۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۵

از در كه وارد شدم، رعنا لبهاش را غنچه كرد و برايم بوس فرستاد. دلم ضعف رفت برايش. وقتي بغلش كردم، دلم لرزيد: نكند رعناي من هم بي‌ريشه شود، دختري بي‌بنيان.
امروز روز تلخي بود، روزي كه بي‌ريشه بودن زناني كه يك سال و نيم سنگ آنها را به سينه زده بودم نمايان شد. روزي كه شرم كردم از اين‌كه در گذشته‌اي نه چندان دور آنها را" بچه‌هايم" خطاب مي‌كردم. شرم كردم كه نام خودم را كنار آنان گذاشتم و نوشتم : ما سه زن.
امروز روز تلخي بود، روزي كه نان و نمك چند ساله حرام يك بسته اسكناس سبز شد. آنها فراموش كردند كه ساعت‌ها ... بگذريم نمي‌خواهم با گفتن از آن‌چه نامش دوستي بود، خودم را كوچك كنم.
با تمام اين‌ها خوشحالم. خوشحال از اين كه ديگر آنها را نمي‌بينم. باشد تا گذشت سال‌ها به آنها حرمت واحترام را بياموزد. اما مطمئنم كه ديگر كسي نقايص و ضعف‌هاي آنها را مثل من ناديده نمي‌گيرد و به زودي اتفاقي كه بايد برايشان رخ مي‌دهد. خيلي زود. خدا در همين نزديكي است.

امسال وارد پانزدهمين سال كار مطبوعاتي‌ام شدم. وقتي مي‌ايستم و به اين همه سال نگاه مي‌كنم، مي‌بينم كه چه زود گذشت و چه متفاوت. در همه اين سال‌ها نه از كسي پول خواستم و نه مدعي‌حقم شدم. خانواده‌ام به من آموخته بود كه آن‌چه حاصل واقعي كار است؛ تجربه است و نه پول. خانواده‌ام به من آموخته بود كه پول، چرك كف دست است و آن‌چه مي‌ماند حرمت است و احترام. خانواده‌ام به من آموخته بود كه حق، الله است نه كاغذ پاره‌هايي كه ماندگاريشان از عمر گل كوتاه‌تر است. سال‌هاست كه مي‌دانم كه آن‌چه اهميت دارد "بودن" است نه "داشتن" و مدتهاست كه خداوند دست‌هاي مهربانش را تكيه‌گاهم كرده و تا امروز- كه مي‌دانم كه تا ابد ادامه خواهد يافت- به هيچ بنده‌اي محتاج نشده‌ام.
نمي‌دانم چرا اين‌ها را مي‌نويسم. فقط دلم گرفت وقتي زني كه سال‌ها هر كجا به من پيشنهاد كار شد، او را همراهم بردم، تنها 25 روز پس از پايان همكاريمان اعلام كرد: من محتاجم.

۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۵

حكايتي شده است اين ناهنجاري‌هاي جنسي در ايران:
اعضاي‌ يك‌ شبكه‌ سرقت‌ و تجاوز به‌ عنف‌ در مشهد به‌ ربودن‌ 14 زن‌ و دختر جوان‌ اعتراف‌ كردند.
منبع خبر
اين هم خبر ديروز:
دو جوان‌ 23 و 25 ساله‌ با اعتراف‌ با 13 فقره‌ تجاوز و زورگيري‌ از زنان‌ جوان‌ با قرار يكصد ميليون‌ توماني‌ روزانه‌ زندان‌ شدند.
منبع خبر
دلم يك گزارش جنجال برانگيز مي‌خواهد

۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۵

در اين كه قوانين ما( به خصوص قوانين كيفري و جزايي) مشكلات بسيار جدي دارد هيچ شكي نيست. اما مساله مهم اين است كه اين مشكلات راه را براي سوءاستفاده برخي باز مي‌گذارد. بعد از باب شدن ادعاي دفاع مشروع، حالا مسائل ناموسي و بحث شناسايي مهدورالدم مد روز شده است.

كبري همچنان رنگ پريده و بيمار در انتظار نتيجه تلاش‌هاي وكيلش است. آيا اين بحث‌ها مي‌توانند سرنوشت او را تغيير دهند؟

كمي دير شده ولي هنوز مي‌شود پرسيد: آيا همه اين حرف‌ها شعار است؟

۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۵

سخنگوي دولت همچنين در پاسخ به سئوال خبرنگاري در مورد دستور رييس جمهور مبني بر حضور زنان در ورزشگاه و اعتراض مراجع تقليد گفت:« من در جلسه‌ي قبل توضيحات جامعي را در اين ارتباط ارائه دادم و رييس جمهور نيز اعلام كردند كه مقام معظم رهبري فرموده‌اند كه به احترام نظر مراجع عظام تجديدنظر كنيم و طبق همين دستور و نظر رهبري در اين تصميم تجديد نظر شده است.»
متن کامل خبر

همه چیز به همین سادگی تمام شد. همین

۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۵

هميشه برام يك كابوس بود. كابوس با خواندن كتاب يك مرد اوريانا فالاچي كامل شد. حالا هر وقت مطلبي در اين مورد مي‌بينم پشتم مي‌لرزد. شايد دليل حساسيتم به آنچه در ايران مي‌گذرد هم همين باشد. بعدا مي‌نويسم كه جبهه گيري مسئولان رسمي در مورد اتهامات من چي بود!
Pakistani woman beheads her husband




A Pakistani woman beheaded her husband, chopped up his body and dumped the dismembered parts in a sewerage drain after he announced plans to take a fourth wife, police said yesterday.

Police said Majeeda Khatoon killed her husband, a well-off building contractor, while he was asleep, and cut his body into seven pieces with the help of two male relatives in Gulshan-e-Hadeed, a township on the outskirts of the southern city of Karachi.

“When we questioned her, after the deceased’s brother came to us for help, she confessed to the crime,” police official Nazar Mohammad Mangrio told Reuters.

Khatoon, 45, was arrested late last week and has been remanded in custody while the police frame charges against her.

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۵

تمام شد. امروز آخرين كارهاي تسويه حساب با روزنامه همشهري هم تمام شد. امروز وقتي از روزنامه بيرون آمدم انگار بار بزرگي از روي دوشم برداشته شد، بگذريم از پچپچه‌هاي بچه‌گانه‌اي كه آدم‌ها براي خالي نبودن عريضه مي‌ريزند روز زمين و ارزش نگاه كردن هم ندارد. براي يكي از همين بچه‌ها نوشتم: دنيا كوچكتر از آن است كه در مورد خودمان تنها قضاوت كنيم و خوشحال باشيم. دنيا كوچك است، خيلي كوچك. و من اميدوارم بچه‌هايي كه فكر مي‌كنند بزرگ شده‌اند بفهمند كه هنوز چيزهاي زيادي براي ياد گرفتن وجود دارد كه آنها حتي يك ذره از آن را هم نفهميده‌اند.
بگذريم. امروز روز جديدي بود. پر از سوژه، پر از كار، پر از ايده‌هاي جديد. من زندگي تازه‌اي را آغاز كرده‌ام با راه‌هايي تازه. به اميد فردا
راستي امروز فهميدم كه دلايل سياسي!!! علت خواستن عذر!!! من از همشهري بوده، كلي خنديدم.

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۵

يك مرتبه دلم شور زد. اصلا مهم نبود كه تازه چشم‌هام گرم شده بود.رفتم به اتاقش. ديدم يك پاش از لاي نرده‌هاي تختش بيرون آمده. فقط كافي بود تا يك غلت بزنه و اون وسط گير كند. آرام پاش را بيرون كشيدم. پتو را كشيدم روش و برگشتم روي تختم. ياد آن روزها افتادم. روزهاي دانشجويي كه هنوز مزه مامان و بابا روي زبونم بود. وقت‌هايي كه دلم مي‌گرفت، بي‌اختيار منتظر تلفن مامان بودم و او بي‌برو برگرد تا نيم ساعت بعد زنگ مي‌زد. حتي شنيدن صداش هم آرامم مي‌كرد. مهم نبود كه از دلتنگي‌ام باهاش حرف بزنم يا نه. حالا خيلي وقت‌ها، وقتي رعنا از خواب مي‌پرد و گريه مي‌كند، كافي‌است صداي من را بشنود، بدون اين كه چشم‌هاش را باز كند، دوباره مي‌خوابد. از اين مقايسه دلم لرزيد و براي مامانم تنگ شد. هنوز هم باورم نمي‌شود كه من هم مادر شده‌ام. چون رعنا صدام مي‌زد: اوووويا

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۵

ديروز براي اولين بار حسي را تجربه كردم. تا به حال كمتر پيش آمده كسي برايم بي‌تفاوت باشد. اما ديروز ديدن يك مرد اين احساس را در من ايجاد كرد. نه شادي، نه خوشوقتي، نه غم، نه دلتنگي،نه حتي تنفر، هيچي. از ديدن مردي بر روي پله‌هاي روزنامه همشهري هيچ احساسي نداشتم. فقط سري تكان دادم و گذشتم.
رفته بودم براي تسويه حساب. تا يك‌شنبه همه چيز تمام مي‌شود.
ما هم اسم خودمان را مي‌گذاريم روزنامه‌نگار با اخلاق!!!!

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۵

امروز يك فيلم خوب ديدم، خيلي خوب. هدفك خبرنگار. كاري از مازيار بهاري. اين فيلم تا به حال در 20 كشور جهان نمايش داده شده و دو تا سه‌شنبه ديگر در خانه هنرمندان نمايش داده مي‌شود.
بعد از ديدن اين فيلم، كمي از خودم خجالت كشيدم. ماها هم اسم خودمون را مي‌گذاريم خبرنگار؟
اين خبر خوشحالم نكرد. يك جوري داغ همه روزنامه‌هاي توقيف شده دوباره هوار شد روي دلم.
از مخالفت والدينش شروع شد. او مي‌خواست با دختري ازدواج كند؛ اما اجازه رفتن به خواستگاري را نيافت و هيچ كس در تصميمش همراه نشد. سرانجام اين خواسته و عدم همراهي خانواده، ناكامي در خواستگاري بود. براي رفع همه ناراحتي‌هايش با جمع دوستانش به كوه رفت، حرفهاي جوانانه پسران، حول محور دختراني كه ايده‌آلهايشان را در ماشين و پول و ثروت جست‌وجو مي‌كنند، آغاز، و پايانش به اين موضوع ختم شد كه او حتي نتوانسته به خواستگاري دختر مورد علاقه‌اش برود. حتي نتوانسته والدينش را راضي كند و دهها حتي‌ي ديگر كه بر زبان دوستانش جاري شده بود و باب تمسخر و كنايه را مهيا كرده بود و او مانده بود و همه سرشكستگي‌ها.

خوب شد. به نظرمپسرها هم ياد گرفتن همه تقصيرها را بيندازند گردن شكست‌هاي عاطفي. باورم نمي‌شود كه ساختن فيلم سكسي ربطي به شكست عاطفي داشته باشد!!

جالب بود. ما در عين حال كه براي جلوگيري از مزاحمان خياباني قانون داريم اما هيچ وقت در اين زمينه موفق نبوديم. اما ديگران چقدر راحت راه‌حل پيدا مي‌كنند.
اولين بار كه خبر مرگ يك مادر و پسرش را شنيدم دلم لرزيد. آن زمان رعنا خيلي كوچولو بود و نمي‌دانم چرا يك لحظه مقايسه كردم كه: اگر يك روز جليل وارد خانه بشه و با ....ماجرا وقتي پيچيده‌تر شد كه فهميدم يك سال قبل همسر اين زن هم به قتل رسيده بود. حالا نمي‌دانم آيا با اعدام مرد افغاني منكر اتهام زندگي از دست رفته اين سه نفر جبران مي‌شود؟

اين هم آخر خط

۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۵


باورم نمي‌شود كه نزديك 10 روز است كه سركار نمي‌روم. روزها مثل باد مي‌گذرد.، حتما چون دارد به من خوش مي‌گذرد.
به طور جدي كار كردن با رعنا را آغاز كرده‌ام. آموزش‌هاي مختلف را در برنامه كاري‌ام گذاشته‌ام. از حروف الفبا گرفته تا آداب غذا خوردن. امروز صبح وقتي پا به پاي جليل ورزش مي‌كرد مي‌شمرد:يك، دو، جار، ده ه ه ه ه ه
از ديروز هم وقتي مي‌پرسم هاپو چي مي‌گه با جدين داد مي‌زنه: هاپ هاپ. فكر مي‌كنم مي‌تواند براي هاپو كوچولو ها كلاس آموزشي بگذارد.
اين عكس رعنا در 8 ماهگي است

۰۶ اردیبهشت ۱۳۸۵

يعني به همين زودي دارند سر و ته ماجرا را جمع مي‌كنند؟
يعني وعده‌هايي كه زنان داده شد تا آرام‌تر حجابشان را حفظ كنند و صدايشان در نيايد فقط دو
روز دوام آورد؟
معاون رئيس‌جمهوري و رئيس سازمان تربيت بدني گفت: طرح ورود بانوان به ورزشگاه‌ها صرفا شامل خانواده‌ها مي‌شود.
به گزارش ايرنا، محمد علي‌آبادي افزود: اين برنامه شامل بانوان مجرد نمي‌شود و ورود آنها به ورزشگاه كماكان ممنوع است.
وي اضافه كرد: البته طرح ورود بانوان كه توسط رئيس‌جمهوري ابلاغ شده هنوز نهايي نشده و نياز به بررسي بيشتر دارد.
رئيس سازمان تربيت بدني گفت: اين طرح بايد از جنبه‌هاي مختلف امنيتي و اجتماعي مورد بررسي قرار گيرد.
علي‌آبادي افزود: براي ما بيش از همه چيز حفظ كرامت و شخصت بانوان و امنيت آنها مهم است و بايد بر روي اين طرح مطالعات زيادي صورت گيرد.
وي اضافه كرد: مطالعه بر روي اين طرح در سازمان تربيت بدني از جنبه‌هاي مختلف در دست بررسي است و به محض نهايي شدن ابلاغ خواهد شد.
معاون رئيس‌جمهوري در مورد آمادگي فرهنگي كشور براي اجراي اين طرح گفت: از اين منظر نيز مطالعات صورت مي‌گيرد و در صورتي كه به يقين برسيم كه مشكلي براي ورود بانوان از جنبه‌هاي مختلف وجود ندارد، قطعا اين كار انجام مي شود.
اين هم نظر دوستان درقم
و اين هم نظر دوستان در تهران

۰۵ اردیبهشت ۱۳۸۵


زندگي با آرامش و خوشبختي پيش مي‌رود. تنها زماني به گذشته بر مي‌گردم كه دوستاني كه تازه از ماجرا باخبر شده‌اند، تماس مي‌گيرند تا ببينند ماجرا چه بوده است. هر بار هم كه دوباره تعريف مي‌كنم، براي خودم خنده‌دار تر مي‌شود اين حكايت.
هيچ وقت بيرون آمدنم از يك روزنامه اين‌قدر به نظر همه عجيب نيامده بود. اما اين نيز بگذرد.
امروز با رعنا و خاله مينا رفتيم پارك هنر، بعد همان‌جا ناهار خورديم و رعنا آنقدر آش و لاش شده بود كه قبل از رسيده به اتومبيل خوابش برد. در پارك روزنامه مي‌خواندم و به اين فكر مي‌كردم كه: خوشبختي يعني چه؟ شايد كمي مفهومش از بودن در بهشت گسترده‌تر باشد. فعلا فقط
مي‌توانم بگويم: خوشحالم.
اين هم رعنا خانم در حال بوس فرستادن

۰۳ اردیبهشت ۱۳۸۵


خوب شروع شد. هرچند به نظر مي‌رسيد با تدبير سردار طلايي مي‌رفت تا امسال با بدحجابي به شيوه‌اي فرهنگي برخورد شود( حالا اين شيوه چه مي‌توانست باشد، خدا مي‌داند) اما كار روي اين برخورد شروع شده است. من تا به حال در ايران از اين مناظر زياد ديده بودم. اما اين كه يك فرد ناشناس بتواند سر بزنگاه چنين عكسي بگيرد و خانم پشت به دوربين هم حتما نيروي بي نام و نشان پليس آماده دستگيري دختر بدحجاب باشد، اتفاق غريبي نيست. اما اين كه يك خبرگزاري معتبر مثل رويتر تمام اين ادعاها را باور كند و عكس را منتشر كند كمي عجيب است. مگه نه؟
اين هم يك بحث ديگر برروي شل حجابي
بايد اِستاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشي دربان به انتظار ِ توست و
اگر بي‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخي نمي‌آيد.
ديشب " يك بوس كوچولو" را ديدم. تلخ بود؛ بعد از مدتها به ياد مرگ افتادم. تلخ بود. دوستي مي‌گفت: بزرگترين تغيير بعد از بچه‌دار شدن اين است كه ديگر دلت نمي‌خواهد بميري. راست مي‌گفت. رعنا يك انگيزه قوي ولي آرام براي زندگي است. انگيزه‌اي كه تحمل خيلي از تغييرات راراحت مي‌كند. انگيزه‌اي كه معناي خوشبختي را عوض مي‌كند.

۰۱ اردیبهشت ۱۳۸۵

يعني ممكن است؟
باورم نمي‌شود، روز جمعه است و من بدون هيچ اضطرابي دارم روزم را با رعنا مي‌گذرانم. از وقتي يادم مي‌آيد رعنا براي من معني اضطراب را داشت. تا همين ديروز فكر مي‌كردم اين هم بخشي از مادر بودن است. اما حالا مي‌فهمم كه اين‌طور نيست. امروز من با رعنا زندگي كردم بدون اين كه نگران كار باشم. حالا مي‌فهمم كه اضطرابم ك به‌خاطر كارم بوده نه چيز ديگري. دارم باور مي‌كنم كه بيرون آمدنم از روزنامه همشهري خير مطلق بوده. بايد از همه مسببان اين ماجرا تشكر كنم.
امروز فهميدم كه شده‌ام تيتر يك!! احساس غريبي بود. اما به هر حال مي‌گذرد. تا چند روز ديگر باز از تيتر بودن در مي‌ايم و مثل بقيه عادي مي‌شوم.
رعنا امروز شاهكار بود. ناهار كه خورديم،كمي توي بغلم نشست و خودش را لوس كرد. با هم چايي خورديم و يك دفعه غيب شد. توي اتاق خودش نبود. كابينت‌هاي آشپزخانه هم آرام بودند. به اتاق خواب رفتم، ديدم روي تخت ما خوابيده و پتو را كشيده رويش. وقتي من را ديد دستش را دراز كرد. يعني: بيا توي بغلم بخواب. دلم غنج رفت. رعناي من بزرگ شده.

۳۰ فروردین ۱۳۸۵

آسوده‌ام. آسوده شده‌ام. انگار باري به سنگيني زمين را از دوشم برداشتند. حالا من ماندم و رعنا و يك دنيا عشق.
رعنا من را غافلگير كرد. مثل هميشه. امروز موقع خداحافظي بغلم كرد و گونه‌ام را بوسيد. من هنوز در بهشتم.

