داده به میله های قرمز مترو. اااا، این ها هم که قرمزند. بلندگوی مترو اعلام می کند که به ایستگاه آخر رسیده ایم. برای این که در صف نمانم، زودتر مقابل در می روم. در انعکاس شیشه های مترو، خودم را می بینم. چقدر شبیه بقیه شده ام. خسته، با شانه هایی کمی خمیده، مترو به ایستگاه می رسد. در نور ایستگاه، تصویرم واضح تر می شود. در انعکاس شیشه می بینم چشمان من هم سرخ شده است


۱۶ مهر ۱۳۸۷

چگونه از مملکتم دفاع کنم؟

خوب نیستم. دیشب تا صبح نخوابیدم. سرماخوردگی شدید، فقط بخشی از ماجرا بود. همه اش به دورانی دور فکر می کردم. دورانی که فکر می کردم برای همیشه تمام شده اما حالا می فهمم که هیچ گذشته ای تمام شدنی نیست .
آقای یرژ، صاحب خانه مان مردی بسیار مهربان، خونگرم و صمیمی است. دیشب، برای گرفتن دو مدرک به خانه مان آمد وچایی آماده بود و به نوشیدن یک چایی داغ و تازه به سبک ایرانی دعوتش کردم. با رویی گشاده پذیرفت و نقل های بید مشک تازه را می خوردیم و از همه جا و همه چیز حرف می زدیم. حرف از زمستان و سرما کشید به بچه ها و موسیقی. او پنج پسر دارد، همه در بهترین شرایط ممکن. فقط از پسر 15 ساله اش بگویم: در حالی که دوران دبیرستان را می گذراند، عصرها ورزش می کند: اسب سواری، شمشیر بازی، شنا، ورزش هایی است که در حال یاد گرفتن به شیوه حرفه ای است و اسکی، ورزش حرفه ای او است که تا به حال چند مدال کشوری در آن کسب کرده است. ساکسیفون، پیانو، درام، گیتار، سازهایی است که او به طور حرفه ای می نوازد. البته او هزینه های تحصیل و سایر هزینه هایش را خود تامین می کند. از طریق خرید اینترنتی کامپیوتر از امریکا و فروش آن دراینجا. ( قرار است برای من هم یک لپ تاپ جدید بخرد) در میانه این گفت و گو ها و این که آموزش موسیقی را از کی شروع کرده و ورزش را چگونه یاد گرفته، آقای یرژ پرسید: شما چه؟ چه سازی می زنید؟ چه ورزشی می کنید؟ و توضیح داد که پیانو را از پدرش که در روستایی در کوهستان، معلم بوده آموخته و ساکسیفون را از همسایه شان در همان کوهستان پر برف. از سه سالگی هم اسکی می کرده و شنا.
من به رعنا و جلیل نگاه کردم و گفتم: هیچ
واقعا شاخ هایی را که روی سرش سبز شد دیدم.
چرا؟
توضیحش سخت بود. خیلی سخت.
گفتم که تمام دوران نوجوانی ام را به شمردن تعداد کشته های جنگ گذراندم. جنگ هشت ساله با عراق.
گفتن این یک جمله سخت نبود، اما چطور می توانستم برایش بگویم که آنها، جوانان کشورم "شهید" شدند. اگر می پرسید "شهید" یعنی چه، چگونه پاسخ می دادم؟
آقای یرژ سر تکان داد، یعنی می فهمم. او پیش از این هم گفته بود که من را، و خروجم از کشورم را می فهمد زیرا در دورانی از زندگیش، او هم به کشوری دیگر مهاجرت کرده بوده، او گفته بود:" می فهمم که حکومت بد، چه بر سر آدم ها و اعتقاداتشان می آورد."
یا این همه حتی فکر این که بخواهم برایش توضیح بدهم که شهید یعنی چه، برایم سخت بود. گفتم که آنها شجاع ترین مردم سرزمینم بودند که برای حفظ ما از دشمن جنگیدند. باز هم سر تکان داد و گفت:" اما می شد که سال ها قبل جنگ تمام شود. اما حکومت شما، هنوز از هم از جنگ بدش نمی اید. اما می فهمم. حکومتتان خوب نیست. ولی، مگر موسیقی و ورزش هم ممنوع است؟ تیمتان به المپیک هم رفته بود؟ مگر نه؟"

کاش کسی به من یاد می داد که چطور از دینم، کشورم بگویم ؟ آقای یرژ مفهوم حجاب را نمی فهمد." پوشیدگی یعنی چه؟ یعنی تو حق نداری آفتاب بخوری؟"
به او حق می دهم، در خانه ای با 6 مرد، خانم هانا، دارای دکترای حقوق و همسر آقای یرژ، هر وقت هوا آفتابی است با کمترین لباس ممکن، فقط لباس زیر ، روی تراس می اید و کارهایش را انجام می دهد، به همان سادگی که پنج پسر و همسرش در استخر خانه شان شنا می کنند.
با این فرهنگ، من چطور در مورد حجاب بگویم؟ همیشه در دل از او سپاسگزارم که هرگز از من نپرسیده است: مگر مسلمان نیستی، پس چرا حجاب نداری؟

چقدر سخت بود گفتن این که خانه ما در مسیر تشیع جنازه سربازان کشته شده در جنگ بود وما هر یک شنبه و پنج شنیه، روی تراس خانه می ایستادیم تا بشماریم که چند شهید، تشییع می شوند. و درآن زمان، من حتی به موسیقی فکر نمی کردم، جز زمانی که به سختی، نوار مولای سبز پوش با صدای ابی را زیر میز مدرسه، دست به دست می چرخاندیم.
نمی توانستم بگویم که در چهارده سالگی دغدغه من نه موسیقی، نه ورزش که گشادی پاچه شلوارم بود که هر روز صبح، سر صف، ناظم مدرسه با خط کشی در دست آن را اندازه می گرفت که اگر کمتر از 22 سانت باشد، به خانه برگردم.
چگونه می توانستم برایش بگویم که دختر ایرانی یعنی نجابت و از همان روزهای اول به من یاد داده بودند که آهسته گام بردارم. سال ها بعد، فهمیدم که چرا به همه دختران ایرانی می گویند: یواش راه برود. دویدن پرده بکارت را به خطر می اندازد.
این ها را نگفتم. چون سخت است توضیح دادن مفاهیمی که می دانیم اما قبولش نداریم، با آن بزرگ شده ایم، اما علیه اش انقلاب کرده ایم، آنها را فهمیده ایم اما ردشان می کنیم.
سخت است، اما حالا می فهمم که همه دنیا، ما را، من را، تک تک ایرانیان را در این که حکومتمان بد است و دینمان مروج تروریسم است، مقصر می داند.

