
خیلی چیزها عوض شده، حالا دیگر به خانه آمدن جلیل مثل یک رویا است، هر ده روز 24 ساعت!! حالا دیگر بزرگترین هدیه روز کودک برای رعنا، این است که جلیل او را نیمه شب بغل کند و تا صبح همان جا بماند. روزها می گذرد، اما به چه قیمتی؟ بزرگترین حسن این روزها آشنایی رعنا با مفهوم مادربزرگ است. حسی که آن را خیلی خوب منتقل می کند. وقتی کمی دلگیرم یا کمی سردرد دارم، می آید، بغلم می کند و می گوید: غصه نخور، مامانت پیشت است.
هنوز یک ماه نشده که رعنا دوستانش، پله هایی را که دو سال، موقع بالا رفتن و پایین آمدن آنها را می شمرد، اتاقش، چراغ خوابش، گوسفند های روی دیوارش را از دست داده و به خانه ای آمده که هنوز حتی یک شب هم در اتاق خواب خودش نخوابیده است. در نزدیکی خانه جدید،یکی از بهترین مهدکودک های تهران است و نمی دانم آیا درست است که دوستاش، مربیاش و اسباب بازی های آشنای یک سال و نیمه اش را هم ازش بگیرم یا نه؟
*****
یکی از مهم ترین اتفاقات خوب این روزها، برگزاری نمایشگاه نقاشی گروهی بچه ها در فرهنگسرای دانشجو در پارک شفق است که دو تا از کارها رعنا هم بین آنها است. کارهایی که به گفته خیلی ها با کار بقیه بچه ها متفاوت است. رعنا کوچک ترین نقاش جمع است و کارهاش قاعدتا فقط خط خطی، اما یکی از کارهاش روی بوم سیاه است و به شدت فضایی انتزاعی دارد.
برخورد رعنا با نمایشگاه هم بامزه بود. به محض ورود، تابلو های خودش را پیدا کرد و بعد هم گفت که من می رم بازی کنم. دوستانی هم که برای بازدید آمده بودند، رعنا را در محوطه پارک شفق می دیدند که دارد از پله ها بالا و پایین می دود یا با
انوشه بازی می کند.من استعدادی هم در
گیتی کشف کردم. او نه تنها استعداد سردبیری دارد، بلکه کلی هم در مدیریت کردن بچه های یک پارک، توانایی و قابلیت دارد. او در آن واحد می توانست با بیش از سه تا بچه آن هم در سنین مختلف بازی کند.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد
م که برای بازدی