۲۷ فروردین ۱۳۸۵

روزی نه چندان دور برایم نوشت:
«با سلام
توفیق یافتم وبلاگ شما را بخوانم و مرور کنم. لحظاتی با رعنای عزیزتان کلمات را خواندم. حس شیرین و آسمانی مادرانه ای که در یکایک کلمات موج می زد، احساسی از احترام و تقدیر نسبت به شما در خواننده ایجاد می کند. وقتی وبلاگ را خواندم ناآگاه و ناخواسته حسی در ذهن و دلم شکل گرفت. با خود گفتم: آیا نویسنده تاکنون با خود اندیشیده که:
وقتی من به عنوان یک مادر کوچک در نظام بیکران و با عظمت هستی آنقدر به این موجود کوچک و شیرین دلبسته ام که حتی از تصورو خیال آسیب دیدنش می لرزم و به وحشت می افتم، آن بزرگ بی نهایت که آفریننده مهر و مادری و دلداری و دلبستگی است، نسبت به این موجود خودش چگونه می نگرد؟
وقتی مادری نسبت به "رعنای خودش" چنین حسی دارد، آن مادر آخرین نسبت به "رویای خودش" چه احساسی دارد؟»
امروز گفتند که خواسته "به سرعت" من را ببیند. می دانستم که خبرهای خوب را "به سرعت" نمی دهند. خبر کوتاه بود. قطعی و کامل.
هنوز هم نمی دانم که خبر خوب بود یا بد. به خانه که آمدم رعنا را به پارک بردم. زیر آسمان خدا راه می رفتم و به خبری فکر می کردم که هنوز نمی دانستم خوب بود یا بد. به رعنا فکر می کردم و این که آینده چه تقدیری برای ما رقم خواهد زد. به سال گذشته فکر می کردم و روزهایی که روی تخت بیمارستان خبرها را ویرایش می کردم.... رعنا را رها کرده بودم و فکر می کردم که....گرمی ای نرم، آرام دستم را پر کرد. انگشتانم از این همه لذت لرزید. داغ شدم. گرمی، از نوک انگشتانش جاری شد ودستهایم را پر کرد و به گردنم کشید و لرزید تا به دلم رسید. لذتی ناب، ناب، ناب. دست کوچکش را لغزاند میان انگشتانم. او کنار من بود، در دلم بود و من در کنار او. مادر هستی با چنان قدرتی دست گرمش را دورم حلقه کرد که لبریز شدم. اشک هایم که فرو غلتید باور کردم که او هنوزبا من است، در کنارم، هست و خواهد بود. خندیدم، از ته دل. در آغوشش گرفتم . و قلبم را به او سپردم.
حالا مطمئنم که خبر خوب بود.

۲۶ فروردین ۱۳۸۵

مدت هاست که نوشتن را فراموش کرده ام. رعنا تمام وقت من را مال خود کرده، نه فقط وقت من، که وقت ما را.زندگی من و جلیل تنها یک موضوع دارد: رعنا.
رعنا یعنی آتیش ، زلزله، دختری که از دیوار راست بالا می ره. شیطون پیش رعنا آرام و بی سر و صداست. دیدنی ترین زمان وقتی است که او را به خانه کودک یا پارک می بریم. قبل از این که روی سرسره لیز بخوره و پایین بیاد از هیجان جیغ می کشه و جیغ تا روی زمین ادامه پیدا می کنه و اگر باباش در گذاشتن دوباره او روی سرسره تعلل کند، خودش شروع می کنه به بالا کشیدن از قسمت لیز آن. از استخر توپ هم زودتر از نیم ساعت بیرون نمی یاد و در برابر هر نوع فشاری برای بیرون کشیدنش به شدت مقاومت می کند.
روانشناسش معتقد است که دو دختر باهوشی است. می داند که بعضی کارها را نباید بکند و اگر آنها را انجام بدهد مامانش انگشت اشاره اش را تکان می دهد و می گوید: نه. به همین خاطر قبل از این که آن کار را انجام بدهد انگشت اشاره اش را رو به مامانش می گیرد و می گوید: نه نه نه نه نه نه . و بعد آن کار را انجام می دهد. یعنی: می دانم که کار اشتباهی است ولی من دوستش دارم.
رعنا یاد گرفته که خودش در تختش بخوابد. وقتی زمان خوابش می رسد، می می نی( یک میمون کوچولو) را بغل می کند و می خوابد.
رعنا یاد گرفته که خودش صبحانه بخورد، لقمه نان و کره و عسل یا شکلات صبحانه را می گیرد، لای آن را باز می کند، محتویاتش را می خورد و بقیه را می اندازد پشت سرش.
رعنا بزرگ شده، زودتر از آن چه که فکرش را می کردم.
دیروز مجبور شدم با خودم ببرمش روزنامه. بگذریم از آتشی که اونجا سوزوند طوری که وقتی زودتر از همیشه اونجا را ترک کردم، هیچ کس اعتراض نکرد.وقتی رسیدیم خانه، دوباره راه افتاد طرف در و گفت: بریم دَ دَ.

۱۰ اسفند ۱۳۸۴

مي‌دانم كه آدم‌ها تغيير مي‌كنند. مي‌دانم كه من هم در طول اين يكي دو سال خيلي عوض شده‌ام. اما، كم كم دارم مجبور مي‌شوم كه خودم را تغيير دهم. تغييري كه دوستش ندارم اما آدم‌ها به من ثابت كردند به فردي مثل من نيازي ندارند. شايد در شيوه جديد زندگي ام، بيشتر مورد نياز باشم.
در سال جدي بايد به رويايي جديد تبديل شوم. از حالا به استقبالش مي‌روم.

۲۴ بهمن ۱۳۸۴

تا به حال ديده بوديد كسي خودش را چشم بزند؟
حالا اين اتفاق افتاده است. بعد از چاپ اين مطلب همه چيز به هم خورد. بر چشم شور لعنت
ما سه زن
رويا كريمي مجد
دبير سرويس حوادث
برخورد همه مثل هم است؛ هركس كه براي اولين بار با ما روبه رو مي شود، با كمي تعجب، كمي بهت زدگي و با كمي احترام مي پرسد: همه گروه زن هستيد؟ و ما خود را به نفهميدن مي زنيم و مي گوييم: در روزنامه همشهري تعداد زيادي زن كار مي كنند؛ ما هم مثل آنها! و آنها جور ديگري سئوال خود را مطرح مي كنند: يعني شما مرد نداريد؟ و ما با افتخار و البته كمي هم شيطنت مي خنديم و مي گوييم: درگروه ما همه زن هستند.
ما سه زن، اعضاي گروه حوادث روزنامه همشهري، متهميم كه زنيم، پس ميزمان زنانه است، پس خشونتمان زنانه است، پس خبرهايمان زنانه است، پس متهمان زن حقشان است كه به بدترين مجازات ها محكوم شوند و مردان، اين مظلوم ترين مخلوقات خداوند، هميشه بايد تبرئه شوند كه البته ما زنان نمي گذاريم حق به حقدار برسد!
ما سه زن، اعضاي گروه حوادث روزنامه همشهري، متهميم كه زنيم، پس اگر هواپيمايي سقوط مي كند، با ناباوري مي پرسند: شما مي رويد؟ و وقتي ما را آماده در راه مي بينند، با كمي تعلل مي گويند: خب، شما پوشش دهيد. اگر كار طولاني شود، با تعجب نگاه مي كنند كه: شما هنوز هستيد!؟ و ما هم با تعجب جواب مي دهيم: بله، هنوز هستيم؛ هنوز كار هست.
ما سه زن در روزنامه همشهري گرفتار در ميانه دو ميز همسايه راست (ميز گروه سياسي) و چپ (ميز گروه علمي – فرهنگي) راهي جز ميانه روي نداريم كه يكي سياست دارد و ديگري مسلح است به علم و دانش، پس آرام مي رويم و مي آييم كه در دلشوره خطر كردن هاي
هر روزه مان، آرامش علم و فرهنگ و اقتدار سياست را برهم نزنيم كه ما زنيم و آن دو حوزه مردانه و اما درد دلمان را پيش تفكري مي بريم كه در اين دنياي مردانه به ما سه زن ميدان داد تا بمانيم.
ما سه زن، در روزنامه همشهري هر روز مي نويسيم، چون همه روزنامه نگاران كه رسالتشان نوشتن است، اما آه هايمان را فرو مي خوريم تا نگويند: زن ها دل نازكند . اشك هايمان مدت هاست ديگر نمي چكند تا نگويند: اشكشان كه هميشه جاري ست! غم هايمان را در دل انبار مي كنيم تا نگويند: خانه داري بهترين شغل براي شماست . لرزش دست هايمان را هنگام نوشتن حوادث جانكاه و تكان دهنده پنهان مي كنيم تا نگويند لرزانيم.
حالا كه بيش از 400 شماره صفحه حوادث در روزنامه همشهري منتشر شده است، ما سه زن كار مي كنيم؛ كاري سخت و جانفرسا كه از درونمان مي كاهد و ما نمي ناليم، چون زنيم؛ سخت جان ترين مخلوقات خداوند.

۱۵ بهمن ۱۳۸۴

حالا ديگر هيچ چيز مهم نيست.
مهم نيست كه خسته‌ام.
مهم نيست كه رعنا با صداي بلند دادمي‌زنه: رويا.
مهم نيست كه رعنا دوست داره خودش با چنگال سوپ بخوره و جلوي ده نفر توي رستوران سوپ‌هاي ريخته روي ميز را ليس مي‌زنه.
مهم نيست كه از بس پنج‌شنبه و جمعه بغلش كردم، پشتم ودستم درد مي‌كند.
مهم نيست كه همه محاسباتم براي تربيت دقيقش داره به هم مي‌خورد.
هيچ‌كدام از اين‌ها مهم نيست.
مهم اين است كه گزارش هسته‌اي ايران به شوراي امنيت رفت.
ايا كابوس من واقعيت پيدا مي‌كند؟

۱۲ بهمن ۱۳۸۴

خسته ام. هنوز خسته‌ام. با اين كه قرار است يك سفر 4 روزه برويم. با اين كه رعنا قبل از بيرون آمدن از خانه من را بوسيد. با اين كه..
از همه چيز خسته شده‌ام. از كار كردن پر از استرس. از خوابيدن پر از استرس. از زندگي پر از استرس. چند روز پيش عكسي را ديدم كه زندگي را بر من سياه كرد. دختر بچه‌اي نحيف، با لباسي مندرس نشسته بود كنار ديواري و خرده نان‌هاي روي زمين را با ولع در دهان مي‌گذاشت. ان‌قدر گرسنه بود كه حتي حضور عكاس نيز توجه او را از خرده‌ نان‌ها نگرفت. اين تصوير مي‌تواند تصوير رعناي من باشد. شايد روزي او نيز مثل مليون‌ها كودك گرسنه بماند، مثل مليون‌ها كودك دچار سوءتغذيه شود، مثل مليون‌ها كودك بميرد.
حتي خريدن يك حوله پالتويي نارنجي براي رعنا هم نتوانسته رنج آن تصوير را از يادم ببرد.
خسته‌ام، خسته‌ام هنوز...

۱۱ بهمن ۱۳۸۴

خسته‌ام. خسته. دلم يك سفر مي‌خواهد، يك جاي دور، گرم، پر از نور افتاب كه دلم شور سرما خوردن رعنا را نخورد. دلم سفر مي‌خواهد، يك سفر اشرافي كه بتوانم تمام لباس‌هاي كثيف را بريزم توي حمام و بدانم صبح فردا اطو شده، توي كمد برمي‌گردد.
رعنا محشر شده، پر از عشوه و ناز كه دلم نمي‌آيد حتي يك لحظه ازش دور باشم. مثل بلبل مدام حرف مي‌زند، حرف‌هاي نامفهمومي كه با دقت بر حركات دستش مي‌شود معني بعضي‌هاش را فهميد. گوشي تلفن را چپه مي‌گيرد دم گوشش و اصواتي بين جيغ و الو را تكرار مي‌كند.
شب‌ها وقتي از خواب بيدار مي‌شود، مي‌آيد و دست من را باز مي‌كندو سرش را مي‌گذارد روي آن. صبح كه مي‌شود جليل مي‌پرسد: چرا اين قدر خسته‌اي؟ من به رعنا نگاه مي‌كنم و مي‌خندم و هيچ حرفي براي گفتن ندارم.
خسته‌ام. خسته‌ام. خسته. دلم يك تعطيلات درست و حسابي مي‌خواهد.
راستي.....
ولش كن.

۲۶ آذر ۱۳۸۴

امروزرعنای من یک ساله شد. باورم نمی شود که روزها به این سرعت می گذرند. انگارهمین دیروزبود که تاب می خوردومن باهرغلتش می مردم وزنده می شدم.
رعنا برای خودش خانم شده، موهای بلندش راباید با سنجاق جمع کرد و بیشتر از چند لحظه نمی گذارد سنجاق روی سرش بماند و آن را می کشد و موهایش می ریزد روی چشمهایش. هفتمین دندان رعنا هم خودنمایی می کند و دخترک مثل آب خوردن سیب گاز می زند و من می میرم از ترس که نکند بپرد توی گلویش. اما او بی توجه به همه هراس های من، دیگر سرلاک و فرنی و حریره بادام نمی خورد و قاشق را از دستم می کشد که: من هم قورمه سبزی می خواهم وتکه های گوشت را چنان با ملچ وملوچ می جود که من و جلیل می خوریمش، اما او عسلی است که هیچ وقت تمام نمی شود.
وقتی گرسنه است یا دلش تنگ شده صدایم می زند: مم، به فتح میم اول. اما وقتی ناز دارد و می خواهد کاری را برایش انجام دهم صدا می زند: اوویا. اما جلیل رسما بابااست و دختر بابا را می کشد آنقدر که ناز می کند و کرشمه می ریزد.
وقتی کسی از در بیرون می رود قبل از آن که او خداحافظی کند، رعنا دست تکان می دهد و می گوید: بای.
وقتی صدای موسیقی بلند می شود و کسی توجه نمی کند، آرام دستم می زند.
وقتی می پرسم: رعنا می ایی بخوابی؟ با قاطعیت می گوید: نه. این تنها کلمه ای است که تا به حال هیچ وقت در کاربرد آن اشتباه نکرده است.
رعنا قد کشیده و دکتر هم از قدش راضی است و هم از وزنش. نمی دانم چرا دارم این ها را می نویسم. شاید می خواهم به خودم اعتماد به نفس بدهم. می خواهم بگویم: رویا تو توانستی از یک نوزاد نحیف و کوچک دختر بچه ای سالم و توانا بسازی. شاید می خواهم بگویم: کار کردن مهم نیست. مهم نیست که من هرروز حداقل شش ساعت از رعنا دورم، مهم این است که رعنا من را دوست دارد وهروقت دلش تنگ است، فقط من را می شناسد.
اما شاهکار رعنا در این 365 روز درست روز سیصد و شصت و پنجم اتفاق افتاد: رعنا از کیک تولدش ترسید و به جای فوت کردن شمع توی بغل عموش قایم شد.

۱۲ مهر ۱۳۸۴

رعناي من دارد هم زمان چهار تا دندان در مي‌اورد. دلم مي‌لرزد وقتي چشم‌هاي پر از دردش را مي‌دوزد به صورتم، با دستش گونه‌ام را مي‌گيرد و صورتش را مي‌مالد به گردنم. كاش جاي او من درد مي‌كشيدم

۱۱ مهر ۱۳۸۴

دلم گرفت. دو روز پشت سر هم است كه دم مي‌گيرد. ديروز بابت خواندن مصاحبه فياض زاهد و امروز بابت خواندن مصاحبه شمخاني در جام جم
دكتر زاهد مثل هميشه صريح حرف زده بود
آري ما با هم مي جنگيديم در حالي كه همديگر را نمي شناختيم براي كساني كه همديگر را مي شناختند.
ولي نمي جنگيدند؟
بله. ولي نمي جنگيدند. بعد هم مثل هميشه خيلي راحت كنار هم نشستند و آشتي كردند.
........

آيا اين درست است كه پس از آزادي خرمشهر كه پيشنهادهاي صلح رد شد بسيج هاي مردمي براي كمك به جبهه و اعزام نيروهاي داوطلبانه نيز كاهش يافت؟
من چنين استنباطي ندارم. يعني ما در آن زمان اين برداشت را نداشتيم، اما پس از شلمچه ما دقيقا چنين مساله اي را درك مي كرديم. يعني فهميديم كه نيرو به جبهه نمي آيد. اما تحليل ما اين بود چون در جبهه بي اخلاقي مي شود و ما مخالفيم بنابراين آنهايي كه نمي آيند در واقع چنين قصدي دارند. از نظر ما هر كس كه آماده شهادت بود بايد به جبهه مي آمد. لذا اين اواخر مي ديديم كه كه ديگر معنويت در جبهه نيست ديگر دعاي كميل ها...
نمي خواهي بگويي كه خسته شده بوديد؟
چرا خسته شده بوديم.

و شمخاني هم حرف زاهد را تاييد كرد:
نگهداري حلبچه مزيتي براي ما نداشت. به اين دليل كه بايد نيروي فراواني براي نگهداري آن صرف مي‌كرديم و ما مشكل نيروي انساني داشتيم.


مشكل نيروي انساني؟؟؟
هميشه حسرت اين را داشتم كه يكي از ناب‌ترين تجربيات زمانه‌ام را از دست داده‌ام. اما .... حالا..... به ياد عزيز‌ترينم مي‌افتم كه با هر بار روبرو شدن با بوي الكل و خون، روي زمين رها مي‌شود و تا چند مشت آب بر صورتش نپاشم، حالش سر جا نمي‌آيد. او در 17 سالگي گرمي تكه‌هاي مغز يك افسر عراقي را روي صورتش احساس كرده بود.