۰۹ مهر ۱۳۸۷

گفت و گوی تمدن ها

هفته ای دو روز کلاس زبان می روم، کلاس زبان که نه، کلاس گفت و گوی تمدن ها. در کلاس ما، یک خانم از ترکمنستان یک خانم از روسیه، یک خانم افغان، یک آقا از قرقیزستان، یک آقا از جمهوری چک هستند و من و یک معلم امریکایی.
هفته گذشته، رسما بحث در مورد فرهنگ و رسوم کشورهایمان بود. نتیج جالب بود. تیتر وار می نویسم:
روس ها فرد همراهشان را با عنوان خانم یا آقا معرفی نمی کنند، تنها نام و نام فامیل را می گویند.
ترکمنستان، حتما از عنوان آدا یا آنت برای خانم ها و آقایان مسن استفاده می کنند.
در جمهوری چک سوال کردن از وضعیت مالی، میزان حقوق، میزان اجاره خانه و ... خلاصه هر چیزی که مربوط به مال می شود، مرسوم نیست.
در امریکا، در برابر فردی نا آشنا، هیچ کس در مورد سیاست و مذهب صحبت نمی کند. مهم ترین موضوع صحبت آنها، تلویزیون است.
و البته وقتی من گفتم که در ایران مشروبات الکی در خانه ها وجود دارد و زنها در خانه حجاب ندارند، همه تعجب کردند. اولین سوال خانم روس از من درباره وضعیت زنان بود. وقتی از سنگسار پرسید و من گفتم که این موضوع مجازات چه جرمی است، همه خیانت افراد متاهل را امری مذموم دانستند. اما همگی هم معتقد بودند که این مجازات بیش از حد سنگدلانه است!!(سنگدل به انگلیسی چه می شود؟)
آنها هیچ تصوری در مورد چادر نداشتند و آن را یا برقع می دانستند و یا پوشش زنان عرب. باورشان نمی شد که من با همان لباسی که پوشیده بودم در تهران راه می رفتم و البته فقط روسری نداشتم.
اما مهم ترین نکته این بود که تقریبا نیمی از زمان کلاس را من در حال پاسخ دادن به سوالات آنها بودم. و البته سوالات هم دقیق و کارشناسی بود. تنها چیزی که جایش خالی ماند، سوال در مورد انرژی هسته ای بود

۳۰ شهریور ۱۳۸۷

بالاترین لذت


تصور کن، دو تامون نشستیم پشت میز و هر کدام یک پازل 28 تکه دستمان است. قبل از این که من بتونم تمام تکه هام را روی میز مرتب کنم، نصف پازلش را ساخته بود. تا من همه را ردیف کردم، گفت: مامان، تموم شد.
لذتی بالاتر از این هست که آدم از دخترش ببازه؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۸ شهریور ۱۳۸۷

این سرنوشت او است







همچنان معتقدم که غربت و مهاجرت را نمی توانستم بدون فکر کردن به سرنوشت او بپذیرم و البته این سرنوشت او بود که ما را به اینجا کشاند.و حالا، او، رعنا، است که دارد فرهنگ جدیدی را وارد خانه ما می کند. هر شب، سر میز شام یاد آوری می کند: مامان، بابا، دستمال روی پا، گاد ایز گوود یادتون نره و ما باید دستمال ها بیندازیم روی پاهایمان و دست ها مان را به شیوه دعا بالا بگیریم و بخوانیم:



GOD IS GOOD



GOD IS GREAT



LET US THANK YOU FOR THIS FOOD



او است که غذا خوردن با کارد و چنگال را وارد فرهنگ میز غذای ما کرده است. در محل کارم، وقتی غذا کمی شبیه غذاهای ایرانی است، همه همان نام ایرانی را به کار می برند، مرغ پخته با چند قاشق برنج می شود چلو مرغ. اما وقتی از رعنا می پرسم چی خوردی می گوید: RICE AND CHICKEN



او علاوه بر زبان انگلیسی که در مهد کودک یاد می گیرد، به سرعت دارد زبان محلی را هم یاد می گید و با "بارو" سگ صاحبخانه به زبان محلی صحبت می کند.و حالا، علاوه بر همه اینها بیش از همه درگیر تفاوت ها است: چرا همه بچه ها با ماشین می آیند و ما با اتوبوس؟ جالب است که توضیح را هم بلافاصله درک می کند: باید ویزایمان درست شود تا بتوانیم ماشین بخریم.



بعد از آن حالا سوالش عوض شده: مامان ایزامون درست شد؟می ترسم، او هنوز چهار ساله هم نشده است، اما مجبور است با سخت ترین و پیچیده ترین مسائل بزرگسالان کنار بیاید.



هوا که سرد شد، رفتیم تا برایش لباس گرم بخریم. صبوری اش تحسین برانگیز بود. وقتی که چند تل ساده را برداشت و گفت: من اینها را می خواهم، جواب دادم: ما آمده ایم تا لباس و کفش بخریم، نه تل. تل ها را سرجایش گذاشت و با بغض از فروشگاه بیرون آمد و خیلی جدی گفت: آخه من از دست شما دو تا چکار کنم!واماندم. واقعا چکار می تواند بکند؟



نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۷ شهریور ۱۳۸۷

آغاز دوباره

کم کم دارم می فهمم که باید همه آنچه را سال ها آموخته ام، فراموش کنم و این خیلی سخت است، سخت تر از آنی که فکر می کردم.
دیروز یک کلاس آموزشی را گذراندم. قرار بود لااقل دو نفر باشیم، اما از خوش شانسی من، آن دیگری نیامد و من تنها ماندم و مدرسی که به همه سوالاتم صریح و از سر حوصله پاسخ می داد.
اما
جایی پرسیدم: اگر این شش خبر، خبرها را گفتم، داشته باشیم و فقط برای چهار خبر امکان انتشار باشد، چه می کنیم؟ کدام یک اولویت دارد؟
کمی فکر کرد، مکث کرد، پاسخ داد: نمی دانم. باید از بزرگترت، بپرسی.
ساکت شدم. بزرگترم؟ رئیسم؟
در تمام سال هایی که در ایران کار کردم، یاد گرفته بودم که روی پای خودم بایستم. چون همواره یا خودم رئیس بودم، یا رئیس نبود، یا جواب نمی داد و با در بهترین حالت می گفت: خودت یک کاریش بکن.
و اصلا پاسخ دادن به سوالی ساده، در حد این که اولویت با کدام خبر است در حدی هست که بخواهند پاسخش دهند؟
اما اینجا، اول خودت، بعد کتاب و بعد، و البته در دسترس تر، رئیس است.
چقدر احساس خوبی است وقتی بفهمی کسی هست که می توانی مسئولیتت را با او شریک شوی.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۵ شهریور ۱۳۸۷

بهنام زارع هم اعدام شد.

