اولین روز بعد از وقوع زلزله بم از یکی از مقامات پرسیدم: آیا برای سامان دهی وضعیت دختران بی سرپرست در بم کاری کرده اند؟ جواب داد: برو اگر توانستی 10 تا دختر بی سرپرست پیدا کنی، بیار تا ما آنها را سامان بدهیم.
چهار روز بعد از زلزله بم از مسوول اداره آگاهی شهر پرسیدم:آیا آماری از دختران قاچاق شده دارید؟ یا کسی اعلام کرده که دخترش مفقود شده؟ جواب داد: مگر در شهر کسی هم زنده مانده که بخواهد اعلام مفقودی کند؟
کیهان ، دوشنبه، 2004/02/23 : دستگيري 4 زن كيف قاپ در گناوه
به گزارش مركز اطلاع رساني ناجا مأموران انتظامي شهرستان گناوه در استان بوشهر هنگام گشت زني در پاساژي در اين شهرستان 4 زن به نام هاي رؤيا، عفت، فاطمه و فاطمه كه همگي اهل شهرستان بم بودند را به جرم كيف قاپي دستگير و مبلغ 481 هزار و 500 تومان وجه نقد از آنان كشف كردند.
کاش روزنامه باز بود و کارتش اعتبار داشت تا می تونستم باز هم بروم بم و از مسولان بهزیستی آدرس محل نگهداری از زنان بی سرپرست بمی را بپرسم.
احتمالا فقط آدرس چند تا زندان را به من می دهند.
خومونیم، صفحه 15 روزنامه کیهان چقدر پر خبر است
۰۵ اسفند ۱۳۸۲
خدا را صد هزار مرتبه شکر، بعد از دوران دانشجویی که باید از این سر شهر به آن سر شهر می رفتم، دیگر سوار اتوبوس شرکت واحد نشدم. اما انگار این روزها مسایل شهری دارد به سرعت برق و باد حل می شود.
کیهان: سرپرست اتوبوسراني از امكان ورود اتوبوس هاي خارجي به ناوگان حمل و نقل خبرداد
اگر كارخانجات داخلي با توجه به نياز، كيفيت و قيمت نتوانند نيازها را برآورده سازند، اقدامات لازم براي ورود اتوبوس هاي خارجي انجام مي شود.
مهندس مهدي هاشمي سرپرست شركت واحد اتوبوسراني به دريافت وام از يك بانك آلماني اشاره كرد و گفت: اين وام براي خريد اتوبوس نيست، بلكه براي ساماندهي و مكانيزه كردن ناوگان هاي اتوبوسراني و تاكسيراني به موقعيت ياب ماهواره اي است.
همه مشکلات حل شده بود جز موقعیت یاب ماهواره ای که انشا الله آن را هم آلمانی ها حل می کنند.
خدا سایه آنها را از سر ما کم نکند.آمین یا رب العالمین!!!
کیهان: سرپرست اتوبوسراني از امكان ورود اتوبوس هاي خارجي به ناوگان حمل و نقل خبرداد
اگر كارخانجات داخلي با توجه به نياز، كيفيت و قيمت نتوانند نيازها را برآورده سازند، اقدامات لازم براي ورود اتوبوس هاي خارجي انجام مي شود.
مهندس مهدي هاشمي سرپرست شركت واحد اتوبوسراني به دريافت وام از يك بانك آلماني اشاره كرد و گفت: اين وام براي خريد اتوبوس نيست، بلكه براي ساماندهي و مكانيزه كردن ناوگان هاي اتوبوسراني و تاكسيراني به موقعيت ياب ماهواره اي است.
همه مشکلات حل شده بود جز موقعیت یاب ماهواره ای که انشا الله آن را هم آلمانی ها حل می کنند.
خدا سایه آنها را از سر ما کم نکند.آمین یا رب العالمین!!!
۰۴ اسفند ۱۳۸۲
خوب به سلامتی زلزله به دماوند رسید. خدا آخر و عاقبت ما را به خیر کند.
رادیو دارد سخنرانی های امروز مجاس را پخش می کند. می ترسم. نه از حرفهایی که انصاری راد، کیانوش راد، مهرپرورو یا حقیقت جو می زنند؛ از عالیخانی می ترسم که می گوید: من همینجا مقابله می کنم.مهرپرور جواب می دهد:برای دفاع از عدالت کفن می پوشم.
می ترسم.از زلزله، از کسانی که برای به کرسی نشاندن حرف خود ار هیچ اقدامی ابا ندارند.می ترسم.
رادیو دارد سخنرانی های امروز مجاس را پخش می کند. می ترسم. نه از حرفهایی که انصاری راد، کیانوش راد، مهرپرورو یا حقیقت جو می زنند؛ از عالیخانی می ترسم که می گوید: من همینجا مقابله می کنم.مهرپرور جواب می دهد:برای دفاع از عدالت کفن می پوشم.
می ترسم.از زلزله، از کسانی که برای به کرسی نشاندن حرف خود ار هیچ اقدامی ابا ندارند.می ترسم.
۰۱ اسفند ۱۳۸۲
انگار ساعت طبیعی بدنم از کار افتاده، ساعت دو بی اختیار بلند شدم و رفتم سراغ مانتو و روسریم. جلیل گفت: کجا؟ دوباره یادم افتاد که همه چیز تمام شده. نمی دانم چقدر باید منتظر بمانم تا دوباره بروم سر یک کار جدید اما... تلخی یکی از بدترین چیزهایی است که خدا خلق کرده.
طبق آخرین آمار غیر رسمی اعلام شده مشارکت مردم در تهران 20 درصد و در شهرستان ها تا 40 درصد است. یکی از دوستان تعریف می کرد ساعت 11 صبح برای رای دادن به یک مسجد رفته بوده، نگهبان جلوی در بهش گفته می خواهی بروی توی اتاق در بزن، خواهرها خوابند. می پرسد چطور؟ می گوید:شما نفر سومید که از صبح به اینجا آمدید!!!!
طبق آخرین آمار غیر رسمی اعلام شده مشارکت مردم در تهران 20 درصد و در شهرستان ها تا 40 درصد است. یکی از دوستان تعریف می کرد ساعت 11 صبح برای رای دادن به یک مسجد رفته بوده، نگهبان جلوی در بهش گفته می خواهی بروی توی اتاق در بزن، خواهرها خوابند. می پرسد چطور؟ می گوید:شما نفر سومید که از صبح به اینجا آمدید!!!!
خوب، باز هم ما شدیم تیتر اول دنیا. اما این دفعه این دولت یا حکومت نیست که مطرح می شود، مردم این بار تیتر اولند اما نه تعداد مرده هاشان ، نه تظاهرات میلیونیشان، سکوتشان، فکر می کنید چند بار در تاریخ در خانه نشستن مردم مهم بوده؟
جذاب ترین تصویر از انتخابات، من را یاد خواهر کوچکم انداخت. سال 58 برای انتخابات جمهوری اسلامی با مامانم به حوزه رفته بود و به او اجازه داده بودند تا به استامپ دست بزند. او هم خوشحال برگشته بود خانه و انگشتش را به همه نشان می داد و می گفت: من "یای" دادم. شیرین زبانیش همه را به خنده می انداخت.تا چند روز هم نمی گذاشت کسی نشانه افتخار امیز "یای" دادن او را پاک کند اما حالا او "یای" می دهد؟
جذاب ترین تصویر از انتخابات، من را یاد خواهر کوچکم انداخت. سال 58 برای انتخابات جمهوری اسلامی با مامانم به حوزه رفته بود و به او اجازه داده بودند تا به استامپ دست بزند. او هم خوشحال برگشته بود خانه و انگشتش را به همه نشان می داد و می گفت: من "یای" دادم. شیرین زبانیش همه را به خنده می انداخت.تا چند روز هم نمی گذاشت کسی نشانه افتخار امیز "یای" دادن او را پاک کند اما حالا او "یای" می دهد؟
۳۰ بهمن ۱۳۸۲
یاس هم بسته شد. مثل خیلی های دیگه که کم کم اسمشون هم داره یادم می رود.اما امروز صبح برای اولین بار با بغض از خواب بیدار شدم. احساس کردم دلم می خواهد گریه کنم. در تمام سالهای گذشته هیچ روزنامه ای دو سال مداوم منتشر نشده. بابا یکی نیست بگه ما روزنامه نگارها هم آدمیم. ما هم آرامش می خواهیم. ما هم امنیت می خواهیم. ما هم دلمون می خواهد یک ریسمونی باشه در این دنیا که بتونیم به آن آویزان شویم و درد دل کنیم. همه اش مرگ. همه اش درد. همه اش خبرهای بد. بابا به خدا ما هم آدمیم. چرا کسی باور نمی کند؟
تعطیل شد. به همین راحتی. تمام شد. به همین راحتی.
همین حالا با یک خبرنگار در ده نو نیشابور حرف می زدم. او هم می گفت: در یک روستا همه مرده اند. شاید فقط یک نفر مجروح زنده بماند. او هم گفت:"همه مرده اند. به راحتی، با یک انفجار." و به خاطرم آورد:یادت است در بم به خیابانی رفتیم که با خاک یکسان شده بود؟ اینجا هم مثل همان خیابان است. تا شعاع 3 کیلومتری می توان انگشت و پای قطع شده پیدا کرد.