۱۰ مهر ۱۳۸۴

حالا ما از دو تا بچه در خانه‌كوچكمان نگهداري مي‌كنيم. كوچكترين و بزرگترين عضو خانواده جليل در خانه ما هستند. پدر 80 ساله جليل و دختر 8 ماهه او
از همان روز اول به جليل گفتم كه مسوليت سختي است. او هم قبول داشت اما فكر نمي‌كرديم كه اين‌قدر سخت باشد. پدر 80 ساله جليل كه در اثر سكته مغزي نمي‌تواند يك طرف بدنش را حركت بدهد براي مدت دو ماه به خانه ما آمده است. از اين دو ماه فقط 10 روز گذشته و نفس جليل بالا نمي‌آيداز خستگي، نه خستگي جسم كه تحمل آن كار سختي نيست. تا حالا نمي‌دانستم كه شنيدن صداي ناله اين‌قدر سخت باشد، آن هم صداي ناله كسي كه دوستش داري، كسي كه يك عمر برايت سختي‌ كشيده، كسي كه موهايش را به پاي تو سفيد كرده است
باباجون شب تا صبح ناله مي‌كند. از درد مي‌نالد. اول جليل كه توي اتاق او مي‌خوابد بيدار مي‌شود، بعد من كه حتي از پشت در بسته صدايش را مي‌شنوم و بعد رعنا. از اين به بعد وظيفه من و جليل شروع مي‌شود، من رعنا را آرام مي‌كنم و جليل باباجون را. عضلات تحليل رفته‌اش را ماساژ مي‌دهد، پشت خسته‌اش را دست مي‌كشد، بر سر دردناكش كلاه مي‌گذارد، اما.... فايده‌اي ندارد. باباجون تا صبح ناله مي‌كند و با روشن شدن هوا مي‌خوابد، رعنا هم. من و جليل هم آنهارابه پرستارهايشان مي‌سپاريم و مي‌آييم سر كار
روزهاست كه اين دو نفر شده‌اند چشم و چراغ خانه كوچك ما. خدا حفظشان كند

۲۹ شهریور ۱۳۸۴

فكر مي‌كني زماني برسد كه من و تو از هم جدا بشيم؟
...اگر دست خودمون باشه، نه، مگر
مگر چي؟
مگر اين كه خدا بخواد كه از هم جدا بشيم
فكر مي‌كني‌اون موقع رعنا....؟
رعنا چي؟
.....
* *
يكي مي‌گفت: مادر شدن آرزوهاي آدم را تغيير مي‌دهد. باور نكردم. حالا، بعد از خوندن وبلاگ نوشي و جوجه‌هايش باور مي‌كنم.

۲۳ شهریور ۱۳۸۴

رعناي من مي‌خندد، مي‌نشيند، دستش را كه مي‌گيرم،‌راه مي‌رود. رعناي من بزرگ شده و به شدت به جليل وابسته، از بغل او بغل هيچ كس نمي‌رود جز من. البته فقط در سه صورت: پي پي كرده باشد، گرسنه باشد و خوابش بياد.
رعنا شده همه زندگي من. شب‌ها تا صبح لا‌اقل چهار بار بيدارم مي‌كند تا بغلش كنم، نازش كنم و دوباره بخوابونمش. روزها دلش مي‌خواهد بغلش كنم و با هم در اتاق كوچكش راه برويم و بازي كنيم. موقع خوابيدن دوست دارد كنارش ياشم و گوسفند سفيدش را كوك كنم تا با صداي او خوابش ببرد.
رعناي من بوسيدن را ياد گرفته، لبهاي پر از آب دهانش را مي‌چسباند به صورتم و همان‌طور نگه‌مي‌دارد تا آب از چونه‌ام بريزد پايين.
دارم بزرگ مي‌شوم. پابه پاي رعناقد مي‌كشم. پابه پاي رعنا درد مي‌كشم و دندان در‌مي‌اورم. پابه پاي رعنا قدم بر‌ميدارم و زمين مي‌خورم. تازه دارم مي‌فهمم چقدر بزرگ شدن سخت است.
اين روزها رعنا دارد دندان جديد در مي‌اورد. دو تا دندان پايينش حدود يك ماه قبل در آمد و حالا دوباره رعناي من درد مي‌كشد.

۰۹ تیر ۱۳۸۴

من اين روزها شاهد تولد دو عشق هستم، دو تولد سخت و پر اضطراب، روزهايي كه من را به روزهاي پر اضطراب سال‌ها پيش مي‌برد. دعا مي‌كنم كه اينها هم مثل من ،جليل و رعنا خوشبخت باشند.

۰۶ خرداد ۱۳۸۴

رعنايي مثل خورشيد

رعنا اولين نامه زندگيش را دريافت كرد ، اين نامه را والا پسرخاله هفت ساله او برايش نوشته است. " هر چه رعنا است مثل خورشيد است، هميشه پيداست، وقتي رعنا هست، من دوستش دارم. و امضا كرده : والا
وقتي نامه را پدر والا داد دست رعنا بغض كردم. باورم نمي‌شد كه رعناي من هنوز شش ماهه نشده گير ارتباطات و نامه‌نگاري افتاده باشد.و وقتي نامه را باز كردم و خواندم بغضم شكست. فكر مي‌كنم با اين نامه والا استعداد خودش را در شعر نشان داد. اميدوارم پدر و مادرش به اين كشف احترام بگذارند.

رعنا با تلفن حرف مي‌زند. صداي جليل را كه مي‌شنود جيغ مي‌كشد و دست و پا مي‌زند. زودتر از آن كه بايد معني دلتنگي را مي‌فهمد. اين چند روز جليل كمي ديرتر،يعني وقتي رعنا خواب بود به خانه مي‌آمد، صبح هم قبل از بيدار شدن رعنا مي‌رفت. امروز صبح كه رعنا بيدار شد و او را كنار خود ديد با صداي خنده‌هايش من را بيدار كرد. قبل از آن كمي نق نق كرده بود و جليل او را آورده بود روي تخت و كنار خودش خوابانده بود. رعنا برخلاف هميشه ساعت 5/7 از خواب بيدارشد و تا رفتن جليل بيدار ماند.

وقتي رعنا را بغلم مي‌گيرم، نفس كشيدن برام سخت مي‌شود. هراس از دست دادن...... شايد بايد با يك روانپزشك مشورت كنم

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۴

مي‌گويند چرا نمي‌نويسي؟ نمي‌دانم، بين عقل و دل گير كرده‌ام. عقل مي‌گويد بايد وقتي هم براي خودت داشته باشي، جداي از رعنا اما دل مي‌گويد مگر چقدر وقت برايش گذاشته‌اي كه حالا بخواهي وقت خودت را جدا كني‌و از آن مهم‌تر اين وقت براي رعنا است يا دل خودت كه هر وقت او را در بغل مي‌گيري قدر ده سال جوان مي‌شوي و هر وقت صداي خنده‌اش را مي‌شنوي دلش غنج مي‌زند برايش و هر وقت دست‌هاي كوچكش را حلقه مي‌كند دور گردنت مي‌خواهي بميري و تمام شوي از احساس ناب خوشبختي كه وجودت را پر مي‌كند.

رعنا مريض شد و مردم تا خوب شد و دوباره وزن گرفت. يك هفته شب‌ها نخوابيدم چون كه شب‌ها تب مي‌كرد و من مي‌ترسيدم كه تبش از 37.5 بالاتر برود و روزها تاب نداشتم كه دوري از رعناي بيمار را تحمل كنم هرچند مي‌دانستم كه پرستارش از من دلسوزتر است.

رعناي من آقون مي‌كند و درددل مي‌كند و حرف مي‌زند و جيغ مي‌كشد و ان‌قدر عشوه مي‌كند كه من و جليل مي‌خوريمش و باز آقون مي‌كند كه يعني دوست دارم كه من را مي‌خوريد و باز من مي‌ميرم براي تمام عشوه‌‌هايش.(از دل جليل خبر ندارم)

رعناي من قيافه من را با مقنعه دوست ندارد و وقتي دنبالم مي‌آيند بايد كلي نازش را بكشم تا دوستم داشته باشد و برايم بخندد و خستگي‌ام در برود. راستي يكي گفته بود وبلاگ رويا خيلي زنانه شده!!! مگر قرار بود چيزي غير از اين باشد؟؟؟؟؟

ستون قهوه تلخ روزنامه اقبال تعطيل شد. دلم گرفت براي همه استعدادهايي كه جايي براي نوشتن ندارند.

هزار داستان دارم از رعنا و زندگي كه بايد كم كم بنويسم. دعا كنيد فرصت كنم.

روزگار غريبي است!!!!

۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۴

همه چيز درست شد: يك پرستار عالي، راحت شدن از شغل سوم كه به خاطر يك دوست قبول كرده بودم و .....فقط مانده سرما خوردگي رعنا خانم كه اميدوارم هر چه زودتر خوب شود. خوشحالم، روزهاي سختي زياد دوام نياورد و باز من و رعنا مي‌توانيم از بودن كنار هم لذت ببريم. اميدوارم باز فرصت كنم تا از رعنا بنويسم

۱۴ فروردین ۱۳۸۴

همه چيز در بدترين وضع ممكن است. درست در اولين روز كاري سال جديد پرستار رعنا دست من را در حنا گذاشت. دست خانم شكسته و نمي‌تواند از رعنا نگهداري كند. امروز قرار است جليل ساعت 3 خودش را به خانه برساند و رعنا داري كند و من آن ساعت سر كار بروم، ولي نمي‌توانيم هرروز اين كار را بكنيم. من دنبال يك پرستار قابل اعتماد و ورزيده مي‌گردم. كسي سراغ دارد؟

۰۹ فروردین ۱۳۸۴

سال نو مبارك.
رعنا كوچولو و مامانش
*
رعنا براي اولين بار در زندگيش از تهران خارج شد و به سفر رفت. البته فكر نمي‌كنم از 1800كيلومتري كه طي كرده چيزي به خاطر داشته باشد، چون تمام طول راه خواب بود. يعني در خواب گريه مي‌كرد، در خواب شير مي‌خورد و در خواب جيش مي‌كرد. خانم خانم‌ها دو تا از صندلي‌هاي اتومبيل را هم در اختيار خودشان در آورده بودند: صندلي كنار راننده براي نشسته خوابيدن روي كرير و صندلي پشت راننده براي دراز كشيده خوابيدن و رفع خستگي نشسته خوابيدن!!!!
*
طلاي من حرف مي‌زند(البته به زبان خودش)، مي‌خندد، شكايت مي‌كندو به شدت دست و پايش را تكان مي‌دهد. از تعطيلات مامانش استفاده مي‌كند و هر روز يك ساعت مي‌رود گردش و به خاطر آفتاب بهاري كه مي‌خورد توي چشمش غر مي‌زند. ديشب رفتم براش كرم ضد آفتاب و عينك آفتابي بخرم، اما پيدا نكردم.
*
داشتم شيشه‌هاش را مي‌شستم كه ديدم صداش را نمي‌شنوم. آرام رفتم كنارش كه روي تابش لم داده بود و ساكت داشت كارتون نگاه مي‌كرد. سگ شخصيت اصلي داستان را از صاحبش جدا كرده بودند. سگ سرش را تكيه داده بود به دستهاش و زوزه مي‌كشيد. يك‌مرتبه رعنا آه بلندي كشيد و من خشكم زد.
*
پرستار رعنا دارد از تعطبلات لذت مي‌برد و من تنهايي بايد همه كارها را انجام بدم. رعنا هم به شدت وقتم را مي‌گيرد چون توقع دارد وقتي بيدار است تمام مدت باهاش بازي كنم. پس شايد تا مدتي( لااقل پايان تعطيلات) ننويسم.
*
رعنا دارد كمك مي‌كند تا خيلي چيزها را فراموش كنم. ازش متشكرم.

۲۲ اسفند ۱۳۸۳

من شكست خوردم. گهواره رعنا برگشت كنار تختم. فكر كردم هنوز براي جدا شدن از رعنا زود است. علاوه بر اين بايد دستگاهي بخرم كه با گذاشتن اون كنار تخت رعنا، اگرروي تختش غر زد، من بشنوم.
ديشب رعنا تا ساعت 2 بيدار بود و بازي مي‌كرد. وقتي كه از خستگي در حال مرگ بودم، تصميم گرفتم بگذارمش توي گهواره‌اش تا آنقدر بازي كند كه همانجا بخوابد.اما او محكم يقه لباسم را گرفته بود و نمي‌خواست از بغلم پايين بياد. بلاخره گذاشتمش توي گهواره و خودم نشستم پهلوش. توي تاريكي چشم‌هاش برق مي‌زد. نتوانستم طاقت بيارم. جليل را بيدار كردم تا رعنا را در آن شرايط ببيند. خانم شب زنده دار ساعت 3 صبح خوابيدند و اين تازه اول ماجرا بود. رعنا ساعت دوازده شير خورده بود و طبق معمول بايد ساعت 4:30 گرسنه‌اش مي‌شد. جليل هم طبق عادت
ساعت4:30 بيدار شده بود،منتظر تا خانم بيدار شوند. ساعت 6 من را بيدار كرد كه: رويا چرا رعنا گرسنه نمي‌شود؟ نتيجه اين كه خانم خانم‌هاشير را همان‌طور خوابيده، بدون اين‌كه پلك باز كنند ميل فرمودند و باد گلو فرمودند و به خواب نازشان ادامه دادند.

۲۰ اسفند ۱۳۸۳

ديشب فاجعه بود، نه شاهكار بود. ديشب با رويايي روبرو شدم كه تا به حال نمي‌شناختمش، يك روياي غريب، ديوانه و عاشق. بين احساس عاشق بودن و عاشقي كردن فاصله‌اي است كه ديشب آن را فهميدم.
ازچند روز پيش تصميم گرفتم شبها رعنا را توي اتاق خودش بخوابانم. احساس مي‌كردم ديگر در گهواره‌اش راحت نيست. پريشب براي اولين بار تصميمم را عملي كردم. اما خودم هم توي اتاقش روي زمين خوابيدم.ديشب تصميم گرفتم كه روي تخت خودم بخوابم، درها را باز بگذارم و كمي هوشيارتر بخوابم تا اگر رعنا بيدار شد صدايش را بشنوم. جليل راضي نشد و گفت: امشب من توي اتاق رعنا مي‌خوابم.
روي تخت دراز كشيدم. روي پهلوي راست خوابم نبرد. روي پهلوي چپ خوابم نبرد. روي شكم خوابيدم، نشد. طاق باز خوابيدم، باز هم نشد. به جاي خالي گهواره رعنا نگاه كردم و توي دلم گفتم: احمق فقط چند قدم با تو فاصله دارد، تازه باباش هم پيشش است. اما نشد. شروع كردم به خواندن كتاب تغذيه و تربيت كودك. ساعت يك را نشان مي‌داد كه نگران شدم. آخرين بار رعنا ساعت 5/8 شير خورده بود، حالا بايد گرسنه‌اش مي‌شد. رفتم سراغش. خوابيده بود، تخت. برگشتم، دراز كشيدم. اگر كمي دقت مي‌كردم حتي صداي نفس‌هاش را هم مي‌شنيدم. ساعت 45/1 نق زد، يك بار آرام. به اتاقش رفتم و بلندش كردم. جليل بيدار شد: گريه كرد؟ گفتم: نه ولي گرسنه‌ است. شيرش را درست كرد و خوابيد. شير را كه تمام كرد بردمش توي هال. طوري به خودم چسبانده بودمش كه انگار ده سال از او دور بودم. بادگلواش را كه زد، توي تاب خواباندمش. به هم نگاه مي‌كرديم. آرام ، بدون حتي يك لالايي يا نق نق. نمي‌دانم ساعت چند بود كه خوابش برد. ساعت 55/3 بردمش توي تختش. و خودم بيهوش شدم. ازصبح توي اين فكرم كه امشب چكار كنم با دوري رعنا؟؟

۱۸ اسفند ۱۳۸۳

رعنا همه زندگي من است. مقدار شيرش در هر وعده به 90 سي سي رسيده و فاصله هر دو وعده از 5/1 ساعت به 4 ساعت افزايش پيدا كرده، سايز لباس 52 براش تنگ است و لباس 56 اندازه اش شده.
ديشب خانم براي اولين بار رفتند كافه و براي اين كه از ديگران عقب نمانند سفارش شير دادند! خاله سيما هم برايشان سنگ تمام گذاشتند. البته تمام مشتري‌هاي كافه هم كلي قربان صدقه‌شان رفتند و با خانم عكس يادگاري گرفتند. ايشان هم براي تشكر از خاله سيما وقتي به خانه آمديم براي اولين بار براي خاله سيما آغون يا آقون كردند.( آغون يا آقون همان خنده همراه با اصواتي شبيه حرف زدن است كه نوزادان ادا مي كنند) و البته من و جليل و خاله سيما برايش غش كرديم.
سه روز پيش براي رعنا خانم كالسكه و كرير خريديم. چون خانم مرز 3 كيلو را مدتها قبل پشت سرگذاشتند و ديگر در ساكشان جا نمي‌شدند. همين‌طور كه مشغول بررسي انواع مختلف كالسكه بوديم و آنها را از نظر وزن و ايمني چك مي‌كرديم، من تاب كوچكي را كنار فروشگاه ديدم و رعنا را روي آن گذاشتم.چند دقيقه‌اي آرام با وسايل بازي آن بازي مي‌كرد. من و جليل غرق در خريد بوديم كه ديديم فروشنده‌ها جمع شده‌اند و دارند قربان صدقه رعنا مي‌روند. رعنا خوابش برده بود. همين باعث شد كه بابا جليل تاب را ( البته با تخفيف قابل توجهي ) بخرد. حالا خانم هر شب روي تاب خود دراز مي‌كشند، بازي مي‌كنند و كارتون تماشا مي‌كنند.
*
ديشب رعنا سرهمي صورتي پوشيده بود، كلاه صورتي بر سر داشت و براي گرماي بيشتر او را داخل كيسه خواب صورتي‌اش گذاشته بودم. وقتي مي‌خواستيم به كافه برويم، پتوي صورتي‌اش را دورش پيچيدم و بغلش كردم، البته كمي‌ عذاب وجدان داشتم كه چطور با اين انتخاب رنگ زنانگي را به رخ همه مي‌كشم. اما وقتي در كافه يكي از مشتري‌ها پرسيد: جنسيت اين موجود كوچولو چيه؟ خشكم زد. در آستانه روز زن، تمام محاسباتم به هم ريخت. اصلا كي‌مي‌گه رنگ صورتي دخترانه است و رنگ آبي پسرانه؟؟؟؟
*
طلا خانم( اين اسمي است كه من رعنا را صدا مي‌زنم) بدجوري نسبت به باباش عكس‌‌العمل نشان مي‌دهد. به محض شنيدن صداش دنبالش مي‌گردد و وقتي پيداش مي‌كند چشم از او بر‌نمي‌دارد. وقتي گريه مي‌كند يا نق مي‌زند فقط كافي است باباش او را بغل كند، يك‌مرتبه ساكت مي‌شود و البته بيشتر از هر كسي به باباش مي‌خندد. با تمام اينها جليل به شدت به من حسوديش مي‌شود. چون رعنا من را مي‌خورد. اصلا مهم نيست كه سير است يا گرسنه، شير خورده يانه. كافيست دهانش با بدن من تماس پيدا كند، شروع مي‌كند به ليسيدن. وقتي دارم بادگلويش را مي‌گيرم اگر سرش روي دستم باشد دستم را مي‌ليسد و اگر كنار گردنم باشد، گردنم را. و البته هر روز هزار جنگولك بازي در مي‌آورد تا توي بغلم بخوابد.