بهنام زارع هم اعدام شد.
همین، تمام. یک نفس دیگر هم کم شد. یک جان دیگر هم به در رفت. یک بدن دیگر نیز لرزان بر دار باقی ماند، یک مادر دیگر داغدار شد، یک ارزوی دیگر بر باد رفت. یک جوان دیگر بر خاک می رود
به کجا می رویم؟ به کجا می رود؟
آیت الله هاشمی شاهرودی، آیا به جهان باقی ایمان دارید؟همه این اعدام ها با امضای شخص شما و تنها شخص شما صورت می گیرد. اگر از آه دل مادران داغدار، اگر از نفرین خواهران سیاه پوش، اگر از خشم پدران بی پسر نمی ترسید، لااقل از خدا بترسید.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۱ شهریور ۱۳۸۷

آیا من بغض کرده ام؟

اتاق کوچک نبود، اما معمولا جا کم می آوردیم. بعضی اوقت باید به زور صندلی ها را کنار هم می چپاندیم تا جا شویم و در این میان بساط شوخی و خنده و شایعه و پنبه گزارش دیگران را زدن هم به راه بود.
........
همیشه همین طور است. چند جمله را آغاز می کنم، با شور، بعد دوباره می خوانمشان، بعد پاک می کنم و دوباره می نویسم و تمام.
قلمم می خشکد.
چرا نمی توانم از مجله زنان بنویسم؟
چرا نمی توانم از خاطرات سال هایی که آنجا زندگی کردم تعریف کنم؟
چرا نمی توانم از تلخی ها و شیرینی هایش بگویم؟
آقای قاضیان من را برد به خاطراتی که دور نیست، دور نیست؟ بهمن سال گذشته بود که مجله توقیف شد و حالا، مرداد است؟ نه شهریور، هفت ماه از آخرین خاطرات من می گذرد؟! روزها چه بیرحمانه تند می گذرند
........
........
.......
.......
اصلا هیچی
می خواستم از آقای دکتر قاضیان بنویسم.
بله، آقای دکتر قاضیان متشکرم که می نویسید.
همین

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳۱ مرداد ۱۳۸۷

ایا باید به روان پزشک مراجعه کنم؟

دارم کار می کنم، جدی و بدون مکث، وسط تنظیم کردن مصاحبه یا درست کردن خبر، یک مرتیه می رم، می رم به یک موقعیت جغرافیایی دیگه؛ مثلا امروز وسط تنظیم خبر مرگ تورج نگهبان، سر از شهر کتاب مرکزی در آوردم. روبروی ردیف کتاب های سیاسی- تاریخ معاصر. ردیف کتاب های تاج زاده و قوچانی جلوم بود.
تصاویر واضحند، بدون کوچکترین خدشه، تیرگی با عدم وضوح، حتی بوی دود همیشگی هوای تهران را هم حس می کنم.
همه چیز در کمتر از یک ثانیه رخ می دهد و بعد بر می گردم سر جایی که هستم.
دیروز، یوسف آباد بودم، در حال خریدن کرواسان از پوپک، همان فروشنده همیشگی داست برایم هشت تا کرواسان را می چید توی جعبه، هوا گرم بود و من پشت گردنم، خیسی عرق را احساس می کردم.
یک روز دیگر، داشتم رانندگی می کردم، ولی عصر، نرسیده به پارک وی، ترافیک بود و من داشتم با نیم کلاج بالا می رفتم.
نمی دانم، آیا باید به روان پزشک مراجعه کنم یا این هم بخش از عملکرد غیر ارادی مغزم است برای این که دلم تنگ نشه.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳۰ مرداد ۱۳۸۷

من حسودیم می شود

حسودیم می شود وفتی از در ساختمان محل کارم بیرون می روم و چشمم به مردم می افتد. مردمی که لبخند بر لب قدم می زندد، آبجو می خورند و از آثار تاریحی عکس می گیرند.
حسودیم می شود وقتی با دوستان غیر ایرانی گپ می زنم. آنها از کلاس های آواز بچه هایشان، آخرین قراردادهای مالی کشورشان و موفقیت تیمشان در پکن می گویند.
حسودیم می شود وقتی سرم را بلند می کنم و به آسمان نگاه می کنم. خورشید بدون گذشتن از هیچ فیلتر دودی بر شهر می تابد و من باید هر هفته لا اقل یک خبر از اعدام جوانان وطنم بنویسم. با زنی حرف بزنم که وقتی از رنج های شوهرش می گوید، بغض می کند، با مردی حرف بزنم که التماس کند حرف هایش را منتشر نکنیم چون نمی تواند بیش از این رنج بکشد. از مردمی بنویسم که نفرت چنان روحشان را پر کرده که شکایت می کنند، چون می خواهند مردی بمیرد و کسانی تلاش می کنند تا حیات را ادامه دهند.
من حسودیم می شود. به همه مردمانی که در این جهان با رنج کمتری زندگی می کنند
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۲ مرداد ۱۳۸۷