اما نکته جالب اینجاست که گویا هیچ خبرنگاری حق نداردبه محل نزدیک شود .این دوست ما هم کلی از راه را پیاده رفته و پنج کیلومتر هم لودر سواری کرده.
همین حالا با یک خبرنگار در ده نو نیشابور حرف می زدم. او هم می گفت: در یک روستا همه مرده اند. شاید فقط یک نفر مجروح زنده بماند. او هم گفت:"همه مرده اند. به راحتی، با یک انفجار." و به خاطرم آورد:یادت است در بم به خیابانی رفتیم که با خاک یکسان شده بود؟ اینجا هم مثل همان خیابان است. تا شعاع 3 کیلومتری می توان انگشت و پای قطع شده پیدا کرد.
اما نکته جالب اینجاست که گویا هیچ خبرنگاری حق نداردبه محل نزدیک شود .این دوست ما هم کلی از راه را پیاده رفته و پنج کیلومتر هم لودر سواری کرده.
۱۶ بهمن ۱۳۸۲
بم یک فاجعه بود. بیشتر از تمام روزهایی که می دیدم چطور جنازه مردم بی گناه را از زیر آوار بیرون می آورند و روی هم دفن می کنند، دلم گرفت.
قبرستان بم، آبادترین نقطه شهر بود. ردیف های بی پایان گور، که حالا با سنگ هم پوشانده شده بودند، عنوز نمی توتنم باور کنم که فقط 45 هزار نفر در آن صحرای بی پایان دفن شده اند. یک عضو شورای شهر می گفت بین 65 تا 70 هزار نفر کشته شده اند. این را از روی مردم بومی زنده مانده در شهر حدس می زد. فاصله سنگ ها تفاوت بین گور های دسته جمعی و گورهای عادی را نشان می داد. بزرگترین قبرستان ایران.
شهر خلوت بود. دیگر از آن ترافیک نفس گیر و بوی تعفن خبری نبود. جای آن هوا پر شده بود از بوی خفه کننده فاضلاب. یاد لاله و لادن افتادم. وقتی بعد از آن تشیع جنازه باشکوه (دومین تشیع جنازه پس از تشیع جنازه امام) حالا حتی سنگ قبر هم ندارند و پدرشان آرزوی درست کردن آرامگاه برای آنها را شاید با خود به گور ببرد. لاله و لادن فراموش شدند، همان طور که مردم بم.
در گورستان بم، خاطره روزهای اول، پس لرزه های وحشتناک، آن همه مرگ، آن همه دزدی، آن همه مجروح دوباره به سراغم آمد. دکتر کدیور بین گورها قدم می زد و زیر لب چیزی می خواند. از او درباره عدالت خداوند پرسیدم واین که چطور می شود این فاجعه را با عدالت خدا سنجید. انگاردر این فضای پر جنجال سیاسی انتظار نداشت کسی هنوز به خدا وعدالت او فکر کند. گفتم که این سوال را روز دوم زلزله یکی از بازماندگان پرسیده و من جوابی برای او نداشتم. گفت این مساله ربطی به عدالت خدا نداردو عامل اصلی آن استفاده نکردن مردم از دانش و بینشی است که خدا در اختیار آنها قرار داده است. گفت پس خدا در مورد امریکاییها عادل است که همین زلزله در آنجا فقط دو نفررا می کشد و دربم 45 هزار نفر را؟
گزارش اولی که برای مجله زنان نوشتم به خاطر باور نداشتن همین موضوع چاپ نشد:
بهنام خد اوند بخشندة مهربان. سوگند به فرشتگاني كه جانها را بهقوت ميگيرند، سوگند به فرشتگاني كه جانها را به آساني ميگيرند، و سوگند به فرشتگاني كه شناورند، سوگند به فرشتگاني كه بر ديوان پيشي ميگيرند، و سوگند به آنها كه تدبير كارها ميكنند، كه آن روز كه نخستين نفخة قيامت زمين را بلرزاند، و نفخة دوم از پس آن بيايد، در آن روز دلهايي در هراس باشند، و نشان خشوع در ديدگان نمايان. ميگويند: آيا ما به حالت نخستين باز ميگرديم، آنگاه كه استخوانهايي پوسيده بوديم؟ گويند: «اين بازگشت ما بازگشتي است زيانآور.» جز اين نيست كه تنها بانگ برميآيد، و آنها خود را در آن صحرا خواهند يافت. سورة النازعات آيات 1تا 15
اينجا بهشت زهراي بم است. ظهر يكشنبه،دومين روز پس از وقوع زلزلهاي كه بم را با خاك يكسان كرد. اينجا بهشت زهرا است و من، ايستادهام در ميان صحرا پس از گورهاي تازه كنده شده، رديفهايي از اجساد به صف شده و گروهي از مردم داغديدة داغدار، بيپناهِ بيسرپناه، بيفردايِ بيديروز، بيهمسرِ بيفرزند، بيپدر، بيمادر كه انگار تنهايان هميشة تاريخ بودهاند و هستند. كهن چون ارگ هزاران سالة بم، ويران چون باروهاي بلند ارگ.
باد كه برمي خيزد، خاك مرگ آسمان سر ميكشد، 30 هزار مرگ قد ميكشد، 30 هزار كفن، نشسته برخاك، چون عروساني آمادة حجله، حجلة مرگ.
زن بر سر ميزند. ساعت 5/4 صبح لرزيدم. بيدار شدم، خانه تكان ميخورد، زمين صدا ميداد. لرزهها كه تمام شد، خوابم برد. هنوز وقت نماز نبود. يك ساعت بعد، حتي نتوانستم سر بلند كنم، نتوانستم صدا بزنم. شوهرم، پسرهايم، دخترهايم، عروسم، نوة ششسالهام، همه مردند.
زن در نوبت گور مانده، گفتهاند رديف سوم، سپيد پوشان فاميلش را رديف كرده بر روي فرشي پاره، شيون ميكند تا نوبتش، آنكه بلندتر است حسين است، پهلويش عروسش، آنكه از همه كوتاهتر است، بچهشان است. ششساله، اين يكي شوهرم، آنها هم دخترهام و پسر كوچكم.
كسي از دور صدا ميزند: خديجه بيا، زن شيونكنان ميرود. رديف سوم را نشانش ميدهند، چند نفرند؟ زن بر سر ميزند: هشت نفر، هشت نفر. اول شوهرش را ميگذارد، بعد پسرش را، بعد عروسش، بعد دخترش، بعد دخترش، بعد دخترش، بعد پسر كوچكش، كنار ميكشد، لودر خاك ميريزد، بر همة آنچه دارايي اوست از 45 سال زندگي.
به نام خداوند بخشنده مهربان، مرگ بر آدمي باد كه چه ناسپاس است. او را از چه آفرينده است؟ از نطفهاي آفريد و به اندازه پديد آورد. سپس راهش را آسان ساخت. آنگاه بميراندش و به گور كرد.
سورة عبس. آيات 17 تا 25
ساعت 5/5 صبح مجله پنجم دي ماه سال 1382 زلزلهاي با قدرت 3/6 ريشتر بم را لرزاند. زمينلرزه ديگري كه حدود يك ساعت قبل به وقوع پيوسته بود، عدهاي را بيدار كرده بود، عدهاي را هشيار.
مرضية شجاع حيدري، با اولين تكانهاي ساعت 5/4 صبح بيدار شد. شيرين و محمد در اتاقهايشان خوابيده بودند. صداي شيرين را شنيد كه او را صدا ميزد. به همسرش گفت: من ميروم پيش شيرين. رضا را هم تكانها بيدار كرده بود. بلند شد، قفلهاي در را باز كرد تا اگر باز هم لرزيد، راحت فرار كنند، هنوز چشمشان دوباره گرم نشده بود كه باز لرزيد، سخت، سريع، بچهها را بغل كردند و دويدند بيرون. بهحياط رسيده بودند كه خانه فروريخت.
مرضيه ميگويد: من ماندهام با شوهرم و دو بچهام. اتومبيل شوهرم زير آوار ماند. حالا ما ماندهايم يك اتومبيل. از تمام سرمايهاي كه سالها كار كرده بوديم و جمع كرديم. فقط همين مانده. هنوز اسبابكشي تمام نشده بود.
ميپرسم: كسي هم از خانوادهتان كشته شده؟ ميگويد: غير از جسدهايي كه از زير خاك بيرون آورديم، 60 نفر هنوز زير خاكند. پدرم، مادرم، برادرهايم، خواهرهايم، عمههايم، خالههايم، عمويم، همه در خواجه عسگر زندگي ميكردند. خواجه عسگر با خاك يكسان شد، همه آنجا مردهاند، خانوادة من همه مردند. از خانوادة شوهرم هم 50 نفر مردند.
رضا، همسر من، من را به كناري ميكشد، از وقتي رفتيم خواجهعسگر و خانوادهاش را ديد، گريه نكرده است. همينطور مبهوت مانده. مرضيه به دور دستها خيره شده، از مركز شهر به راحتي ميتوان ارگ بم را ديد، هيچ ديواري راه را سد نميكند.
به نام خداوند بخشندة مهربان، قسم به اين شهر. و تو در اين شهر سكنا گرفتهاي. و قسم به پدر و فرزنداني كه پديد آورد، كه آدمي را در رنج و محنت بيافريدهايم، آيا ميپندارند كه كس بر او چيره نگردد؟ مي گويد: مالي فراوان را تباه كردم. آيا ميپندارد كه كسي او را نديده است؟ آيا براي او دو چشم نيافريدهايم؟ و يك زبان و دو لب؟ و دو را پيش پا پايش ننهاديم؟ و او در آن گذرگاه سخت قدم نهاد. و تو داني كه گذرگاه سخت چيست؟
سورة البلد آيات 1 تا 12
خانه مثل تمام شهر، با خاك يكسان شده است. تكههاي خشت و گل را انگار شخم زدهاند. نيروهاي امدادگر روسي، همراه با دو سگ سياه بزرگ روي آوار راه ميروند. سگ سياه ميايستد، ميغرد، پارس ميكند. بقيه به سوي او ميروند. كار نجات آغاز ميشود.
تكههاي خشت و گل را از جايي به جايي ميريزند، 10 ميليون تن خشت و گل در اين چهار روز جابهجا شده است، كاشيهاي سفيد ديوار آشپزخانه پيدا ميشود. قسمت بزرگي از ديوار يك پارچه شكسته و فرود آمده، بلدوزر، ديوار را كنار ميزند. گوشهاي تاريك، زير خروارها خاك، دختري 12 ساله، هنوز نفس ميكشد. نبضش آرام ميزند. موهايش لابهلاي خاكها گير كرده، پايش شكسته، احيا ميشود، بلندش ميكنند. مردم صلوات ميفرستند. دختر هنوز نميداند كه از همة افراد خانوادهاش تنها او زنده مانده است.
كمي آنسوتر، روي آوار، سگ همچنان پارس ميكند. سنگها را كنار ميزنند، آوار را برميدارند. زني ميانسال خوابيده بر پهلو، دستش را زير سر گذاشته، خوابيده، آرام، سينهاش آرام گرفته، نشاني از نفس نيست. قلبش نميزند، نبض ندارد. اما سگ همچنان پارس ميكند. نيروهاي امدادگر دست بهكار ميشوند. شوك قلبي، بار اول... بار دوم... بار سوم... ضربان آغاز ميشود. قفسة سينه آرام پرميشود. مردم صلوات ميفرستند.
سرپرست گروه امدا ميگويد: از توقف قلب زن، تنها دو دقيقه گذشته بود.
به نام خداوند بخشندة مهربان، نام پرودگار بزرگ خويش را به پاكي يار كن: آن كه آفريده و درست اندام آفريد. و آنكه اندازه معين كرد. سپس راه نمود. و آنكه چراگاهي را رويانيد، سپس خشك و سياه گردانيد. زود كه براي تو بخوانيم، مبادا كه فراموش كني. مگر آنچه خدا بخواهد.
سورة الاعلي آيات 1تا 7
ايستادهام در بلندترين نقطة بهشتزهرا. صحراي محشر زير پايم است. تا چشم كار ميكند. آوار است و جسد. بلدوزها، گريدرها، لودرها، بيل مكانيكي دامن زمين را آماده ميكنند تا هزاران عزيز را به امانت به آن سپرند. اما زمين، خشمگين، هنوز ميغرد. پتك ميكوبد. ميلرزد. زمين هيچگاه اينگونه نلرزيده بود. ضرباتي مستقيم، لهيب، عظيم به كف پاهايم كوبيده ميشود. زانوهايم سست ميشود. ميلرزم، در برابر عظمت ضربات كوچك ميشوم، حقير ميشوم. قدرتي عظيم مرا به سخره گرفته، اگر خاك زير پايم تاب نياورد، ميشكافد و انگار هيولايي سر بر ميكشد، زانوانم ميلرزد، دستهايم، سرم گيج ميشود. از ذره حقيرترم، حقير، ذليل، خوار در برابر قدرتي كه به رخم ميكشد زمين خشمگين. پيرمردي در كنارم بر زمين ميافتد از هقهق گريه ميكند. شيون ميكند: همين بود، همين ضربهها، همين پتك. در سوز سرماي كوير، يك زيرپوش بر تن دارد، با شلواري خاكآلود، بدون كفش، حيران است و عزادار.
ميگويد: پنج شنبه شب آمده بود خانة من، در كي اتاق خوابيديم. زمين كه لرزيد، سقف ريخت روي سرش، من سالم ماندم. از زير آوار بيرون آوردم و گذاشتمش توي ماشين. رفتم بيمارستان، ديدم خراب شده بود. راه افتادم طرف كرمان تا دخترم را نجات دهم. در نزديكي پاسگاه مرصاد ماشين خراب شد. با التماس از فرمانده پاسگاه درخواست يك ماشين امداد كردم. درحاليكه سه آمبولانس هلال احمر در محل وجود داشت، التماس كردم ماشين بدهند. از سر دخترم خون ميآمد. فرمانده حرفم را گوش نكرد. نيم ساعت التماس كردم، گريه كردم. با خواهش مردم، بالاخره يك آمبولانس دادند. به كرمان كه رسيدم رفتم بيمارستان. ده دقيقه بعد بچهام مرد.
نفسم در سينه حبس شده، مرد فرياد ميزند، اشك ميريزد: اگر ده دقيق زودتر رسيده بوديم، دخترم زنده ميماند. من مقصر آنها را ميدانم و ازشان شكايت ميكنم. عامل مرگ دخترم آنها هستند.
راه ميافتم به سوي پيكاني گلآلود. صندوق عقب را باز ميكند. صدايم ميكند. ميگويد: بنويس: آزيتا پژمان، مهندس شيمي، دبير دبيرستان نظامآباد مؤمنآباد، مرد. جسد كفن شده را در نايلون پيچيده بود. صورت كفن را باز كرد. صورتي كشيده، چشمان درشت، ابروهاي كلفت مشكي، موهاي كوتاه مشكي، پوست گندمي، با كبودي نعشي، آرام خوابيده بود. فقط شقيقة چپش خونين بود.
چون بانگ قيامت برآيد، روزي كه آدمي از برادرش ميگريزد، و از مادرش و پدرش، و از زنش و فرزندانش. هركس را در آن روز كاري است كه به خود مشغولش دارد. چهرههايي در آن درخشانند، خندانند و شادانند، و چهرههايي در آن روز غبارآلود.
سورة عبس. آية 33 تا 40
چهار راه دادگستري، نيروهاي اورادي تركيه، به سراغ خانهاي رفتهاند. بلندگوي اتومبيل امداد از مردم ميخواهد جمع نشوند. در حياط خانه دختري با سر باندپيچي شده، سه زن سياهپوش، دو مرد جوان خونآلودِ خاك اندود، اشك ميريزند. يكي از دو مرد فرياد ميزند، بر سرش ميزند. دختر جوان آرامش ميكند. آب بر صورتش ميپاشد. زنان سياهپوش مويه ميكنند. يكيشان ميگويد: از صبح تا بهحال هشت جنازه درآوردهاند. سه تاي ديگر مانده. پسر جوان تنها بازماندة خانوادة 12 نفري خود است. همه مردهاند.
زن چادرش را بر صورت ميكشد و هقهق گريه سر ميدهد. كنارش مينشينم روي خاكها، مينالد: دو شب است با همين چادر كنار خانهام ميخوابم. روز اول اصلاً غذا نخورديم. ديروز يك وعده، امروز هم از صبح فقط آب دادهاند. من كه نميتوانم پشتسر كاميونها راه بيفتم و چادر بگيرم. پسرهايم ديشب از زيرآوار بيرون آمدند، هرچه بيايند اينجا بدهند، خدا عمرشان بدهند. من يك عمر با عزت زندگي كردم. نميتوانم گدايي كنم. ميپرسم: چند نفر مردهاند؟ ميگويد: «از خانوادة ما فقط شش نفر ماندهايم. چادرش را به صورت ميكشد و هقهق گريهاش بلند ميشود.
بهنام خداوند بخشندة مهربان، چون آسمان شكافته شود، و به فرمان پروردگارش گوش دهد و حق بود كه چنين كند. و چون زمين منبسط شود، و هرچه را كه در درون دارد بيرون افكند و تهي گردد، و به فرمان پروردگارش گوش دهد و حق بود كه چنين كند. اي انسان، تو در راه پروردگارت رنج فراوان ميكشي.
سورة الانشقاق آيات 1 تا 6■
قبرستان بم، آبادترین نقطه شهر بود. ردیف های بی پایان گور، که حالا با سنگ هم پوشانده شده بودند، عنوز نمی توتنم باور کنم که فقط 45 هزار نفر در آن صحرای بی پایان دفن شده اند. یک عضو شورای شهر می گفت بین 65 تا 70 هزار نفر کشته شده اند. این را از روی مردم بومی زنده مانده در شهر حدس می زد. فاصله سنگ ها تفاوت بین گور های دسته جمعی و گورهای عادی را نشان می داد. بزرگترین قبرستان ایران.
شهر خلوت بود. دیگر از آن ترافیک نفس گیر و بوی تعفن خبری نبود. جای آن هوا پر شده بود از بوی خفه کننده فاضلاب. یاد لاله و لادن افتادم. وقتی بعد از آن تشیع جنازه باشکوه (دومین تشیع جنازه پس از تشیع جنازه امام) حالا حتی سنگ قبر هم ندارند و پدرشان آرزوی درست کردن آرامگاه برای آنها را شاید با خود به گور ببرد. لاله و لادن فراموش شدند، همان طور که مردم بم.
در گورستان بم، خاطره روزهای اول، پس لرزه های وحشتناک، آن همه مرگ، آن همه دزدی، آن همه مجروح دوباره به سراغم آمد. دکتر کدیور بین گورها قدم می زد و زیر لب چیزی می خواند. از او درباره عدالت خداوند پرسیدم واین که چطور می شود این فاجعه را با عدالت خدا سنجید. انگاردر این فضای پر جنجال سیاسی انتظار نداشت کسی هنوز به خدا وعدالت او فکر کند. گفتم که این سوال را روز دوم زلزله یکی از بازماندگان پرسیده و من جوابی برای او نداشتم. گفت این مساله ربطی به عدالت خدا نداردو عامل اصلی آن استفاده نکردن مردم از دانش و بینشی است که خدا در اختیار آنها قرار داده است. گفت پس خدا در مورد امریکاییها عادل است که همین زلزله در آنجا فقط دو نفررا می کشد و دربم 45 هزار نفر را؟
گزارش اولی که برای مجله زنان نوشتم به خاطر باور نداشتن همین موضوع چاپ نشد:
بهنام خد اوند بخشندة مهربان. سوگند به فرشتگاني كه جانها را بهقوت ميگيرند، سوگند به فرشتگاني كه جانها را به آساني ميگيرند، و سوگند به فرشتگاني كه شناورند، سوگند به فرشتگاني كه بر ديوان پيشي ميگيرند، و سوگند به آنها كه تدبير كارها ميكنند، كه آن روز كه نخستين نفخة قيامت زمين را بلرزاند، و نفخة دوم از پس آن بيايد، در آن روز دلهايي در هراس باشند، و نشان خشوع در ديدگان نمايان. ميگويند: آيا ما به حالت نخستين باز ميگرديم، آنگاه كه استخوانهايي پوسيده بوديم؟ گويند: «اين بازگشت ما بازگشتي است زيانآور.» جز اين نيست كه تنها بانگ برميآيد، و آنها خود را در آن صحرا خواهند يافت. سورة النازعات آيات 1تا 15
اينجا بهشت زهراي بم است. ظهر يكشنبه،دومين روز پس از وقوع زلزلهاي كه بم را با خاك يكسان كرد. اينجا بهشت زهرا است و من، ايستادهام در ميان صحرا پس از گورهاي تازه كنده شده، رديفهايي از اجساد به صف شده و گروهي از مردم داغديدة داغدار، بيپناهِ بيسرپناه، بيفردايِ بيديروز، بيهمسرِ بيفرزند، بيپدر، بيمادر كه انگار تنهايان هميشة تاريخ بودهاند و هستند. كهن چون ارگ هزاران سالة بم، ويران چون باروهاي بلند ارگ.
باد كه برمي خيزد، خاك مرگ آسمان سر ميكشد، 30 هزار مرگ قد ميكشد، 30 هزار كفن، نشسته برخاك، چون عروساني آمادة حجله، حجلة مرگ.
زن بر سر ميزند. ساعت 5/4 صبح لرزيدم. بيدار شدم، خانه تكان ميخورد، زمين صدا ميداد. لرزهها كه تمام شد، خوابم برد. هنوز وقت نماز نبود. يك ساعت بعد، حتي نتوانستم سر بلند كنم، نتوانستم صدا بزنم. شوهرم، پسرهايم، دخترهايم، عروسم، نوة ششسالهام، همه مردند.
زن در نوبت گور مانده، گفتهاند رديف سوم، سپيد پوشان فاميلش را رديف كرده بر روي فرشي پاره، شيون ميكند تا نوبتش، آنكه بلندتر است حسين است، پهلويش عروسش، آنكه از همه كوتاهتر است، بچهشان است. ششساله، اين يكي شوهرم، آنها هم دخترهام و پسر كوچكم.
كسي از دور صدا ميزند: خديجه بيا، زن شيونكنان ميرود. رديف سوم را نشانش ميدهند، چند نفرند؟ زن بر سر ميزند: هشت نفر، هشت نفر. اول شوهرش را ميگذارد، بعد پسرش را، بعد عروسش، بعد دخترش، بعد دخترش، بعد دخترش، بعد پسر كوچكش، كنار ميكشد، لودر خاك ميريزد، بر همة آنچه دارايي اوست از 45 سال زندگي.
به نام خداوند بخشنده مهربان، مرگ بر آدمي باد كه چه ناسپاس است. او را از چه آفرينده است؟ از نطفهاي آفريد و به اندازه پديد آورد. سپس راهش را آسان ساخت. آنگاه بميراندش و به گور كرد.
سورة عبس. آيات 17 تا 25
ساعت 5/5 صبح مجله پنجم دي ماه سال 1382 زلزلهاي با قدرت 3/6 ريشتر بم را لرزاند. زمينلرزه ديگري كه حدود يك ساعت قبل به وقوع پيوسته بود، عدهاي را بيدار كرده بود، عدهاي را هشيار.
مرضية شجاع حيدري، با اولين تكانهاي ساعت 5/4 صبح بيدار شد. شيرين و محمد در اتاقهايشان خوابيده بودند. صداي شيرين را شنيد كه او را صدا ميزد. به همسرش گفت: من ميروم پيش شيرين. رضا را هم تكانها بيدار كرده بود. بلند شد، قفلهاي در را باز كرد تا اگر باز هم لرزيد، راحت فرار كنند، هنوز چشمشان دوباره گرم نشده بود كه باز لرزيد، سخت، سريع، بچهها را بغل كردند و دويدند بيرون. بهحياط رسيده بودند كه خانه فروريخت.
مرضيه ميگويد: من ماندهام با شوهرم و دو بچهام. اتومبيل شوهرم زير آوار ماند. حالا ما ماندهايم يك اتومبيل. از تمام سرمايهاي كه سالها كار كرده بوديم و جمع كرديم. فقط همين مانده. هنوز اسبابكشي تمام نشده بود.
ميپرسم: كسي هم از خانوادهتان كشته شده؟ ميگويد: غير از جسدهايي كه از زير خاك بيرون آورديم، 60 نفر هنوز زير خاكند. پدرم، مادرم، برادرهايم، خواهرهايم، عمههايم، خالههايم، عمويم، همه در خواجه عسگر زندگي ميكردند. خواجه عسگر با خاك يكسان شد، همه آنجا مردهاند، خانوادة من همه مردند. از خانوادة شوهرم هم 50 نفر مردند.
رضا، همسر من، من را به كناري ميكشد، از وقتي رفتيم خواجهعسگر و خانوادهاش را ديد، گريه نكرده است. همينطور مبهوت مانده. مرضيه به دور دستها خيره شده، از مركز شهر به راحتي ميتوان ارگ بم را ديد، هيچ ديواري راه را سد نميكند.
به نام خداوند بخشندة مهربان، قسم به اين شهر. و تو در اين شهر سكنا گرفتهاي. و قسم به پدر و فرزنداني كه پديد آورد، كه آدمي را در رنج و محنت بيافريدهايم، آيا ميپندارند كه كس بر او چيره نگردد؟ مي گويد: مالي فراوان را تباه كردم. آيا ميپندارد كه كسي او را نديده است؟ آيا براي او دو چشم نيافريدهايم؟ و يك زبان و دو لب؟ و دو را پيش پا پايش ننهاديم؟ و او در آن گذرگاه سخت قدم نهاد. و تو داني كه گذرگاه سخت چيست؟
سورة البلد آيات 1 تا 12
خانه مثل تمام شهر، با خاك يكسان شده است. تكههاي خشت و گل را انگار شخم زدهاند. نيروهاي امدادگر روسي، همراه با دو سگ سياه بزرگ روي آوار راه ميروند. سگ سياه ميايستد، ميغرد، پارس ميكند. بقيه به سوي او ميروند. كار نجات آغاز ميشود.
تكههاي خشت و گل را از جايي به جايي ميريزند، 10 ميليون تن خشت و گل در اين چهار روز جابهجا شده است، كاشيهاي سفيد ديوار آشپزخانه پيدا ميشود. قسمت بزرگي از ديوار يك پارچه شكسته و فرود آمده، بلدوزر، ديوار را كنار ميزند. گوشهاي تاريك، زير خروارها خاك، دختري 12 ساله، هنوز نفس ميكشد. نبضش آرام ميزند. موهايش لابهلاي خاكها گير كرده، پايش شكسته، احيا ميشود، بلندش ميكنند. مردم صلوات ميفرستند. دختر هنوز نميداند كه از همة افراد خانوادهاش تنها او زنده مانده است.
كمي آنسوتر، روي آوار، سگ همچنان پارس ميكند. سنگها را كنار ميزنند، آوار را برميدارند. زني ميانسال خوابيده بر پهلو، دستش را زير سر گذاشته، خوابيده، آرام، سينهاش آرام گرفته، نشاني از نفس نيست. قلبش نميزند، نبض ندارد. اما سگ همچنان پارس ميكند. نيروهاي امدادگر دست بهكار ميشوند. شوك قلبي، بار اول... بار دوم... بار سوم... ضربان آغاز ميشود. قفسة سينه آرام پرميشود. مردم صلوات ميفرستند.
سرپرست گروه امدا ميگويد: از توقف قلب زن، تنها دو دقيقه گذشته بود.
به نام خداوند بخشندة مهربان، نام پرودگار بزرگ خويش را به پاكي يار كن: آن كه آفريده و درست اندام آفريد. و آنكه اندازه معين كرد. سپس راه نمود. و آنكه چراگاهي را رويانيد، سپس خشك و سياه گردانيد. زود كه براي تو بخوانيم، مبادا كه فراموش كني. مگر آنچه خدا بخواهد.
سورة الاعلي آيات 1تا 7
ايستادهام در بلندترين نقطة بهشتزهرا. صحراي محشر زير پايم است. تا چشم كار ميكند. آوار است و جسد. بلدوزها، گريدرها، لودرها، بيل مكانيكي دامن زمين را آماده ميكنند تا هزاران عزيز را به امانت به آن سپرند. اما زمين، خشمگين، هنوز ميغرد. پتك ميكوبد. ميلرزد. زمين هيچگاه اينگونه نلرزيده بود. ضرباتي مستقيم، لهيب، عظيم به كف پاهايم كوبيده ميشود. زانوهايم سست ميشود. ميلرزم، در برابر عظمت ضربات كوچك ميشوم، حقير ميشوم. قدرتي عظيم مرا به سخره گرفته، اگر خاك زير پايم تاب نياورد، ميشكافد و انگار هيولايي سر بر ميكشد، زانوانم ميلرزد، دستهايم، سرم گيج ميشود. از ذره حقيرترم، حقير، ذليل، خوار در برابر قدرتي كه به رخم ميكشد زمين خشمگين. پيرمردي در كنارم بر زمين ميافتد از هقهق گريه ميكند. شيون ميكند: همين بود، همين ضربهها، همين پتك. در سوز سرماي كوير، يك زيرپوش بر تن دارد، با شلواري خاكآلود، بدون كفش، حيران است و عزادار.
ميگويد: پنج شنبه شب آمده بود خانة من، در كي اتاق خوابيديم. زمين كه لرزيد، سقف ريخت روي سرش، من سالم ماندم. از زير آوار بيرون آوردم و گذاشتمش توي ماشين. رفتم بيمارستان، ديدم خراب شده بود. راه افتادم طرف كرمان تا دخترم را نجات دهم. در نزديكي پاسگاه مرصاد ماشين خراب شد. با التماس از فرمانده پاسگاه درخواست يك ماشين امداد كردم. درحاليكه سه آمبولانس هلال احمر در محل وجود داشت، التماس كردم ماشين بدهند. از سر دخترم خون ميآمد. فرمانده حرفم را گوش نكرد. نيم ساعت التماس كردم، گريه كردم. با خواهش مردم، بالاخره يك آمبولانس دادند. به كرمان كه رسيدم رفتم بيمارستان. ده دقيقه بعد بچهام مرد.
نفسم در سينه حبس شده، مرد فرياد ميزند، اشك ميريزد: اگر ده دقيق زودتر رسيده بوديم، دخترم زنده ميماند. من مقصر آنها را ميدانم و ازشان شكايت ميكنم. عامل مرگ دخترم آنها هستند.
راه ميافتم به سوي پيكاني گلآلود. صندوق عقب را باز ميكند. صدايم ميكند. ميگويد: بنويس: آزيتا پژمان، مهندس شيمي، دبير دبيرستان نظامآباد مؤمنآباد، مرد. جسد كفن شده را در نايلون پيچيده بود. صورت كفن را باز كرد. صورتي كشيده، چشمان درشت، ابروهاي كلفت مشكي، موهاي كوتاه مشكي، پوست گندمي، با كبودي نعشي، آرام خوابيده بود. فقط شقيقة چپش خونين بود.
چون بانگ قيامت برآيد، روزي كه آدمي از برادرش ميگريزد، و از مادرش و پدرش، و از زنش و فرزندانش. هركس را در آن روز كاري است كه به خود مشغولش دارد. چهرههايي در آن درخشانند، خندانند و شادانند، و چهرههايي در آن روز غبارآلود.
سورة عبس. آية 33 تا 40
چهار راه دادگستري، نيروهاي اورادي تركيه، به سراغ خانهاي رفتهاند. بلندگوي اتومبيل امداد از مردم ميخواهد جمع نشوند. در حياط خانه دختري با سر باندپيچي شده، سه زن سياهپوش، دو مرد جوان خونآلودِ خاك اندود، اشك ميريزند. يكي از دو مرد فرياد ميزند، بر سرش ميزند. دختر جوان آرامش ميكند. آب بر صورتش ميپاشد. زنان سياهپوش مويه ميكنند. يكيشان ميگويد: از صبح تا بهحال هشت جنازه درآوردهاند. سه تاي ديگر مانده. پسر جوان تنها بازماندة خانوادة 12 نفري خود است. همه مردهاند.
زن چادرش را بر صورت ميكشد و هقهق گريه سر ميدهد. كنارش مينشينم روي خاكها، مينالد: دو شب است با همين چادر كنار خانهام ميخوابم. روز اول اصلاً غذا نخورديم. ديروز يك وعده، امروز هم از صبح فقط آب دادهاند. من كه نميتوانم پشتسر كاميونها راه بيفتم و چادر بگيرم. پسرهايم ديشب از زيرآوار بيرون آمدند، هرچه بيايند اينجا بدهند، خدا عمرشان بدهند. من يك عمر با عزت زندگي كردم. نميتوانم گدايي كنم. ميپرسم: چند نفر مردهاند؟ ميگويد: «از خانوادة ما فقط شش نفر ماندهايم. چادرش را به صورت ميكشد و هقهق گريهاش بلند ميشود.
بهنام خداوند بخشندة مهربان، چون آسمان شكافته شود، و به فرمان پروردگارش گوش دهد و حق بود كه چنين كند. و چون زمين منبسط شود، و هرچه را كه در درون دارد بيرون افكند و تهي گردد، و به فرمان پروردگارش گوش دهد و حق بود كه چنين كند. اي انسان، تو در راه پروردگارت رنج فراوان ميكشي.
سورة الانشقاق آيات 1 تا 6■
۱۲ بهمن ۱۳۸۲
سلام، دارم تلاش می کنم دوباره شروع کنم به نوشتن، هنوز نمی دانم از کجا و چی، فقط می دانم که به شدت به ان احتیاج دارم.
دیروز از بچه ها خواستم اسم من را هم برای حضور در مجلس رد کنند، اما امروز نتوانستم خودم را راضی کنم که به آنجا بروم. چیزی در قلبم می ترسد، چیزی که هنوز نتوانستم اسمی برایش پیدا کنم. ترس از مرگ یا از دست دادن آنچه که دارم نیست، هیچ شباهتی با ترس از مرگ _ آنچه که در بم تجربه کردم_ ندارد. ترسی بسیار عمیق تر است.
رادیو فرهنگ بعد از تمام شدن برنامه مجلس، با تمام اتفاقاتی که در آن افتاد، با این که 114 نماینده استعفا دادند، برنامه شناخت
موسیقی پخش می کند.کمی خنده دار است و کمی مایه دلتنگی!
همین الان معلوم که می توانم روز سه شنبه به بم بروم، نمی دانم تحمل یک بار دیگر برخورد با آن صحنه ها و آدم ها و از همه مهمتر، کنار آمدن با آن همه مرگ را دارم؟
همین چند ساعت قبل گزارش یک گزارشگر تازه کار را چک می کردم، هنوز بعد از گذشت 40 روز و دیدن و شنیدن خیلی چیزها، دل آدم می گیرد.
".در میان بیقراری های زن ، پسر کوچکش کارتن خالی را به نخ بسته بود و پابرهنه دنبال خودش می کشید و از داشتن این اسباب بازی ساده کیف می کرد . دیدن خنده های شیرین و بی خبرش لطفی داشت . دستش را که گرفتم مرا برد کنار خانه ویرانشان جایی میان خرابه ها را نشانم داد و گفت : مامان بزرگ اون جاست ، مرده . آن قدر آسان و ساده گفت که من هیچ نتوانستم بگویم " و یا:"بین آخرین مراجعان آن روز مان دختر کوچکی بود که همرا ه خواهرش آورده شد ، غم از سر ورویشان می بارید .مادرشان را زیر آوار از دست داده بودند ودختر کوچک تازه درباره زخم سرش حرف زده بود . روسریش را که باز کردیم پر بود از خاک و شن . با این که موهای اطراف زخم را چیدیم باز هم نمی شد زخم را که چند روز میان کثیفی و خاک مانده بود و دلمه بسته بود ببینیم . بدتر این که میان موها پر بود از تخم شپش . دکتر هم سرش را دید و گفت باید سرش را بتراشد. وقتی به خواهرش گفتیم باید موهایش را بتراشیم عصبانی شد وگفت : نمی خواد ، می برمش . دختر هم گریه می کرد که نمی خواهد سرش تراشیده شود . هر چه قدر حرف زدیم و توضیح دادیم که به نفع همه شان است بیفایده بود . آخر هم دست خواهرش را گرفت و رفت . تا یک مسیرمن و همکارم دنبالشان رفتیم ولی بیفایده بود . آن روز دلگیر ترین غروب را تجربه کردیم . "
دیروز از بچه ها خواستم اسم من را هم برای حضور در مجلس رد کنند، اما امروز نتوانستم خودم را راضی کنم که به آنجا بروم. چیزی در قلبم می ترسد، چیزی که هنوز نتوانستم اسمی برایش پیدا کنم. ترس از مرگ یا از دست دادن آنچه که دارم نیست، هیچ شباهتی با ترس از مرگ _ آنچه که در بم تجربه کردم_ ندارد. ترسی بسیار عمیق تر است.
رادیو فرهنگ بعد از تمام شدن برنامه مجلس، با تمام اتفاقاتی که در آن افتاد، با این که 114 نماینده استعفا دادند، برنامه شناخت
موسیقی پخش می کند.کمی خنده دار است و کمی مایه دلتنگی!
همین الان معلوم که می توانم روز سه شنبه به بم بروم، نمی دانم تحمل یک بار دیگر برخورد با آن صحنه ها و آدم ها و از همه مهمتر، کنار آمدن با آن همه مرگ را دارم؟
همین چند ساعت قبل گزارش یک گزارشگر تازه کار را چک می کردم، هنوز بعد از گذشت 40 روز و دیدن و شنیدن خیلی چیزها، دل آدم می گیرد.
".در میان بیقراری های زن ، پسر کوچکش کارتن خالی را به نخ بسته بود و پابرهنه دنبال خودش می کشید و از داشتن این اسباب بازی ساده کیف می کرد . دیدن خنده های شیرین و بی خبرش لطفی داشت . دستش را که گرفتم مرا برد کنار خانه ویرانشان جایی میان خرابه ها را نشانم داد و گفت : مامان بزرگ اون جاست ، مرده . آن قدر آسان و ساده گفت که من هیچ نتوانستم بگویم " و یا:"بین آخرین مراجعان آن روز مان دختر کوچکی بود که همرا ه خواهرش آورده شد ، غم از سر ورویشان می بارید .مادرشان را زیر آوار از دست داده بودند ودختر کوچک تازه درباره زخم سرش حرف زده بود . روسریش را که باز کردیم پر بود از خاک و شن . با این که موهای اطراف زخم را چیدیم باز هم نمی شد زخم را که چند روز میان کثیفی و خاک مانده بود و دلمه بسته بود ببینیم . بدتر این که میان موها پر بود از تخم شپش . دکتر هم سرش را دید و گفت باید سرش را بتراشد. وقتی به خواهرش گفتیم باید موهایش را بتراشیم عصبانی شد وگفت : نمی خواد ، می برمش . دختر هم گریه می کرد که نمی خواهد سرش تراشیده شود . هر چه قدر حرف زدیم و توضیح دادیم که به نفع همه شان است بیفایده بود . آخر هم دست خواهرش را گرفت و رفت . تا یک مسیرمن و همکارم دنبالشان رفتیم ولی بیفایده بود . آن روز دلگیر ترین غروب را تجربه کردیم . "
۰۳ اردیبهشت ۱۳۸۲
هيچ چيز تلختر از اين نيست كه دلت بخواهد در مورد چيزي بنويسي و نتواني. ذهنت پر از خاطره و حرف گفتني باشه اما بترسي از اين كه نوشتن انها به ضرر كسي تمام بشه.تلفن بزني احوال يك دوست تنها مانده را بپرسي و با خبر بشي كه پسرش مريضه وبراي پدرش-كه دو روز است او را نديده -دلتنگي ميكنه و نتواني خبرش را بنويسي.بفهمي كه يك عده غريبه امدهاند و پدر را اوردهاند ولي دو ساعت بعد او را بردهاندو نتواني اعتراض كني ..............
ترس ترس ترس ترس......
ترس ترس ترس ترس......
۳۱ فروردین ۱۳۸۲
بد بود و تلخ وقتي خودم را مجبور كردم كه ان نامه را بنويسم.مثل مادري بودم كه هزار مرتبه به بچهاش گفته " دست نزن ميسوزي"اما ميدونه كه بچه هيچ تصور و دركي از سوختن ندارد.تنها كاري كه ميتونه انجام بده اين است كه يك بار بگذاره بچه به اتش دست بزنه.وقتي بچهاش داره به سمت اتش ميره هي ميگه"داغهها ميسوزي!"اما جلو نميره.دل تو دلش نيست.طاقت نداره اما ميگذاره كه بره جلو.ميدونه كه فقط تجربه است كه به او ياد ميدهد كه از خودش سلامتش و موقعيتش محافظت كنه.پس صبر ميكنه و حتي اگر از ديدن تاول دست بچهاش اشك توي چشمش جمع بشه اما به روي خودش نمياره و ميگه"حقت بود.ديدي داغ بود"
۳۰ فروردین ۱۳۸۲
يك بعد از ظهر خوب و دوستداشتني با پنج دوست خوب و دوستداشتني.خيلي خيلي خوش گذشت فقط وقتي اشك توي چشمهاي ساناز پر شد دلم گرفت.دلم گرفت براي همه ادمهاي خوبي كه قدر خودشان را نميدانند.براي همه دخترهاي خوبي كه قدر خوبيشان را نميدانندو براي همه ......
كاش ميشد ادمها زودتر از وقتش بزرگ شوند.كاش ميشد به جاي حرف زدن همديگر را نگاه كرد و همه چيز را فهميد.كاش
امروز يك دعوت روي هوا را پذيرفتم و حالا موندم باهاش چكار كنم.ميخواهم دوم خرداد بروم اردن!!!خودم هم نميدانم چطوري.فقط ميدانم كه ميخواهم درباره قتلهاي ناموسي در اردن گزارش تهيه كنم.هيچكس انجا اشنا نداره؟
كاش ميشد ادمها زودتر از وقتش بزرگ شوند.كاش ميشد به جاي حرف زدن همديگر را نگاه كرد و همه چيز را فهميد.كاش
امروز يك دعوت روي هوا را پذيرفتم و حالا موندم باهاش چكار كنم.ميخواهم دوم خرداد بروم اردن!!!خودم هم نميدانم چطوري.فقط ميدانم كه ميخواهم درباره قتلهاي ناموسي در اردن گزارش تهيه كنم.هيچكس انجا اشنا نداره؟
۲۸ فروردین ۱۳۸۲
سياست كثيفترين ساخته دست بشر است!هيچ چيز را نميشود پيش
بيني كرد حتي وضعيت مهمترين اپوزيسيون كشور را:"دبير کميسيون حقوق بشر اسلامی ايران، در نامه ای به رهبر جمهوری اسلامی، خواستار عفو اعضای سازمان مجاهدين خلق، گروه مسلح مخالف جمهوری اسلامی که در عراق مستقر است شد.
البته در نامه آقای ضيايی فر، صريحا نامی از سازمان مجاهدين خلق برده نشده و از آنها به عنوان "ايرانيان فريب خورده" ياد شده است"
اما اين تمام ماجرا نيست:
"در عين حال در تحولی ديگر، عبدالله رمضان زاده، سخنگوی دولت جمهوری اسلامی اعلام کرده که با توجه به بمباران مقرهای سازمان مجاهدين توسط هواپيماهای آمريکايی در عراق، ايران آماده است اعضاء عادی اين سازمان را بپذيرد."متن كامل
امروز احساس خوشبختي ميكنم چون جاي هيچ كدام از انهايي كه 25 سال دربهدري كشيدند نيستم.راستي زهره عطريانفر را كي محاكمه ميكند؟
بيني كرد حتي وضعيت مهمترين اپوزيسيون كشور را:"دبير کميسيون حقوق بشر اسلامی ايران، در نامه ای به رهبر جمهوری اسلامی، خواستار عفو اعضای سازمان مجاهدين خلق، گروه مسلح مخالف جمهوری اسلامی که در عراق مستقر است شد.
البته در نامه آقای ضيايی فر، صريحا نامی از سازمان مجاهدين خلق برده نشده و از آنها به عنوان "ايرانيان فريب خورده" ياد شده است"
اما اين تمام ماجرا نيست:
"در عين حال در تحولی ديگر، عبدالله رمضان زاده، سخنگوی دولت جمهوری اسلامی اعلام کرده که با توجه به بمباران مقرهای سازمان مجاهدين توسط هواپيماهای آمريکايی در عراق، ايران آماده است اعضاء عادی اين سازمان را بپذيرد."متن كامل
امروز احساس خوشبختي ميكنم چون جاي هيچ كدام از انهايي كه 25 سال دربهدري كشيدند نيستم.راستي زهره عطريانفر را كي محاكمه ميكند؟
ديروز دلم گرفت.به ديدن يك رييس خوب رفته بودم كسي كه يكي از بهترين دورانهاى كارم را با او گذرانده بودم اما دلم گرفت.مريم عبدي هم امده بود انجا .با ان مريم شاد و سرحال سال گذشته خيلي فرق داشت.حرفهاش پر بود از متلك.دو نفر نشسته بودند و از خاطرات سفرهايشان به كشور انگليس حرف ميزدند كه مريم رو كرد به من و گفت:به ما ميگويند شهرند درجه دو.اينها كجا ميروند و پدر من كجا!
گفتم :تازه وضع اقاي عبدي كه خيلي خوبه!خنديد نه پوزخند زد.
گفتم :تازه وضع اقاي عبدي كه خيلي خوبه!خنديد نه پوزخند زد.
۲۶ فروردین ۱۳۸۲
سه شنبه 26-01-82
گفتند بنويس گفتم چشم.
امروز پر بودم از انرژي.روز خوبي بود و تمام ان را مديون ديشب هستم.ديشب تقريبا اولين اكران خصوصي فيلم"زنانه"بود.فيلم مستندي كه مهناز افضلي كارگرداني كرد و من محقق ان بودم.وقتي ديگران فيلم را نگاه ميكردند من محو تماشاي انها بودم كه چطور با ادمهاي فيلم ميخندند و چطور با انها متاثر ميشوند.وقتي سپيده -يكي از شخصيتها-ترانه "من از اون اسمون ابي ميخوام"سيمين غانم را ميخواند غم توي چشمهاي بعضي ها را ميشد ديد.
فيلم "زنانه"فيلمي در مورد زنها است.زنهايىمثل همه زنهاي روي زمين .زنهايي كه وقتهاي بيكاريشون را در يك توالت عمومي جمع ميشوند و با هم گپ ميزنند.زنهايي كه ما انها را روسپي خطاب ميكنيم اما از خيلي از ماها بامعرفتترند.زنهايي كه اقلا زبون هم را ميفهمند.
به سلامتي سارس هم امد.چشم همه ما روشن! تنها راه جلوگيري از ابتلا به ان اين است:نفس نكشيد
اگر به كشورهاي:ويتنام-چين-هنگ كنگ وسنگاپور سفر كردهايد مواظب خودتان باشيد.
گفتند بنويس گفتم چشم.
امروز پر بودم از انرژي.روز خوبي بود و تمام ان را مديون ديشب هستم.ديشب تقريبا اولين اكران خصوصي فيلم"زنانه"بود.فيلم مستندي كه مهناز افضلي كارگرداني كرد و من محقق ان بودم.وقتي ديگران فيلم را نگاه ميكردند من محو تماشاي انها بودم كه چطور با ادمهاي فيلم ميخندند و چطور با انها متاثر ميشوند.وقتي سپيده -يكي از شخصيتها-ترانه "من از اون اسمون ابي ميخوام"سيمين غانم را ميخواند غم توي چشمهاي بعضي ها را ميشد ديد.
فيلم "زنانه"فيلمي در مورد زنها است.زنهايىمثل همه زنهاي روي زمين .زنهايي كه وقتهاي بيكاريشون را در يك توالت عمومي جمع ميشوند و با هم گپ ميزنند.زنهايي كه ما انها را روسپي خطاب ميكنيم اما از خيلي از ماها بامعرفتترند.زنهايي كه اقلا زبون هم را ميفهمند.
به سلامتي سارس هم امد.چشم همه ما روشن! تنها راه جلوگيري از ابتلا به ان اين است:نفس نكشيد
اگر به كشورهاي:ويتنام-چين-هنگ كنگ وسنگاپور سفر كردهايد مواظب خودتان باشيد.
۱۲ بهمن ۱۳۸۱
يكشنبه13 بهمن 1381
مدتهاست كه دارم با خودم كلنجارميرم كه در اين وبلاگ را تخته كنم.نه عادت دارم كه از خودم بنويسم نه عادت دارم كه ننويسم و نه مي توانم كه خودم را سانسور كنم.
اين روزها پر از خبر گذشت.يك سفر هيجانانگيز به قم با كلي عكس و خبر.اما هنوز بلد نيستم كه عكس بگذارم روي وبلاگم.
امشب بعد از هزار سال رفتم سينما براي ديدن فيلم هاي جشنواره.نامه هاي باد و روز كارنامه.تمام مدت فيلم نامههاي باد خواب بودم.بيشتر به درد جشنواره فيلم تجربي ميخورد.اما روز كارنامه من را به خاطرات دور كار كردن با مسعود كرامتي برد.
از اينكه اينقدر تكه پاره مينويسم حالم از خودم به هم ميخورد.اينقدر فقط مطالب ديگران را اديت ميكنم كم كم نوشتن دارد يادم مي رود.اما قرار يك گزارش جديد را شروع كنم:چرا مردها زنان مسن تر را دوست دارند؟
مدتهاست كه دارم با خودم كلنجارميرم كه در اين وبلاگ را تخته كنم.نه عادت دارم كه از خودم بنويسم نه عادت دارم كه ننويسم و نه مي توانم كه خودم را سانسور كنم.
اين روزها پر از خبر گذشت.يك سفر هيجانانگيز به قم با كلي عكس و خبر.اما هنوز بلد نيستم كه عكس بگذارم روي وبلاگم.
امشب بعد از هزار سال رفتم سينما براي ديدن فيلم هاي جشنواره.نامه هاي باد و روز كارنامه.تمام مدت فيلم نامههاي باد خواب بودم.بيشتر به درد جشنواره فيلم تجربي ميخورد.اما روز كارنامه من را به خاطرات دور كار كردن با مسعود كرامتي برد.
از اينكه اينقدر تكه پاره مينويسم حالم از خودم به هم ميخورد.اينقدر فقط مطالب ديگران را اديت ميكنم كم كم نوشتن دارد يادم مي رود.اما قرار يك گزارش جديد را شروع كنم:چرا مردها زنان مسن تر را دوست دارند؟
۲۹ دی ۱۳۸۱
يكشنبه 29 دي
نسترن پرسيد چرا نمي نويسي؟
بايد چي جواب ميدادم؟وقتي ديشب تا ساعت 12.30مجله بودم.وقتي هر چه تلاش مي كنم تا كمتر كار كنم اما در عوض بيشتر مي شه؟وقتي دل بستگي به دخترهام-پرستو و ساناز- باعث مي شه در مهمترين تصميم هايم دودل باشم و نتوانم ازادانه تصيم بگيرم.وقتي جايي كه دوست دارم كار كنم امنيت شغلي ندارد و جايي كه مي خواهم ترك كنم همه اصرار مي كنند كه بمانم ووقتي اعلام مي كنم مي كنم من ميمانم همه دست مي زنند جز يك نفر و همان يك نفر همان روز استعفا مي دهد.وقتي در جايي كه دوست دارم كار كنم اعلام مي كنم مشكل دارم و كسي كه جواب سلامم را نمي دهد به سردبير كه اصرار مي كند بمانم مي گويد:نگران نباشيد تا فردا چهار نفر به شما معرفي مي كنم!
اما همه چيز مي گذرد.
تاريخ حمله امريكا به عراق نزديك شده
انتخابات شوراها با حضور يك نسل جديد نزديك شده
عليه دكتر ميردامادي 15 شكايت جديد مطرح شده
ابراهيم اصغرزاده به دادگاه خواسته شده
كسي كه چند روز همه نگرانش بوديم ازاد شده
اين خستگي ها هم مي گذرد
از صبح تا به حال فقط دارم اين ترانه را گوش مي دهم كه حتي اسم خواننده اش را هم نمي دانم
چشمهاي من ميل به گريه داره مي خواهد بباره
دل نمي دوني كه چه حالي داره
غصه به جز گريه دوا نداره
روزي هزار بار دل من ميشكنه
دل ديگه اون طاقت ها را نداره
پشت سر هم داره بد مياره....................
نسترن پرسيد چرا نمي نويسي؟
بايد چي جواب ميدادم؟وقتي ديشب تا ساعت 12.30مجله بودم.وقتي هر چه تلاش مي كنم تا كمتر كار كنم اما در عوض بيشتر مي شه؟وقتي دل بستگي به دخترهام-پرستو و ساناز- باعث مي شه در مهمترين تصميم هايم دودل باشم و نتوانم ازادانه تصيم بگيرم.وقتي جايي كه دوست دارم كار كنم امنيت شغلي ندارد و جايي كه مي خواهم ترك كنم همه اصرار مي كنند كه بمانم ووقتي اعلام مي كنم مي كنم من ميمانم همه دست مي زنند جز يك نفر و همان يك نفر همان روز استعفا مي دهد.وقتي در جايي كه دوست دارم كار كنم اعلام مي كنم مشكل دارم و كسي كه جواب سلامم را نمي دهد به سردبير كه اصرار مي كند بمانم مي گويد:نگران نباشيد تا فردا چهار نفر به شما معرفي مي كنم!
اما همه چيز مي گذرد.
تاريخ حمله امريكا به عراق نزديك شده
انتخابات شوراها با حضور يك نسل جديد نزديك شده
عليه دكتر ميردامادي 15 شكايت جديد مطرح شده
ابراهيم اصغرزاده به دادگاه خواسته شده
كسي كه چند روز همه نگرانش بوديم ازاد شده
اين خستگي ها هم مي گذرد
از صبح تا به حال فقط دارم اين ترانه را گوش مي دهم كه حتي اسم خواننده اش را هم نمي دانم
چشمهاي من ميل به گريه داره مي خواهد بباره
دل نمي دوني كه چه حالي داره
غصه به جز گريه دوا نداره
روزي هزار بار دل من ميشكنه
دل ديگه اون طاقت ها را نداره
پشت سر هم داره بد مياره....................
۱۵ دی ۱۳۸۱
يكشنبه 15 دي 1381
هرشب مي بينمش.توي خيابان تخت طاووس جلوي دراگ استور تخت طاووس مي ايستد.چشمهايش را هميشه يك جور ارايش مي كند.دور تادور سياه با ريمل فراوان.مي دانم كه مي خواهد چروكهاي زيرش را به اين وسيله پنهان كند. لااقل 45 ساله است.خشن و جدي.در تمام اين سه سالي كه مي بينمش هيچ وقت نديدم كه لبخند بزند.يك باربرخلاف هميشه زيبا به نظر مي رسيد.از همسرم خواستم به بهانه خريد از داروخانه توقف كنيم.اتومبيل ها پشت سر هم برايش بوق مي زدند. اما به هيچ كدام اعتنا نمي كرد.انگار منتظر ادم خاصي بود.انگار قرار بود بيايند دنبالش.چمهايش مستقيم به جلو خيره شده بود.هميشه فكر مي كردم اين جور زنها با چشمهايشان مشتري پيدا مي كنند بخصوص او كه به شدت به ارايش چشمهايش اهميت مي دهد.
يك موتوري جلويش ايستاد .انگار مشتري اشنايي بود جون طوري جابه جا شد كه بتواند سوار شود.اما او بي هيچ توجهي همينطور زل زده بود به خيابان.موتوري راه افتاد.اما انگار چيزي گفت چون زن كيفش را بلند كرد و كوبيد توي صورتش.بعد هم به طرف پياده رو رفت.
ديشب رنگش پريده بود.شايد اگر جلو مي رفتم صداي به هم خوردن دندانهايش را مي شنيدم.هوا سرد بود.وقتي از جلويش رد شديم گفتم:دلم برايش مي سوزد.بيشتر زنهاي همسن و سال او كنار شوهر و بچه هايشان خوابيده انداما او مجبور است ساعت 11 شب دنبال مشتري بگردد.يكي گفت:به خودش هم بد نمي گذرد!
امشب بالاتر از داروخانه يك اتومبيل گشت ايستاده بود.زن هم بود با يك پسر جوان داشتد با يك كلاه سبز حرف مي زدند.پسر 22 ساله به نظر مي رسيد.هر كدام يك طرف كلاه سبز ايستاده بودند. فكر كردم حتما دارند مي گويند كه زن خاله يا عمه پسر است.باز هم دور چمشهايش را با دقت ارايش كرده بود.كلاه سبز به دقت به حرفهايش گوش مي داد.شايد هم به چشمهايش نگاه مي كرد.َ
هرشب مي بينمش.توي خيابان تخت طاووس جلوي دراگ استور تخت طاووس مي ايستد.چشمهايش را هميشه يك جور ارايش مي كند.دور تادور سياه با ريمل فراوان.مي دانم كه مي خواهد چروكهاي زيرش را به اين وسيله پنهان كند. لااقل 45 ساله است.خشن و جدي.در تمام اين سه سالي كه مي بينمش هيچ وقت نديدم كه لبخند بزند.يك باربرخلاف هميشه زيبا به نظر مي رسيد.از همسرم خواستم به بهانه خريد از داروخانه توقف كنيم.اتومبيل ها پشت سر هم برايش بوق مي زدند. اما به هيچ كدام اعتنا نمي كرد.انگار منتظر ادم خاصي بود.انگار قرار بود بيايند دنبالش.چمهايش مستقيم به جلو خيره شده بود.هميشه فكر مي كردم اين جور زنها با چشمهايشان مشتري پيدا مي كنند بخصوص او كه به شدت به ارايش چشمهايش اهميت مي دهد.
يك موتوري جلويش ايستاد .انگار مشتري اشنايي بود جون طوري جابه جا شد كه بتواند سوار شود.اما او بي هيچ توجهي همينطور زل زده بود به خيابان.موتوري راه افتاد.اما انگار چيزي گفت چون زن كيفش را بلند كرد و كوبيد توي صورتش.بعد هم به طرف پياده رو رفت.
ديشب رنگش پريده بود.شايد اگر جلو مي رفتم صداي به هم خوردن دندانهايش را مي شنيدم.هوا سرد بود.وقتي از جلويش رد شديم گفتم:دلم برايش مي سوزد.بيشتر زنهاي همسن و سال او كنار شوهر و بچه هايشان خوابيده انداما او مجبور است ساعت 11 شب دنبال مشتري بگردد.يكي گفت:به خودش هم بد نمي گذرد!
امشب بالاتر از داروخانه يك اتومبيل گشت ايستاده بود.زن هم بود با يك پسر جوان داشتد با يك كلاه سبز حرف مي زدند.پسر 22 ساله به نظر مي رسيد.هر كدام يك طرف كلاه سبز ايستاده بودند. فكر كردم حتما دارند مي گويند كه زن خاله يا عمه پسر است.باز هم دور چمشهايش را با دقت ارايش كرده بود.كلاه سبز به دقت به حرفهايش گوش مي داد.شايد هم به چشمهايش نگاه مي كرد.َ
۱۱ دی ۱۳۸۱
چهارشنبه 11دي 1381
حالا ديگه تقريبا هر چهارشنبه به چهارشنبه مي نويسم.شايد اينطوري حرف بيشتري داشته باشم.
شهرت طلبي چيز بدي است جاه طلبي از ان بدتر.اعتماد كردن كار عبثي است اميد بستن از ان عبث تر.عاشق شدن اتفاق خنده داري است دوست داشتن خنده دارتر.و اخر همه اين كه زندگي سخت است سخت تر از هر چيزي كه بشود به ان فكر كرد.
مي گويد: بايد روزنامه نگار مستقلي باشي بدون وابستگي به هر حزب يا گروه يا تفكري. 10 دقيقه بعد سخنگوي حزب مي خواهد ديدگاههاي حزب را رعايت كنم.
مي گويد:تعهد اخلاقي مال جهان سومي ها است.نيم ساعت بعد اخم مي كنند كه :از چه رنجيده اي كه مي خواهي بروي؟
مي گويد:انها پشتت را خالي مي كنند.يك ساعت بعد جوابيه را مي گذارند روي ميز:خودت زنگ بزن حلش كن.
مي گويد :تو لياقت بيشتر از اينها را داري.فردا از نگاهشان مي خوانم:اگر ما نبوديم؟!
تناقض تناقض تناقض
كاش مي شد فقط سه روز مي رفتم مسافرت.بدون دغدغه صفحه ها لايي گزارش مصاحبه صانعي دادگاه عبدي اعترافات بورقاني عاقبت جبهه مشاركت و هزارتا اتفاقي كه به من هيچ ربط ندارد اما در گيرشم .
راستي سال نو مبارك
حالا ديگه تقريبا هر چهارشنبه به چهارشنبه مي نويسم.شايد اينطوري حرف بيشتري داشته باشم.
شهرت طلبي چيز بدي است جاه طلبي از ان بدتر.اعتماد كردن كار عبثي است اميد بستن از ان عبث تر.عاشق شدن اتفاق خنده داري است دوست داشتن خنده دارتر.و اخر همه اين كه زندگي سخت است سخت تر از هر چيزي كه بشود به ان فكر كرد.
مي گويد: بايد روزنامه نگار مستقلي باشي بدون وابستگي به هر حزب يا گروه يا تفكري. 10 دقيقه بعد سخنگوي حزب مي خواهد ديدگاههاي حزب را رعايت كنم.
مي گويد:تعهد اخلاقي مال جهان سومي ها است.نيم ساعت بعد اخم مي كنند كه :از چه رنجيده اي كه مي خواهي بروي؟
مي گويد:انها پشتت را خالي مي كنند.يك ساعت بعد جوابيه را مي گذارند روي ميز:خودت زنگ بزن حلش كن.
مي گويد :تو لياقت بيشتر از اينها را داري.فردا از نگاهشان مي خوانم:اگر ما نبوديم؟!
تناقض تناقض تناقض
كاش مي شد فقط سه روز مي رفتم مسافرت.بدون دغدغه صفحه ها لايي گزارش مصاحبه صانعي دادگاه عبدي اعترافات بورقاني عاقبت جبهه مشاركت و هزارتا اتفاقي كه به من هيچ ربط ندارد اما در گيرشم .
راستي سال نو مبارك
اشتراک در:
پستها (Atom)