۰۷ اسفند ۱۳۸۳

دستي كوچك قلبم را گرفته و فشار مي‌دهد. بين عقل و احساس اويزان مانده‌ام. رعنا در تمام روزهاي ماه پيش روزي 25 تا 30 گرم افزايش وزن داشت و در چهار روزي كه به دليل تعطيلات عاشورا و تاسوعا من در خانه بودم روزي 50 گرم.
*
فرشته كوچك من انگار هنوز از ادم‌ها خوشش نمي‌آيد. اوايل فكر مي‌كردم اتفاقي هر زمان كه دور رعنا شلوغ است، به خواب مي‌رود. اما حالا مطمئن شده‌ام كه او مخصوصا مي‌خوابد. ديروز كلي آدم براي ديدن او آمده بودند. اما به احترام آنها هم كه شده چشمانش را باز نكرد. ولي به محض رفتن آنها بيدار شد و تا ساعت يك شب من التماس مي‌كردم كه بخوابد.
*
صبور است. البته راهي جز اين هم ندارد. وقتي دختر مادري ميشوي كه به اندازه خدا صبور است و پدري داري كه اندازه صبرش را فقط خدا مي‌داند، نمي‌تواني جز صبر كار ديگري بكني. چهارشنبه شب رعنا واكسن سه‌گانه‌اش را زد و تا صبح درد را تحمل كرد. فقط دو بار كه لباسش را عوض مي‌كردم و برخورد پارچه با محل آمپول اجتناب ناپذير بود گريه كرد و بقيه ساعت‌ها را فقط آرام غر زد. من و جليل هم شيفتي كمپرس روي پاهايش را عوض مي‌كرديم. ساعت 12 شب تا يك ربع به سه و پنج و نيم تا هشت صبح شيفت من بود. راستي جليل چقدر بيدار بود؟
*
دكتر از وزن‌گيري رعنا راضي بود. چهارشنبه شب رعنا خانم گل به وزن سه كيلو و 150 گرم رسيد. از اين به بعد هم لازم نيست شير "پري نان " بخورد و از هر شيري كه در دسترس باشد مي‌تواند استفاده كند و اين يعني گذشتن از مرحله خطر. البته شادي اين اخبار براي من و جليل خيلي طولاني نشد چون گريه دلخراش رعنا موقع زدن واكسن به چشم هر دو ما اشك آورد . كاش مي‌شد به جاي بچه‌ها مادرانشان واكسن بزنند.
مادر شدن هم خودش حكايتي است. هم آنقدر دل رحم مي‌شوي كه حاضري براي فرزندت بميري و هم بايد آنقدر سنگدل باشي كه محكم پاي كوچولوي دخترت را بگيري تا دكتر سوزن را راحت‌تر وارد گوشت رانش كند. تناقض غريبي است.
*
اين عكس گذاشتن روي وبلاگ هم براي خودش داستاني است. حتي سيستم
hello
را هم دانلود كردم اما نشد كه نشد. باشد تا فرجي حاصل شود.
*
آخرين مطلبي كه نوشته‌ام مصاحبه با ناصر محمدخاني است كه هفت يا هشت ماه قبل درمجله چاپ شد و اين يعني فاجعه. بايد دوباره شروع كنم.

۲۴ بهمن ۱۳۸۳

رعناي من دارد آدم مي‌شود. حالا جز قد كشيدن(10 سانت از زمان تولد) و رشد دور سر( 7 سانت از زمان تولد) داره از نظر ذهني هم رشد مي‌كند.امروزكه برايش كتاب داستان خوندم ديگر سرش را اين ور و اون ور نچرخوند. با دقت به صفحات كتاب خيره شد و وقتي قصه تمام شد به من نگاه كرد. وقتي هم عروسكي را كه يكي از دوستان براش آورده بود بهش نشان دادم. نگاش كرد و سعي كرد با دست به اون ضربه بزنه. ولي انگار هنوز كنترل كاملي روي دستهاش نداد. خوشبختانه وضع خوابش هم دارد درست مي‌شود و شبها از ساعت 12 تا 4 صبح مي‌خوابد. ولي وقتي بيدار مي‌شود ديگه تا 8 نمي‌خوابد و همش غر مي‌زند و مي‌خواهد يكي باهاش حرف بزند. در ضمن خانم ا زپي پي كردن بعد از حمام هم خوشش مي‌آيد. حالا تصور كنيد قيافه من و جليل را كه بعد از نيم ساعت لخت كردن و شستن و لباس‌پوشاندن، دوباره بايد خانم را لخت كنيم، ‌بشوريم و لباس بپوشانيم!!
در ضمن رعنا دختر خيلي جدي است و بايد خودمان را بكشيم تا كمي لبخند بزند. البته همين لبخند زدنها هم شده مايه حسادت. چون معمولا وقتي داره شير مي‌خورد لبخند مي‌زند .و البته تنها كسي كه مي‌تواند به او شير بدهد من هستم.
به نظرم مي‌رسد كه رعنا دختر باهوشي است. هنوز دو ماهه نشده اما صداي سه حيوان را مي‌تواند در بيارد:
وقتي زور مي‌زند صداي بچه پلنگ در مي‌آرد
وقتي بدنش را كش و قوس مي‌دهد مثل اسب شيهه مي‌كشد
وقتي سكسكه مي‌كند صداي قورباغه درمي‌آرد

۲۱ بهمن ۱۳۸۳

رعنا را گذاشتم روي ترازو. اهرم‌ها را جا به جا كردم. تراز نمي‌شد. نيم كيلو بردم بالا، دو لبه تراز به هم نزديك شد. دستم مي‌لرزيد. باورم نمي‌شد 2360. يعني رعنا در مدت شش روز 300 گرم افزايش وزن داشته؟ بي اختيار با انگشتم به چوب زدم و رعنا را از روي ترازو برداشتم. همه چيز را از اول دوباره تكرار كردم. درست بود. بلاخره
رعنا ي من با سرعت بيشتري بزرگ مي‌شود. نفسي از سر ارامش مي‌كشم. خدايا شكر.
*
پست فطرت است و مثل تمام پست فطرت‌هاي عالم دوست داشتني. از راه كه مي‌رسم، مي‌روم تو اتاقش. سعي مي‌كنم آرام باشم تا اگر خواب است بيدار نشود. آرام مي‌آيم بيرون. از مريم مي‌پرسم: رعنا شير خورد؟
تا صدام در خانه مي‌پيچد، شروع مي‌كند به غر زدن. به سراغش كه مي‌روم، دهنش را كج مي‌كند، يعني شير مي‌خواهد. مي‌داند كه اين‌طوري بي اختيار خم مي‌شوم و بغلش مي‌كنم. وقتي در بغلم آرام مي‌گيرد. لبهاش را غنچه مي‌كند و برام عشوه مي‌ياد. زير لب مي‌گويم: اي پست فطرت دوست داشتني
*
حسي مثل بختك چسبيده به من و ولم نمي‌كند. تا به حال آن را تجربه نكرده بودم. تلخ است، كثيف است، چسبناك است و ...... داره حالم را به هم مي‌زند. سرم را انداختم پايين و مثل آدم دارم زندگي خودم را مي‌كنم. زير چتر رعنا گم شدم و عشق مي‌كنم. اما نمي‌دانم چرا اين حس ولم نمي‌كند. روزي سه ساعت از خانه مي آيم بيرون، مي‌روم روزنامه و برمي‌گردم خانه، مي‌دوم تو اتاق رعنا. چند روزه كه مدام دارم دعا مي‌كنم:
خدايا به رعناي من شعور و دركي بده كه وقتي اشتباه مي‌كند، بفهمد و آن را جبران كند نه اين كه بر خطاي خودش اصرار كند.
خدايا به رعناي من آنقدر توان بده كه بتواند روي پاي خودش بايستد و اگر نتوانست، به او معرفت درك كمك و حمايت ديگران را بده، نه اين كه به جاي قدرداني طلب كار كمك كننده‌اش باشد.
خدايا به رعناي من تواضع و فروتني هديه كن تا اگر اشتباه كرد، آن را بپذيرد نه اين كه بيشتر گردن كشي كند.
خدايا به رعناي من صداقت عطا كن تا با صداقت با اطرافيانش برخورد كند نه اين كه با دروغ گويي و چند چهره‌بودن از آنها سواستفاده كند.
........خدايا به رعناي من ادب عطا كن تا
خدايا به من صبر بده، مثل هميشه كه بي‌ادبي ها را تحمل كردم و بر بي‌معرفتي‌ها چشم پوشيدم.
خدايا، خوشحالم كه هستي تا سرم را به شانه‌هاي تو تكيه بدهم و رعنايم را به تو بسپارم.
خدايا به خاطر داشتن رعنا متشكرم.
خوشحالم كه دو روز تعطيل است و به روزنامه نمي‌روم و حس چهار سال سواستفاده در من زنده نمي‌شود. اين حس كثيف دست از سرم بر نمي‌دارد: اين اولين بار در زندگيم است كه دوست ندارم يك نفر را ببينم.

۱۲ بهمن ۱۳۸۳

داشتم فكر مي‌كردم كه اولين محدوديت مادري خودش را نشان داد. جشنواره فيلم فجر شروع شد و جليل به جاي اين كه برود بليط بگيرد مجبور شد همراه من رعنا را به دكتر ببرد، نتيجه اين كه فقط يك سري بليط برايش نگه داشتند و خوب بايد انتخاب مي‌كرديم كه من فيلم را ببينم يا جليل كه مشخص است، جليل
نمي‌دانم كه فيلم" سالاد فصل" شروع شده بود يا نه، كه رعنا بيدار شد. برخلاف هميشه نه با نق نق و گريه كه با كش و قوس‌هاي جانانه. رفتم سراغش كه روي تخت خودش خوابيده بود. تا صدايم را شنيد، لبخند زد و اين آغاز دو ساعت بازي من و رعنا بود. دهانش را كج كرد كه يعني شير مي‌خواهد و بعد شروع كرد به بازي، كلي سر و صدا و ملچ وملوچ راه انداخت كه من روده بر شده بودم از خنده. وسط شير خوردن هم بي‌دليل مي‌خنديد. هيچوقت او را ساعت 12 شب اين‌قدر سرحال نديده بودم. بعد از تمام شدن بازي هم خيلي آرام يادگلو زد و خوابيد. وقتي ساعت يك شب جليل ا ز سينما آمد ، رعنا غرق در خواب بود و من در حال نوشتن ماجراي فيلم سالاد فصل روي وبلاگم، طوري كه هنوز از او نپرسيدم كه فيلم خوب بود يا نه. فقط اين را مي‌دانم كه نه تنها من جشنواره را ازدست ندادم، بلكه دلم براي جليل مي‌سوزد كه به جاي رعناي زيباي من بايد برود و فيلم تماشا كند.

۰۶ بهمن ۱۳۸۳

سخت شده، درست 34 شب است كه نخوابيدم. امروز از صبح تا همين دو ساعت قبل رعنا در بغلم بود. گويا دل‌دردهاش شروع شده، مدام به خودش مي‌پيچد وغرمي ‌زند. تنها راه درمان هم اين است: در آغوش بگيريد و ارامش كنيد. كمر درد آزارم مي‌دهد و از همه بدتر مشكلات محل كارم اعصابم را به هم مي‌ريزد. دوستاني كه حالا چهره واقعي خودشان را نشان مي‌دهند، كساني كه سال‌ها دم از رفاقت مي‌زدند ولي به محض اين كه اعلام كردم ديگر توان ساپورت كردن آنها را ندارم، چنان چهره واقعي خودشان را نشان دادند كه تمام روزنامه معطل معرفت آنها ماند، واي به حال من! روزگار غريبي است . خوشحالم كه آغوش گرم رعنا هست تا من از نامردمي آنها به صداقت او پناه ببرم.
*
رعنامي‌ترسد، مثل يك آدم بزرگ. از تغيير ارتفاع مي‌ترسدو اين را نشان مي‌دهد. ديشب داشتم او را مي‌شستم، وقتي خواستم حوله را دورش بپيچم متوجه شدم كه با يك دست لباس خودش را چنگ زده و با يك دست لباس من را. چنان محكم به اين دو چسبيده بود كه ناخن‌هايش سفيد شده بود. وقتي با جليل او را حمام مي‌كنيم، جليل با دست چپ سر، گردن و بخشي از پشت او را مي‌گيرد و بقيه تنش را در آب رها مي‌كند. رعنا با دست راستش به موهاي ساعد جليل چنگ مي‌زند و با دست چپش انگشت او را محكم فشار مي‌دهد. دوپايش را هم به دو طرف وان مي‌چسباند تا مطمئن شود كه حايل دارد. وقتي هم براي شستن سرش او را روي ساعدم برمي‌گردانم، دو دستش را از دو طرف به دستم مي‌پيچاند و محكم من را بغل مي‌كند.
اما فقط تغيير ارتفاع نيست كه او را مي‌ترساند. در ميان اسباب‌بازي‌هايش يك زنبوررنگي دارد. چند روز قبل خواستم با آن بازي كند. زنبور را دستم گرفتم و كم كم به رعنا نزديك كردم. در همين زمان برايش شعر هم مي‌خواندم. اما رعنا دستش را جلوي صورتش گرفت و لبهايش را جمع كرد. انگار از زنبور مي‌ترسيد.
*
براي اولين بار رعنا خانم به طور رسمي به جشن تولد دعوت شد. رهاي عزيز كه تولد چهار سالگي‌اش را جشن مي‌گيرد، موقع دعوت او گفت: مامان‌ها ساعت 5 بچه‌ها را ميارن خانه ما و ساعت 9 هم ميان دنبالشون.
وقتي جليل پرسيد: رعنا خيلي كوچولو است، كي از او مراقبت مي‌كند؟ جواب داد: خودم.
*
هيچ وقت فكر نمي‌كردم كه تكنولوژي اين‌قدر در خدمت بچه‌ها باشد. وقتي دكتر گفت بهتر است شير خشك را با قاشق به رعنا بدهم، عزا گرفتم. اما آدرس شركتي را داد تا قاشق مخصوص را از آنجا تهيه كنم. قاشقي پلاستيكي كه به سر شيشه‌اي مخصوص وصل مي‌شود و با فشار دادن دو طرف آن هر مقدار كه بخواهيد شير در آن جاري مي‌شود تا راحت شير را در دهان نوزاد بريزيد. بگذريم كه رعنا خانم فقط دو بار با آن شير خورد و بار سوم وقتي سير شد، دهانش را بست، چشمانش را هم، رويش را هم كرد آن طرف. من ماندم و تكنولوژي گرانقيمت!
تا جايي كه يادم مي‌آيد هميشه براي شستشوي بيني پزشكان آب نمك را توصيه مي‌كنند. براي شستشوي بيني نوزادان هم قطره سرم فيزيولوژي در داروخانه‌ها موجود است. اما براي رعنا اسپري مخصوصي پيدا كردم كه با پاشيدن مايع به اطراف جدار بيني باعث مي‌شود، بيني زودتر باز شود و ديرتر خشك.
امشب وقتي به دنبال پستانك سايز صفر مي‌گشتم، به شيشه‌اي برخوردم كه مخصوص شير خشك براي بچه‌هاي با ريسك دل‌درد بالا بود. سوراخ‌هاي كوچكي در ته اين بطري‌ها تعبيه شده كه هواي اضافي داخل شيشه را بيرون مي‌فرستد و مانع ورود آن به معده كودك و دل‌درد شدن او مي‌شود.
و اما اتفاق جالب اين كه شربت گريپ ميكسچر ايراني با مارك مينو خيلي تاثير گذارتر از مشابه خارجي است!
راستي پستانك‌هاي مارك
mothercare
داراي ظروف مخصوصي است كه مي‌توانيد انها را براي استريل شدن در ماكروفر قرار دهيد.
*
من شرمنده‌ام. هنوز فرصت نكردم براي گذاشتن عكس رعنا به سايتي كه دوستان آدرس دادند سر بزنم.

۲۷ دی ۱۳۸۳

مي‌شه يك نفر به من ياد بده كه چطور مي‌شه عكس روي وبلاگ گذاشت. هزار تا عكس خوشگل از رعنا دارم.