آیا می دانید؟

يا مي دانيد «لايحه حمايت از خانواده» _ لايحه پيشنهادي قوه قضاييه و هيات دولت _ قرار است به زودي در صحن علني مجلس طرح شود و تصويب آن عقب گردي بزرگ براي برقراري عدالت در خانواده هاي ايراني است؟
_ اگر اين لايحه تصويب شود، نه تنها برخي از حقوق اندک زنان در خانواده از دست مي رود، بلکه با تصويب آن مردان مي توانند بدون اجازه همسر اول شان زن دوم و سوم و چهارم بگيرند. تنها شرط ازدواج مجدد مردان در اين قانون داشتن تمکن مالي است و اين که به دادگاه تعهد دهند عدالت را بين همسران شان رعايت مي کنند. (ماده 23)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، همچنان راه براي ازدواج موقت مردان متاهل بازگذاشته مي شود. يعني مردان مي توانند همچون گذشته چندين زن صيغه اي بگيرند و الزامي هم به ثبت ازدواج شان ندارند. ( تبصره ماده 22)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، مجازات عدم ثبت ازدواج و طلاق سبک تر مي شود. در قانون مجازات فعلي ثبت نکردن ازدواج و طلاق براي مرد جرم محسوب مي شود و مجازاتش تا يک سال حبس تعزيري است. در صورتي که با توجه به اين لايحه، مردي که ازدواج و طلاق خود را ثبت نکند فقط بايد جريمه نقدي (از دو ميليون تا ده ميليون تومان) پرداخت کند.) ماده 44)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، حضانتي که با هزار مکافات به مادر تعلق مي گيرد نيز ضمانت اجرايي محکمي نخواهد داشت. به عنوان مثال، اگر پدري حاضر نشود فرزندي را که حضانتش به عهده مادر است به او بدهد، بر اساس اين لايحه فقط به جريمه نقدي محکوم مي شود در حالي که در قوانين فعلي چنين پدري به حبس محکوم مي شود. (ماده 48)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، زنان مانند گذشته، نه تنها حق طلاق ندارند بلکه روند گرفتن حکم طلاق طولاني تر نيز مي شود. (فصل دوم)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، تنها حق مالي زنان در ازدواج نيز محدود خواهد شد. زناني که مهريه هايشان بالاتر از حد متعارف باشد بايد هنگام عقد بابت مهريه نگرفته شان ماليات بدهند. حد متعارف بودن مهريه را دولت تعيين مي کند.(ماده 25)
- اين لايحه همچنان فقط بر قضاوت مردان در دادگاه هاي خانواده اصرار دارد. در حالي است که همه ما مي دانيم رياست مردان بر دادگاه هاي خانواده و نبود قضات زن، چه تبعاتی را در پی داشته است.(ماده دو )
و در مجموع لايحه «حمايت از خانواده»، نسبت به موقعيت حقوقي برابر زن و مرد در خانواده ساکت مانده است. زنان طبق اين لايحه همچنان از داشتن حق طلاق، حق سرپرستي فرزندان، حق اشتغال، حق گرفتن گذرنامه و سفر به خارج کشور بدون اجازه همسر و... محروم هستند و هيچ ممنوعيتي براي ازدواج دختران در سنين پايين قائل نشده است.
به خاطر همين ايرادات است که بسياري از زنان و مردان برابر طلب ايراني از زمان طرح اين لايحه با شيوه ها و عناوين مختلف كه در توان داشته اند مخالفت خود را نسبت به لايحه فروپاشي خانواده ابراز كرده اند.
اما متاسفانه با وجود همه مخالفت هايي كه حتي از سوي برخي مراجع تقليد به اين لايحه شده است؛ چند هفته پيش اين لايحه در كميسيون حقوقي و قضايي مجلس تصويب شد و زمان زيادي طول نخواهد كشيد كه براي تصويب نهايي به صحن علني مجلس برده شود.

تصويب اين لايحه بر زندگي تک تک ما تاثيرگذار خواهد بود. همان طور که لغو قانون حمايت از خانواده مصوب 1353 پس از انقلاب زندگي ما زنان ايراني را با تلخي هاي فراواني رو به رو کرد، تصويب لايحه حمايت از خانواده کنوني اگر تغيير زيادي در شرايط قانوني ما نسبت به گذشته به وجود نياورد اما راه اصلاح و تغيير قوانين تبعيض آميز را سخت تر و ناممکن مي کند. مسئوليت اجتماعي تك تك ماست كه به هر شيوه اي كه موثر مي دانيم جلوي تصويب اين لايحه را بگيريم ، در غير اينصورت نسل آينده ما را نخواهد بخشيد.
هموطنان ايراني، اگر مي خواهيد مانع از تصويب اين لايحه شويد:
- با نمايندگان شهرتان در مجلس از طريق تلفن، فکس ، ايميل و يا ديدار حضوري ارتباط بگيريد و مخالفت خود را به عنوان يك شهروند با تصويب چنين لايحه اي بيان كنيد.
آدرس پستي مجلس شوراي اسلامي: تهران، ميدان بهارستان، کد پستي: 00...
شماره تلفن مجلس : 39931 -021
شماره تلفن نمايندگان كميسيون حقوقي و قضايي مجلس:
موسي قرباني 09121121608
علي شاهرخي 09123988104
محمد محمدي 09121489045
ذاکر سليماني 0914401569
فرهاد تجلي 09181347995
4 - براي ارسال اعتراض خود به مجلس مي توانيد از طريق فرستادن ايميل به آدرس ايميل مجلس اقدام کنيد:
ايميل مجلس : info@majlis.ir
5 - مي توانيد با بخش گفتگوي مردم در صفحات روزنامه ها تماس بگيريد و نظرات خود را براي رساندن به گوش مسئولان از طريق روزنامه ها اعلام کنيد
روزنامه اعتماد 22860266
روزنامه اعتماد ملي 88321775
روزنامه كارگزاران 88674290
روزنامه جام جم 22262142
صدا و سيما 22058008
روزنامه كيهان 33916546
روزنامه جمهوري اسلامي 77644417
روزنامه ايران 88769075
روزنامه رسالت 88901969
6_ با تهيه کپي از اين بروشور و توزيع آن بين دوستان و همسايگان و فاميل؛ آنها را در جريان اين خبر بگذاريد و از آنان هم بخواهيد با توزيع اين بروشور و اطلاع رساني در اين زمينه به جلب مخالفت زنان و مردان با اين لايحه، کمک کنند.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۸ مرداد ۱۳۸۷

