۲۱ آبان ۱۳۸۷
وقتی غم، خود خود خوشبختی است
صبح یک شنبه است و می دانم که تا شب از خانه بیرون نخواهم آمد. رعنا یک سر شیطنت می کند، تلویزیون روشن است و بلندگوی لپ تاپ آهنگ های رادیو فردا را پخش می کند و من هی جمع می کنم و بر سرجایشان می گذارم ات و آشغال های رعنا را، لباس شویی را روشن می کنم، ظرف های مانده در ظرفشویی را جا به جا می کنم و فنجان های صبحانه در آن ردیف می کنم. رعنا شعر می خواند و کاغذ هایش را قیچی می کند تا کاردستی جدیدی بسازد و باز همه سطح خانه کوچک، پر می شود از ریزه های کاغذ و باز خورشید بر آنها می تابد و من غر می زنم: رعنا باز هم ریختی زمین؟
رعنا میخندد، می گویم: باید خرجش را بدهی تا جمع کنم، می خندد و کمرش را می چرخاند و لبهایش را غنچه می کند و می دود به سویم که دو زانو زده ام روی زمین و دست هایم اماده اند تا در آغوشش کشند
می گوید: مامان، کوکینگ کنیم؟
می گویم: فارسی بگو.
می گوید: بیا آشپزی کنیم.
لبخندم را که می بیند، می دور به سوی آشپزخانه و پاهایش را می گذارد روی کشوهای کابینت و به سرعت برق می نشیند روی کابینت و می گوید: من حاضر
وسایل کیک پختن را حاضر می کنم و او هم زن برقی را در دست می گیرد و من فر را روشن می کنم و او می گوید: مامان، آفتاب داغه ها
دستم را با المنت داغ فر برقی می سوزانم و او جای سوختگی را بوس می کند و با هم کیک را توی فر می گذاریم. او قیچی و کاغذش را بر می دارد و جلوی فر می نشیند تا ببیند چطوری کیک پف می کند و من هم فنجان چای سبزم را می آورم پشت میز غذا خوری ، کنار کامپیوتر، تا دمی بنشینم
اما
جای جلیل خالی است،
هیچ وقت فیلم پل های مدیسون کانتی را فراموش نمی کنم، با کارگزدانی کلینت ایست وود و بازی مریل استریپ
عاشق جزئیا ت ناب این فیلمم، آن جا که وقتی همسر و فرزندان زن وارد خانه می شوند و در را به هم می کوبند، او از جا می پرد و مرد عکاس، تفاوتش در همین است که در را نمی کوید و او از جا نمی پرد، مرد به او فرصت می دهد که موسیقی مورد علاقه اش را بشنود و همین، همین فرصت های کوچک برای این که خودش باشد نه مادر و نه همسر، او را عاشق می کند، و البته نه عاشق مرد که عاشق خودش. که اگر عاشق مرد می شد، نباید که حتی یک لحظه می ماند.
نمی دانم، شاید همین تفاوت های کوچک است که زندگی را می سازد. جلیل که نیست، من پرم از مسئولیت، رعنا، خرید، ماشین، بنزین، و حالا حیاط پر از برگ و قارچ ها ی توی چمن هم به مسئولیت هایم اضافه شده، اما آرامم.
وقتی دور تا دور خانه پر از خرت و پرت است اما من می خواهم با رعنا بازی کنم، کسی نمی گوید: اول جمع کنید، بعد
وقتی خرید می روم و تک تک اجناس توی قفسه ها را نگاه می کنم، کسی آن سو تر منتظر نگاهم نمی کند.
وقتی شب، چشمانم را به زور باز نگاه می دارم وسایت ها و وبلاگ ها را می گردم کسی نمی گوید: یادت هست که، باید صبح زود بیدار شی.
خوشحالم که سرنوشت ÷ این فرصت را برایم فراهم می کند که گاهی همان طور باشم که می خواهم .من خوشبختم و همیشه و همیشه بابت همه چیزهایی که دارم و ندارم خدا را شکر می کنم، از ته ته قلبم. گاهی نداشتن ها عین لطف است و برکت، گاهی دلتنگی مایه خوشبختی است و گاهی غم خود خود خوشبختی
* دو روز طول کشید تا پابلیشش کردم. بس که سرم شلوغ بود.
۳۰ مهر ۱۳۸۷
سرخ
دختری مقابلم ایستاده است با پالتو قرمز و کفش های قرمز، از ورای سیاهی جوراب نه چندان ضخیمش خالکوبی روی ساق پایش را می بینم. یک شاخه گل، گل ها قرمزند، شاید اگر جوراب نباشد. گوشواره هایش هم، سرخند و با هر تکان مترو می لغرند روی لاله گوشش، قرمز، قرمز، چقدر مردم اینجا قرمز می پوشند. پسرکی ایستاده آن سوی مترو، تکیه داده به میله تکی آن وسط و کتاب می خواند. کتابی با جلد قرمز، خودش، کتاب و کوله سیاه و سرخ روی پشتش تاب می خورند وقتی مترو در ایستگاهی می ایستد و هجوم مردم جاری می شود از این سوی در به آن سو و از آن سوی در به این سو. پیرزنی با پالتوی مشکی، کلاه قرمز و لبهایی قرمز سوار می شود، وقتی برمی خیزم تا جایم را به او بدهم، می بینم که نشسته است. دختر بچه ای تند و فرز همان اولین صندلی را برایش خالی کرده بود. حالا زن را بهتر می بینم. بلوزی با یقه کراواتی قرمز، عجیب رنگ رژ لبش و کلاهش. و چروک های صورتش، چه پایمردانه ایستاده اند زیر آن پوشش غلیظ کرم پودر و گونه هایی که قرمزی بر آن ماسیده، لبهایش تکان می خورند، مداوم و آرام.
پسر که کتاب سرخ می خواند، حالا جایی پیدا کرده و نشسته است. جز جلد کتابش، کمربندش هم به سرخی می زند و بندی که از عینکش آویزان است. سرش را هم حالا تکیه داده به میله های قرمز مترو. اااا، این ها هم که قرمزند. بلندگوی مترو اعلام می کند که به ایستگاه آخر رسیده ایم. برای این که در صف نمانم، زودتر مقابل در می روم. در انعکاس شیشه های مترو، خودم را می بینم. چقدر شبیه بقیه شده ام. خسته، با شانه هایی کمی خمیده، مترو به ایستگاه می رسد. در نور ایستگاه، تصویرم واضح تر می شود. در انعکاس شیشه می بینم چشمان من هم سرخ شده است
۱۶ مهر ۱۳۸۷
چگونه از مملکتم دفاع کنم؟
آقای یرژ، صاحب خانه مان مردی بسیار مهربان، خونگرم و صمیمی است. دیشب، برای گرفتن دو مدرک به خانه مان آمد وچایی آماده بود و به نوشیدن یک چایی داغ و تازه به سبک ایرانی دعوتش کردم. با رویی گشاده پذیرفت و نقل های بید مشک تازه را می خوردیم و از همه جا و همه چیز حرف می زدیم. حرف از زمستان و سرما کشید به بچه ها و موسیقی. او پنج پسر دارد، همه در بهترین شرایط ممکن. فقط از پسر 15 ساله اش بگویم: در حالی که دوران دبیرستان را می گذراند، عصرها ورزش می کند: اسب سواری، شمشیر بازی، شنا، ورزش هایی است که در حال یاد گرفتن به شیوه حرفه ای است و اسکی، ورزش حرفه ای او است که تا به حال چند مدال کشوری در آن کسب کرده است. ساکسیفون، پیانو، درام، گیتار، سازهایی است که او به طور حرفه ای می نوازد. البته او هزینه های تحصیل و سایر هزینه هایش را خود تامین می کند. از طریق خرید اینترنتی کامپیوتر از امریکا و فروش آن دراینجا. ( قرار است برای من هم یک لپ تاپ جدید بخرد) در میانه این گفت و گو ها و این که آموزش موسیقی را از کی شروع کرده و ورزش را چگونه یاد گرفته، آقای یرژ پرسید: شما چه؟ چه سازی می زنید؟ چه ورزشی می کنید؟ و توضیح داد که پیانو را از پدرش که در روستایی در کوهستان، معلم بوده آموخته و ساکسیفون را از همسایه شان در همان کوهستان پر برف. از سه سالگی هم اسکی می کرده و شنا.
من به رعنا و جلیل نگاه کردم و گفتم: هیچ
واقعا شاخ هایی را که روی سرش سبز شد دیدم.
چرا؟
توضیحش سخت بود. خیلی سخت.
گفتم که تمام دوران نوجوانی ام را به شمردن تعداد کشته های جنگ گذراندم. جنگ هشت ساله با عراق.
گفتن این یک جمله سخت نبود، اما چطور می توانستم برایش بگویم که آنها، جوانان کشورم "شهید" شدند. اگر می پرسید "شهید" یعنی چه، چگونه پاسخ می دادم؟
آقای یرژ سر تکان داد، یعنی می فهمم. او پیش از این هم گفته بود که من را، و خروجم از کشورم را می فهمد زیرا در دورانی از زندگیش، او هم به کشوری دیگر مهاجرت کرده بوده، او گفته بود:" می فهمم که حکومت بد، چه بر سر آدم ها و اعتقاداتشان می آورد."
یا این همه حتی فکر این که بخواهم برایش توضیح بدهم که شهید یعنی چه، برایم سخت بود. گفتم که آنها شجاع ترین مردم سرزمینم بودند که برای حفظ ما از دشمن جنگیدند. باز هم سر تکان داد و گفت:" اما می شد که سال ها قبل جنگ تمام شود. اما حکومت شما، هنوز از هم از جنگ بدش نمی اید. اما می فهمم. حکومتتان خوب نیست. ولی، مگر موسیقی و ورزش هم ممنوع است؟ تیمتان به المپیک هم رفته بود؟ مگر نه؟"
کاش کسی به من یاد می داد که چطور از دینم، کشورم بگویم ؟ آقای یرژ مفهوم حجاب را نمی فهمد." پوشیدگی یعنی چه؟ یعنی تو حق نداری آفتاب بخوری؟"
به او حق می دهم، در خانه ای با 6 مرد، خانم هانا، دارای دکترای حقوق و همسر آقای یرژ، هر وقت هوا آفتابی است با کمترین لباس ممکن، فقط لباس زیر ، روی تراس می اید و کارهایش را انجام می دهد، به همان سادگی که پنج پسر و همسرش در استخر خانه شان شنا می کنند.
با این فرهنگ، من چطور در مورد حجاب بگویم؟ همیشه در دل از او سپاسگزارم که هرگز از من نپرسیده است: مگر مسلمان نیستی، پس چرا حجاب نداری؟
چقدر سخت بود گفتن این که خانه ما در مسیر تشیع جنازه سربازان کشته شده در جنگ بود وما هر یک شنبه و پنج شنیه، روی تراس خانه می ایستادیم تا بشماریم که چند شهید، تشییع می شوند. و درآن زمان، من حتی به موسیقی فکر نمی کردم، جز زمانی که به سختی، نوار مولای سبز پوش با صدای ابی را زیر میز مدرسه، دست به دست می چرخاندیم.
نمی توانستم بگویم که در چهارده سالگی دغدغه من نه موسیقی، نه ورزش که گشادی پاچه شلوارم بود که هر روز صبح، سر صف، ناظم مدرسه با خط کشی در دست آن را اندازه می گرفت که اگر کمتر از 22 سانت باشد، به خانه برگردم.
چگونه می توانستم برایش بگویم که دختر ایرانی یعنی نجابت و از همان روزهای اول به من یاد داده بودند که آهسته گام بردارم. سال ها بعد، فهمیدم که چرا به همه دختران ایرانی می گویند: یواش راه برود. دویدن پرده بکارت را به خطر می اندازد.
این ها را نگفتم. چون سخت است توضیح دادن مفاهیمی که می دانیم اما قبولش نداریم، با آن بزرگ شده ایم، اما علیه اش انقلاب کرده ایم، آنها را فهمیده ایم اما ردشان می کنیم.
سخت است، اما حالا می فهمم که همه دنیا، ما را، من را، تک تک ایرانیان را در این که حکومتمان بد است و دینمان مروج تروریسم است، مقصر می داند.
۰۹ مهر ۱۳۸۷
گفت و گوی تمدن ها
هفته گذشته، رسما بحث در مورد فرهنگ و رسوم کشورهایمان بود. نتیج جالب بود. تیتر وار می نویسم:
روس ها فرد همراهشان را با عنوان خانم یا آقا معرفی نمی کنند، تنها نام و نام فامیل را می گویند.
ترکمنستان، حتما از عنوان آدا یا آنت برای خانم ها و آقایان مسن استفاده می کنند.
در جمهوری چک سوال کردن از وضعیت مالی، میزان حقوق، میزان اجاره خانه و ... خلاصه هر چیزی که مربوط به مال می شود، مرسوم نیست.
در امریکا، در برابر فردی نا آشنا، هیچ کس در مورد سیاست و مذهب صحبت نمی کند. مهم ترین موضوع صحبت آنها، تلویزیون است.
آنها هیچ تصوری در مورد چادر نداشتند و آن را یا برقع می دانستند و یا پوشش زنان عرب. باورشان نمی شد که من با همان لباسی که پوشیده بودم در تهران راه می رفتم و البته فقط روسری نداشتم.
اما مهم ترین نکته این بود که تقریبا نیمی از زمان کلاس را من در حال پاسخ دادن به سوالات آنها بودم. و البته سوالات هم دقیق و کارشناسی بود. تنها چیزی که جایش خالی ماند، سوال در مورد انرژی هسته ای بود
۰۵ مهر ۱۳۸۷
۳۰ شهریور ۱۳۸۷
بالاترین لذت
۲۸ شهریور ۱۳۸۷
این سرنوشت او است



۰۷ شهریور ۱۳۸۷
آغاز دوباره
دیروز یک کلاس آموزشی را گذراندم. قرار بود لااقل دو نفر باشیم، اما از خوش شانسی من، آن دیگری نیامد و من تنها ماندم و مدرسی که به همه سوالاتم صریح و از سر حوصله پاسخ می داد.
اما
جایی پرسیدم: اگر این شش خبر، خبرها را گفتم، داشته باشیم و فقط برای چهار خبر امکان انتشار باشد، چه می کنیم؟ کدام یک اولویت دارد؟
کمی فکر کرد، مکث کرد، پاسخ داد: نمی دانم. باید از بزرگترت، بپرسی.
ساکت شدم. بزرگترم؟ رئیسم؟
در تمام سال هایی که در ایران کار کردم، یاد گرفته بودم که روی پای خودم بایستم. چون همواره یا خودم رئیس بودم، یا رئیس نبود، یا جواب نمی داد و با در بهترین حالت می گفت: خودت یک کاریش بکن.
و اصلا پاسخ دادن به سوالی ساده، در حد این که اولویت با کدام خبر است در حدی هست که بخواهند پاسخش دهند؟
اما اینجا، اول خودت، بعد کتاب و بعد، و البته در دسترس تر، رئیس است.
چقدر احساس خوبی است وقتی بفهمی کسی هست که می توانی مسئولیتت را با او شریک شوی.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۰۵ شهریور ۱۳۸۷
بهنام زارع هم اعدام شد.
همین، تمام. یک نفس دیگر هم کم شد. یک جان دیگر هم به در رفت. یک بدن دیگر نیز لرزان بر دار باقی ماند، یک مادر دیگر داغدار شد، یک ارزوی دیگر بر باد رفت. یک جوان دیگر بر خاک می رود
به کجا می رویم؟ به کجا می رود؟
آیت الله هاشمی شاهرودی، آیا به جهان باقی ایمان دارید؟همه این اعدام ها با امضای شخص شما و تنها شخص شما صورت می گیرد. اگر از آه دل مادران داغدار، اگر از نفرین خواهران سیاه پوش، اگر از خشم پدران بی پسر نمی ترسید، لااقل از خدا بترسید.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۰۱ شهریور ۱۳۸۷
آیا من بغض کرده ام؟
........
همیشه همین طور است. چند جمله را آغاز می کنم، با شور، بعد دوباره می خوانمشان، بعد پاک می کنم و دوباره می نویسم و تمام.
قلمم می خشکد.
چرا نمی توانم از مجله زنان بنویسم؟
چرا نمی توانم از خاطرات سال هایی که آنجا زندگی کردم تعریف کنم؟
چرا نمی توانم از تلخی ها و شیرینی هایش بگویم؟
آقای قاضیان من را برد به خاطراتی که دور نیست، دور نیست؟ بهمن سال گذشته بود که مجله توقیف شد و حالا، مرداد است؟ نه شهریور، هفت ماه از آخرین خاطرات من می گذرد؟! روزها چه بیرحمانه تند می گذرند
........
........
.......
.......
اصلا هیچی
می خواستم از آقای دکتر قاضیان بنویسم.
بله، آقای دکتر قاضیان متشکرم که می نویسید.
همین
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۳۱ مرداد ۱۳۸۷
ایا باید به روان پزشک مراجعه کنم؟
تصاویر واضحند، بدون کوچکترین خدشه، تیرگی با عدم وضوح، حتی بوی دود همیشگی هوای تهران را هم حس می کنم.
همه چیز در کمتر از یک ثانیه رخ می دهد و بعد بر می گردم سر جایی که هستم.
دیروز، یوسف آباد بودم، در حال خریدن کرواسان از پوپک، همان فروشنده همیشگی داست برایم هشت تا کرواسان را می چید توی جعبه، هوا گرم بود و من پشت گردنم، خیسی عرق را احساس می کردم.
یک روز دیگر، داشتم رانندگی می کردم، ولی عصر، نرسیده به پارک وی، ترافیک بود و من داشتم با نیم کلاج بالا می رفتم.
نمی دانم، آیا باید به روان پزشک مراجعه کنم یا این هم بخش از عملکرد غیر ارادی مغزم است برای این که دلم تنگ نشه.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۳۰ مرداد ۱۳۸۷
من حسودیم می شود
حسودیم می شود وقتی با دوستان غیر ایرانی گپ می زنم. آنها از کلاس های آواز بچه هایشان، آخرین قراردادهای مالی کشورشان و موفقیت تیمشان در پکن می گویند.
حسودیم می شود وقتی سرم را بلند می کنم و به آسمان نگاه می کنم. خورشید بدون گذشتن از هیچ فیلتر دودی بر شهر می تابد و من باید هر هفته لا اقل یک خبر از اعدام جوانان وطنم بنویسم. با زنی حرف بزنم که وقتی از رنج های شوهرش می گوید، بغض می کند، با مردی حرف بزنم که التماس کند حرف هایش را منتشر نکنیم چون نمی تواند بیش از این رنج بکشد. از مردمی بنویسم که نفرت چنان روحشان را پر کرده که شکایت می کنند، چون می خواهند مردی بمیرد و کسانی تلاش می کنند تا حیات را ادامه دهند.
من حسودیم می شود. به همه مردمانی که در این جهان با رنج کمتری زندگی می کنند
۲۲ مرداد ۱۳۸۷
آیا می دانید؟
_ اگر اين لايحه تصويب شود، نه تنها برخي از حقوق اندک زنان در خانواده از دست مي رود، بلکه با تصويب آن مردان مي توانند بدون اجازه همسر اول شان زن دوم و سوم و چهارم بگيرند. تنها شرط ازدواج مجدد مردان در اين قانون داشتن تمکن مالي است و اين که به دادگاه تعهد دهند عدالت را بين همسران شان رعايت مي کنند. (ماده 23)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، همچنان راه براي ازدواج موقت مردان متاهل بازگذاشته مي شود. يعني مردان مي توانند همچون گذشته چندين زن صيغه اي بگيرند و الزامي هم به ثبت ازدواج شان ندارند. ( تبصره ماده 22)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، مجازات عدم ثبت ازدواج و طلاق سبک تر مي شود. در قانون مجازات فعلي ثبت نکردن ازدواج و طلاق براي مرد جرم محسوب مي شود و مجازاتش تا يک سال حبس تعزيري است. در صورتي که با توجه به اين لايحه، مردي که ازدواج و طلاق خود را ثبت نکند فقط بايد جريمه نقدي (از دو ميليون تا ده ميليون تومان) پرداخت کند.) ماده 44)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، حضانتي که با هزار مکافات به مادر تعلق مي گيرد نيز ضمانت اجرايي محکمي نخواهد داشت. به عنوان مثال، اگر پدري حاضر نشود فرزندي را که حضانتش به عهده مادر است به او بدهد، بر اساس اين لايحه فقط به جريمه نقدي محکوم مي شود در حالي که در قوانين فعلي چنين پدري به حبس محکوم مي شود. (ماده 48)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، زنان مانند گذشته، نه تنها حق طلاق ندارند بلکه روند گرفتن حکم طلاق طولاني تر نيز مي شود. (فصل دوم)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، تنها حق مالي زنان در ازدواج نيز محدود خواهد شد. زناني که مهريه هايشان بالاتر از حد متعارف باشد بايد هنگام عقد بابت مهريه نگرفته شان ماليات بدهند. حد متعارف بودن مهريه را دولت تعيين مي کند.(ماده 25)
- اين لايحه همچنان فقط بر قضاوت مردان در دادگاه هاي خانواده اصرار دارد. در حالي است که همه ما مي دانيم رياست مردان بر دادگاه هاي خانواده و نبود قضات زن، چه تبعاتی را در پی داشته است.(ماده دو )
و در مجموع لايحه «حمايت از خانواده»، نسبت به موقعيت حقوقي برابر زن و مرد در خانواده ساکت مانده است. زنان طبق اين لايحه همچنان از داشتن حق طلاق، حق سرپرستي فرزندان، حق اشتغال، حق گرفتن گذرنامه و سفر به خارج کشور بدون اجازه همسر و... محروم هستند و هيچ ممنوعيتي براي ازدواج دختران در سنين پايين قائل نشده است.
به خاطر همين ايرادات است که بسياري از زنان و مردان برابر طلب ايراني از زمان طرح اين لايحه با شيوه ها و عناوين مختلف كه در توان داشته اند مخالفت خود را نسبت به لايحه فروپاشي خانواده ابراز كرده اند.
اما متاسفانه با وجود همه مخالفت هايي كه حتي از سوي برخي مراجع تقليد به اين لايحه شده است؛ چند هفته پيش اين لايحه در كميسيون حقوقي و قضايي مجلس تصويب شد و زمان زيادي طول نخواهد كشيد كه براي تصويب نهايي به صحن علني مجلس برده شود.
تصويب اين لايحه بر زندگي تک تک ما تاثيرگذار خواهد بود. همان طور که لغو قانون حمايت از خانواده مصوب 1353 پس از انقلاب زندگي ما زنان ايراني را با تلخي هاي فراواني رو به رو کرد، تصويب لايحه حمايت از خانواده کنوني اگر تغيير زيادي در شرايط قانوني ما نسبت به گذشته به وجود نياورد اما راه اصلاح و تغيير قوانين تبعيض آميز را سخت تر و ناممکن مي کند. مسئوليت اجتماعي تك تك ماست كه به هر شيوه اي كه موثر مي دانيم جلوي تصويب اين لايحه را بگيريم ، در غير اينصورت نسل آينده ما را نخواهد بخشيد.
هموطنان ايراني، اگر مي خواهيد مانع از تصويب اين لايحه شويد:
- با نمايندگان شهرتان در مجلس از طريق تلفن، فکس ، ايميل و يا ديدار حضوري ارتباط بگيريد و مخالفت خود را به عنوان يك شهروند با تصويب چنين لايحه اي بيان كنيد.
آدرس پستي مجلس شوراي اسلامي: تهران، ميدان بهارستان، کد پستي: 00...
شماره تلفن مجلس : 39931 -021
شماره تلفن نمايندگان كميسيون حقوقي و قضايي مجلس:
موسي قرباني 09121121608
علي شاهرخي 09123988104
محمد محمدي 09121489045
ذاکر سليماني 0914401569
فرهاد تجلي 09181347995
4 - براي ارسال اعتراض خود به مجلس مي توانيد از طريق فرستادن ايميل به آدرس ايميل مجلس اقدام کنيد:
ايميل مجلس : info@majlis.ir
5 - مي توانيد با بخش گفتگوي مردم در صفحات روزنامه ها تماس بگيريد و نظرات خود را براي رساندن به گوش مسئولان از طريق روزنامه ها اعلام کنيد
روزنامه اعتماد 22860266
روزنامه اعتماد ملي 88321775
روزنامه كارگزاران 88674290
روزنامه جام جم 22262142
صدا و سيما 22058008
روزنامه كيهان 33916546
روزنامه جمهوري اسلامي 77644417
روزنامه ايران 88769075
روزنامه رسالت 88901969
6_ با تهيه کپي از اين بروشور و توزيع آن بين دوستان و همسايگان و فاميل؛ آنها را در جريان اين خبر بگذاريد و از آنان هم بخواهيد با توزيع اين بروشور و اطلاع رساني در اين زمينه به جلب مخالفت زنان و مردان با اين لايحه، کمک کنند.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۱۸ مرداد ۱۳۸۷
ایران در المپیک
اینجا همه جمع شده اند جلو تلویزیون وهر کسی حرفی می زند:
- حالا همه بیست بار ایران را نشان می د هند
- بابا، خیلی هم بد نبود، از سال های قبل که خوش تیپ تر بودیم
- وای، این لباس ها چی بود دخترها پوشیده بودند؟
- حتی بحرین هم دو تا زن بی حجاب داشت.
- این همه لباس خوشگل داریم، این هم لباس بود تن اینها کرده بودند؟
- واستید، الان آنگولا می یاد از ایران بهتر پوشیدن
و این هم یک خبر توپ:
علم الهدی: "متاسفم که یک زن جلودارمان در المپیک است"
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
من یک جهان سومی هستم
دیروز باید دندانم را می کشیدم. خودم را برای کلی درد کشیدن و زور زدن دکتر آماده کرده بودم. خاطره آخرین دندانی که 8 سال پیش در یکی از بهترین مطب های دندان پزشکی تهران کشیده بودم هنوز اذیتم می کرد. اما
طوری جلو اومد که من هر چه سعی کردم نتونستم سرنگ توی دستش را ببینم، یک دقیقه بعد هم لثه ام سر شده بود اما نه کج حرف می زدم و نه زبونم لخت شده بود. در عرض 20 ثانیه هم دندونم توی دستش بود. انگار نه انگار که این دکتر متوسط قامت و لاغر اندام، یک دندان سه ریشه محکم را از جا در آورده است. خودم را آماده کرده بودم که تا دوساعت یک تکه باند خونی را توی دهنم تحمل کنم اما قبل از این که فاکتور آماده شود، آن را هم از دهنم بیرون آورد و گفت: تمام شد.
پرسیدم: درد؟ خونریزی؟
گفت: هیچی، می تونی هر چی می خوای هم بخوری
راست می گفت. بیشتر روحم درد داشت تا دندانم.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۱۶ مرداد ۱۳۸۷
سوال سخت
رعنا ایستاده بود. تعجب کردم که چرا مثل همیشه فروشگاه را زیرو رو نمی کند. چند لحظه بعد، آرام پرسید: مامان، اینها کجا زندگی می کنند که این شکلی هستند؟
وا ماندم. باید چه می گفتم؟ باید چه بگویم وقتی بار دیگر به ایران سفر کند. وقتی خواهرم، مادرم، دوستانم، دوستانش را در این حجاب ببیند. چقدر توضیح دادن مذهب و قوانین برای یک دختر سه سال و نیمه سخت است
۱۵ مرداد ۱۳۸۷
"اعدام دو عضو گروه ریگی اثبات نشده است"
کم مانده که ریگی هم اطلاعیه بدهد که "اعدام دو عضو گروه ریگی اثبات نشده است"
اون وقت باز دو تا سرباز بیچاره را اعدام کند.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۱۴ مرداد ۱۳۸۷
از خدا بترسید
و حالا، آقای وزارت کشور، مدام انکار کن، مدام بگو که « خبر به قتل رساندن سربازان ایرانی راتایید نمی کنیم» بعد بیا و با جسد هاشان تشیع جنازه میلیونی راه بینداز!!
نمی دانم، به خدایی که از او حرف می زنید اعتقاد دارید یا نه؟ نمی دانم چیزی به نام انسانیت در شما وجود دارد یا نه، اما، قضاوت کنید: کدام یک ظالم ترید؟ ریگی که سر دشمنانش را می برد؟ یا شما که جان هموطنانتان برایتان بی ارزش است؟
اگر از تاریخ نمی هراسید، اقلا از خدا بترسید
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۱۱ مرداد ۱۳۸۷
خانه پدری ام کجاست؟
اول
همه چیز در یک لحظه شکل گرفت. اول صدا را شنیدم، بعد از پنجره حمام نگاه کردم. آقای صاحب خانه داشت چمن ها را ماشین می کرد. اقای جرج مردی درشت اندام، سفید رو و بسیار خوشرو است. تا ببیندم شروع می کند به حرف زدن و برایش مهم نیست چقدر از حرف هایش سر در می آورم. برای خودش مهندسی با کیا و بیا است. خانم هانا هم دکترای حقوق دارد. وضعشان خوب است، جز ویلایی که خودشان در ان زندگی می کنند در سه کشور دیگر 5 خانه دارند.
اما، آن لحظه، صورت آقای جرج پر بود از لذت، شاد بود، نه، نمی دانم آن تصویر را چطور بنویسم. صورت آقای جرج؛ چشمانش، اصلا تمام بدنش می درخشید. یک جور خاصی عاشقانه چمن ها را می زد. شعف داشت، شور داشت، چیزی بود که کمتر دیده بودم.
هانا و آندره آ روی تراس نشسته بودند و انگار آنها هم در این شعف سهیم بودند. اینجا خانه آنها بود.
خانه، خانه، همین بود، آن لحظه، آن دم، آن نفس برآمدنی که سه روز است من را به خود مشغول کرده ، درک همین حس بود:" اینجا خانه من است" حسی که هیچ وقت، با تاکید می گویم"هیچ وقت" آن را تجربه نکرده ام.
حالا ، بعد از سه روز فکر کردن، به این نتیجه رسیده ام که می خواهم خانه بخرم- مامان اگر بفهمد حتما خوشحال می شود_ این خریدن، نه به معنای نیاز به تملک، که نیاز به ساختن تاریخ است.
دوم
دیروز دختری دست مادرش را گرفته بود و با هم از پله های مترو پایین می رفتند، روی پله آخر، دختر که کمی هم از مادر بلندتر بود، خم شد و گونه مادر را بوسد. دلم غنج رفت. برای روزی که رعنا خم شود و من را بوسد. آن روز شاید با هم به ایران بر گردیم.و من، چه دارم که نشانش بدهم از سال ها، نه، دهه ها یی که در ایران زندگی کردم.
سوم
می گویند دو ساله بوده ام که از تبریز بیرون آمدیم. شهری که من در آنجا بدنیا وآمدم و دیگر هیچ وقت به آنجا برنگشتم. سوغات آنجا، گرد ترین صورت در تمام فامیل بود
آمدیم تهران و سه سال بعد به کرمانشاه رفتیم. تنها خاطره مانده از تهرانم، دست کشیدن روی نرده های تازه رنگ شده خنک خانه بود.تنها خاطره ای که توانستم بعدها تکرارش کنم. من تنها عضو خانواده بودم که 10 سال در خانه پدری در تنها زندگی کردم. خانه ای که فروخته شد و سال ها است جایش را آپارتمان های نقلی گرفته اند. آیا می توانم خانه ای را که مادرم تنها 2 سال در آن زندگی کرد خانه پدری بنامم؟
آن خانه خریده شد، برای آینده بچه ها !! و مادرم برای این که بتوانند قسط خانه را بپردازند حاضر شد به کرمانشاه کوچ کند. شهری که بعد از 6 سال زندگی، آن را ترک کردیم و دیگر هرگز به آن بازنگشتیم. نمی دانم جنگ با خاطرات کودکیم چه کرد؟ حتی با عوض شدن نام خیابان ها، نمی دانم کجای شهر زندگی کرده ام. نمی دانم به کدام مدرسه رفته ام. نمی دانم حالا انجا چه شکلی است. کودکی من، تا قبل از دوران راهنمایی در جنگ ویران شد.
به مشهد رفتیم، جایی که هیچ نشانی از جنگ به آن راه نیافت، همه خاطراتم هستند، دست نخورده، سرجایشان، می توانم اولین خانه سازمانی مان را رعنا نشان بدهم. خانه ای متعلق به شرکتی که پدرم در آن کار می کرد. می توانم مدرسه راهنمایی و دبیرستانم را به او نشان بدهم. اما هر دو بازسازی شده اند و دیگر برایم آشنا نیستند. می توانم خانه ای را که درآن دانشگاه قبول شدم نشان می دهم. اما همین باعث شد که من از آن خانه بروم. خانه ای با یک سال خاطره.
بعد آنها از آنجا رفتند. مادرم را می گویم. خانه ای که در ان مراسم عروسیم برگزار شد، بلد نیستم. سرجمع ده شب آنجا خوابیدم. و حالا، می خواهند خانه شان را بفروشند، چون آنجا را دوست ندارند. وقتی صاحبخانه، خانه اش را دوست نداشته باشد، من مهمان، چطور می توانم به آن دل ببندم.این هم خانه پدری
و بعد، می ماند حکایت چهار خانه ای که در ده سال عوض کردم. اولی در میدان فاطمی، 60 متری و دلگیر. دومی خیابان سنایی، 79 متری و خوش نقشه، با بهترین خاطرات، سومی، دوباره فاطمی، 92 متری و عاشقانه، با دنیایی از عشق و رعنا. سومی 130 متری در یوسف آباد، کمتر از یک سال در ان ساکن بودیم. و نمی دانم آیا برای رعنا بس است که خانه های ما را تماشا کند، بدون این که بتواند از پله هایش بالا برود، بدون این که بتواند ردی از خط خطی های کودکیش روی دیوارهایش پیدا کند، بدون این که بتواند بوی کهنگی را در آن استشمام کند. تاریخ، گذشته، هویت بو دارد. یک نفس عمیق می کشم. اینجا، همه چیز بوی نویی می دهد. و من نمی خواهم رعنا هم مثل من لذت استشمام بوی کهنگی را از دست بدهد. دلم می خواهد خانه ای داشته باشم، هرجا، کوچک یا بزرگ؟ مهم نیست. دور یا نزدیک، مهم نیست. اینجا یا آنجا مهم نیست. مهم این است که جایی باشد تا رعنا بر دیوارهایش دست بکشد و بوی کهنگی را استشمام کند. خانه ای که خانه پدری اش باشد،
۰۹ مرداد ۱۳۸۷
مناجات
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۰۳ مرداد ۱۳۸۷
باز هم جنگ
ابراهیم حاتمی کیا، در برنامه شب شیشه ای
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۲۸ تیر ۱۳۸۷
من را با این همه خاطره تنها نگذارید
اهای هامون، به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را ؟
من با این همه خاطره چکار کنم؟
حالا من ماندم و یک یوتیوپ وتیکه پاره های همه جوانی ام، همه کودکی ام. من و ماندم چهار صفحه پرینت از شهری که دوست می داشتم. من ماندم و دو تا صدا ازری را، من ماندم و تنهایی.
دلم خوش بود که هویتم، زندگی ام، جوانی ام، همه کسانی که دوستشان می داشتم، همه کتاب هایی را که می پرستیدمشان گذاشته ام تا برگردم. اما حالا، هنوز من نرفته ام، هنوز آبی که مادرم پشت سرم ریخته خشک نشده، شما ها کجا می روید؟ جایی که نه دست من، نه دست هیچ کس به شما ها نرسد؟
نادر ابراهیمی که مرد، غمم گرفت، پنهانش کردم. اما با این یکی چه کنم؟ آهای حمید هامون کجا رفتی؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۲۶ تیر ۱۳۸۷
مهاجرت کار سختی نیست؟
قبل از بیرون آمدن از ایران؛ همه می گفتند: اصلا نگران رعنا نباش، سختی اش فقط دو ماه است. اما
دو ماه مدت ها است که گذشته اما رعنا و در ک کارهاش و حرف هاش هنوز سخت است. هنوز ترجیح می دهد توی مهد کودک به جای فارسی انگلیسی حرف بزند، در عوض توی خانه تمام بازی هاش به انگلیسی است، توی کابوس هاش انگلیسی حرف می زند، من را مامی صدا می زند و جلیل را بابا.
و من در این معلق ماندن های خودم نمی دانم چطور باید شیرین فارسی حرف زدنش را حفظ کنم. هر روز با هم شعر ماشین مشتی ممدلی را می خوانیم، اما تا ولش می کنم دارد یک شعر انگلیسی را زمزمه می کند.
در عروسک بازی هاش، وامانده ام که چکار کنم؟ وقتی اسم عروسک هاش را می گذاریم انوشه و یسنا، بهانه می گیرد که پس چرا نمی آیند با هم"جامپینگ" بازی کنیم. وقتی می گذاریم لی هی و نیکلاس، شروع می کند به انگلیسی حرف زدن با آنها و من.
راستی، کی بود می گفت: مهاجرت کار سختی نیست؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۰۷ تیر ۱۳۸۷
کله پخ پخو
۳۰ خرداد ۱۳۸۷
وقتی جهان به ما و رئیس جمهورمان می خندد
۲۹ خرداد ۱۳۸۷
۲۴ خرداد ۱۳۸۷
تعرض به ساحت روحانیت
۲۲ خرداد ۱۳۸۷
۲۱ خرداد ۱۳۸۷
دستور توقف اجرای حکم اعدام شجاعی و فدایی صادر شد
وکیل دو تن از افرادی که به دلیل قتل در سنین نوجوانی به اعدام محکوم شده بودند روز سه شنبه خبر از توقف اجرای احکام بهنود شجاعی و محمد فدایی داد.
محمد مصطفايی، وکيل بهنود زارع و سعيد جزی در گفت و گو با راديو فردا می گويد: «عصر روز سه شنبه به دفتر ریاست قوه قضاییه مراجعه کردم و با توجه به اقدامات قبلی که انجام داده بودیم با خبر شدم که آیت الله هاشمی شهرودی فرصتی یک ماهه را در اختیار دو تن از محکومان به اعدام زیر هجده سال قرار داده اند تا در این فرصت رضایت خانواده اولیای دم را جلب کنند.»
وی ادامه می دهد:«هر چند از توقف اجرای حکم اعدام خوشحالم اما نمی دانم بر سر روح و ذهن نوجوانانی که دو بار سايه سنگين مرگ را بر سر خود تحمل کرده اند چه خواهد آمد.»
مصطفایی تاکيد می کند: «هر چند قصاص مبتنی بر درخواست اوليای دم است اما در هر حال بايد با اذن ولی فقيه صورت گيرد و لغو حکم اعدام نيز در اختيارات ولی فقيه که در حال حاضر به رياست قوه قضاييه تفويض شده نيز می گنجد.»
مصطفایی در مورد سعید جزی می گوید:« تاريخ اعدام سعيد جزی روز پنجم تير ماه تعيين شده است و من هنوز نمی دانم چرا وی به انفرادی منتقل شده است.»
روز سه شنبه اين سه نوجوان برای انجام تشريفات اعدام به سلول های انفرادی در زندان اوين منتقل شدند و قرار بود که بامداد روز چهارشنبه، ۲۲ خرداد، در کنار هشت مجرم ديگر به دار آويخته شوند.
دستور توقف حکم اعدام اين ساعاتی پس از انتشار بيانيه کميسيون حقوق بشر سازمان ملل صادر شد. لوئيز آربور، مسئول اين کميسيون در بيانيه خود از ايران خواسته است تا مانع اجرای حکم اعدام چهار نوجوان زير ۱۸ سال شود.
در اين بيانيه نام محمد فدايی، سعيد جزی، بهنود شجاعی و بهنام زارع ذکر شده است.
بهنود شجاعی، سعيد جزی، محمد فدايی و بهنام زارع که ۲۰ ساله هستند در سن ۱۶-۱۷ سالگی در حين دعوا مرتکب قتل شده اند.
«قوه قضائيه ايران اين نوع قتل را «قتل عمد» می داند، و نه غير عمد، و برای آنها حکم اعدام صادر کرده است.
ايران در سال ۱۳۷۲ به عضويت کنوانسيون حقوق کودکان در آمده است که بر مبنای اين تعهد بين المللی، صدور حکم اعدام برای جرايم دوران کودکی ممنوع است.
محمد مصطفايی، می گويد:« در ماده ۳۷ کنوانسيون حقوق کودک صراحتا مقرر شده که مجازات اعدام يا حبس ابد نبايد در مورد متهمان زير ۱۸ سال اعمال شود.»
به گفته اين وکيل دادگستری، «برخی از حقوقدانان و قضات اعلام می کنند که اين کنوانسيون به صورت مشروط به تصويب نمايندگان مجلس رسيده است. شرط اعمال شده نيز اين است که مفاد کنوانسيون نبايد خلاف مبانی شرع و اسلام باشد.»
مصطفايی در رد اين نظريه می گويد:«در نظريه شماره ۵۷۶۰ مورخ ۱۴ آذر شورای نگهبان، مواد مغاير کنوانسيون با شرع صراحتا و به تفکيک اعلام شده و در مورد ماده ۳۷ که مربوط به اعدام متهمان زير ۱۸ سال است سکوت اختيار کرده است. بدين معنی، شورای نگهبان اين ماده را خلاف موازين شرعی ندانسته است.»
وی با اشاره به ماده نه قانون مدنی که براساس آن عهود و قراردادهای بين المللی که طبق قانون اساسی به تصويب مجلس برسد در حکم قانون است، معتقد است: اين کنوانسيون هم در حکم قانون بوده و قضات بايد آن را اعمال می کردند.
وی تاکيد می کند:« بدين ترتيب احکام اعدام صادر شده برای نوجوانان زير ۱۸ سال قابليت اجرا ندارد و اگر اجرا شود به منزله يک اعدام خودسرانه توسط مرجع قضايی است.»
سازمان عفو بين الملل در آخرين گزارش خود اعلام کرده است که طی سال گذشته در ايران حداقل ۲۴ نفر در هر هفته اعدام و بيش از ۶۴ نفر محکوم به مرگ شده اند، و ايران با ۳۱۷ اعدام در اين سال، رتبه دوم را در اين زمينه دارد.
اين در حالی است که بنا به گزارش عفو بين الملل، تعداد اعدام ها در ايران، در سال پيش از آن ۱۷۷ نفر بوده که در سال ۲۰۰۷ به ۳۱۷ نفر، افزايش يافته است.
سياست اعدام در جمهوری اسلامی همواره مورد انتقاد گروه های حقوق بشری در جهان بوده است.
در سپتامبر سال ۲۰۰۷، مجمع عمومی سازمان ملل با اکثريت آراء قطعنامه ای را تصويب کرد که بر اساس آن مجازات اعدام بايد برچيده شود، اما بسياری از کشورها نظير ايران، آن را اجرا نکرده اند.
۲۰ خرداد ۱۳۸۷
آیا در ایران دختران ختنه می شوند؟
۱۷ خرداد ۱۳۸۷
بگذار آنچه از دست رفتنیست از دست برود
۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۷
فاید گوش چپ مردان برای زنان
گوش چپ نسبت به عشق و خشونت حساس است
پایگاه خبری تقریب-سرویس اجتماعی: براساس یافته های یک پژوهش در لندن ، گوش چپ انسان نسبت به عشق و خشونت حساس تراز گوش راست است .
به گزارش پایگاه خبری تقریب ، یافته این پژوهشگران نشان می دهد اگر خانم ها از همسران خود درخواستی داشته باشند ، می توانند با نجوا کردن زیر گوش چپ آنها ، امکان برآورده کردن خواسته خود را بیشتر کنند.این گزارش همچنین تاکید می کند اگر شخص کلمات عاشقانه و یا خشونت زا را با گوش چپ خود بشنود ، زمان بیشتری آنها را در خاطر خواهد داشت و همچنین آنها را راحت تر به یاد می آورد.به گزارش شبکه خبری محیط ، گفتنی است که موضوعات آموزشی و پیام ها و مسائل غیر عاطفی در گوش راست تاثیر بیشتری خواهند داشت.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۷
۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷
بهنود تا یک ماه دیگر اعدام نمی شود
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
ژست های رعنا خانم
۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷
در شهر خبرهایی هست!
۰۷ اردیبهشت ۱۳۸۷
امنیت
۱۹ دی ۱۳۸۶
خدااا، کجایی؟؟؟
فکر می کنی می توانم تسلایت بدهم؟ بگم پشت هر شری خیری نهفته است؟ بگم صد سال اولش سخت است؟
چی بگم؟ به کی بگم؟ به ستاره؟ مادرمهربانت که مادرم بود، که حلال همه مشکلات من بود، بگم ببخشید که زود رفت؟ ببخشید که هزار تا آرزو را ول کرد توی آسمان بی ستاره و رفت؟ ببخشید که ساراتان برای همیشه تنها ماند؟ ببخشید که دیگر صدای خنده اش نه در خانه اش، نه در روزنامه، نه در لاله گوش سارا، که در هیچ جا نمی پیچد؟ ببخشید که دیگر موج مثبت حضورش، هیچ کس را به خود نمی آورد؟ ببخشید که دیگر نیست!!
سارا، عزیز دلم، گیرم که بیایم، گیرم که چشمم در چشمت بیفتد، گیرم که سخت در آغوشت بگیرم و هر دو بگرییم، آخرش که چه؟ هزار نفر هم که بوی مهران بدهند، هیچ کدام خودش نمی شوند. هزار نفر هم که از خاطرات مشترکشان بگویند، گرمی دستانش را که نیست، چه می کنی؟ چه می کنی با نبودن نفس هایش.
یادت هست، روزهایی که رژیم داشت و تو هر روز صبح زود بیدار می شدی تا برایش غذای تازه بپزی؟ گیرم که یادت باشد، خوب که چه؟ مهران رفت، بی خبر، بی خداحافظی، ناغافل و هزار تا آرزوی ریز و درشت را با تو تنها گذاشت.
سارا، عزیز دلم، مهران تو- یادت هست همیشه وقتی در موردش حرف می زدی می گفتی بچه ام- مهرانت، مهران قاسمی تیتر شده، تیتر خبرگزاری های راست و چپ، تیتر وبلاگ های دوستانش.
من از این تیتر ها متنفرم.
خدااا، کجایی؟؟؟
۱۴ آذر ۱۳۸۶
امروز، روز بدي است
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۱۱ آذر ۱۳۸۶
شاید فاطمه دیگر طناب دار را نبیند
۰۳ آذر ۱۳۸۶
جهان بدون خشونت
یک مامان بزی بود، سه تا بچه داشت، شنگول و منگول و حبه انگور. یک روز بچه بزها همه جمع شدند دور مامانشون .
شنگول گفت: مامان من کیت کت می خوام.
منگول گفت: مامان من پاستیل می خوام.
حبه انگور هم گفت: مامان من اسمارتیز می خوام.
مامان بزی راه افتاد و رفت تا برای بچه ها خرید کند. قبل از رفتن به آنها گفت: بچه های گلم مواظب باشید، غیر از مامان برای کسی در را باز نکنید. بچه ها گفتند چشم.
چند دقیقه بعد، صدای در بلند شد. شنگول و منگول دویدند که در را باز کنند اما حبه انگور گفت: نه بچه ها ، ما که هنوز نمی دانیم مامان بزی است یا نه.
برای همین رفت پشت در و پرسید: کیه کیه در می زند؟
یک صدای نرم و نازک گفت: منم منم مادرتون، بزک زنگوله پا.
حبه انگور گفت: اگر راست می گی، دستت را نشان بده.
یک مرتبه یک دست نرم و نازک و سفید از لای در اومد تو.
حبه انگور گفت: اگر راست می گی، برامون شعر بخون.
یک صدای نرم و نازک شروع کرد به شعر خواندن.
حبه انگور گفت: اگر راست می گی برامون چی خریدی؟
از زیر در، یک بسته پاستیل، یک کیت کت و یک بسته اسمارتیز اومد تو. بچه ها با خوشحالی در را باز کردند و دیدند مادرشون پشت در است. مامان بزی هم اونها را بغل کرد و بوسید و گفت: آفرین بچه های خوب که قبل از شناختن من در را باز نکردید.
بالا رفتیم دوغ بود، پایین آمدیم، ماست بود. قصه ما راست بود.
با خوشحالی بلند شدم. فکر کردم رعنا در جهانی بدون خشونت خوابیده، اما لای چشمانش را باز کرد و آرام پرسید: مامان، پس گرگه گرسنه ماند!
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
پرونده قتل هاي محفلي كرمان در ديوان عالي كشور
حسين ملايري پور، يكي او اولياي دم پرونده مشهور به قتل هاي محفلي كرمان به خبرنگار اعتماد ملي گفت: پنج ماه قبل آخرين حكم پرونده صادر شد. در اين حكم تنها در مورد معاونت در قتل دو تن از متهمان اظهار نظر شده بود. ازآن زمان تاكنون حكم در شعبه تشخيص هيات عمومي ديوان عالي كشور مانده است و همه متهمان جز يك نفر كه محكوم به اعدام است، با قرار وثيقه آزاد شده اند. به گفته وي متهمان رديف اول و دوم از كرمان نهاجرت كرده و به يكي از شهرهاي شمال شرقي كشور رفته اند.
عاملان قتل هاي محفلي کرمان که قتل هاي خود را از شهريورماه سال 81 آغاز کرده بودند ارديبهشت ماه سال 82 پس از به قتل رساندن يک زن و شوهر جوان که آخرين قربانيان اين باند بودند دستگير شدند.نخستين قرباني اين باند جوان 19ساله يي به نام مصيب افشاري بود که 13 شهريورماه سال 81 به قتل رسيد.
متهمان در اعترافات خود درباره اين جنايت گفتند؛ مصيب در ميدان امام خميني کرمان مواد مخدر مي فروخت. ما بعد از شناسايي او چندين بار به وي تذکر داديم تا دست از کارهايش بردارد اما او بي اعتنا بود تا اينکه به دستور حمزه (متهم رديف اول) يک روز او را به زور سوار ماشيني کرديم و به محله هفت باغ برديم و در آنجا حمزه ابتدا سنگي به سر مصيب کوبيد و او را داخل چاله يي استخرمانند انداخت، سپس هرکدام از ما سنگي به او کوبيديم اما مصيب نمي مرد تا اينکه حمزه گفت بهتر است او را زنده به گور کنيم. بعد چاله يي کنديم و پيکر نيمه جان مصيب را به داخل آن انداختيم و با شن و ماسه روي چاله را پوشانديم و به اين ترتيب مصيب را زنده به گور کرديم.
متهمان افزودند؛ قتل دوم را يک هفته بعد از قتل مصيب انجام داديم. ابتدا محسن کمالي را شناسايي کرديم. او فساد اخلاقي داشت، بنابراين يک روز که در حال خروج از خانه بود، او را گرفتيم و به هفت باغ برديم و در آنجا محسن را هم خفه کرديم و جسدش را همانجا دفن کرديم، سپس به دستور حمزه، موبايل و موتور محسن را برداشتيم تا از آنها براي کارمان استفاده کنيم.
قتل سوم را چند ماه بعد انجام داديم، مقتول زني به نام جميله بود که او هم خريد و فروش مواد مخدر مي کرد و فساد اخلاقي داشت. از آنجايي که اين زن ازدواج هم کرده بود، پس از ربودن وي او را خفه نکرديم بلکه چاله يي کنديم و با روش سنگسار او را به قتل رسانديم، بعد جسد اين زن را به بيابان هاي اطراف کرمان برديم و در آنجا انداختيم تا طعمه حيوانات شود.
متهمان در ادامه اعترافات گفتند؛ به ما گفته بودند که محمدرضا نژادملايري و شهره نيک پور دختر و پسر فاسدي هستند که با هم ارتباط نامشروع دارند و به همين خاطر آنها را هنگامي که سوار خودروي پژوي محمدرضا بودند شناسايي کرديم و بعد از اينکه جلويشان را در جاده گرفتيم آنها را به چاله پر از آب هفت باغ برديم و هر دو را در آنجا خفه کرديم. بعد اجسادشان را داخل پژو گذاشتيم و به بيابان برديم و پس از آنکه اجساد را به بيرون انداختيم ماشين پژو را به آتش کشيديم و موبايل محمدرضا را برداشتيم. ما نمي دانستيم شهره و محمدرضا زن و شوهر هستند و فکر مي کرديم با هم رابطه نامشروع دارند.
ماموران در ادامه تحقيقات خود از متهمان دريافتند حمزه سردسته اين باند، سرباز بوده و به اتفاق ساير اعضاي باند که عضو يک پايگاه مقاومت بوده اند خود را محق مي دانستند تا هر کسي را تصميم گرفتند به قتل برسانند.پس از به قتل رسيدن شهره و محمدرضا و کشف جسد سوخته آنان ماموران تلفن همراه محمدرضا را رديابي کردند و دريافتند گوشي دست محمد حمزه است. بنابراين محمد حمزه دستگير شد، اما او هيچ اعترافي نکرد تا اينکه ماموران از او خواستند نام 14 نفر از دوستانش را به ماموران ارائه دهد. پليس در بررسي هاي خود متوجه شد 5 نفر از دوستان حمزه به اضافه خودش فعاليت و رابطه نزديکي با هم دارند. بنابراين پليس حمزه را تحت بازجويي هاي فني - پليسي قرار داد و او به 5 فقره قتلي که انجام داده بود، اعتراف کرد و ماموران ساير اعضاي باند را هم دستگير کردند.
پس از پايان تحقيقات و ارسال پرونده به شعبه نهم دادگاه عمومي کرمان قاضي اميري تبار اعضاي باند را محاکمه و آنها را محکوم کرد. طبق راي دادگاه محمد حمزه سردسته باند به اتهام شرکت در چهار فقره قتل (مصيب افشاري، محسن کمالي، جميله اسماعيلي و شهره نيک پور) به قصاص و اعدام در ملاءعام و به خاطر 6 فقره آدم ربايي (مصيب افشاري، محسن کمالي، جميله اسماعيلي، شهره نيک پور و محمدرضا نژادملايري) به 15 سال حبس، به خاطر سرقت اموال آنها به تحمل سه سال حبس و 74 ضربه شلاق محکوم و علي متهم رديف دوم به اتهام مشارکت در چهار فقره قتل (شهره، جميله، محسن و محمدرضا) به 4 بار قصاص و مشارکت در ربودن آنها به 15 سال حبس و رابطه نامشروع به 99 ضربه شلاق محکوم شد.همچنين متهم رديف سوم به نام سليمان به اتهام مشارکت در سه فقره قتل (شهره، محمدرضا و محسن) به قصاص و اعدام در ملاءعام و 5 فقره آدم ربايي به 15 سال حبس، سرقت اموال مقتولان به سه سال حبس و 74 ضربه شلاق محکوم شد. متهم رديف چهارم به نام محمد نيز به اتهام دو فقره قتل به قصاص در ملاءعام، به جرم سرقت اموال مقتولان به سه سال حبس، 6 فقره آدم ربايي به 15 سال حبس و ارتباط با زنان فاسد به 99 ضربه شلاق محکوم شد. همچنين «محمد س.» متهم رديف پنجم به جرم مشارکت در يک فقره قتل به قصاص در ملاءعام، مشارکت در سه فقره آدم ربايي به 15 سال حبس و سرقت اموال مقتولان به سه سال حبس و متهم رديف ششم به نام چنگيز به خاطر مشارکت در يک فقره آدم ربايي به 15 سال حبس و مشارکت در يک فقره قتل به قصاص در ملاءعام و رابطه نامشروع با يک دختر جوان به 99 ضربه شلاق محکوم شد. اما اين حکم در ديوان عالي کشور نقض شد و قضات ديوان اعلام کردند چون متهمان با اعتقاد به مهدورالدم بودن اين قتل ها را انجام داده اند مجازات قصاص شامل آنها نخواهد شد.به اين ترتيب پرونده مجدداً به شعبه هم عرض فرستاده شد و دادگاه دوم متهمان رديف يک و دو را به قصاص محکوم کرد اما با توجه به اينکه خانواده دو تن از مقتولان اعلام رضايت کرده بودند ساير متهمان را تبرئه کرد. پرونده براي بار دوم به ديوان رفت اما باز هم حکم نقض و پرونده براي سومين بار به شعبه هم عرض فرستاده شد.
قاضي سوم رسيدگي کننده به پرونده مطابق نظر ديوان عالي کشور چون متهمان ادعا کرده بودند قربانيان را با اعتقاد به مهدورالدم بودن به قتل رسانده اند، آنها را تبرئه کرد. اين بار حکم مورد اعتراض اولياي دم قرار گرفت و پرونده مجدداً به ديوان عالي کشور ارسال شد اما ديوان عالي کشور اعتراض اولياي دم را نپذيرفت و حکم برائت قاتلان محفلي کرمان را تاييد کرد.در راي صادره شعبه 31 ديوان عالي کشور آمده است؛ محمد حمزه (سردسته باند)، «محمد س.»، «محمد ي.»، «چنگيز س.» و «س. ج.» از اتهام قتل عمدي تبرئه شده و اعتراض اولياي دم وارد نيست و راي صادره تاييد مي شود.همچنين بايد پرونده متهمان «محمد س.» و «چنگيز س.» درخصوص مجازات جنبه عمومي جرم در قتل هايي که اولياي دم رضايت داده اند مجدداً رسيدگي شود و در صورتي که اعتقاد مهدورالدم بودن در مورد مقتولاني که خانواده آنها رضايت داده اند از سوي دادگاه احراز نشود دادگاه بايد تصميم خود را اعلام کند. اكنون مدت پنج ماه است كه راي قاضي آزادور در هيات عمومي ديوان عالي كشور در انتظار بررسي است
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
....دلم
دلم بغض ميخواهد، هوار هوار
دلم اشك ميخواهد، دريا دريا
دلم تنهايي ميخواهد، قد خدا
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۳۰ آبان ۱۳۸۶
مسئول ستاد امر به معروف همدان با قرار وثيقه آزاد شد
در ادامه تحقيقات پرونده مرگ پزشك جوان در همدان
مسئول ستاد امر به معروف همدان با قرار وثيقه آزاد شد
اعتماد ملي: در حالي كه خانواده مرحوم دكتر زهرا خود را براي برگزاري چهلمين روز درگذشت او آماده ميكنند، يك مقام قضايي به خبرگزاري ايسنا گفت: خانواده اين فرد براي اداي توضيحات بايد فراخوانده شوند و پس از آن زمان رسيدگي به پرونده در دادگاه تعيين خواهد شد.
خانواده دكتر زهرا در حالي فراخوانده شده اند كه تنها 24 ساعت قبل از انتشار اين خبر، در دادگستري همدان حضور داشته اند. يكي از بستگان خانواده زهرا به اعتماد ملي گفت: دوشنبه گذشته پدر و برادر زهرا به همدان رفتند و توانستند از محل كشف جسد زهرا ديدن كنند. به گفته وي واحد اداري كوچكي به عنوام محل كشف جسد حلق آويز زهرا به آنها نشان داده شده است و محل دقيق كشف جسد تنها يك و نيم متر با در اتاق مسئول ستاد امر به معروف و نهي از منكر فاصله دارد.
اين عضو خانواده مرحوم زهرا همچنين از آزادي مسئول ستاد امر به معروف و نهي از منكر با قرار وثيقه خبر داد.
خبرگزاري ايسنا به نقل از معاون آموزشي و تحقيقات دادگستري استان همدان نوشته است: پرونده مرگ يك پزشك در بازداشتگاه امر به معروف همدان در مرحله تحقيقات است.
بنا بر اين گزارش مهدي الماسي مرجع رسيدگي به تحقيقات اين پرونده را دادسراي همدان اعلام و خاطر نشان كرد: بخشي از تحقيقات به وسيله مراجع انتظامي انجام شده است.
دكتر زهرا، پزشك جواني است كه يك روز قبل از عيد سعيد فطر در همدان به اتهام جرم مشهود بازداشت شد و 48 ساعت بعد جسد وي به خانواده اش تحويل داده شد.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۲۸ آبان ۱۳۸۶
فردا از صفحات حوادث خون ميچكد
ديروز داشتم براي يكي از دوستان در فضايل سرويس حوادث ميگفتم. ميگفتم كه در اين سرويس نه در مورد مردم كه از خود مردم مينويسي، زندگي روزمره، دردها و غم ها و البته گاهي هم شادي ها. با ميترا حساب كرديم كه در همين يك ماه گذشته، توانسته ايم پرونده سه نفر را براي بررسي مجدد از پاي چوبه دار برگردانيم، ميگفتم و شادمان بودم اما
خبر پشت خبر از قتل هاي ناموسي مي رسد. ديروز مردي سر مردي ديگر را بريد و گذاشت روي سينه اش. امروز، هم همان طور، مرد و زني هم مردي را كشته اند چون از راز يك رابطه ناموسي با خبر شده است.
مدام حرف هاي يك مرد عرب روشن فكر در ذهنم جولان ميدهد. سال ها قبل كه در مورد قتل هاي ناموسي در جنوب كار ميكردم او گفت: به آمارها نگاه كنيد. در فاصله سال هاي 54 تا 57 ما كمترين آمار قتل هاي ناموسي را داشتيم چون فضاي شهر باز شده بود. مردم وقتي ميديدند كه زن ها راحت در خيابان ها ميچرخند و كسي كاري به كارشان ندارد،آنها هم بازتر فكر ميكردند و آمار قتل هاي ناموسي به صفر رسيده بود. اما زماني كه حكومت به اتهام بيرون بودن موهاي دختري اورا شلاق ميزند، به من پدر هم حق بدهيد كه وقتي خلافي ناموسي از دخترم ميبينم او را بكشم.
حق با او است. وقتي به اتهام مانتويي تنگ، مويي آرايش شده، يا حتي نامه اي بي نام و نشان ، نيروهاي ضربت به خيابان ميريزند و مرگيرند و ميبرند و شب با افتخار از مردم ميخواهند كه بنشينند و اين همه خشونت را در تلويزيون نگاه كنند، پس جزاي گفت و گوي تلفني مرد و زني نامحرم در خيابان هم مرگ است.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۲۴ آبان ۱۳۸۶
یک دل سیر سالاد
۱۹ آبان ۱۳۸۶
حكم دلارام علي متوقف شد
گفت: صبح امروز با مراجعه به قوه قضاييه و دفتر سخنگوي مطلع شدم كه دستور توقف اجراي حكم موكلم براي بررسي مجدد پرونده صادر شده است.
پيش از اين موكلم در نامه اي به رييس قوه قضاييه توقف اجراي حكم خود را خواستار شده بود.
يكي از ايرادات وارد بر حكم صادره اين است كه اين حكم حتي به رويت موكلم نرسيده و پيش از آن تماسي از اجراي احكام گرفته شده تا موكلم خود را معرفي كند و موكل تنها طبق اعلام كارمند اجراي احكام از محتويات حكم تجديد نظر خود مطلع شده است.
دلآرام علي به اتهام شركت در تجمع 22 خرداداز سوي شعبهي 15 دادگاه انقلاب به دو سال و 10 ماه حبس تعزيري و ده ضربه شلاق محكوم شده بود كه شعبهي 36 دادگاه تجديد نظر دو سال و شش ماه از حبس وي را مورد تاييد قرار داد.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۱۸ آبان ۱۳۸۶
از دکتر بنی یعقوب تا رعنا
۱۴ آبان ۱۳۸۶
همه اراذل و اوباش بازداشتند؛ جز هفت نفر
خوشحالم که در این وانفسای درگیری با دو همکار خوب طرفم، میترا و شاهد، به نظر می رسند که بچه های خوبی هستند. ( این طوری نوشتم، چون مطمئنم چشمم شور است و فردا یک داستان درست می شود. انگار باید روی میزمون یک تابلوی بر چشم بد لعنت هم بگذاریم)
اما چیزی که انتظار نداشتم، این مطلب بود. کاش به من هم می گفتند که می خواهند سرلوحه بنویسند، آن وقت شاید همه چیز جور دیگری انجام می شد.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
۲۳ مهر ۱۳۸۶
آیا اشتباه کردم؟
۱۸ مهر ۱۳۸۶
رعنا، رعنا و باز هم رعنا

م که برای بازدی
۱۰ مهر ۱۳۸۶
اگر زن آيين همسرداري بداند، مرد به اينجا نميرسد
خواهر ها به خواسگاري رفتند اما کسي حاضر نبود همسر دوم شود. همين شد که حاج آقا ، خانم را توافقي طلاق دادند و با زني ديگر ازدواج کردند. اين بار کاملا سنتي و با انتخاب خواهرها. اما کمي بعد، به دليل وابستگي به بچه ها، به همسر اول رجوع کردند، در کمال آرامش و خوشبختي.
زندگي ادامه داشت تا اين که زني جوان و برازنده در دفتر حاج آقا مشغول به کار شد. تلاش هاي ايشان براي يافتن همسري با کمالات و مطابق ميل خانم بي نتيجه ماند تا روز ي که از ايشان پرسيد چرا به هر فردي که معرفي مي کنيم جواب رد مي دهي؟ و او با زبان بي زباني گفت که ترجيح مي دهد به عقد حاج آقايي خداشناس و مهربان و مومن در آيد و به حمدالله، بعد از جاری شدن صیغه عقد، دو سه سالی است که هم حاج آقا از سومین همسر خود راضي هستند و هم خانم.
موهای سپید حاج آقا نشان از تجربه فراوان او در زندگی داردو هرچند دلالت کردن سه زن و زندگی به شیوه ای که هیچ کدام از وجود دیگری بویی نبرد هم کار آسانی نیست. دل پرخون حاج آقا اما فقط به خاطر این بخش آخر است: ویژگی زن های ایرانی. او می گوید: نمی دانم چرا در جامعة ايران وضعيت اينجوري است. چرا یک قدم آنطرفتر نميگذاريد. در كشورهاي مسلمان ديگر اينجوري نيست. اين مسئله در كشورهاي عربي ريشة تاريخي دارد. در لبنان و عربستان 4 زن در يك خانه با هم زندگي ميكنند. شايد گاهي هم اختلاف پيش بيايد ولي مرد كه ميآيد همه با هم مينشينند. در افغانستان و حتي چين كه مسلماناني دارد هم وضعيت مشابه است. خودم سال ها پيش در سوريه ميديدم كه زنها بيشتر راغب هستند كه با مرد زندار ازدواج كنند تا با مرد بيزن براي اينكه آن مرد تجربة زنداري دارد. شما اگر بخواهيد كسي را استخدام كنيد از او نميپرسيد تجربة كاريتان چقدر است؟
فقط زنهاي ايراني از اين حالتها دارند، گاهي جاريها از هووها هم بدترند. شايد اين مسئله ريشه در زرتشتي يا گبر بودن ايرانيها دارد.
او ریشه اشتیاق مرد برای تجدید فراش را، بدرفتاری زن ها می داند و می گوید: والله بنده متوجه شدهام كه گاهي افرادي با روحيات مختلف كنار هم قرار ميگيرند. مثلا ميبينم مردي خيلي اهل معاشرت است اما زنش اصلاً معاشرت دوست ندارد. مرد و زن وقتي شروع كنند به پرخاشگري خصوصاً در جمع نسبت به هم سرد ميشوند. مردها نسبت به زني كه عليالدوام سركوفت بزند، مسخرهشان كند، سرد ميشوند و خوب اين ميتواند دليلي براي ازدواج مجدد باشد چون مردي كه به زن خودش سرد شد، دنبال زن ديگري است تا خلأ وجودي زنش را پر كند ولي اگر زن هنر داشته باشد، آيين همسرداري بداند، مرد به اينجا نميرسد. اين هم خيلي ظرافت ميخواهد.»
او طلاق را نیز از تبعات همین رفتارهای زنانه می داند: اوايل زندگي، رودربايستي زياد است اما يك مدت كه ميگذرد يواشيواش اختلافها زياد ميشود. بعد هم جدال است و مشاجره و گاهي به طلاق هم ميكشد. پس زناني داريم كه بهدليل اختلافات روحي طلاق ميگيرند، زناني هم هستند كه يا شوهرانشان شهيد شده يا فوت شده يا مشكل مالي داشتهاند يا مردشان معتاد بوده، اينها زنان تنهاماندهاند. بگذريم از دختراني كه تا سن بالا ازدواج نكردهاند.»
حاج آقا قبول دارد كه گاه شروع رابطة مرد متأهل با زني ديگر از يك نگاه، از يك برخورد شروع ميشود و مرد تعهدش نسبت به زن اول را زير پاي تنوعطلبياش ميگذارد: «البته اين اتفاق يكطرفه نيست، دوطرفه است. استاد مطهري هم ميفرمايند كه مردهاي هوسباز دنبال ازدواجهاي پيدرپياند و كساني هم كه الان با تعدد زوجات مخالفت ميكنند، به استناد به همين، چندهمسري را مذموم ميدانند. مسلماً نگاه توأم با شهوت حرام است. نگاهها فرق دارد، بستگي به نيت دروني افراد دارد. كسي كه مريض است، ساديسم دارد، باطنش خراب است، علتش هر چيزي ميتواند باشد. يكي از علتهايي كه فردي دنبال حرام ميرود، لقمة حرام است. لقمة حرام خيلي بدتر از نطفة حرام است. اما وقتي لقمه طيب و پاك شد، نگاه هم پاك ميشود، نيت هم خوب ميشود و هوسبازي كم ميشود.»
برميگردم به بحث اختلافات بين زن و شوهر كه مرد را به ازدواج با زني ديگر ميكشاند و ميپرسم: « چرا زن و شوهري كه شريك زندگي هم هستند و شايد بچههايي از اين ازدواج دارند، بهجاي آنكه اختلافات را برطرف كنند، مشاورة خانوادگي بگيرند و پيش روانشناس بروند، به اين سرنوشت دچار شوند كه مرد با ازدواج دوباره مشكلات خود را حل كند و زن هم مجبور به پذيرش باشد و مشكلاتش بيشتر شود؟»
حاجآقا نگاهي مياندازد: «دسترسي به روانشناسهايي كه بخواهند اين مسائل را حل كنند، خيلي ساده نيست. زياد هم نيستند. خصوصيهايشان هم خيلي گران حساب ميكنند.»
گرانتر از ازدواج مجدد؟
نه واقعاً...
ازدواج مجدد يك هزينة مادامالعمر است ولي پيش مشاور كه بروند، حداقل دو، سه جلسه پول مشاور ميدهند.
پس تكليف اونهمه زن تنهامانده چه؟
اينهمه مرد تنهامانده داريم كه ميتوانند مشكلات آن زنان را حل كنند. واقعاً لازم است مردهاي متأهل نگران زنان تنهامانده باشند؟
بيشتر مردهاي تنهامانده جوان هستند. تفاوت خيلي فاحشي است بين مردان تنهامانده با زنان تنهامانده... كم داريم مرد مسن تنهامانده...
اغلب مردهاي متأهل هم كه براي ازدواج دوم سراغ زنهاي همسنوسال خودشان نميروند كه بشود گفت يك زن تنهامانده گرفتهاند و حامي مالي و پشتيبانش شدهاند، اغلب سراغ دختران جوان ميروند.
اين موارد برميگردد به بحث هوسبازي ولي خوب توجه داشته باشيد كه آن زن جوان چرا زن دوم شدن را قبول ميكند. مسائل مالي داشته يا از طرف خوشش آمده يا كمبودهايي داشته كه اين مرد ميتوانسته جبرانش كند. شما موارد مريضي و هوسبازي را بگذاريد كنار، به بحث سلامت تعدد زوجات دقت كنيد. بههرحال جامعه بايد فكري براي زنان تنهامانده بكند. براي زني كه شوهر ندارد و بيوه شده خيلي سخت است كه ديگران بفهمند زني تنهاست. قديم، بعضي زنان كه تنها ميشدند ميرفتند خدمت بزرگي و ميگفتند آقا، اسم شما روي من باشد تا بقيه نگاهها و زبانها قطع شود. اينها از تنهايي و حرف و حديثها و اينكه نگاههايي دنبالشان باشد، رنج ميبردند.
همين نگاهها و حرفها نيست كه به ازدواج دوم مشروعيت ميبخشد؟ بقال محلهاي كه خودش زن و زندگي دارد، اگر بداند كه ازدواج مجدد ممنوع است، ديگر برايش چه اهميتي دارد كه چند تا زن در آن محله تنها زندگي ميكنند و قاعدتاً اين حرفها و نگاهها هم از بين ميرود.
چپ چپ نگاه مي کند، کمي دلخور است: انگار شما هم مخالف هستيد!
بههرحال اين پرسشها وجود دارد.
ولي شما خودتان را در موقعيت زناني قرار نميدهيد كه همسر ندارند. به يك زن تنها، خانة اجارهاي نميدهند. شما از واقعيت جامعه خيلي دور هستيد...
دوازده سال است كه همسر يکي از اقوام نزديک من فوت كرده و با بچههايش زندگي ميكند.
اين كه بچه دارد. من ميگويم زن تنهاي بدون شوهر، شما از 100 تا مالك، از ده تا آژانس املاك بپرسيد به زن بيوة تنها خانه اجاره ميدهند يا نه؟ خيليها نميدهند. بايد ضامن بياورد، برادر و پدرش بيايند تا مطمئن شوند زن ناجوري نيست و مرد به خانه نميآورد ولي اگر مردي همراهش باشد، خيلي راحت به آنها خانه ميدهند.
حاجآقا شما از نظر اخلاقي درست ميدانيد كه زني براي برطرف كردن مشكلات خودش، آشيانة زن ديگري را بههم بريزد؟
چرا بههم ميريزد؟ زن اول است كه بهخاطر حسادت و به خاطر بُخل زندگي را بههم ميزند، چون تنگنظر است و فكر ميكند روزياش كم ميشود. روزي را خدا ميدهد. وقتي شما ازدواج كرديد، روزيتان هم ميآيد. اين تنگنظري است كه زن اول فكر ميكند چيزي از او كنده ميشود، زن ديگري آمده و دارد نان او را ميخورد. هركس يك روزي دارد و همان روزي خودش را ميخورد.
شما كه به جنبههاي مذهبي اشاره داريد، چرا اين تأكيد آية 129 سورة نساء را كه ميگويد شما هرگز نميتوانيد بين همسران عدالت را برقرار كنيد، مدنظر نداريد؟
○ ولي از اين آيه نميشود استنباط كرد كه ازدواج مجدد نكنيد. ميگويد كه شما استطاعت برقراري عدالت را نداريد، آن هم براي ازدواج دائم است البته.
فكر ميكنيد مردي كه زندگي خودش را به لحاظ عاطفي، رواني و حسي بين دو زن تقسيم ميكند ، آيا قادر به برقراري عدالت هست؟
گاهي زن و شوهري با هم اختلافات شديدي دارند كه يك ازدواج ديگر ميتواند كلي از اين مشكلات را حل كند. فرض كنيد زن و شوهري اختلافاتي در روابط جنسيشان دارند كه باعث مشاجره و ناآرامي مرد ميشود. وقتي اين مرد ازدواج مجدد ميكند آرامش خود را بهدست ميآورد، روحيهاش آرام ميشود و بيشتر به درد آن زن و بچه هم ميخورد. اينها را هم در نظر بگيريد. همهاش نگوييد يك زن آمده و زندگي را خراب كرده و عواطف را كم كرده است. اينجوري نيست.
بههرحال زن اول جريحهدار ميشود...
○ اگر شما عينك بدبيني بزنيد اين قضيه را بد ميبينيد. ميشود هم نصفة خالي ليوان را ديد و هم نيمة پر آن را. بعضيها نيمة خالي را ميبينند و ميگويند يك زن ديگر آمد و پول مرد را برد، عاطفه و وقت او را برد. نميگويند كه يك زن ديگر آمد، مرد را آرام كرد، آرامش زندگي را بيشتر كرد.
البته در ايران پيدا كردن موارد موفق، بهخاطر رذالتهايي كه در وجود افراد هست، خيلي سخت است. تا وقتي بخل هست، حسد هست، كينه و نفاق هست نميتوان گفت موارد موفق هم هست. اگر فرمايشات ائمه را ملاك قرار دهيم اصلاً دعوا و بحثي راجع به اين موضوع نميماند.
بخشي از احاديث و روايت مربوط به شرايط صدر اسلام است ولي حالا زمانه فرق كرده...
الان كه بيشتر نياز است. آنموقع اصلاً چندهمسري و چندشوهري رسم بود يعني زناني بودند مانند هند، مادر معاويه كه چند شوهر داشتند. نميخواهم بگويم چندشوهري خوب است ها! كار مذمومي است و اسلام هم آن را رد كرده...
پس چطور چندهمسري مذموم نيست اما چندشوهري مذموم است؟
○ آن زمان زناني رفتند پيش اميرالمؤمنين و گفتند كه چه اشكالي دارد زن هم چند شوهر داشته باشد. حضرت فرمودند يك تشت بياوريد. هركدام يك كاسه آب برداريد و بريزيد در تشت. بعد هم گفتند حالا هركدام آب كاسة خودتان را از تشت برداريد. زنان جواب دادند كه چنين چيزي ممكن نيست. حضرت هم فرمودند زني كه چند تا شوهر داشته باشد، نميداند فرزندش از كدام همسر است.
حالا كه علم ژنتيك پيشرفت كرده و از روي نقشة ژني كودك ميتوانند پدر او را شناسايي كنند.
○ با علم كه نميشود همهچيز را ثابت كرد. ميگويند علم 27 حرف دارد و تا زمان ظهور امام زمان 2 حرفش كشف ميشود. حالا كه همة علم كشف نشده كه ببينيم يك زن چطور ميتواند چند تا شوهر داشته باشد.
يعني شما ميگوييد ثابت شده كه يك مرد چند زن داشته باشد و هيچ مشكلي هم نداشته باشد.
من گفتم كه فقط ايران را در نظر نگيريد. در خود ايران هم در مرزهاي افغانستان، پاكستان، عراق و قسمتهايي از مشهد، تركمنصحرا، گيلان، مازندران، كردستان، اهواز هيچ مشكلي نيست. واقعاً هم اشكالي ندارد. مردها هميشه بيشتر در معرض مرگ قرار دارند، مرگ در جنگ، زير فشار زندگي، سكته، درگيري... بالاخره چند ميليون زن بيسرپرست بايد سرپرست داشته باشند..
تابهحال به مردي پيشنهاد ازدواج مجدد داده اید؟
۰۲ مهر ۱۳۸۶
اسباب کشی از صیغه به چند همسری
۲۵ شهریور ۱۳۸۶
از زبان یک زن صیغه شده
۲۰ شهریور ۱۳۸۶
توبه می کنم
۱۸ شهریور ۱۳۸۶
صیغه در مشهد
نميدانم از کدام در وارد حرم ميشوم. اين سالها همه چيز عوض شده، چندين صحن جديد و رواق جديد. از درهاي بزرگ تودرتو ميگذرم. همان مرد در قم به من گفت «حاج آقا... هميشه دستش پر است.»
ـ کجا پيدايشان کنم؟
ـ از هر که بپرسي نشانت ميدهد.
و حالا، در ميان آن همه آدم و کبوتر و چادر، کجا او را بيابم؟ بهسراغ يكي از کفشدارها ميروم. کفشهايم را جلويش ميگذارم و سراغ حاج آقا را ميگيرم. طوري نگاهم ميکند که بيوقفه حرفم را ادامه ميدهم: «برادرم مشهد سرباز است.» کفشهايم را پس ميدهد و با دست به راهي اشاره ميکند. حتي لايق باز کردن دهان و گفتن نشاني هم نيستم. دوباره کفشهايم را ميپوشم و به راهي ميروم که کفشدار نشانم داده. از يک در بزرگ ميگذرم. مردم زيارتنامه در دست کنار درها ايستادهاند و اذن دخول ميخوانند. وسط صحن بعدي، سراغ خادمي ميروم که ايستاده و مردم را راهنمايي ميکند. داستان را ميگويم: «دنبال حاج آقا... ميگردم.»
چپچپ نگاهم ميکند و با چوب پردار، کنار صحن را نشان ميدهد. روي فرشي، چند مرد روحاني نشستهاند. تا به آن سوي صحن برسم، در آينهکاريهاي ديوار، تصوير خودم را ميبينم. صورتي گرد و رنگپريده که در قاب چادر نشسته است. به سمت آينه راه کج ميکنم. ميايستم و تمرين ميکنم. وقتي رو برميگردانم، از چهرهام چيزي پيدا نيست جز گوشهاي از چشم و قسمتي از بيني.
بهسراغ روحانيها ميروم. نام حاجآقا را که ميبرم، لبخند محوي روي صورتشان مينشيند و يکي ميپرسد: «فرمايش؟» داستان برادر سربازم را ميگويم و آنها به هم نگاه ميکنند و ميگويند: «همان، برو سراغ حاجآقا.» با صدايي عصباني ميپرسم: «ايشان کجا هستند؟» باز هم با دست به من راهي را نشان ميدهند، بدون کلام.
در صحني ديگر، باز هم فرشهايي پهن شده و باز هم آدمهايي نشستهاند و باز همه کتاب در دست دارند. باز هم از خادمي سراغ ميگيرم و باز هم راه نشانم ميدهد، با چوب پردار. اين بار مردي را ميبينم با کت يقهبسته كه چند مرد جوان اطرافش نشستهاند و گپ ميزنند و ميخندند. دور ميايستم. تمام انگيزههايم از تهية گزارش را براي خودم تكرار ميکنم، انرژيام را جمع ميکنم و نزديک ميشوم. به بهانة درست كردن چادر دست به صورتم ميبرم. جز گوشة چشم و قسمتي از بيني چيزي پيدا نيست. با صدايي خفه سراغ حاجآقا ... را ميگيرم. دو مرد به من ميخندند و دندانهاي زردشان را نشان ميدهند. مشتم را محکمتر ميبندم تا چادرم بيشتر جمع شود و حجابم شود و حفظم کند. مرد ميگويد: «امرتان؟» داستان را ميگويم. حکايت همان برادر سرباز را، و باز حوالهام ميدهند به حاجآقا در صحني ديگر. راه ميافتم، با گامهايي محکم که: ديدي درست فکر ميکردي. اين همه آدم جمع شدهاند و جز حاجآقا، هيچکدام اين کار را نميکنند. اگر پاتوق بود که حتماً همة اين آدمها کسي را معرفي ميکردند.
آخرين صحن آشناست. هماني است که همة کودکي دواندوان به آنجا ميرفتم و ارزن ميريختم براي کبوترهاي امام رضا. همان کبوترهايي که آن سالها هميشه نيمي از گنبد طلايي با بالهايشان ميپوشاندند. اين صحن از همه شلوغتر است. در ميان زناني که روي فرشها نشستهاند و کتاب در دست دارند و زيارتنامه ميخوانند، سه مرد نشستهاند. يکي با صداي بلند روضه ميخواند و جمعي از زنان اطرافش گريه ميکنند. يکي بلند زيارتنامه ميخواند و ديگري تنها نشسته است. بهسراغ مرد تنها ميروم، با صورتي تنگ پوشيدهشده.
ـ شما حاجآقا... هستيد؟
مرد نگاهم ميکند، تند، تيز، بد.
ـ چکارش داريد؟
داستان برادرم را ميگويم.
ـ نخير! حالشان خوش نبود، نيامدند.
زير چادر اخم ميکنم.
ـ خداي نکرده که بيمارياي، چيزي...
ـ نخير! کاري نداشتند، ترجيح دادند استراحت کنند.
ـ خوب، حالا من به برادرم چه بگويم؟
مرد نگاه از من ميگيرد و با اخم به زمين خيره ميشود.
ـ بگوييد خودشان بروند از خيابان پيدا کنند. آنجا زيادترند چون پول بيشتري گيرشان ميآيد.
آن سوي صحن، باد پرهاي کبوتران به صورتم ميخورد. دانه ميريزم برايشان و آنها نزديکم ميآيند و دانهها را از کف دستم بر ميچينند.
۱۳ شهریور ۱۳۸۶
مقبره های اجاره ای
یکی از پسر ها کمی نزدیک آمد: شما بروید قبرستان... هرچند شب جمعه ها اینها آنجا نمی رود، اما دیدنش خالی از لطف نیست.
هنوز تا غروب آفتاب مانده بود که همراهانم را راضی کردم به آنجا هم سری بزنیم.
برخلاف قبرستان قبلی، اینجا قبرستانی بزرگ بود و برخلاف نامش کهنه و خاک گرفته. در محوطه اصلی هیچ نشانی از قبرهای جدید نبود. گفته بودند بروید سراغ سرایدار قبرستان اما در اتاقش را قفل کرده بود و رفته بود. یکی از رهگذران که توقف ما را در مقابل اتاقک دید پرسید که چه می خواهیم. گفتم که با سرایدار کار داریم. گفت: معطل نشوید. پنج شنبه ها تعطیل است. پرسیدم: چرا؟
گفت: امروز برای زیارت اهل قبور زیاد می آیند، کاسبی اش کساد است. فردا صبح اول وقت بیایید.
هیچ کداممان معنای کاسبی را نمی دانیم. تک و توک خانواده ها بر سر قبور کهنه و خاک گرفته نشسته اند. دور تا دور فضای بزرگ قبرستان،مقبره است. راه می افتیم و از کنارشان می گذریم. بعضی در دارند و بعضی ندارند. بعضی درها قفل دارد و بعضی ندارد. بعضی از مقبره ها تمیز است و بعضی خاک گرفته، بعضی بر دیوارها هم سنگ نصب کرده اند و بعضی خلوت ترند. گوشه بعضی از مقبره ها دستهای روزنامه است، گوشه بعضی از مقبره ها پتویی کهنه. گوشه بعضی از مقبره ها خاک است و گوشه بعضی از مقبره ها یک تخت. به مقبره ای می رسم که پرده ای سیاه رنگ پشت در را پوشانده است. در قفل است. گوشه شکسته پنجره های را پیدا می کنم. با خودکارم پرده را کنار می زنم. باقی مانده های آخرین ضیافت هنوز دیده می شود. بر روی تختی در مرکز مقبره، پتویی انداخته اند و دو بالش، پتو نا مرتب است. هنوز منتظر است تا سرایدار بیاید و آن را مرتب کند و آماده کند برای بعد. مقبره تمیز است. دیوار مقابل، پر است از عکس. مردانی پیر و جوان، خندان و ناراحت، کراوات زده و یقه بسته، آنها تنها یک ویژگی مشترک دارند: چشمان همه آنها باز است.