۲۶ دی ۱۳۸۳

رعنا يك ماهه شد. يك ماه پيش خدا بزرگترين بركت زندگي را به ما هديه كرد، هديه‌اي بسيار گران قيمت.
چهارشنبه يك ماه قبل، مثل سه شب گذشته جليل آرام كنارم نشسته بود. دوش گرفته بودم و روي تخت دراز كشيده بودم منتظر دكتر اقصي. رعنا از صبح فقط 8 بار تكان خورده بود. با حركت انگشتانم روي شكمم سعي مي‌كردم او را تشويق به تكان خوردن بكنم. تا همين چند روز قبل به هر حركت انگشتم عكس‌العمل نشان مي‌داد، اما آن شب، او ساكت بود و آرام. داشتم نگران مي‌شدم. چشمانم را بسته بودم و در دل به رعنا التماس مي‌كردم كه تكان بخورد. اگر فقط تا صبح تحمل مي‌كرد، همه چيز تمام مي‌شد. صدايي دورگه آرام گفت: سلام. چشمانم را باز كردم. در نور مهتابي‌هاي رنگ پريده بيمارستان، دكتر اقصي كنار تختم ايستاده بود. دگمه‌هاي پالتوي سياهش را تا زير چانه‌اش بسته بود. موهاي جوگندمي‌اش ريخته‌ بود توي صورتش. پرسيد: خوبي؟ لبخند زدم و گفتم: خيلي. عضلات صورتش خشك شده بودو كلمات از ميان لبهاي بسته‌اش بيرون مي‌ريخت: ديگر نمي‌توانيم منتظر بمانيم. فردا صبح ختم بارداري مي‌دهيم. نبضم را كنترل مي‌كرد، پرسيد: بچه چطور است؟ آرام گفتم: كمتر از هميشه تكان خورد. فردا وضعيتش چه مي‌شود؟ موهايش را از صورتش كنار زد و گفت: در هر حال بچه شكننده است. امكانات بيمارستان خوب است.
دستهايش را برد توي جيب پالتويش ، پشت به من كرد و گفت: تا فردا.
انگار فيلمي از هيچكاك را نگاه مي‌كردم. سردم شد. چيزي توي دلم مي‌لرزيد، ترس نبود، نگراني هم نبود. اما اميد هم نبود. حسي شبيه پايان يك قصه، يا فيلم. دكتر در اتاق را پشت سرش نبست. قصه نيمه تمام ماند و انگار تمام زندگي من وابسته به بسته شدن آن در بود.
جليل مثل هميشه آرام بود. از روي خطوط صورتش هيچ چيز را نمي‌شد فهميد. كنارم روي تخت نشست. دستم را گرفت. پرسيدم: اگر فردا رعنا نماند چي مي‌شود؟ آرام گفت: هيچي. خواست خداست. پرسيدم : اگر من نمانم چي؟ دستم را فشار داد. خيره شد توي چشمانم و هيچ نگفت. اشك‌هايم سرازير شد. چيزي قلبم را فشار مي‌داد.
ساعت 11 جليل را بيرون كردند. من بايد مي‌خوابيدم. پرستار كه براي دادن قرص به اتاق آمد، همراه تخت بغل پرسيد: رويا صبح چه ساعتي مي‌رود اتاق عمل؟ پرستار جواب داد: هفت و نيم. زن خنديد و رو به من گفت: مريض‌هاي بستري پارتي دارند. ما تا ساعت 11 معطل بوديم. پرستار ليوان آب را به من داد و گفت: اين عمل اورژانس است. از اتاق كه بيرون مي‌رفت درباز هم نيمه باز ماند.
ساعت هنوز11 و پنج دقيقه بود. صاف روي تخت دراز كشيده بودم. دستهايم را دو طرف رعنا گذاشته بودم. هزاراگرتوي كله‌ام مي‌پيچيد: اگر به هوش نيايم، اگر خونريزي زياد باشد، اگر فشارم باز هم بالا برود، اگر..، اگر..، اگر رعنا....
چهره جليل جلوي چشمم ‌آمد وقتي كه دكتر با چهره اي در هم كشيده به او ‌گفت: ديگر كاري از دست ما بر نمي‌آمد. جليل، با دو دست صورتش رامي‌پوشاند و روي دو زانو مي‌نشست. پسرعمه‌ام مي‌دويد و بازوي او را مي‌گرفت. حتما بهشت زهرا دفنم مي كردند،‌شايد قطعه هنرمندان. خنديدم، چه پرتوقع!
ساعت 12 بود و من هنوز در فكراين كه تشيع جنازه چگونه برگزار مي‌شود و كجا برايم مراسم مي‌گيرند و چه كساني آگهي تسليت مي‌نويسند. كفن را حتما مامان مي‌داد، دلم برايش سوخت. تاب تحمل مرگ من را داشت؟ و بابا...اما تصوير جليل بعد از شنيدن خبر از ذهنم دور شده بود، نمي‌توانستم تصور كنم كه چه خواهد كرد، بي من، بي رعنا يا بي من، با رعنا. كاش رعنا مي‌ماند. خدايا رعنا را حفظ كن، سلامت، كامل، بي‌نقص. برگشتم روي تخت بيمارستان. با انگشتانم روي شكمم ضرب گرفتم. رعنا لگد زد.
ساعت 2 نيمه شب بود و چشمان انگار نه انگار كه 35 سال هر شب اين ساعت گرم خواب بوده‌اند. از تخت پايين آمدم. راهروهاي بيمارستان هم با همان نور رنگ پريده مهتابي روشن شده بودند. راهرويي تاريك، با درهايي متعدد، بعضي بسته، بعضي نيمه باز. انگار ميان رديف قبرهايي راه مي‌رفتم، بعضي پر بعضي خالي. كدام يك مال من بود؟ روبدوشارم سبز رنگم را محكم به خودم پيچيدم. درد دارد؟ سخت است؟ حتما سخت است وقتي سبكي لذت بخش حيات را از دست مي‌دهي. اما، شايد سبك‌تر شوم، شايد به جاي راه رفتن غوطه بخورم، مثل رعنا كه سخت غلت مي‌زد. در يكي از اتاق‌ها باز شد، ايستادم. كسي به دنبال من مي‌آيد؟
پرستار خواب آلود بيرون آمد: چرا نمي‌خوابي؟ گفتم: خوابم نمي‌برد. ساعت 4 صبح بود. تا پنج ونيم حرف زد. از دستمزد كم و نارضايتي از كار و قدرنشناسي بيماران متفرعن پولدار. راهيم كرد كه بخوابم. ساعت شش صبح قرصم را آوردند. خوردم، خوابيدم. ساعت هفت همه آمدند. اول ريحانه، خواهرم، بعد مامان، بعد جليل. دستم را كه گرفت، همه كابوس‌ها را فراموش كردم. روي كاناپه بزرگ خانه، رعنا را بغل كرده بودم و تكيه داده بودم به جليل كه دست‌هايش را حلقه كرده بود دور خانواده كوچكش. اشكم ريخت. سبك شدم.
تكان‌‌هاي برانكارد سخت بود. بخش اتاق‌هاي عمل سرد بود و سبز. خانمي در نوبت اتاق عمل مدام به دو تكنسين‌ سفارش مي‌كرد كه هر كدام با يك دوربين از چه زاويه‌اي به دنيا آمدن كودكش را ثبت كنند. مامايي ضربان قلب رعنا را كنترل كرد: 148 ضربه دردقيقه. رعنا به زندگي چسبيده بود بدون اين كه كسي به فكر ثبت لحظه تولدش باشد. من چه مادر بي توجهي بودم. شايد بعد از من اين فيلم......
دستيار دكتر اقصي وارد اتاق عمل شد. رنگ سبز لباسش به چشمان سبزش مي‌امد. خوشگل‌تر شده بود. خنديد. همراه برانكارد من به اتاق عمل آمد. كمك كرد تا بروم روي تخت اصلي. برايم توضيح داد كه چهار بار شكمم را استريل مي كنند. قبل از اين كه كار را شروع كند، دكتر اقصي آمد. نبضم را كنترل كرد، گرمايي ناب به تنم ريخت، انرژي خالص. احساس كردم قلبم تند تند مي‌زند. رعنا زير دستهاي دكتر تكان خورد. دكتر شكمم را از دو طرف به سوي نافم فشار داد. حجم كوچكي ميان دستهايش جمع شد. نگاهي به صورت دستيارش كرد. او سر تكان داد: هيچ اميدي نيست؟ و دكتر نگاهش را پايين انداخت: نه.
باورم نمي‌شد. اين تناقض را نمي‌فهميدم. بدن من گرم است. نبضم تندتر مي‌زند، نبض رعنا هم مي‌زند، 148 بار در دقيقه پس چرا نه؟
گرمايي كه از مچ دستم شروع شده بود، در بدنم حركت مي‌كرد. بازوانم را كه در خود گرفت، حسي آشنا سراغم آمد. گرمايي آشنا بود، گرماي ناب حيات. دستيار دكتر مشغول استريل كردن شكمم بود، بار چهارم. كسي پرسيد: چند كيلويي؟ و ماسك اكسيژن را برداشت تا صدايم را بشنود، آخرين حرفي كه از دهانم خارج شد اين بود: پنج . خوابيدم.
......چيزي روي قفسه سينه‌ام سنگيني مي‌كرد كه نمي‌گذاشت نفس بكشم. چيزي هم توي دهانم بود. سنگيني خفه كننده هر لحظه سنگين تر مي‌شد. من هوا مي‌خواستم. اكسيژن، اما سنگيني قفسه سينه واين دستگاه عوضي نمي‌گذاشتند. دور و برم پر بود از صدا‌هاي غريبه: دكتر .. را صدا كنيد.... ببريم بخش آي. سي. يو.... كسي دهانم را باز كرد و قطره‌اي زير زبانم چكاند. دهانم بسته شد قبل از آن كه بتوانم بگويم من هوا مي‌خواهم. انگشتانم را امتحان كردم، تكان نمي‌خورد. سنگيني داشت استخوان‌هايم را خرد مي‌كرد. چشمانم باز نمي‌شد. فشار روي سينه‌ام زيادتر مي‌شد. لخت بودم و رها. بدنم از من فرمان نمي‌برد. مغزم اما دستور‌هاي بيهوده مي‌داد. من هوا مي‌خواستم. نفس... نبود... پس مرگ همين بود. لحظه‌اي كه هيچ فرياد رسي نيست، حتي دستانت، پاهايت، چشم‌هايت..... دردناك بود، سنگيني كه استخوان‌هايت را مي‌تركاند و له مي‌شوي در نبود لذت حيات. صدا‌ها دور مي‌شد و نزديك. چشم‌هايم نمي‌ديد و زبانم نمي‌گفت و نفسم بر نمي‌آمد تا ريه‌هايم را پر كند از لذت، پس مرگ اين بود؟ جليل دستانش را روي صورتش گرفت و دو زانو نشست روي زمين. مامان ضجه زد..... رعنا كجا بود؟ خواستم صدا بزنم: رعنا. گرمايي از دهنم كشيده شد تا كنار گوشم. صدايي گفت: دكتر ...بياييد. دارد بالا مي‌آورد. ضربه‌اي به صورتم زد و گفت: سرفه كن. لوله‌اي را از ريه‌ام بيرون كشيد. ماسك را روي صورتم گذاشت. هوا شره كرد توي سينه‌ام. انگشتانم را تكان دادم. خوابيدم.
صدايي اشنا گفت: بيداري؟ با چشمان بسته، سر تكان دام. دستيار دكتر اقصي بود. با صدايي كه از ته چاه در مي‌امد گفتم: رعنا. دستم را گرفت: يك كيلو و 250 گرم. ما منتظر نوزاد 700 گرمي بوديم. يك دختر سالم.....خوابيدم.
رعنا امروز يك ماهه شد. صبح وقتي چشمانش را باز كرد، تمام بدن كوچك 1600 گرمي‌اش را بوسه باران كردم. آرام به من نگاه مي‌كرد. چشمانش برق غريبي داشت، برق يك تجربه مشترك.

۲۰ دی ۱۳۸۳

رعناي كوچك من دارد بزرگ مي‌شود. اين را ترازويي كه هر شب با آن رعنا را وزن مي‌كنيم نشان مي‌دهد. ديشب وزن رعنا با لباس 1550 گرم بود. اگر وزن لباس‌هاش را 100 گرم فرض كنيم پس رعنا 1450 گرم شده است. ديشب از خوشحالي جشن گرفتيم و البته اين كمي از نگراني‌هاي چند روز قبلمان كم كرد.
رعنا خانم از روز سه شنبه هفته قبل پي پي نفرموده بودند. تمام اين روزها ياد حرف اردشير رستمي بودم كه مي‌گفت: اهميت جيش بچه آدم گاهي از باريدن باران هم بيشتر است. راست مي‌گفت. هر بار كه براي عوض كردن رعنا به حمام مي‌رفتم ، با دلهره پوشكش را باز مي‌كردم و هر بار كه جليل پشت تلفن مي‌پرسيد چه خبر مي‌دانستم كه منظورش چيست و وقتي مي‌گفتم هيچي، مي‌فهميد كه منظورم چيست.
روز جمعه او را بردم دكتر و البته تنها تجويز دكتر هم روغن زيتون بود. عصر روز جمعه مثل يك كابوس گذشت. رعنا از دل پيچه به خودش مي‌پيچيد و من بالاي سر او نشسته بودم و تنها كاري كه از دستم بر مي‌آمد اين بود كه او را درآغوش بگيرم و آرامش كنم. ساعت چهارصبح روز شنبه براي اولين بار بعد از پنج روز كمي روده‌هايش فعاليت كرد و من توانستم بخوابم. ساعت‌هاي مانده تا روشنايي هوا را رعنا توي بغل جليل خوابيد. همان روز بود كه علت كم كاري روده‌هايش را فهميدم. روز دوشنبه خبر سكته مغزي پدر جليل را به ما دادند والبته عكس‌العمل بدن رعنا به شير من كم كاري روده هايش بود. به هر حال گذشت.
رعنا فقط 25 روزه است اما من جرات نمي‌كنم تارهاي جديد موي سفيد سرم را بشمارم. اما هر وقت بي‌اختيار چشمم به موهاي جليل مي‌افتد، دلم مي‌لرزد و البته خدا را شكر مي‌كنم كه رعنا سالم است.
*
ديروز دلم بد جوري گرفت وقتي عكس‌هاي جنين كنار خيابان ولي‌عصر را ديدم. حالت خوابيدن آن كوچولو شبيه خوابيدن رعنا بود. دلم گرفت براي آن مادري كه نعمت داشتن عشق را از دست داد. بچه‌ها در روزنامه تيتر زده بودند عروسكي در جوي خيابان ولي‌عصر. آن روز من به روزنامه نرفته بودم والا تيتر مي‌زدم: فرشته‌اي رها شده در جوي. هنوز وقتي ياد ان بدن كوچك كبود مي‌افتم، مي‌لرزم.
*
امروز بد جوري دلم گرفت. كسي گفته بود: دختر رويا خيلي زشت است. وقتي اين حرف را شنيدم، رعنا توي بغلم بود. لبهايم را به گوشش چسباندم و گفتم: به دنياي كثيف قضاوت‌ها خوش آمدي. نمي‌دانم مگر فرشته‌ها هم زشت و خوشگل دارند؟
*
رعنا توي بغلم خوابيده و من تنها جمله‌اي كه مي‌توانم با يك دست تايپ كنم اين است: من خوشبختم.

۱۷ دی ۱۳۸۳

مي‌دانم كه امروز رعنا 22 روزه شده اما باز هم تقويم را بر مي‌دارم و روزها را از 26 آذر مي‌شمارم، يك، دو ، سه....... تا مي‌رسم به امروز و مي‌بينم حسابم درست بود و باز از ته دل آه مي‌كشم و ناباورانه به موجود كوچولويي كه توي گهواره‌اش خوابيده نگاه مي‌كنم و مي‌پرسم: واقعا اين دختر من است؟
هنوز باور ندارم كه مادر شده ام مثل شش سال پيش، روزي كه توي هواپيما شناسنامه‌ام را در دست گرفته بودم و نا باورانه به اسم جليل نگاه مي‌كردم كه در صفحه دوم شناسنامه‌ام نشسته بود.من ازدواج كرده بودم؟ هنوز هم بعضي اوقات شك مي‌كنم كه او واقعا همسر من است؟ و حالا همان احساس را در مورد رعنا دارم.
همه چيز زندگي به حالت قبلي‌اش برگشته، سر كار مي‌روم، روزنامه مي‌خوانم، ورم انگشتانم كمتر شده و مي‌توانم قلم در دست بگيرم، دلم براي گزارش نوشتن تنگ شده، تنها تغيير زندگي من حالا دختر كوچولويي است كه هر شب وزنش مي‌كنم تا ببينم چقدر بزرگ شده، رعنا كوچولويي كه زندگي‌اش به من وصل است.

اما، ديشب تا ساعت 5 بيدار بودم. رعنا هم بيدار بود، با چشماني باز كه انگار نه انگار شب است و بايد خوابيد. شير خورده بود، عوضش كرده بودم و حسابي سرحال بود. دلش بازي مي‌خواست. لبهاي كوچولويش را غنچه مي‌كردو هوا را از بين آنها بيرون مي‌داد بدون اين كه بتواند صدايي توليد كند. انگار مي‌خواست حرفي بزند كه نمي‌توانست.چشمهاي درشتش را دوخته بود به صورت من و مي‌توانستم برق عينكم را در ني‌ني چشمانش ببينم. غر زد. بغلش كردم و سرش را روي سينه‌ام گذاشتم. گرمايي را روي تنم احساس كردم. رعنا زبان كوچكش را روي بدنم مي‌كشيد. شيوه‌اي ناب و تازه از بوسيدن. لرزيدم، به خودم چسباندمش و زير گوشش گفتم: رعنا دوستت دارم. قلبم تند تند مي‌زد. جا براي اين همه عشق كم آورده بود. رعنا پاره تن من بود، جزيي از وجودم كه جدا شده وبه اين دنيا آمده، رعنا را من به وجود آورده‌ام. به جليل نگاه كردم. غرق در خواب بود. حق با من بود. خدا زن است. چون هميشه بزرگترين لذت‌ها را به زنان چشانده، لذت‌هايي كه مردان حتي توان تصور آن را هم ندارند. آنها هيچ وقت نمي‌فهمند. خيلي‌هاشان دركشان فراتر از خانه نشيني زن و شير دادن سر ساعت و عوض كردن به موقع نمي‌رود. يكي مي‌گفت: حالا شما خودتان را براي بچه‌هاتان بكشيد. اما آنها آنقدر عاقلند كه وقتي زبان باز مي‌كنند مي‌گويند: بابا. يكي ديگر مي‌گفت: بهترين بچه دنيا را هم كه تربيت كنيد، همه او را با نام پدرش مي‌شناسند.
و من به رعنا فكر مي‌كنم و 14 شبي كه با هم بيدار مانده‌ايم و عشقي كه در اين مدت به من داده‌است.

۱۲ دی ۱۳۸۳

امروز رعنا16 روزه شد. باورم نمي‌شود كه من توانسته باشم يك هفته ازاو مراقبت كنم. شنبه گذشته او را پيش دكتر برديم و فهميديم كه در 2 روز اول اقامت در خانه 15 گرم وزن از دست داده، اما طي اين هفته او200 گرم وزن اضافه كرد و حالا 1300 گرم وزن دارد. دكتر گفت كه بايد روزانه 20 تا 50 گرم افزايش وزن داشته باشد. افزايش وزن رعنا كمي بالاتر از مينيمم است اميدوارم سرعت رشدش بيشتر شود.
*
ديشب كم مانده بود به گريه بيفتم. نزديك يك ساعت رعنا به خودش مي‌پيچيد. از حركات صورتش مِي‌شد فهميد كه از چيزي ناراحت است، اما نمي‌دانستم علت ناراحتي ‌اش چيست. شير خورده بود، بادگلو هم زده بود،شكمش هم نفخ نداشت. كلي تكانش دادم، براش شعر خواندم، صورتش را شستم، اما فايده اي نداشت. ساعت چهار صبح ديگر نمي‌دانستم كه چكار كنم تا جليل گفت رعنا را به بدهم شايد آرام شود. قبل از اين كار كهنه او را عوض كردم. بلافاصله آرام شد. انگار نه انگار كه يك ساعت به خودش پيچيده است و من به خودم لعنت مي‌فرستادم كه چرا زبان او رانمي‌فهمم.
راستي يكي از مشكلات اساسي ما اين بود كه از كجا پوشك يا پمپرز اندازه رعنا پيدا كنيم كه پاهايش را اذيت نكند. تا اين كه يك راه حل معجزه آسا به ذهنمان رسيد: كهنه. اما آن هم نمي‌شد چون كهنه‌ها بزرگ بود. حالا هر شب من و جليل بساط كهنه خورد كني! داريم. هر كهنه را به چهار قسمت تقسيم مي‌كنيم و تا مي‌كنيم تا خانم راحت باشند!!
*
رعنا شاهكار است. اگر كار به همين منوال پيش برود من مجبور مي‌شوم كار را ببوسم، بگذارم كنار و فقط در خدمت خانم باشم. در سه ساعتي كه روزانه سر كار مي‌روم، آرام مي‌خوابد. فقط گاهي چشم باز مي‌‌كند و به اطراف نگاه مي‌كند وهيچ چيز نمي‌خورد. اما به محض شنيدن صداي من چشمهاش را باز مي‌كند و دهنش را كج مي‌كند يعني شير مي‌خواهد. فعلا كه فاصله شير خوردنش سه ساعت است مشكلي پيش نمي‌آيد اما اگر اين فاصله كمتر شود، نمي‌دانم با اين خانم خانم‌ها چكار كنم.
*
ساراي عزيز پرسيده بود كه علت اتفاقاتي كه براي من افتاده چه بوده. تا آنجايي كه من مي‌دانم مسموميت بارداري بيماري مرموزي است كه علت آن هنوز ناشناخته مانده. علاوه بر اين بيماري بسيار موذي است، با علايم غير قابل كنترل كه در دو رده سني زير 20 سال و بالاي 30 سال بيشتر مشاهده مي‌شود. مي‌دانم كه سه مشخصه اصلي دارد: افزايش فشار خون، افزايش پروتئين ادرارو ورم دست و صورت. مهمترين عارضه اين بيماري از كار افتادن كبد است كه مي‌تواند منجر به مرگ بيمار شود. تنها روش كنترل آن( غير از درمان دارويي) حذف كامل نمك از وعده‌هاي غذايي و افزايش مصرف آب است. از همه مهمتر اين كه آمار مرگ و مير مادران در اثر اين بيماري بالاترين آمار مرگ ومير در دوران بارداري است.
*