ایران در المپیک

کسی می دونه چرا لباس نمایندگان ایران در المپیک پکن به رنگ پرچم عربستان سعودی است؟
اینجا همه جمع شده اند جلو تلویزیون وهر کسی حرفی می زند:
- حالا همه بیست بار ایران را نشان می د هند
- بابا، خیلی هم بد نبود، از سال های قبل که خوش تیپ تر بودیم
- وای، این لباس ها چی بود دخترها پوشیده بودند؟
- حتی بحرین هم دو تا زن بی حجاب داشت.
- این همه لباس خوشگل داریم، این هم لباس بود تن اینها کرده بودند؟
- واستید، الان آنگولا می یاد از ایران بهتر پوشیدن
و این هم یک خبر توپ:
علم الهدی: "متاسفم که یک زن جلودارمان در المپیک است"
وي با اشاره به برگزاري مراسم ويژه المپيك در چين اظهار داشت: متأسفانه در اين مراسم يكي از بانوان ورزشكار جلودار حركت گروه ورزشكاران بوده و اين مخالف اصول اسلام و نظام و شعارهاي دولت و ارزش‌هاي انقلاب است.
فارس: امام جمعه مشهد گفت: زمينه ظهور حضرت حجت (عج) با خواندن ترانه و شعر و ايجاد عشق مبهم در اذهان ايجاد نمي‌شود بلكه بايد با رفتار و كردار زمينه ظهور را فراهم كرد.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

من یک جهان سومی هستم

فرق داریم، هرچقدر هم که بخواهیم به روی خودمون نیاریم که جهان سومی هستیم، باز یک جایی این فرهنگ و علم طوری خودش را به رخمون می کشد که نمی تونیم ساکت بمانیم.
دیروز باید دندانم را می کشیدم. خودم را برای کلی درد کشیدن و زور زدن دکتر آماده کرده بودم. خاطره آخرین دندانی که 8 سال پیش در یکی از بهترین مطب های دندان پزشکی تهران کشیده بودم هنوز اذیتم می کرد. اما
طوری جلو اومد که من هر چه سعی کردم نتونستم سرنگ توی دستش را ببینم، یک دقیقه بعد هم لثه ام سر شده بود اما نه کج حرف می زدم و نه زبونم لخت شده بود. در عرض 20 ثانیه هم دندونم توی دستش بود. انگار نه انگار که این دکتر متوسط قامت و لاغر اندام، یک دندان سه ریشه محکم را از جا در آورده است. خودم را آماده کرده بودم که تا دوساعت یک تکه باند خونی را توی دهنم تحمل کنم اما قبل از این که فاکتور آماده شود، آن را هم از دهنم بیرون آورد و گفت: تمام شد.
پرسیدم: درد؟ خونریزی؟
گفت: هیچی، می تونی هر چی می خوای هم بخوری
راست می گفت. بیشتر روحم درد داشت تا دندانم.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۶ مرداد ۱۳۸۷

سوال سخت

رفته بودیم متروپل، مثلا برای خرید اما، یک خانواده عرب داشتند کفش می خریدند. همه شان مانتو های بلند بر تن داشتند و شال ها را دور سرشان پیچیده بودند؛ همان حجاب سنتی زنان مسلمان را
رعنا ایستاده بود. تعجب کردم که چرا مثل همیشه فروشگاه را زیرو رو نمی کند. چند لحظه بعد، آرام پرسید: مامان، اینها کجا زندگی می کنند که این شکلی هستند؟
وا ماندم. باید چه می گفتم؟ باید چه بگویم وقتی بار دیگر به ایران سفر کند. وقتی خواهرم، مادرم، دوستانم، دوستانش را در این حجاب ببیند. چقدر توضیح دادن مذهب و قوانین برای یک دختر سه سال و نیمه سخت است
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۵ مرداد ۱۳۸۷

"اعدام دو عضو گروه ریگی اثبات نشده است"

دیگه حالم بد نیست. حالا عصبانی ام. جان ملت افتاده دست افرادی که مثل بچه ها رفتار می کنند. از اون طرف ریگی سر می بره؛ از این طرف، حکومت بچه ها را می بره بالای دار. بس کنید دیگه، تو را خدا بس کنید. تا کی ملت باید تاوان حماقت های شما را بدهد.
کم مانده که ریگی هم اطلاعیه بدهد که "اعدام دو عضو گروه ریگی اثبات نشده است"
اون وقت باز دو تا سرباز بیچاره را اعدام کند.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۴ مرداد ۱۳۸۷

از خدا بترسید

حالم بده، نه این که تا حالا خون ندیدم، نه این که تا حالا سر بریده ندیدم، اما دیدن اون عکس ها حالم را بد کرد. وقتی پدر زهرا، 7 ساله، سر دخترش را برید، هیچ کس آنجا نبود، مادرش خانه نبود، برادرش خواب بود. مرد دیوانه بود. این بار هم مرد دیوانه است، هیچ کس نمی تواند سلامت روانی گروه ریگی را تایید کند، اما ما، یک جمعیت 70 میلیونی، آنها، یک حکومت که سی سال است دارد حکومت می کند، یک دولت، که اعتبار خودش را از رای مردم گرفته، می دانیم که 16 سرباز دست آن گروه اسیرند، می دانیم که خانواده 16 سرباز چشم به راه آنها هستند، می دانیم که 16 جان انسانی، در خطر است.
و حالا، آقای وزارت کشور، مدام انکار کن، مدام بگو که « خبر به قتل رساندن سربازان ایرانی راتایید نمی کنیم» بعد بیا و با جسد هاشان تشیع جنازه میلیونی راه بینداز!!
نمی دانم، به خدایی که از او حرف می زنید اعتقاد دارید یا نه؟ نمی دانم چیزی به نام انسانیت در شما وجود دارد یا نه، اما، قضاوت کنید: کدام یک ظالم ترید؟ ریگی که سر دشمنانش را می برد؟ یا شما که جان هموطنانتان برایتان بی ارزش است؟
اگر از تاریخ نمی هراسید، اقلا از خدا بترسید


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۱ مرداد ۱۳۸۷

خانه پدری ام کجاست؟

مهم نیست؟ چرا خیلی هم مهم است که من سه روز است در راه خانه، در اتوبوس، در مترو، سرکار، همه فکر و ذهنم مشغول است، مشغول گذشته، گشذته ای که آن قدر دور است که به سختی یادم می آید.
اول
همه چیز در یک لحظه شکل گرفت. اول صدا را شنیدم، بعد از پنجره حمام نگاه کردم. آقای صاحب خانه داشت چمن ها را ماشین می کرد. اقای جرج مردی درشت اندام، سفید رو و بسیار خوشرو است. تا ببیندم شروع می کند به حرف زدن و برایش مهم نیست چقدر از حرف هایش سر در می آورم. برای خودش مهندسی با کیا و بیا است. خانم هانا هم دکترای حقوق دارد. وضعشان خوب است، جز ویلایی که خودشان در ان زندگی می کنند در سه کشور دیگر 5 خانه دارند.
اما، آن لحظه، صورت آقای جرج پر بود از لذت، شاد بود، نه، نمی دانم آن تصویر را چطور بنویسم. صورت آقای جرج؛ چشمانش، اصلا تمام بدنش می درخشید. یک جور خاصی عاشقانه چمن ها را می زد. شعف داشت، شور داشت، چیزی بود که کمتر دیده بودم.
هانا و آندره آ روی تراس نشسته بودند و انگار آنها هم در این شعف سهیم بودند. اینجا خانه آنها بود.
خانه، خانه، همین بود، آن لحظه، آن دم، آن نفس برآمدنی که سه روز است من را به خود مشغول کرده ، درک همین حس بود:" اینجا خانه من است" حسی که هیچ وقت، با تاکید می گویم"هیچ وقت" آن را تجربه نکرده ام.
حالا ، بعد از سه روز فکر کردن، به این نتیجه رسیده ام که می خواهم خانه بخرم- مامان اگر بفهمد حتما خوشحال می شود_ این خریدن، نه به معنای نیاز به تملک، که نیاز به ساختن تاریخ است.
دوم
دیروز دختری دست مادرش را گرفته بود و با هم از پله های مترو پایین می رفتند، روی پله آخر، دختر که کمی هم از مادر بلندتر بود، خم شد و گونه مادر را بوسد. دلم غنج رفت. برای روزی که رعنا خم شود و من را بوسد. آن روز شاید با هم به ایران بر گردیم.و من، چه دارم که نشانش بدهم از سال ها، نه، دهه ها یی که در ایران زندگی کردم.
سوم
می گویند دو ساله بوده ام که از تبریز بیرون آمدیم. شهری که من در آنجا بدنیا وآمدم و دیگر هیچ وقت به آنجا برنگشتم. سوغات آنجا، گرد ترین صورت در تمام فامیل بود
آمدیم تهران و سه سال بعد به کرمانشاه رفتیم. تنها خاطره مانده از تهرانم، دست کشیدن روی نرده های تازه رنگ شده خنک خانه بود.تنها خاطره ای که توانستم بعدها تکرارش کنم. من تنها عضو خانواده بودم که 10 سال در خانه پدری در تنها زندگی کردم. خانه ای که فروخته شد و سال ها است جایش را آپارتمان های نقلی گرفته اند. آیا می توانم خانه ای را که مادرم تنها 2 سال در آن زندگی کرد خانه پدری بنامم؟
آن خانه خریده شد، برای آینده بچه ها !! و مادرم برای این که بتوانند قسط خانه را بپردازند حاضر شد به کرمانشاه کوچ کند. شهری که بعد از 6 سال زندگی، آن را ترک کردیم و دیگر هرگز به آن بازنگشتیم. نمی دانم جنگ با خاطرات کودکیم چه کرد؟ حتی با عوض شدن نام خیابان ها، نمی دانم کجای شهر زندگی کرده ام. نمی دانم به کدام مدرسه رفته ام. نمی دانم حالا انجا چه شکلی است. کودکی من، تا قبل از دوران راهنمایی در جنگ ویران شد.
به مشهد رفتیم، جایی که هیچ نشانی از جنگ به آن راه نیافت، همه خاطراتم هستند، دست نخورده، سرجایشان، می توانم اولین خانه سازمانی مان را رعنا نشان بدهم. خانه ای متعلق به شرکتی که پدرم در آن کار می کرد. می توانم مدرسه راهنمایی و دبیرستانم را به او نشان بدهم. اما هر دو بازسازی شده اند و دیگر برایم آشنا نیستند. می توانم خانه ای را که درآن دانشگاه قبول شدم نشان می دهم. اما همین باعث شد که من از آن خانه بروم. خانه ای با یک سال خاطره.
بعد آنها از آنجا رفتند. مادرم را می گویم. خانه ای که در ان مراسم عروسیم برگزار شد، بلد نیستم. سرجمع ده شب آنجا خوابیدم. و حالا، می خواهند خانه شان را بفروشند، چون آنجا را دوست ندارند. وقتی صاحبخانه، خانه اش را دوست نداشته باشد، من مهمان، چطور می توانم به آن دل ببندم.این هم خانه پدری
و بعد، می ماند حکایت چهار خانه ای که در ده سال عوض کردم. اولی در میدان فاطمی، 60 متری و دلگیر. دومی خیابان سنایی، 79 متری و خوش نقشه، با بهترین خاطرات، سومی، دوباره فاطمی، 92 متری و عاشقانه، با دنیایی از عشق و رعنا. سومی 130 متری در یوسف آباد، کمتر از یک سال در ان ساکن بودیم. و نمی دانم آیا برای رعنا بس است که خانه های ما را تماشا کند، بدون این که بتواند از پله هایش بالا برود، بدون این که بتواند ردی از خط خطی های کودکیش روی دیوارهایش پیدا کند، بدون این که بتواند بوی کهنگی را در آن استشمام کند. تاریخ، گذشته، هویت بو دارد. یک نفس عمیق می کشم. اینجا، همه چیز بوی نویی می دهد. و من نمی خواهم رعنا هم مثل من لذت استشمام بوی کهنگی را از دست بدهد. دلم می خواهد خانه ای داشته باشم، هرجا، کوچک یا بزرگ؟ مهم نیست. دور یا نزدیک، مهم نیست. اینجا یا آنجا مهم نیست. مهم این است که جایی باشد تا رعنا بر دیوارهایش دست بکشد و بوی کهنگی را استشمام کند. خانه ای که خانه پدری اش باشد،

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۹ مرداد ۱۳۸۷

مناجات

دوستت دارم چون هیچ وقت تنهام نگذاشتی، دوستت دارم چون هیچ وقت سرم منت نگذاشتی، دوستت دارم چون همیشه اجازه دادی به شیوه خودم دوستت داشته باشم. دوستت دارم و آرزو میِ کنم که تو هم هنوز من را دوست داشته باشی و هیچ وقت رهایم نکنی.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۳ مرداد ۱۳۸۷

باز هم جنگ

«وقتی تصمیم می گیریم جنگی راه بیندازیم، یادمان باشد، همیشه نسل یعدی هست که می اید و سوالاتی را مطرح می کند که باید پاسخ دهیم.»
ابراهیم حاتمی کیا، در برنامه شب شیشه ای