۰۴ دی ۱۳۸۳

هنوز توي شوك هستم. از آدمهاي دور و برم تعجب مي‌كنم. آدمهايي كه فكر مي‌كردم مي‌شناسمشون، آدمهايي كه سال‌هاست با آنها زندگي مي‌كنم. حتي جليل كه هشت روز ديگر زندگي مشترك ما وارد هفتمين سالش مي‌شود. يك تلفن كوچك باعث شد كه تمام محاسبات من به هم بريزد. يكي از دوستان زنگ زد تا حال رعنا را بپرسد. بين صحبت‌هاش گفت كه چند روز پيش دكتر اقصي را ديده و از او بابت عمل من تشكر كرده. دكتر از او پرسيده: مي‌دونستي رويا داشت مي‌مرد؟ و سيما مي‌گويد: نه! چطور؟ و دكتر توضيح مي‌دهد: نمي‌خواهم بگويم من معجزه كردم، خودش زود جنبيد و البته روحيه خوبي هم داشت. ولي خيلي ها در مراحلي قبل از مرحله رويا نمي‌توانند ادامه بدهند و معمولا خودشان و بچه تلف ميشوند. رويا شانس آورد. مخصوصا بچه، من اصلا انتظار نداشتم كه زنده به دنيا بياد. .....و من هيجان زده از اين اطلاعات جديد به جليل زنگ زدم. و او حرفهاي سيما را اين‌طور كامل كرد: اگر پيش بيني‌هاي دكتر نبود، الان نه تو بودي و نه رعنا. يك تيم كامل مراقبت ويژه زمان عمل كنار دكتر كار مي‌كرد. البته اين تيم گفته بود كه قول نمي‌دهد تا فشار تو را كنترل كند. نزديك پايان عمل فشار به 21 رسيده بوده و تو در آستانه ايست قلبي بودي كه خوشبختانه آنها موفق مي‌شوند كه خونريزي را كنترل كنند. رعنا هم در شرايطي نيمه مرده به دنيا آمده و دكتر فاتحي توانسته او را احيا كند. و من وامانده ام از تمام آرامشي كه جليل در آن چند روز داشت و تمام لبخند هايي كه اطرافيانم نثارم كرده اندو امروز فقط هشت روز بعد از آن روز عزيز من رعناي كوچك را در بغل مب‌گيرم و به لبخند‌هايش نگاه مي‌كنم و دلم غنج مي‌زند براي بوسيدن دستهاي كوچكش.رعناي من فقط 1100 گرم وزن دارد . او كوچك ترين انساني است كه تا به حال ديده‌ام و البته كامل، سالم و بي‌نقص. ديروز وقتي سر پرستار بخش نوزدان او را به من تحويل مي‌داد، گفت: مثل يك نوزاد كاملا طبيعي باهاش رفتار كن. فقط وزنش كم است و هيچ مشكلي ندارد. امروز وقتي به هفته پبش فكر مي‌كنم، سنگيني لذت بخشي را روي شانه‌ام حس مي‌كنم. سنگيني دستهاي بزرگ خداوند را كه از من ورعنا محافظت مي‌كند

۳۰ آذر ۱۳۸۳

رعنا به دنيا آمد. درواقع تمام ارتباطي كه با او داشتم از بين رفت. از صبح پنج شنبه كه موقع استريل كردن شكمم خودش را جمع كرده بود و سردش شده بود تا حالا هيچ خبري ازش ندارم. فقط يك بار از پشت شيشه ديدمش كه خوابيده بود. حالا هم پنج روز است كه روزي دو بار براش شير مي‌فرستم. تنها راه ارتباطي من و رعنا پرستار بداخلاقي است كه به تلفن ها جواب مي‌دهد و مي‌گويد: حالش خوبه.بقيه اطلاعات را از دكتر بگيريد . و دكتر فاتحي هم هيچ وقت نيست.
امروز صبح لطف كردند و خبر دادند كه رعنا هر سه ساعت 20 سي سي شير مي‌خورد و تا به حال هيچ واكنش منفي در دستگاه گوارشش ديده نشده و احتمال دارد كه دكتر فردا اجازه بدهد كه مادر به او شير بدهد.همين!
دلم براي تكان هاي رعنا تنگ شده

۲۰ آذر ۱۳۸۳

باز هم يك هفته سخت سپري شد. هفته اي كه با نگراني گذشت، اما گذشت. بلاخره بعد از كلي تعلل تصميم گرفتم كه دكترم را عوض كنم. اول هفته وقتي بعد از دو هفته رژيم كامل نتيجه آزمايشم هيچ تغييري نكرده بود، به دكترم زنگ زدم تا ببينم بايد چكار كنم. مطب نبود، خانه هم نبود، موبايلش هم خاموش بود. فكر كردم كه اگر مشكلي جدي تر داشتم چه به روزم مي‌امد. بعد ازچهار روز كه به دستور ايشان استراحت مطلق داشتم هيچ كس نبود كه به من بگويد چرا شرايطم تغييري نكرده. بلافاصله رفتم مطب دكتر اقصي. تا به منشي اش خودم را معرفي كردم، اجازه داد تا دكتر را ببينم. دكترهم علي‌رغم خستگي كه از صورتش پيدا بود با حوصله تمام حرفها و نگراني‌هام را گوش دادو البته اولين حرفي كه زد اين بود: ديگه سر كار نرو. قلبم ريخت. مگر مي‌شود؟ دق مي‌كنم. بعد هم گفت كه بايد تحت نظر يك دكتر داخلي بام تا وضعيت كليه‌هام را كه تقريبا از كار افتاده كنترل كند. كلي هم آزمايش جديد داد. از همه جالب‌تر برگه اي است كه بايد با هر حركت رعنا روي آن علامت بگذارم و اگر فاصله 9 صبح تا 9 شب حركت‌ها به 10 نرسد حتما بروم بيمارستان. همين باعث شده كه نوع رابطه من و رعنا كلي تغيير كند. حالا علاوه بر اين كه توجه مي‌كنم چرا تكان خورد، بايد تعداد آنها را هم بشمارم و اين يعني اين كه نصف حواسم به اين موجود كوچولو باشد كه دارد همه چيز را تغير مي‌دهد. مثلا ديروز متوجه نوع جديدي از حركتش شدم. چيزي مثل ضربان قلب، اما قوي تر، كندتر، حدود 40 ضربه در هر مرحله. هر چه فكر كردم كه چطور مي‌نواند اين حركت را انجام بدهد عقلم به جايي نرسيد.
امروز بعد از روزها استراحت كامل بايد تصميم بگيرم كه سر كار بروم يا نه؟ فكر مي‌كنم بايد ساعت كار روزانه را كم كنم. اميدوارم رعنا به كارم لطمه نزند.

۱۴ آذر ۱۳۸۳

رنگ اتاق رعنا تمام شد. امروز بايد برويم و براي اتاقش فرش بخريم. تخت و كمدش آماده است ولي هنوز كاسكه براش نخريديم. هيچ وقت فكر نمي‌كردم آماده كردن وسايل زندگي يك موجود نهايتا 3 كيلويي اينقدر وقت بگيرد.
رعنا بزرگتر شده، حالا كمتر لگد مي‌زند و وقتي مي‌چرخد، تمام دل و روده من را به هم مي‌ريزد. ديشب حساب كردم فقط 8 هفته ديگر تا به دنيا آمدن او فرصت مانده، تا نيمه شب به اين فكر مي‌كردم كه فقط 8 هفته ديگر من مادر يك موجود كوچولو و ناتوان خواهم بود كه همه چيزش به ما( من و جليل) وابسته است. موجودي كه قراراست آرامش و خواب را از ما بگيرد و به جاش لذت وعشق به ما بدهد. هر لحظه كه به يادش مي‌افتم براش آرزوي سلامتي مي‌كنم و هر بار جليل اضافه مي كند: همراه با مامانش. راستش خودم هم خيلي مي‌ترسم. شايد سه سال پيش بود كه نسترن، خواهر يكي از دوستانمان، به خاطر مسموميت بارداري، همين مشكلي كه من هم به آن مبتلا هستم، دو روز بعد از به دنيا آمدن پسرش فوت كرد. اين روزها بيشتر از هر وقت ديگر به ياد نسترن هستم. حالا مي‌فهمم كه با چه اميد و آرزوهايي از اين دنيا رفت. اما باز هم مثل هميشه نمي‌توانم از خدا براي خودم چيزي بخواهم. فقط خودم را دست او مي‌سپرم كه مي‌دانم بهترين ها را براي ما مي‌خواهد.

۰۶ آذر ۱۳۸۳

آن كس كه شجاع و جسور است، هلاك خواهد شد
آن كس كه شجاع و هوشمند است، سود خواهد برد.
جايي كه جسور هلاك مي شود، هوشمند بهره مي برد
زيرا سرنوشت به جرأت احترام نمي گذارد
و حتي فرزانه جرأت ندارد سرنوشت را اغوا كند
سرنوشت حمله نمي كند، با اين حال همه چيزها به تصرف او در مي آيند
نمي پرسد، با اين همه، همه چيزي به او پاسخ مي دهد
فرا نمي خواند، با اين حال، همه چيزي به ديدار او مي رود
طرح و نقشه نمي ريزد، اما همه چيزي با آن معيّن و مشخص مي شود
تور سرنوشت، پهن و گسترده است و دام آن زمخت و خشن
هم از اين رو، كسي را از آن گريزي نيست.

******
اگر مردمان از مرگ نمي هراسيدند
جلاد به چه كار مي آمد؟
اگر مردمان تنها از مرگ مي ترسيدند
و تو هر كس را كه اطاعت نمي كرد اعدام مي كردي
هيچ كس جرأت نمي يافت از فرمان تو سر بپيچد؟
در آن حال، جلاد به چه كار مي آمد؟
مردمان از مرگ مي هراسند، زيرا مرگ ابزار سرنوشت است
آن گاه كه مردم با اعدام، بيشتر از سرنوشت كشته مي شوند
اين، چونان تراشيدن چوب در غياب نجار است
آنان كه چوب را در غياب نجار مي تراشنداغلب دست خود را مجروح مي كنند.

۰۵ آذر ۱۳۸۳

امشب من و رعنا براي عسل بانو دعا كرديم
خودش را تحميل مي‌كند با آرامشي كه هيچ وقت فكرش را هم نمي‌كردي. رعنا قلم را از دست من گرفته، اين بزرگترين كابوس تمام زندگيم عملي شده و من عين خيالم نيست. به خاطر ورم انگشتهام نمي‌توانم خودكار دستم بگيرم، حتي فشار دادن كليد هاي كيبورد هم به سختي ممكن است. ديروز براي عوض كردن ليد يك مصاحبه مجبور شدم از آزاده كمك بخواهم. من مي‌گفتم و او مي‌نوشت. اما عين خيالم هم نبود. آزاده هم مطابق معمول وقتي ازش تشكر كردم گفت: مي‌داني كه خودت اصلا مهم نيستي. مراقب رعنا باش.
امروز اصلا دوست نداشتم از روي تخت بلند شوم. از ديشب چيزي ذهنم را به خودش مشغول كرد كه هنوز هم حل نشده، آيا رعنا واقعا همان شخصيتي است كه من در ذهنم ساخته‌ام؟ آيا اين احساس ها واقعي است؟
ساعت 12:30 وقتي از روي تخت بلند شدم، حس مي‌كردم، حال رعنا خيلي خوبه و كامل استراحت كرده، ولي نمي‌فهميدم كه اين را از كجا فهميدم. نه تكان مي‌خورد، نه لگد مي‌زد و نه چيزي مي‌گفت. ياد رابطه خودم و مامان افتادم، در تمام مدت دانشجويي و حتي بعد از آن هيچ وقت نتوانستم چيزي را از مامان پنهان كنم. قبل از اين كه من به او زنگ بزنم و خبر بدهم كه مثلا مريض شدم، زنگ مي‌زد كه من بليط گرفتم و دارم مي‌آيم. هميشه فكر مي‌كردم كه اين يك رابطه خاص بين من و مامانم است. اما انگار قرار است بين من و رعنا هم چنين رابطه اي برقرار باشد. كم كم دارم احساس مادري را درك مي‌كنم. چيزي كه هميشه براي فهميدنش مشكل داشتم. مخصوصا وقتي جليل از مامانش تعريف مي‌كرد. در تمام مدتي كه جليل دور از آنها زندگي مي‌كرد، چيزي حدود 15 سال، هيچ وقت رفتنش را به خانه بهشان خبر نداده بود وهيچ وقت با در بسته روبرو نشده بود. هميشه مامان جون دررا نيمه باز گذاشته بود و پاي سماور منتظر نشسته بود تا جليل در را باز كند و براش چاي تازه دم بريزد. روحش شاد.

۰۴ آذر ۱۳۸۳

دو روز سخت گذشت. دو روزي كه هر لحظه اش با هراس جدايي سپري شد. جدايي از موجودي كه هنوز نديدمش ، لمسش نكردم، صدايش را نشنيدم اما هفت ماه تمام آن را حس كردم. عصر دوشنبه به خاطر تار شدن ديدم رفتم دكتر، تا علايم و شرايطم را براش گفتم، گفت: خوب شايد مجبور شويم به خاتمه دادن بارداري فكر كنيم. و من تمام زماني كه صرف كنترل فشار خون و سونوگرافي شد، به معناي اين جمله فكر مي‌كردم. مي‌دانستم كه رعنا هنوز در شرايطي نيست كه بتواند بدون من زندگي كند. هنوز ريه‌هايش به تكاملي نرسيده اند كه بتواند نفس بكشد، پس ختم بارداري يعني چه؟ يعني تمام شدن تكان‌هايش، نشنيدن صداي قلبش و بي‌استفاده ماندن تختي كه برايش سفارش داديم. فكر كردن به همين‌ها كافي بود كه نتوانم جريان اشك روي گونه هام را كنترل كنم حتي وقتي دكترم گفت: تو ديگر چرا؟ تو كه هميشه در مورد مسايل زنان فعاليت مي‌كني بايد خيلي منطقي تر از اين باشي كه به خاطر يك جنين هفت ماهه خودت را ببازي و من نمي‌توانستم برايش توضيح بدهم كه اين جنين هفت ماهه نزديك ترين موجود روي زمين به قلب من است. نتوانستم بهش بگم كه اين جنين، هفت ماه است كه با من مي‌خوابد و بلند مي‌شود، شاد است و اشك مي‌ريزد و يلاخره اين كه اين جنين هنوز جزيي از من است.
ديشب قبل از خواب وقتي كه بهش شب به خير مي‌گفتم به اين فكر مي‌كردم كه تا چند روز ديگر مي‌شود به او شب به خير گفت؟ و صبح وقتي كه احساس كردم تمام وزنش را روي پاهاش انداخته و تقريبا روي پاهاش ايستاده به اين فكر كردم كه آيا روزي سنگيني وزنش را در آغوشم حس خواهم كرد؟ يك لحظه به اين فكر هاي عجيب و غريب خنديدم. باورم نمي‌شد كه اينها افكار من است.
عصر يك بار ديگر آزمايش دادم، خوشبختانه پروتئين در ادرارم كنترل شده، خوشبختانه خطر رفع شده، هرچند هنوز بايد به شدت رژيم غذايي ام را كنترل كنم اما، وقتي خوشحال از در مطب بيرون آمدم ، نفس عميقي كشيدم و هواي سرد را تا ريه هايم فرستادم، دستم را روي رعنا گذاشتم. بلافاصله به دستم لگد زد. انگار خيال او هم راحت شده بود.
زير لب گفتم: رعنا دوستت دارم.

۲۸ آبان ۱۳۸۳

بلاخره اسم جيكولك معلوم شد: رعنا. اين اسم پيشنهاد پدرم بود و وقتي به جليل گفتم، او هم استقبال كرد، هرچند هنوز هم بيشتر او را جيكولك صدا مي‌زنم تا رعنا.
اما،اين رعنا خانم داره پوست من را مي‌كند. اين هفته، آخرين هفته از هفت ماهگي سركارخانم است، اما من همچنان حالت تهوع دارم و دكتر هم معتقد است: فقط بايد تحمل كرد.امروز ساعت 5 صبح سركار خانم من را از خواب بيدار فرمودند واجازه خوابيدن مجدد ندادند. براي دومين بار بود كه صداي باران را مي‌شنيد. دفعه قبل براش توضيح دادم كه اين صداي باران است و حدود نيم ساعت در سكوت به اين صدا گوش داديم. اما امروز صبح صدا خيلي بلند تر بود ورعنا خانم در اعتراض به اين صدا بيدار شدند و تا 8 صبح خواب بي خواب. به شدت تكان مي‌خورد و به محض اين كه دستم را از روي شكمم بر مي‌داشتم، چنان جا به جا مي‌شد كه احساس مي‌كردم واقعا ترسيده.
ديشب بلاخره تصميم گرفتيم اتاقش را با رنگ زرد تزيين كنيم. جليل نقاشي اتاق را شروع كرد و قرار شد امشب دوباره اتاق را رنگ كند. رنگ شاد و زنده اي است اميدوارم رعنا بعد از تولد از اين رنگ خوشش بياد و بتواند در اتاقش احساس آرامش كند و راحت بخوابد. ساك مخصوص زايمان را هم آماده كرده ام تا اگر خداي نكرده زودتر از موعد اصلي مشكلي پيش بياد، وسايلش آماده باشد.در اين آدرس كلي اطلاعات جديد و به درد بخور پيدا كردم.
هنوز نمي‌توتم باور كنم كه فقط دو ماه ديگر تا به به دنيا آمدن رعنا زمان مانده. نگرانم. براش دعا كنيد، براي من هم.

۱۹ آبان ۱۳۸۳

غريب است, اين كه كسي درون توباشد كه نفس مي كشد,تكان مي خورد, با هر حركت تو جا به جا مي شود و با خوابيدنت ارام مي كيرد. اين روز ها همه ذهنم مشغول موجود 830 كرمي است كه تمام زندكيم را تحت الشعاع خود قرار داده است.

۱۲ آبان ۱۳۸۳

جيكولك دختر است. اين را دكتر سونوگرافيست گفت و من ماتم برد از اين كه من با اين دختر شيطون چكار كنم؟ از وقتي كه تكان خوردنش را احساس كردم، فكر مي‌كردم كه پسر است. حتي به ذهنم هم خطور نمي‌كرد كه اين موجود شيطان و قل قلي بتواند يك دختر باشد. يك بار كه نصف شب از شدت تكان‌هاش از خواب بيدار شدم، بي‌اختيار گفتم:" هي يواش پسر. چكار مي‌كني؟" و بعد از آن بود كه هر بار شيطاني مي‌كرد يا شكمو بازي در مي‌آورد همين طور خطابش مي‌كردم.
راستش فكر مي‌كنم شكمو بازي جيكولك به خودم رفته. فقط كافي است كه يك نوشيدني گرم شيرين، مثلا شير كاكائو بخورم، آنچنان دست و پايي مي‌زند كه اگر به دنيا آمده بود حتما يك ليوان ديگر بهش مي‌دادم. از طرف ديگر هر غذايي كه فكر كنيد دوست دارد مخصوصا كله پاچه و كباب. يك بار كه توي صف كله پاچه ايستاده بوديم، آنقدر تكان خورد كه بي‌اختيار دستم را گذاشتم روي شكمم تا آروم شود. و يك بار كه به رستوران نايب رفته بوديم، بعد از تمام شدن غذا جليل پرسيد:" رويا سير شدي؟" و من جواب دادم:" من آره، ولي در مورد جيكولك مطمئن نيستم." برخلاف هميشه كه بعد از غذا آرام مي‌شود و به نظر من مي‌خوابد، آن روز يك بند تاب مي‌خورد و احتمالا هنوز كباب مي‌خواست.
جيكولك حسابي هم سرمايي است. هميشه شكم من يخ كرده است و هر چه مي‌پوشانمش باز هم احساس سرما مي‌كنم. در عوض صبح‌ها كه از خواب بيدار مي‌شوم و شب تا صبح جيكولك زير پتوي گرم حسابي كيف كرده، خودش را به سطحي‌ترين لايه شكمم مي‌كشد، طوري كه فكر مي‌كنم حتي ضربان قلبش را مي‌توانم از روي پوست شكمم ببينم و واي به وقتي كه شكمم را با روغن چرب مي‌كنم. خودش را مي‌چسباند به استخوان‌هاي كمرم تا از سرماي روغن يا كرم روي پوستم در امان باشد.
راستي، احتمالا جيكولك يا خبرنگار خواهد شد يا حقوقدان. چون به شدت نسبت به مسايل حقوقي و خبري حساس است. چند روز پيش براي مصاحبه رفته بودم دايره 10 اداره آگاهي و داشتم با سرهنگ عطايي در مورد ضرب و شتم متهمان به قتل حرف مي‌زدم. آنقدر تكان خورد و بالا و پايين پريد كه من از شدت غلغلك نمي‌توانستم لبخندم را كنترل كنم. حتما سرهنگ عطايي از خودش مي‌پرسيد اين بحث چه نكته جذاب و خنده داري داشت كه من به آن لبخند مي‌زدم؟

۲۵ مرداد ۱۳۸۳

دارم از گرسنگي مي ميرم. نمي دانم اثر فعالیت زیاد من است یا جیکولک. این اسم را جلیل روش گذاشته، روی موجود کوچولویی که هر وقت تند حرکت می کنم یا خسته می شوم، توی شکمم مثل یک گلوله کوچک خودش را نشان می دهد. هنوز فقط 14 هفته از زندگیش می گذرد اما تمام زندگی ما را تحت تاثیر قرار داده. نه خوابم مثل سابق است و نه خوراکم. تازه روزهای سخت را پشت سر گذاشتم و کمی حالم بهتر شده ولی هنوز نتوانستم به زدنگی سابقم برگردم.
اما برخورد جلیل با این موجود کوچولو برام خیلی جالب بود. روزی که بهش خبر دادم بزرگترین سبد گلی که تا به حال خریده بود را با خودش به خانه آورد و از همان روز جیکولک و حقوقش را به رسمیت شناخت. کاملا جدی باهاش حرف می زند و از او می خواهد که من را اذیت نکند. برای آینده اش برنامه ریزی می کند( چیزی که هیچ وقت در زندگی مشترک خودمان نداشتیم) و از همه مهمتر روزی که وقت دکتر جیکولک است سر کار نمی رود.
شاید به خاطر همین هم هست که جیکولک رابطه اش با باباش!!( هنوز به گفتن این کلمه عادت نکردم) خیلی خوبه است. در اوج دردهایی که داشتم، کافی بود جلیل دستش را روی شکمم بگذارد و از او بخواهد که آرام بشود، در کمتر از چند لحظه دیگر ازآن درد خبری نبود. راز این رابطه را هفته قبل فهمیدم. نوری در حال سونوگرافی تمام قسمت های جیکولک را به جلیل نشان می داد. دستها، پاها، قلب کوچولوش را که تند تند می تپید و سرش را که حدود یک سوم تمام طول بدنش بود. وقتی جلیل از این که جیکولک دست و پاش را تکان داد هیجان زده شد، من هم خواستم که او را ببینم. زهره و جلیل طوری تخت را چرخاندند که من بتوانم مونیتور دستگاه را ببینم. اما از همان لحظه دیگر چیزی به نام جنین در شکم من پیدا نشد. اصلا جیکولک وجود خارجی نداشت. وقتی هم که با هزار مصیبت نوری پیداش کرد، نه تکان می خورد و نه خودش را نشان می داد. آنجا بود که نوری خیلی جدی گفت: رویا بچه با تو مشکل دارد. ببین مشکل از کجاست.
تمام طول راه به جیکولک فکر می کردم و این که من چکار کردم که او آزرده شده؟ از حدود 10 روز قبل دردهایی شروع شده بود که توان من را از بین برده بود و من در تمام مدت درد کشیدن به این فکر می کردم که اگر جیکولک بمیرد، چه اتفاقی خواهد افتاد. جیکولک حق داشت. من فقط به شکل کاملا منطقی به او فکر می کردم و هنوز هیچ احساسی نسبت به او نداشتم. در حالی که او جزیی از من بود. موجود زنده ای که داشت در من شکل می گرفت. باهاش حرف زدم و برای اولین بار نه از سر کنجکاوی که از سر محبت دستم را روی شکمم گذاشتم. سعی کردم که باور کنم که او هست. واقعی تر از هر بودن دیگری. این را ضربان سریع قلبش، دردهای ناگهانی و این گلوله کوچک توی شکمم ثابت می کرد. خوابیدم. برای اولین بار در 10 روز گذشته، بدون درد، آرام و طولانی.
بلاخره من و جیکولک با هم دوست شدیم.

۲۷ تیر ۱۳۸۳

يکي قلبم را محکم گرفته و فشار مي دهد. به فردا فکر مي کنم، ساعت 13 دیگر هیچ عجله ای برای دیرنرسیدن ندارم. اصلا بگذار دیر برسم. بگذار بچه ها بدون امضای من همه خبرهای عالم را رد کرده باشند. اصلا هم مهم نیست که وحید کنار 10 تا از خبر ها بنویسد به ویراستاری احتیاج دارد. داوود محمدی هم همه خبر های مربوط به احضار ها و سیاسیون زندانی را برای صفحه سیاسی رد کند. چه اهمیت دارد؟
ساعت 6:30 از خواب پریدم، از ترس دیر شدن و به دادگاه نرسيدن. ازساعت 7:25 زیر آفتاب منتظر ماندم تا در باز شود و من اولین نفری باشم که پا به دادگاه می گذارم. انگشت های بیچاره ام یک سره تا ساعت 20 خودکار را در میان خود گرفته بودند تا 54 صفحه گزارش از دادگاه امروز نوشته شود. مفصل های انها هنوز قرچ قرچ صدا می دهد. خستگی در تمام سلول های بدنم مانده. به چشم های اقدم احمدی فکر می کنم که پر از اشک شده بود و می گفت روی بد کسی دست گذاشته اند و من فکر می کنم که اتفاقا روی خوب کسانی انگشت گذاشته اند. کسانی که اشک در چشمانشان جمع نمی شود اما قلبهایشان با چنان صدایی می شکند که گوش خودشان کر می شود.
خستگی 12 ساعت کار توی دلم می ماند و به ضربان قلبی گوش می دهم که کنار قلبم می تپد. دلداری اش می دهم: غصه نخور 100 سال اولش سخت است.
وقایع اتفاقیه هم توقیف شد.

۲۱ تیر ۱۳۸۳

هفته آینده دومين جلسه دادگاه رسيدگي به اتهام متهم به قتل زهرا کاظمي برگزار مي شد. مصاحبه من با وکيل رضا اقدم احمدي، متهم به قتل شبه عمد زهرا کاظمی را اینجا بخوانید.

۱۸ تیر ۱۳۸۳

متهم شده ام به طرفداری از شهلا. خانمی زنگ زده به روزنامه و گفته: یک لحظه خود را بگذارید به جای دو پسر لاله. اما کسی پیدا می شود که به این خانم محترم بگوید: یک لحظه خودتان را بگذارید به جای شهلا. زنی محکوم به اعدام که همه زنان جز مرگش نمی خواهندو مردان جز دعوا بر سر تصاحبش دفاعی از او نمی کنند.
وقتی برای دفاع از افسانه نوروزی جمع شدیم، همه مان خاطره ای از مردان هیز خیابانی داشتیم که درک کنیم چه می شود که یک زن چاقو در دست می گیرد تا از خود دفاع کند. عمق کینه هامان از این دسته مردان تا حدی بود که وقتی شنیدیم افسانه آلت تناسلی مرد را نیز برده است، ته دلمان لبخند زدیم و گفتیم حقش بود!! آن روز هیچ کدام خودمان را به جای فرزندان آن مرد قرار ندادیم تا بفهمیم با مرگ او چه بر سر خانواده اش آمده و شاید اعدام افسانه تسکین دردهایشان باشد.
وقتی هزار نامه را در دفاع از کبری امضا کردیم؛ همه مان می دانستیم زبان تند مادر شوهر یعنی چه و خیلی هامان طعم تلخ بی پولی را، حتی برای یک روز چشیده بودیم.
اما امروز که باز بحث اعدام یک زن داغ شده، جز پسران معصوم لاله هیچ چیز نمی بینیم. هیچ کدام عاشق نشده ایم که بدانیم عاشقی یعنی چه و هیچ کدام دل نبسته ایم که بدان دل بستن چه معنی می دهد. همه مان دختران نجیب این سرزمین هسیتیم که حتی یک بار پا از دایره اخلاقیات بیرون نگذاشته ایم و همه مان جز شوهرانمان به هیچ مردی دل نباخته ایم.
شهلا 10 سال از ناصر کوچک تر بود. ناصر برایش خانه، اتومبیل پراید و موبایل گرفت. هر هفته خرج خود و تمام خانواده اش را در کشو میز آرایش می گذاشت و به گفته شهلا: در آن خانه همه چیز بود. از ناز و نوازش تا....
واقعا کدام یک مقصرند. لاله، شهلا یا ناصر؟؟
بلاخره وکیل شهلا به حکم اعدام صادر شده علیه او اعتراض کرد:


وكيل شهلا جاهد:
به ايرادات شكلي و ماهروي پرونده اعتراض كرديم


با پايان يافتن مهلت قانوني تقاضاي تجديدنظر خواهي طرفين پرونده قتل لاله سحرخيزان، عبدالصمد خرمشاهي وكيل متهم به قتل، شهلا جاهد طي لايحه‌اي از ديوان عالي كشور تقاضاي تجديدنظرخواهي نمود.

در گفت‌وگويي با وي به جزئيات اين تجديدنظرخواهي پرداخته‌ايم كه متن آن را پيش رو داريد.


با چه استناداتي به حكم بدوي صادر شده عليه شهلا اعتراض كرديد؟

در دو بخش ايرادات شكلي و دفاعيات ماهوي از موكل دفاع كرديم و به دادنامه صادره اعتراض كرديم. لزوم رعايت ترتيبات و تشريفات شكلي قانون آيين‌دادرسي كيفري كه در ماده 193 در پنج بند به آنها اشاره شده است، در جهت حفظ حقوق متهم است، از چنان درجه اهميتي برخوردار است كه ناديده گرفتن آنها يا عدم رعايت كامل آن مقررات ممكن است از موارد نقض دادنامه در مرحله ديوان عالي كشور باشد. كما اينكه در ماده 265 قانون ياد شده به اين مهم اشاره شده است.

موارد ترتيبات و تشريفات ماده 193 و ساير ايرادات شكلي در جلسات دادگاه از سوي بنده و همكارم متذكر گرديد و بارها اصرار به رعايت كامل اين مقررات شد. از جمله تحقيق از شهود و مطلعين و همه آنهايي كه شنيدن اظهاراتشان مي‌توانست در رفع ابهامات پرونده مؤثر باشد با بررسي آلات و ادوات جرم و يا ايراد رد دادرس كه به همه موارد قبلاً اشاره شده بود و در مطبوعات نيز منعكس گرديد بنابراين بيشترين توجه ما روي ايرادات شكلي بود كه همان‌طوري كه عرض شد، در قانون اهميت زيادي به اين مقررات داده شده و همه اينها به دليل حفظ حقوق متهم بوده و عدم رعايت يك يا چند بند از بندهاي پنج‌گانه مذكور ممكن است از موجبات نقض دادنامه در مرحله ديوان عالي كشور باشد.


قاضي دادگاه به كرات تأكيد كردند كه همه موارد انجام شده در دادگاه و روند پرونده قانوني و صحيح است، آيا اين مورد هم از موارد اعتراضي توسط شماست؟

پاره‌اي از قواعد و مقررات از قواعد آمره هستند و عدم رعايت آنها نقض قانوني محسوب مي‌شود. حتي در ماده 26 قانون تشكيل دادگاه‌هاي عام مصوب سال 58 تصريح و تأكيد شده است كه قاضي مي‌تواند در جهت كشف واقعيت هر اقدامي را كه لازم مي‌داند انجام دهد. اين به معناي تحقيقات جامع و بررسي كافي در تمام جزئيات پرونده است. بنابراين قواعد شكلي را نمي‌توان ناديده گرفت و در جهت روشن شدن و شفافيت ابهامات پرونده، چه بسا تحقيقات گسترده و رعايت كامل اين مقررات پاسخ روشني به افكار عمومي و شفاف شدن پرونده باشد.

به عنوان مثال وقتي شهلا مدعي بود كه در روز حادثه به جاهاي مختلفي از جمله بانك و دبيرستان رفته و صحبت‌هايي با كارمندان بانك و مشاور دبيرستان داشته است و همه اينها در كمال آرامش صورت گرفته و رياست دادگاه عكس اين ادعا را مطرح مي‌نمودند، بنابراين چه اشكالي داشت كه افراد مزبور جهت روشن شدن موضوع به دادگاه دعوت مي‌شدند و اظهارات آنان شنيده مي‌شد. يا در زمينه بررسي آلات و ادوات جرم يا ساير مواردي كه قبلاً به آنها اشاره شده بود. بنابراين به نظر من اگر مقررات فوق به صورت كامل و جامع رعايت مي‌شد نتيجه بهتري عايد مي‌گرديد.


آيا به موارد تناقض ميان اعترافات شهلا در مورد نحوه قتل و نظريه پزشكي قانوني نيز پرداخته‌ايد؟

اين مورد نيز كه اقارير اوليه شهلا با گزارش پزشكي قانوني در تناقض بوده است و يا تناقضات موجود ميان گفته‌هاي او و ساير اتفاقات انجام شده در روز حادثه از جمله مواردي بود كه هم در جلسات دادگاه و هم در لايحه اعتراضيه به آنها اشاره شده است.

به هرحال مهم اجراي قانون است و همانطور كه بارها اعلام شده، ما از نفس قتل يا قاتل دفاع نمي‌كنيم. خواسته ما اجراي قانون است و وظيفه ديوان عالي كشور نيز نظارت بر اين است كه در دادگاه تشريفات قانوني صورت گرفته است يا خير.


با ارائه لايحه تجديدنظرخواهي شما، دو راه در برابر پرونده وجود دارد، يا دادنامه اوليه تأييد مي‌شود و يا ديوان حكم را تأييد نمي‌كند. در صورت تأييد حكم، شما چه حركت جديدي را پيش رو خواهيد داشت؟

اگر مطابق بند الف ماده 265 قانون آيين دادرسي كيفري شعبه ديوان عالي كشور رأي را مطابق قانون و دلايل موجود در پرونده دانست، دادنامه را تأييد مي‌كند و پرونده را به دادگاه صادركننده رأي اعاده مي‌كند. در اينجا مطابق تبصره 2 ماده 18 اصلاحيه قانون تشكيل دادگاه‌هاي عمومي و انقلاب، حق قانوني ماست كه اعتراض خود را به شعب تشخيص ديوان عالي كشور تقديم مي‌كنيم. بنابراين ملاحظه مي‌فرماييد كه تا مرحله نهايي و قطعي شدن دادنامه هنوز فرصت زيادي باقي است و ما از همه ابزارهاي قانوني استفاده خواهيم كرد.


و اگر حكم تأييد نشود؟

اگر شعبه ديوان عالي كشور دادگاه را فاقد صلاحيت دانست و يا متوجه شد كه تشريفات قانوني در جلسات دادگاه رعايت نشده و عدم رعايت موارد مذكور به درجه‌اي از اهميت بوده كه موجب بي‌اعتباري دادنامه را فراهم كرده است، رأي را نقض مي‌كند، اگر تشخيص داد كه عمل انجام شده، جرم نبوده يا به دلايل ديگر رأي را نقض بلاارجاع مي‌كند و چنانكه نقض دادنامه به علت نقض تحقيقات بوده، مجدداً پرونده به دادگاه صادركننده رأي ارجاع مي‌شود، در ساير موارد پرونده به دادگاه همعرض ارجاع مي‌شود.

۰۷ تیر ۱۳۸۳

اول بهش گفتم توی وبلاگ جوابت را می دهم. دیشب هم نشستم به نوشتن. اما نصفه کاره رها شد. زهرا در وبلاگش چیزهایی نوشته که به نظرم غیر منصفانه، نه ناآگاهانه است. بحث های شخصی یک طرف، اما فکر می کنم هیچ کس این را رد نمی کند که مباحث حقوقی یکی از اصلی ترین مباحث مورد نیاز جامعه است. درست است که شاید مردم دیگر برایشان مهم نباشد که بر سر فلان زندانی سیاسی چه آمد،که می دانم مهم هم نیست، اما احقاق حقی که از مردم در صفحات حقوقی می شود، در هیچ صفحه دیگری از روزنامه ها نمی شود.امیدوارم کار کردن و کسب تجربه در سرویس قضایی این را به زهرا آموخته باشد
راز روسری آبی

زن چادر سياهش را برسرکشید، ماههاي آخر بارداري خود را مي‌گذراند و حركت برايش
سخت شده بود . هفت روز قبل شنيده بود كه دختر 14 ساله همسايه آنها ربوده شده و بعداز تعرض، دست‌ها و پاهاي دختر نوجوان را شكسته و داخل يك چمدان برزنتي قرارداده و در رودخانه بابلسر رها كرده بودند. از وقتي كه اين ماجرا را شنيده بود دلهره‌اي عجيب ذهنش را پركرده بود به‌‌قصد شركت در مراسم هفت سحر 14 ساله به سمت خانه آنها كه دوخانه پايين‌تر بود، رفت.

به سختي خود را از پله‌هاي خانه كوچك و فقيرانه خانواده سحر بالا كشيد. قلبش تند، تند مي‌زد، وقتي وارد خانه شد مادر سحر با صورتي غرق اشك برسر و صورت خود مي‌زد.

يكي از همسايه‌ها به زن باردار گفته بود: «20 خردادماه امسال، ساعت يك‌ربع به هفت صبح سحر براي شركت در آخرين امتحان درسي خود از خانه خارج شد تا سوار سرويس شده و به مدرسه برود و از آن زمان به‌بعد كسي نمي‌داند چه كسي يا كساني سحر را ربوده بودند و بعداز آن كه بارها به وي در طول 24 ساعت تعرض شده بود، دختربچه را خفه كرده و او را داخل چمدان جاي داده و در رودخانه بابلسر رها كرده بودند.»

زن باردار آرام خود را به‌گوشه‌اي از خانه رسانده و برروي زمين نشست. تمام زنان حاضر در خانه غمگين بودند.

مادر سحر شيون مي‌كرد و سرش را به ديوار پشت‌سر خود مي‌كوبيد، خواهران بزرگتر سحر كه يكي دانشجو و ديگري، به‌تازگي نامزد كرده بود آنقدر گريه كرده بودند كه چشمانشان به‌سختي باز مي‌شد.

مادر سحر لحظه‌اي آرام گرفته و به ميهمانان نگاهي كرد. ناگهان نگاهش برچهره زن باردار متوقف شد، او را چندين‌بار در مدت يك‌سالي كه به محله آنان واقع در يكي از كوچه‌هاي روستاي تاچي كلاه آمده بودند، ديده بود. نمي‌دانست چرا نمي‌تواند چشم از چهره زن باردار بردارد و ناگهان زن را با روسري آبي‌رنگ به‌خاطر آورد. همان رنگ روسري‌اي كه سحر را با آن خفه كرده بودند. چند روز قبل از وقوع جنايت زن‌باردار را با روسري آبي ديده بود.

آرام به سمت كمد رفت. روسري‌اي كه سحر را با آن خفه كرده بودند، پيش او بود. با دستاني لرزان روسري را برداشت. با گام‌هاي سنگين به سوي زن باردار رفت. صدايش مي‌لرزيد ولي برخود مسلط شد و گفت: «اين روسري شما نيست» زن باردار نگاهي به روسري آبي‌رنگ كرد، آن را مي‌شناخت، روسري خودش بود اما چند روز قبل هرچقدر در خانه دنبال آن گشته بود، پيدايش نكرده بود.

زن باردار نمي‌دانست با پاسخي كه مي‌دهد تمام زندگيش تغيير خواهد كرد ولي حقيقت را گفت: «بله روسري من است مدتي قبل آن را گم كرده بودم».

مادر سحر از حال رفت و خواهران مقتول با خشم و ناراحتي به سوي زن حمله‌ور شدند. آنها باور داشتند كه اين زن با جنايت دخترشان ارتباط دارد و زن باردار مبهوت به آنها مي‌نگريست... در ميان سيل خشم و فحاشي خانواده سحر، خانه آنها را ترك و به‌سرعت به‌داخل خانه خود رفت. چند دقيقه بعد مأموران اداره آگاهي شهرستان قائمشهر او را بازداشت كردند و او هنوز نمي‌دانست چرا.

در جريان بازجويي‌ها مأموران متوجه شدند كه به‌احتمال زياد همسر زن باردار از چگونگي وقوع جنايت خبر دارد. وقتي سراغ او را از زنش گرفتند گفت: «حدود يك‌هفته قبل به همراه دايي خود به‌سمت فيروزكوه منزل برادرم رفته و تاكنون بازنگشته است».

از سوي ديگر برادر زن باردار كه حضور دامادشان به‌مدت يك‌هفته در منزل آنها برايش عجيب بود از وي كه مهدي 22 ساله نام داشت، علت بازنگشتن به خانه‌اش را جويا شد و مهدي بعداز طفره رفتن به او گفت: «يك دختربچه را كشته و به اينجا فرار كرده‌ام».

برادر زن مهدي به‌سرعت مأموران اداره آگاهي فيروزكوه را در جريان ماوقع قرارداد و در مدت‌زمان بسيار كوتاهي مهدي بازداشت شد.

مهدي در جريان اولين بازجويي‌هاي فني – پليسي به ارتكاب قتل عمدي سحر 14 ساله اعتراف كرد و در مورد انگيزه خود گفت: «روز حادثه دچار جنون شده بودم، برايم فرق نمي‌كرد كه دختربچه يا پسربچه‌اي از خانه‌اش در آن محل خارج شود، جلو در خانه ايستادم و اولين كودكي كه خانه‌اش را به مقصد مدرسه ترك كرد سحر بود. آرام به سوي او رفتم و گفتم: «همسرم باردار است و احتياج به كمك دارد، بيا به من كمك كن تا او را به بيمارستان ببريم، سحر بلافاصله براي كمك آماده شد. وقتي پابه داخل خانه‌ام گذاشت يك‌دستمال كه حاوي مواد بيهوشي بود را برروي دهانش قرار دادم. از حال رفت، همسرم در خانه نبود، او را به‌داخل خانه بردم و از ساعت 6 و 45 دقيقه آن روز تا 12 شب من و سحر در خانه تنها بوديم و دختربچه كه طعمه جنون من شده بود بارها مورد تعرض قرار گرفت.»

مهدي در ادامه اعترافات خود گفته بود كه سحر را بارها به شدت شكنجه داده بود و التماس‌هاي دختر 14 ساله برايش بي‌اهميت بود، مهدي سپس با فشار همان روسري آبي‌رنگ كه راز جنايت را فاش كرده بود، سحر را كه توان حتي نفس كشيدن نداشت خفه كرده و سپس يك چمدان برزنتي را از داخل كمدخانه خود خارج كرد و براي اين كه جسد سحر را در داخل چمدان جاي دهد، پاها و دست‌هايش را شكسته، سپس براي انتقال جسد به خارج خانه با دايي خود تماس گرفت و با بيان اين كه مرغي را قرباني كرده و مي‌خواهد آن را براي برادرزنش در فيروزكوه ببرد، دايي خود را به منزلش كشاند. سپس چمدان را دور از چشم دايي در خودرو نيسان وي قرارداد و به سمت فيروزكوه حركت كردند. در بابلسر مهدي چمدان را داخل رودخانه انداخت. در بين راه دايي از واقعيت ماجرا با اطلاع شد ولي چاره‌اي جز كمك به خواهرزاده‌اش نداشت. دايي، مهدي را به منزل برادر زنش رساند و دوباره به سمت قائمشهر حركت كرد. مهدي از آن زمان به‌بعد به بهانه‌هاي مختلف زمان اقامت خود در منزل برادر زنش را طولاني كرد و در آن مكان مخفي شد. تا اين كه راز قتل برملا شده و وي دستگير شد.

يكي از همسايه‌هاي مهدي در قائمشهر به خبرنگار وقايع‌اتفاقيه گفت: «مهدي عضو تيم فوتبال محله ما بود و در تمام اين يك‌سال هيچ رفتار ناشي از جنون از وي نديده بوديم و كردارش كاملاً سنجيده بود. تا آنجايي كه ما مي‌دانيم اختلافي نيز با همسرش نداشت.»

يكي ديگر از همسايه‌ها در اين خصوص گفت: «خواهر بزرگتر سحر مدتي قبل نامزد كرده بود ولي چندماه بعد از عقد خود متوجه شده بود كه همسرش با زن ديگري ارتباط دارد و در نهايت كار آنها به دادگاه كشيده بود. در ابتدا وقوع جنايت، داماد خانواده مورد سوءظن مأموران بود و مأموران فكر مي‌كردند به انگيزه انتقام‌گيري از خانواده همسرش مرتكب اين جنايت دلخراش شده بود ولي در نهايت حقيقت راز جنايت فاش شد.

تا آن زمان هيچكس به مهدي و خانواده‌اش كمترين شكي نداشت. ولي خدا خواست تا واقعيت مشخص شود.»

يكي ديگر از همسايه‌ها در اين مورد گفت: «وقتي از ماجرا خبردار شديم به منزل خانواده سحر رفتيم. جنازه را تازه از پزشكي قانوني تحويل گرفته بودند. مادرش نمي‌گذاشت جسد را ببينيم ولي در نهايت پارچه سفيد از روي جسد برداشته شد. آثار بريدگي بر روي گردن سحر بود. تمام بدنش كبود بود. پزشكي قانوني از شكم به پايين جسد را بسته بود و به خانواده سحر گفته بودند جسد در وضعيتي نيست كه قابل شستشو باشد. در ميان دستان سحر آثار خاك و گل بود گويي در زماني كه او را خفه مي‌كردند تقلاي زيادي كرده بود.»

مهدي كه شغل آزاد دارد تاكنون اظهار داشته است كه به تنهايي اين جنايت را مرتكب شده است ولي به دليل شواهد به دست آمده در بررسي پزشكي قانوني بررسي بيشتر در اين خصوص ادامه دارد.

جسد سحر در ميان گريه و شيون تمام اهالي محل به خاك سپرده شد و خانواده وي به دليل فقر مالي با كمك خيران محل مراسم خاكسپاري و ختم وي را برگزار كردند.

وقتي مهدي را براي بازسازي صحنه به محل جنايت آوردند، مادر و خواهران سحر بر سرش ريختند و او را به باد كتك گرفتند او به بدترين وضع ممكن سحر را شكنجه داده بود. فشار به ناحيه مقعد سحر باعث از بين رفتن روده او شده و موهاي زيادي را مأموران پزشكي قانوني از درون دهان و حلق دختر 14 ساله خارج كرده بودند.

بررسي بيشتر در اين خصوص در مراجع قضايي و انتظامي ادامه دارد.


خبر را روزنامه وقایع اتفاقیه چاپ کرد. اما کسی پشت خبر را نخواند. خانواده این دختر بچه اگر بخواهند که عاملان قتل دخترشان قصاص شوند باید مبلغ 9 میلیون تومان به خانواده قاتل بپردازند. آقایان طرفدار حقوق بشر کلاهشان را بالاتر بگذارند.

۰۵ تیر ۱۳۸۳

باز هم زنان قربانی شدند


زاهدان ، خبرگزارى جمهورى اسلامى ۰۵ / ۰۴ / ۸۳

براثر انفجار دو دستگاه تانکر حامل موادسوختى در جاده زاهدان بم واقع
در گلوگاه نصرت آباد زاهدان ، شش دستگاه اتوبوس دچار حريق و بيش از۱۸ نفر
کشته و۶۰ نفر زخمى شدند.
به گفته فرماندار زاهدان ، در اين حادثه که حدود ساعت ۲۳ پنجشنبه شب
به وقوع پيوست ، شش دستگاه اتوبوس مسافربرى که در پاسگاه ايست بازرسى
قرارگاه عملياتى سلمان نيروى انتظامى در انتظار بازرسى بودند، دچار حريق
شدند.
"حيدرعلى نورايى" در گفت وگو با ايرنا افزود : بنا به اظهار شاهدان عينى،
يک دستگاه کاميون تانکر حامل مواد سوختى احتمالا گازوييل، که از سمت بم به
زاهدان در حرکت بود، بر اثر بريدگى فرمان به يک دستگاه تانکر حامل قير
برخورد کرد و به دليل شيب زياد جاده به طرف پاسگاه ايست بازرسى منحرف شد
و ضمن برخورد با اتوبوسها و يک ساختمان و تير برق ، منفجر شدند.
وى اضافه کرد : علاوه بر۱۸ کشته ياد شده هنوز تعدادى از اجساد در داخل
اتوبوسها قرار دارند که ماموران آتش نشانى و نيروى انتظامى در حال خارج
کردن آنان مىباشند.
نورايى ادامه داد : در ميان زخمىها، تعدادى از پرسنل نيروى انتظامى که
در پايگاه نصرت آباد در حال خدمت بودند، حضور داشتند.
فرماندار زاهدان از وخيم بودن حال پنج تن از زخمىها خبر داد.
به گزارش خبرنگار ايرنا، مجروحان اين حادثه پس از انتقال به زاهدان در
بيمارستانهاى خاتم الانبياء، نبىاکرم و تامين اجتماعى اين شهر بسترى و در
حال درمان هستند.
يکى از مجروحان حادثه گفت : باتوجه به اينکه در پاسگاه ايست بازرسى فقط
مردان را براى بازرسى از اتوبوسها پياده کرده و زنان در داخل اتوبوسها
بودند، به احتمال زياد تمامى کسانى که در داخل اتوبوسها بودند، کشته
شده اند.
فرماندار زاهدان نيز گفت : با وقوع اين حادثه بلافاصله اهالى شهر نصرت
آباد به کمک مجروحان شتافته و پس از اعلام به آتش نشانى، اکيپهاى آتش نشانى
زاهدان به محل اعزام و با کمک مردم و نيروى انتظامى، نسبت به اطفاى حريق
اقدام کردند.
نورايى افزود : کارشناسان مربوطه در حال بررسى علت حادثه هستند.
رييس سازمان آتش نشانى و خدمات ايمنى زاهدان نيز به ايرنا گفت : در ساعت
۲۳ و۱۰ دقيقه با اعلام حريق ، اکيپهاى اين سازمان به محل حادثه اعزام و
نسبت به اطفاى حريق اقدام کردند.
"نادر عربشاهى" با بيان اينکه هنوز علت حادثه مشخص نيست ، افزود : پس از
اعزام کارشناسان و بررسىهاى لازم ، علت حادثه به اطلاع عموم خواهد رسيد

آخرين اخبار تعداد كشته ها و مجروحان تصادف در محور بم زاهدان

علت و آخرين آمار كشته‌شدگان و مجروحان حادثه تصادف در جاده بم ــ زاهدان اعلام شد
مدير روابط عمومي جمعيت هلال احمر: 204 نفر بر اثر اين حادثه كشته و مجروح شدند

نماينده زاهدان:
استقرار پليس راه در محدوده نصرت‌آباد، يكي از عوامل حادثه‌ تصادف امروز در سيستان و بلوچستان است
هفتاد کشته و صد زخمی.
شاهکاریم در از دست دادن نیروهای انسانی. شاهکار!تصادفی اتفاق افتاده و 70 نفر کشته شده اند. هیچ کس نمی داند چرا؟ این تصادف بین چند دستگاه اتوبوس پیش آمده؟
یادم است زمانی در امریکا سیل آمده بود و بزرگی می گفت: سردمداران امریکا از این خشم خدا عبرت بگیرند و از فساد توبه کنند. حالا کسی نیست که ترس از خشم خدا را به ما یادآوری کند. شاید اگر آقای کدیور این مطلب را بخوانند، باز هم مثل زلزله بم استدلال کنند که این خشم خدا نیست، عقب ماندگی علمی و فرهنگی خودمان است!!!والله اعلم.

۰۴ تیر ۱۳۸۳

نامه اختصاصي شهلا به روزنامه وقايع اتفاقيه
74 ضربه شلاقت را به جان مي‌خرم، ناصر!
پرستو گفت: اگر نوشتن در وبلاگت را جدی بگیری، چی می شه.......
و من باز وسوسه شدم.
شهلا این روزها شده شهره خاص و عام. همین دیروز یکی از بزرگان می گفت: آدم هوس می کند زنش را طلاق بدهد و برود یکی مثل شهلا پیدا کند. البته این هم از دروس اساسی این ماجرا برای آقایان است که حالا می دانند هزینه معشوقه ببخشید زن صیغه ای داشتن چقدر بالاست و ترجیح می دهند آبرومندانه اول زن خود را طلاق بدهند و بعد بروند دنبال عاشقیت.
اما شهلا...هنوز باور نمی کنم که او واقعا عاشق ناصر است. شاید هم همه ما مدتهاست که عاشقی را فراموش کرده ایم و باور نمی کنیم که در قرن 21 و در کشور اسلامی مثل ایران، هنوز می شود عاشق مردی شد و به خاطرش مرد!!!! آن هم مردی معتاد به مواد مخدر طوری که گاهی توان درست حرف زدن هم ندارد. نمی دانم. شاید باید به ملاقات شهلا بروم و از او بپرسم چگونه می شود عاشق شد.

۲۳ فروردین ۱۳۸۳

آزادی

تیس، تیس، تیس. مثل پتک توی سرم می کوبید. ساعت چهار و نیم صبح بود و انگار هیچ کس نمی خواست آن دیسکوی خراب شده را ول کنه و بره خونش. خسته بودم. بعد از دو ساعت تحمل صدای سرما خورده شهرام ناظری، آمده بودیم به دیسکویی که آن شب به مناسبت سال نو برای ایرانی ها برنامه داشت.
کیفم را برداشتم و به بهانه دستشویی رفتن راه افتادم. در دستشویی دختری را دیدم که اول شب همانجا دیده بودمش. دختری 18 یا 19 ساله زیبا، کمی عصبی، داشت سیگار می کشید. به بهانه تجدید آرایش کنارش ماندم.
یاد ایران افتاده بودم . شبی که خانه" م" مهمان بودم. دوستاش آمده بودند تا بعد ازمهمانی او به مهمانی دیگری بروند. سه دختر زیبا، 18-19 ساله، غرق در آرایش. وقتی دوست یکیشان دنبالشلن آمد، یکی که از همه زیباتر بود، جلوی آینه ایستاد تا لباسش را درست کند. دامن کوتاه مشکی پوشیده بود و تاپ قرمز. " اه، چقدر این تاپ می اید بالا. باید مدام دستم بهش باشه." و پشت تاپ را پایین تر کشید. زیباییش آنقدر کامل بود که نمی تونستم چشم ازش بردارم
اما "ن" دختری که آن شب در برلین کنارش ایستاده بودم روحیه ای کاملا متفاوت داشت. به همان اندازه زیبااما بدون آرایش، با دامنی بلند تر از دامن آن دختر، و تاپی پوشیده تر از تاپ آن دختر. اول شب در دستشویی غر می زد: من با این لباس نمی ایم بیرون. این چیه به زور تن من کردید؟ من با این راحت نیستم. و مدام دامنش را پایین می کشید تا بلندتر جلوه کند و یقه اش را بالا می کشید تا سینه اش را کامل بپوشاند.
پرسیدم:بهت خوش نمی گذره؟ چپ چپ نگاهم کرد و زیر لب غرید:نه
پرسیدم: چرا؟
گفت:خوب، نمیگذره
در باز شد وکسی که به نظر میرسید خواهرش است وارد دستشویی شد:" باز که چپیدی اینجا" جلوی آینه رﮊلبش را تجدید کرد و رفت
سعی کردم تا جلوی پرسشهایم را بگیرم و از دستشویی بیرون آمدم. تا ساعت شش صبح در میان جمعیت دنبالش گشتم ولی نتوانستم پیدایش کنم
در تهران "س" پرسید:راستی دیسکو هم رفتی؟
پوزخند زدم و گفتم آره
گفت:خوش به حالت. حسابی خوش گذشت، مگه نه؟
خندیدم:آره جای شما خالی
گفت:وای خوش به حالشون، حتما هر چی دوست داشتند پوشیده بودند

این سفر به یکی از جدی ترین مسایل ذهنی من دامن زد: آزادی یعنی چی؟