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۸ تیر ۱۳۸۷

من را با این همه خاطره تنها نگذارید

کجا می روید بی انصاف ها، کجا می روید؟ حالا من بی شما چه کنم؟
اهای هامون، به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را ؟
من با این همه خاطره چکار کنم؟
حالا من ماندم و یک یوتیوپ وتیکه پاره های همه جوانی ام، همه کودکی ام. من و ماندم چهار صفحه پرینت از شهری که دوست می داشتم. من ماندم و دو تا صدا ازری را، من ماندم و تنهایی.
دلم خوش بود که هویتم، زندگی ام، جوانی ام، همه کسانی که دوستشان می داشتم، همه کتاب هایی را که می پرستیدمشان گذاشته ام تا برگردم. اما حالا، هنوز من نرفته ام، هنوز آبی که مادرم پشت سرم ریخته خشک نشده، شما ها کجا می روید؟ جایی که نه دست من، نه دست هیچ کس به شما ها نرسد؟
نادر ابراهیمی که مرد، غمم گرفت، پنهانش کردم. اما با این یکی چه کنم؟ آهای حمید هامون کجا رفتی؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۶ تیر ۱۳۸۷

مهاجرت کار سختی نیست؟


رعنا در کنار نیکلاس و لی هی
کی می گه آسونه؟ کی می گه زود راه می افتند؟ کی می گه سختی اش فقط دو ماه است؟
قبل از بیرون آمدن از ایران؛ همه می گفتند: اصلا نگران رعنا نباش، سختی اش فقط دو ماه است. اما
دو ماه مدت ها است که گذشته اما رعنا و در ک کارهاش و حرف هاش هنوز سخت است. هنوز ترجیح می دهد توی مهد کودک به جای فارسی انگلیسی حرف بزند، در عوض توی خانه تمام بازی هاش به انگلیسی است، توی کابوس هاش انگلیسی حرف می زند، من را مامی صدا می زند و جلیل را بابا.
و من در این معلق ماندن های خودم نمی دانم چطور باید شیرین فارسی حرف زدنش را حفظ کنم. هر روز با هم شعر ماشین مشتی ممدلی را می خوانیم، اما تا ولش می کنم دارد یک شعر انگلیسی را زمزمه می کند.
در عروسک بازی هاش، وامانده ام که چکار کنم؟ وقتی اسم عروسک هاش را می گذاریم انوشه و یسنا، بهانه می گیرد که پس چرا نمی آیند با هم"جامپینگ" بازی کنیم. وقتی می گذاریم لی هی و نیکلاس، شروع می کند به انگلیسی حرف زدن با آنها و من.
راستی، کی بود می گفت: مهاجرت کار سختی نیست؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۷ تیر ۱۳۸۷

کله پخ پخو

یادم نمی ره قیافه آن مرد را. بلوچ بود. کنار یک اتاق تمیز با کلی وسایل کهنه نشسته بود. نمی دانم چند سال قبل بود. 20 سال، 17 سال؟ گفت: آخه کله پخ پخو، دنبال چی هستی؟ کی راضی می شی؟
نمی دانم هنوز آن زیر زمین نمور ، نزدیک فرودگاه مشهد هست؟ هنوز آن مرد بلوچ، به گوشه اتاق نگاه می کند و نیم ساعت حرف می زند یا نه؟
اگر بود، می رفتم و بهش می گفتم: کله پخ پخو قول می ده آدم بشه. تو فقط بگو آیا باز هم اشتباه کرده؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳۰ خرداد ۱۳۸۷

وقتی جهان به ما و رئیس جمهورمان می خندد

به خدا بده، زشته، بهمون می خندند. یعنی که چی امریکا می خواست من را بدزدد؟ یعنی که چی می خواستند با استفاده از من از ایران باجگیری کنند؟ مگر امریکا هم عدالمالک ریگی است که باج سبیل بخواهد؟چرا هیچ کس به این آقای محترم نمی گه که حتی اگر خبرنگار ها را هم از اجلاس بیرون کنی، باز هم کسی هست که حرف هات را بازگو کند. راستی چرا رئیس جمهور محترم اطلاع رسانی در مورد هاله نور و برنامه امریکا برای ربودنشان را فقط در قم اعلام می کنند؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۹ خرداد ۱۳۸۷

نصیحت پدرانه رئیس جمهور




جالب است، رئیس جمهور به جای این که بگویند : پسر جای تو سر کلاس است نه در معدن ! به پسرک می گوید: هیس، حرف هم نزن.




نوشته شده توسط رویا کریمی مجد


۲۴ خرداد ۱۳۸۷

تعرض به ساحت روحانیت

عجیب است، یعنی داره عجیب می شود. چرا همه یک مرتبه شروع کرده اند به تعرض به ساحت روحانیت؟
دو روز پیش عباس پالیزدار آن افشاگری ها را کرد. امروز هم محمد نوری زاد این نامه سرگشاده را نوشته. خداعاقبت همه ما را به خیر
بگرداند
این ها را هم بخوانید، جالب است
افشاگري،‎ ‎رپرتاژي براي آينده
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۲ خرداد ۱۳۸۷

۲۱ خرداد ۱۳۸۷

دستور توقف اجرای حکم اعدام شجاعی و فدایی صادر شد

خوشحالم، خیلی خوشحال. اما تا کی؟ تا کی باید بجنگیم تا زنده بمانیم؟ تا کی باید با کابوس مرگ صبحمان را شب کنیم؟ آیا امشب بهنود
آرام به خواب خواهد رفت یا هراس ماه آینده، خواب را از چشم او خواهد ربود؟
این هم متن خبر برای کسانی که فیلتر شکن ندارند

وکیل دو تن از افرادی که به دلیل قتل در سنین نوجوانی به اعدام محکوم شده بودند روز سه شنبه خبر از توقف اجرای احکام بهنود شجاعی و محمد فدایی داد.
محمد مصطفايی، وکيل بهنود زارع و سعيد جزی در گفت و گو با راديو فردا می گويد: «عصر روز سه شنبه به دفتر ریاست قوه قضاییه مراجعه کردم و با توجه به اقدامات قبلی که انجام داده بودیم با خبر شدم که آیت الله هاشمی شهرودی فرصتی یک ماهه را در اختیار دو تن از محکومان به اعدام زیر هجده سال قرار داده اند تا در این فرصت رضایت خانواده اولیای دم را جلب کنند.»
وی ادامه می دهد:«هر چند از توقف اجرای حکم اعدام خوشحالم اما نمی دانم بر سر روح و ذهن نوجوانانی که دو بار سايه سنگين مرگ را بر سر خود تحمل کرده اند چه خواهد آمد.»
مصطفایی تاکيد می کند: «هر چند قصاص مبتنی بر درخواست اوليای دم است اما در هر حال بايد با اذن ولی فقيه صورت گيرد و لغو حکم اعدام نيز در اختيارات ولی فقيه که در حال حاضر به رياست قوه قضاييه تفويض شده نيز می گنجد.»
مصطفایی در مورد سعید جزی می گوید:« تاريخ اعدام سعيد جزی روز پنجم تير ماه تعيين شده است و من هنوز نمی دانم چرا وی به انفرادی منتقل شده است.»
روز سه شنبه اين سه نوجوان برای انجام تشريفات اعدام به سلول های انفرادی در زندان اوين منتقل شدند و قرار بود که بامداد روز چهارشنبه، ۲۲ خرداد، در کنار هشت مجرم ديگر به دار آويخته شوند.
دستور توقف حکم اعدام اين ساعاتی پس از انتشار بيانيه کميسيون حقوق بشر سازمان ملل صادر شد. لوئيز آربور، مسئول اين کميسيون در بيانيه خود از ايران خواسته است تا مانع اجرای حکم اعدام چهار نوجوان زير ۱۸ سال شود.
در اين بيانيه نام محمد فدايی، سعيد جزی، بهنود شجاعی و بهنام زارع ذکر شده است.
بهنود شجاعی، سعيد جزی، محمد فدايی و بهنام زارع که ۲۰ ساله هستند در سن ۱۶-۱۷ سالگی در حين دعوا مرتکب قتل شده اند.
«قوه قضائيه ايران اين نوع قتل را «قتل عمد» می داند، و نه غير عمد، و برای آنها حکم اعدام صادر کرده است.
ايران در سال ۱۳۷۲ به عضويت کنوانسيون حقوق کودکان در آمده است که بر مبنای اين تعهد بين المللی، صدور حکم اعدام برای جرايم دوران کودکی ممنوع است.
محمد مصطفايی، می گويد:« در ماده ۳۷ کنوانسيون حقوق کودک صراحتا مقرر شده که مجازات اعدام يا حبس ابد نبايد در مورد متهمان زير ۱۸ سال اعمال شود.»
به گفته اين وکيل دادگستری، «برخی از حقوقدانان و قضات اعلام می کنند که اين کنوانسيون به صورت مشروط به تصويب نمايندگان مجلس رسيده است. شرط اعمال شده نيز اين است که مفاد کنوانسيون نبايد خلاف مبانی شرع و اسلام باشد.»
مصطفايی در رد اين نظريه می گويد:«در نظريه شماره ۵۷۶۰ مورخ ۱۴ آذر شورای نگهبان، مواد مغاير کنوانسيون با شرع صراحتا و به تفکيک اعلام شده و در مورد ماده ۳۷ که مربوط به اعدام متهمان زير ۱۸ سال است سکوت اختيار کرده است. بدين معنی، شورای نگهبان اين ماده را خلاف موازين شرعی ندانسته است.»
وی با اشاره به ماده نه قانون مدنی که براساس آن عهود و قراردادهای بين المللی که طبق قانون اساسی به تصويب مجلس برسد در حکم قانون است، معتقد است: اين کنوانسيون هم در حکم قانون بوده و قضات بايد آن را اعمال می کردند.
وی تاکيد می کند:« بدين ترتيب احکام اعدام صادر شده برای نوجوانان زير ۱۸ سال قابليت اجرا ندارد و اگر اجرا شود به منزله يک اعدام خودسرانه توسط مرجع قضايی است.»
سازمان عفو بين الملل در آخرين گزارش خود اعلام کرده است که طی سال گذشته در ايران حداقل ۲۴ نفر در هر هفته اعدام و بيش از ۶۴ نفر محکوم به مرگ شده اند، و ايران با ۳۱۷ اعدام در اين سال، رتبه دوم را در اين زمينه دارد.
اين در حالی است که بنا به گزارش عفو بين الملل، تعداد اعدام ها در ايران، در سال پيش از آن ۱۷۷ نفر بوده که در سال ۲۰۰۷ به ۳۱۷ نفر، افزايش يافته است.
سياست اعدام در جمهوری اسلامی همواره مورد انتقاد گروه های حقوق بشری در جهان بوده است.
در سپتامبر سال ۲۰۰۷، مجمع عمومی سازمان ملل با اکثريت آراء قطعنامه ای را تصويب کرد که بر اساس آن مجازات اعدام بايد برچيده شود، اما بسياری از کشورها نظير ايران، آن را اجرا نکرده اند.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۰ خرداد ۱۳۸۷

آیا در ایران دختران ختنه می شوند؟

خبر خوشایند بود. بلاخره دارد می رود تا کمی وضعیت زنان در جهان اسلام از پرداه پوشی خارج شود. اما آیا در ایران هم دختران ختنه می شوند؟ شنیده بودم که گویا در جنوب و غرب کشور هنوز مواردی وجود دارد. کسی از این ماجرا خبر نسبتا دقیق دارد؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۷ خرداد ۱۳۸۷

بگذار آنچه از دست رفتنی‌ست از دست برود

آرام گریه کردم. طوری که هیچ کس نفهمد. هدفون توی گوشم بود و عینک روی چشمهایم. این ترانه را گوش دادم و گریه کردم. نمی دانم برای چه، برای که؟
شاید برای تمام خاطرات دور و نزدیک
شاید برای تمام سال هایی که با نادر ابراهیمی، کتاب های نادر ابراهیمی زندگی کردم
شاید برای تمام روزهایی که "بار دیگر شهری که دوست می داشتم "را زیر لب زمزمه می کردم
شاید برای همه چیز
شاید برای خون دل هایی که خورده ایم
شاید برای رنج دورانی که برده ایم
شاید برای تمام تحقیری که می شویم
شاید برای مردی که دارد دودمان ما را، مملکت را و ایران را به باد می دهد
شاید برای خودم
شاید برای دلم که انگار جایی جا مانده است
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد