۱۴ آذر ۱۳۸۶

امروز، روز بدي است

حالم بده، حالم از خودم، كارم، به در و ديوار كوبيدن بي‌خودي ام داره به هم مي‌خوره، دو روزه كه تهوع دارم، دو روزه كه دارم استفراغ مي‌كنم، خودم را، هر چه را كه ديده ام و جويده ام را،شايد هم سرنوشتم را، اقبالم را
ماكوان اعدام شد، امروز صبح، همان پسر كردي كه هيج كس عليه اش شهادت نداده بود. همان پسر كردي كه آيت الله هاشمي شاهرودي زير حكمش نوشته بود: اين حكم غير شرعي است.
فردا دومين سالگرد سقوط هواپيماي سي 130 ارتش است. دارم براشون مطلب مي‌نويسم. اگر هر كدام از ما دو سال پيش توي آن هواپيما نشسته بوديم، حالا خانواده هاي ما هم نه حكمي در دست داشتند و نه اقدامي براي احقاق خونمان شده بود. نمي‌دانم آيا آن موقع ما هم مثل روح سرگردان حلقه سبز مي‌نشستيم و مي‌زديم پشت دستمان؟
نامه آمده است كه ديگر نبايد روي پرونده بني يعقوب كار كنيم. دست كساني درد نكند كه قبل از هر اقدامي فقط حرف زدند، حرف. اين پرونده هم روي هزار تا پرونده خون ناحق
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۱ آذر ۱۳۸۶

شاید فاطمه دیگر طناب دار را نبیند

مریض بودم، آن قدر مریض که رعنا می خواست زنگ بزند آمبولانس بیاید و من را ببرد بیمارستان، آن قدر مریض که سه روز تمام از در خانه بیرون نرفتم و قید هر چه کلاس و کار بود را زدم، اما نه آن قدر که از به نتیجه رسیدن مذاکرات اولیای دم پرونده فاطمه پژوه خوشحال نشوم. امیدوارم هر چه زودتر زهرای او بتواند مادرش را در آغوش بگیرد. هیچ وقت، هیچ وقت طنین صدای فاطمه را فراموش نمی کنم وقتی از دار پایینش آورده بودندش، وقتی سربازی برگه در دست فریاد کشیده بود که طناب را رها نکنند. وقتی صدای ضجه های زهرا پشت در زندان اوین خشکید، زهرا هنوز هم وقتی از محمد می گوید، بغض می کند، لب ور می چیند و می شود همان دختر تازه بالغ آن روزها که در قمار فروخته شده بود به دهان شوهر مادر خوش مزه آمده بود. خوشحالم که زهرا به آغوش مادرش باز می گردد
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۳ آذر ۱۳۸۶

جهان بدون خشونت

یک بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچ کس نبود.
یک مامان بزی بود، سه تا بچه داشت، شنگول و منگول و حبه انگور. یک روز بچه بزها همه جمع شدند دور مامانشون .
شنگول گفت: مامان من کیت کت می خوام.
منگول گفت: مامان من پاستیل می خوام.
حبه انگور هم گفت: مامان من اسمارتیز می خوام.
مامان بزی راه افتاد و رفت تا برای بچه ها خرید کند. قبل از رفتن به آنها گفت: بچه های گلم مواظب باشید، غیر از مامان برای کسی در را باز نکنید. بچه ها گفتند چشم.
چند دقیقه بعد، صدای در بلند شد. شنگول و منگول دویدند که در را باز کنند اما حبه انگور گفت: نه بچه ها ، ما که هنوز نمی دانیم مامان بزی است یا نه.
برای همین رفت پشت در و پرسید: کیه کیه در می زند؟
یک صدای نرم و نازک گفت: منم منم مادرتون، بزک زنگوله پا.
حبه انگور گفت: اگر راست می گی، دستت را نشان بده.
یک مرتبه یک دست نرم و نازک و سفید از لای در اومد تو.
حبه انگور گفت: اگر راست می گی، برامون شعر بخون.
یک صدای نرم و نازک شروع کرد به شعر خواندن.
حبه انگور گفت: اگر راست می گی برامون چی خریدی؟
از زیر در، یک بسته پاستیل، یک کیت کت و یک بسته اسمارتیز اومد تو. بچه ها با خوشحالی در را باز کردند و دیدند مادرشون پشت در است. مامان بزی هم اونها را بغل کرد و بوسید و گفت: آفرین بچه های خوب که قبل از شناختن من در را باز نکردید.
بالا رفتیم دوغ بود، پایین آمدیم، ماست بود. قصه ما راست بود.
با خوشحالی بلند شدم. فکر کردم رعنا در جهانی بدون خشونت خوابیده، اما لای چشمانش را باز کرد و آرام پرسید: مامان، پس گرگه گرسنه ماند!
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

پرونده قتل هاي محفلي كرمان در ديوان عالي كشور

اعتماد ملي: با گذشت پنج ماه از اعلام آخرين راي قضات دادگاه كيفري كرمان در مورد پرونده مشهور به قتل هاي محفلي كرمان، پرونده در ديوان عالي كشور است و متهمان پرونده با قيد وثيقه آزاد هستند.
حسين ملايري پور، يكي او اولياي دم پرونده مشهور به قتل هاي محفلي كرمان به خبرنگار اعتماد ملي گفت: پنج ماه قبل آخرين حكم پرونده صادر شد. در اين حكم تنها در مورد معاونت در قتل دو تن از متهمان اظهار نظر شده بود. ازآن زمان تاكنون حكم در شعبه تشخيص هيات عمومي ديوان عالي كشور مانده است و همه متهمان جز يك نفر كه محكوم به اعدام است، با قرار وثيقه آزاد شده اند. به گفته وي متهمان رديف اول و دوم از كرمان نهاجرت كرده و به يكي از شهرهاي شمال شرقي كشور رفته اند.
عاملان قتل هاي محفلي کرمان که قتل هاي خود را از شهريورماه سال 81 آغاز کرده بودند ارديبهشت ماه سال 82 پس از به قتل رساندن يک زن و شوهر جوان که آخرين قربانيان اين باند بودند دستگير شدند.نخستين قرباني اين باند جوان 19ساله يي به نام مصيب افشاري بود که 13 شهريورماه سال 81 به قتل رسيد.
متهمان در اعترافات خود درباره اين جنايت گفتند؛ مصيب در ميدان امام خميني کرمان مواد مخدر مي فروخت. ما بعد از شناسايي او چندين بار به وي تذکر داديم تا دست از کارهايش بردارد اما او بي اعتنا بود تا اينکه به دستور حمزه (متهم رديف اول) يک روز او را به زور سوار ماشيني کرديم و به محله هفت باغ برديم و در آنجا حمزه ابتدا سنگي به سر مصيب کوبيد و او را داخل چاله يي استخرمانند انداخت، سپس هرکدام از ما سنگي به او کوبيديم اما مصيب نمي مرد تا اينکه حمزه گفت بهتر است او را زنده به گور کنيم. بعد چاله يي کنديم و پيکر نيمه جان مصيب را به داخل آن انداختيم و با شن و ماسه روي چاله را پوشانديم و به اين ترتيب مصيب را زنده به گور کرديم.
متهمان افزودند؛ قتل دوم را يک هفته بعد از قتل مصيب انجام داديم. ابتدا محسن کمالي را شناسايي کرديم. او فساد اخلاقي داشت، بنابراين يک روز که در حال خروج از خانه بود، او را گرفتيم و به هفت باغ برديم و در آنجا محسن را هم خفه کرديم و جسدش را همانجا دفن کرديم، سپس به دستور حمزه، موبايل و موتور محسن را برداشتيم تا از آنها براي کارمان استفاده کنيم.
قتل سوم را چند ماه بعد انجام داديم، مقتول زني به نام جميله بود که او هم خريد و فروش مواد مخدر مي کرد و فساد اخلاقي داشت. از آنجايي که اين زن ازدواج هم کرده بود، پس از ربودن وي او را خفه نکرديم بلکه چاله يي کنديم و با روش سنگسار او را به قتل رسانديم، بعد جسد اين زن را به بيابان هاي اطراف کرمان برديم و در آنجا انداختيم تا طعمه حيوانات شود.
متهمان در ادامه اعترافات گفتند؛ به ما گفته بودند که محمدرضا نژادملايري و شهره نيک پور دختر و پسر فاسدي هستند که با هم ارتباط نامشروع دارند و به همين خاطر آنها را هنگامي که سوار خودروي پژوي محمدرضا بودند شناسايي کرديم و بعد از اينکه جلويشان را در جاده گرفتيم آنها را به چاله پر از آب هفت باغ برديم و هر دو را در آنجا خفه کرديم. بعد اجسادشان را داخل پژو گذاشتيم و به بيابان برديم و پس از آنکه اجساد را به بيرون انداختيم ماشين پژو را به آتش کشيديم و موبايل محمدرضا را برداشتيم. ما نمي دانستيم شهره و محمدرضا زن و شوهر هستند و فکر مي کرديم با هم رابطه نامشروع دارند.
ماموران در ادامه تحقيقات خود از متهمان دريافتند حمزه سردسته اين باند، سرباز بوده و به اتفاق ساير اعضاي باند که عضو يک پايگاه مقاومت بوده اند خود را محق مي دانستند تا هر کسي را تصميم گرفتند به قتل برسانند.پس از به قتل رسيدن شهره و محمدرضا و کشف جسد سوخته آنان ماموران تلفن همراه محمدرضا را رديابي کردند و دريافتند گوشي دست محمد حمزه است. بنابراين محمد حمزه دستگير شد، اما او هيچ اعترافي نکرد تا اينکه ماموران از او خواستند نام 14 نفر از دوستانش را به ماموران ارائه دهد. پليس در بررسي هاي خود متوجه شد 5 نفر از دوستان حمزه به اضافه خودش فعاليت و رابطه نزديکي با هم دارند. بنابراين پليس حمزه را تحت بازجويي هاي فني - پليسي قرار داد و او به 5 فقره قتلي که انجام داده بود، اعتراف کرد و ماموران ساير اعضاي باند را هم دستگير کردند.
پس از پايان تحقيقات و ارسال پرونده به شعبه نهم دادگاه عمومي کرمان قاضي اميري تبار اعضاي باند را محاکمه و آنها را محکوم کرد. طبق راي دادگاه محمد حمزه سردسته باند به اتهام شرکت در چهار فقره قتل (مصيب افشاري، محسن کمالي، جميله اسماعيلي و شهره نيک پور) به قصاص و اعدام در ملاءعام و به خاطر 6 فقره آدم ربايي (مصيب افشاري، محسن کمالي، جميله اسماعيلي، شهره نيک پور و محمدرضا نژادملايري) به 15 سال حبس، به خاطر سرقت اموال آنها به تحمل سه سال حبس و 74 ضربه شلاق محکوم و علي متهم رديف دوم به اتهام مشارکت در چهار فقره قتل (شهره، جميله، محسن و محمدرضا) به 4 بار قصاص و مشارکت در ربودن آنها به 15 سال حبس و رابطه نامشروع به 99 ضربه شلاق محکوم شد.همچنين متهم رديف سوم به نام سليمان به اتهام مشارکت در سه فقره قتل (شهره، محمدرضا و محسن) به قصاص و اعدام در ملاءعام و 5 فقره آدم ربايي به 15 سال حبس، سرقت اموال مقتولان به سه سال حبس و 74 ضربه شلاق محکوم شد. متهم رديف چهارم به نام محمد نيز به اتهام دو فقره قتل به قصاص در ملاءعام، به جرم سرقت اموال مقتولان به سه سال حبس، 6 فقره آدم ربايي به 15 سال حبس و ارتباط با زنان فاسد به 99 ضربه شلاق محکوم شد. همچنين «محمد س.» متهم رديف پنجم به جرم مشارکت در يک فقره قتل به قصاص در ملاءعام، مشارکت در سه فقره آدم ربايي به 15 سال حبس و سرقت اموال مقتولان به سه سال حبس و متهم رديف ششم به نام چنگيز به خاطر مشارکت در يک فقره آدم ربايي به 15 سال حبس و مشارکت در يک فقره قتل به قصاص در ملاءعام و رابطه نامشروع با يک دختر جوان به 99 ضربه شلاق محکوم شد. اما اين حکم در ديوان عالي کشور نقض شد و قضات ديوان اعلام کردند چون متهمان با اعتقاد به مهدورالدم بودن اين قتل ها را انجام داده اند مجازات قصاص شامل آنها نخواهد شد.به اين ترتيب پرونده مجدداً به شعبه هم عرض فرستاده شد و دادگاه دوم متهمان رديف يک و دو را به قصاص محکوم کرد اما با توجه به اينکه خانواده دو تن از مقتولان اعلام رضايت کرده بودند ساير متهمان را تبرئه کرد. پرونده براي بار دوم به ديوان رفت اما باز هم حکم نقض و پرونده براي سومين بار به شعبه هم عرض فرستاده شد.
قاضي سوم رسيدگي کننده به پرونده مطابق نظر ديوان عالي کشور چون متهمان ادعا کرده بودند قربانيان را با اعتقاد به مهدورالدم بودن به قتل رسانده اند، آنها را تبرئه کرد. اين بار حکم مورد اعتراض اولياي دم قرار گرفت و پرونده مجدداً به ديوان عالي کشور ارسال شد اما ديوان عالي کشور اعتراض اولياي دم را نپذيرفت و حکم برائت قاتلان محفلي کرمان را تاييد کرد.در راي صادره شعبه 31 ديوان عالي کشور آمده است؛ محمد حمزه (سردسته باند)، «محمد س.»، «محمد ي.»، «چنگيز س.» و «س. ج.» از اتهام قتل عمدي تبرئه شده و اعتراض اولياي دم وارد نيست و راي صادره تاييد مي شود.همچنين بايد پرونده متهمان «محمد س.» و «چنگيز س.» درخصوص مجازات جنبه عمومي جرم در قتل هايي که اولياي دم رضايت داده اند مجدداً رسيدگي شود و در صورتي که اعتقاد مهدورالدم بودن در مورد مقتولاني که خانواده آنها رضايت داده اند از سوي دادگاه احراز نشود دادگاه بايد تصميم خود را اعلام کند. اكنون مدت پنج ماه است كه راي قاضي آزادور در هيات عمومي ديوان عالي كشور در انتظار بررسي است

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

....دلم

دلم گريه مي‌خواد، يك دل سير
دلم بغض مي‌خواهد، هوار هوار
دلم اشك مي‌خواهد، دريا دريا
دلم تنهايي مي‌خواهد، قد خدا
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳۰ آبان ۱۳۸۶

مسئول ستاد امر به معروف همدان با قرار وثيقه آزاد شد

امان از سايت روزنا كه با تاخير خبرها را مي‌گذارد. اين خبر مهم را امروز كار كرديم

در ادامه تحقيقات پرونده مرگ پزشك جوان در همدان
مسئول ستاد امر به معروف همدان با قرار وثيقه آزاد شد
اعتماد ملي: در حالي كه خانواده مرحوم دكتر زهرا خود را براي برگزاري چهلمين روز درگذشت او آماده مي‌كنند، يك مقام قضايي به خبرگزاري ايسنا گفت: خانواده اين فرد براي اداي توضيحات بايد فراخوانده شوند و پس از آن زمان رسيدگي به پرونده در دادگاه تعيين خواهد شد.
خانواده دكتر زهرا در حالي فراخوانده شده اند كه تنها 24 ساعت قبل از انتشار اين خبر، در دادگستري همدان حضور داشته اند. يكي از بستگان خانواده زهرا به اعتماد ملي گفت: دوشنبه گذشته پدر و برادر زهرا به همدان رفتند و توانستند از محل كشف جسد زهرا ديدن كنند. به گفته وي واحد اداري كوچكي به عنوام محل كشف جسد حلق آويز زهرا به آنها نشان داده شده است و محل دقيق كشف جسد تنها يك و نيم متر با در اتاق مسئول ستاد امر به معروف و نهي از منكر فاصله دارد.
اين عضو خانواده مرحوم زهرا همچنين از آزادي مسئول ستاد امر به معروف و نهي از منكر با قرار وثيقه خبر داد.
خبرگزاري ايسنا به نقل از معاون آموزشي و تحقيقات دادگستري استان همدان نوشته است: پرونده مرگ يك پزشك در بازداشتگاه امر به معروف همدان در مرحله تحقيقات است.
بنا بر اين گزارش مهدي الماسي مرجع رسيدگي به تحقيقات اين پرونده را دادسراي همدان اعلام و خاطر نشان كرد: بخشي از تحقيقات به وسيله مراجع انتظامي انجام شده است.
دكتر زهرا، پزشك جواني است كه يك روز قبل از عيد سعيد فطر در همدان به اتهام جرم مشهود بازداشت شد و 48 ساعت بعد جسد وي به خانواده اش تحويل داده شد.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۸ آبان ۱۳۸۶

فردا از صفحات حوادث خون مي‌چكد

حالم بده، حالم از خودم، كارم، نقشم، قلمم، همه چيز م به هم مي‌خورد. باز برگشتم توي يك دهليز بي سرانجام كه يك طرفش وحشت است و نفرت و طرف ديگرش نور و اميد اما كو تا برسيم به آن نور. نوري دور از دسترس، نور كه نه، كورسو.
ديروز داشتم براي يكي از دوستان در فضايل سرويس حوادث مي‌گفتم. مي‌گفتم كه در اين سرويس نه در مورد مردم كه از خود مردم مي‌نويسي، زندگي روزمره، دردها و غم ها و البته گاهي هم شادي ها. با ميترا حساب كرديم كه در همين يك ماه گذشته، توانسته ايم پرونده سه نفر را براي بررسي مجدد از پاي چوبه دار برگردانيم، مي‌گفتم و شادمان بودم اما
خبر پشت خبر از قتل هاي ناموسي مي رسد. ديروز مردي سر مردي ديگر را بريد و گذاشت روي سينه اش. امروز، هم همان طور، مرد و زني هم مردي را كشته اند چون از راز يك رابطه ناموسي با خبر شده است.
مدام حرف هاي يك مرد عرب روشن فكر در ذهنم جولان مي‌دهد. سال ها قبل كه در مورد قتل هاي ناموسي در جنوب كار مي‌كردم او گفت: به آمارها نگاه كنيد. در فاصله سال هاي 54 تا 57 ما كمترين آمار قتل هاي ناموسي را داشتيم چون فضاي شهر باز شده بود. مردم وقتي مي‌ديدند كه زن ها راحت در خيابان ها مي‌چرخند و كسي كاري به كارشان ندارد،‌آنها هم بازتر فكر مي‌كردند و آمار قتل هاي ناموسي به صفر رسيده بود. اما زماني كه حكومت به اتهام بيرون بودن موهاي دختري اورا شلاق مي‌زند، به من پدر هم حق بدهيد كه وقتي خلافي ناموسي از دخترم مي‌بينم او را بكشم.
حق با او است. وقتي به اتهام مانتويي تنگ، مويي آرايش شده، يا حتي نامه اي بي نام و نشان ، نيروهاي ضربت به خيابان مي‌ريزند و مرگيرند و مي‌برند و شب با افتخار از مردم مي‌خواهند كه بنشينند و اين همه خشونت را در تلويزيون نگاه كنند، پس جزاي گفت و گوي تلفني مرد و زني نامحرم در خيابان هم مرگ است.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۴ آبان ۱۳۸۶

یک دل سیر سالاد

گفت: همه پیشرفت کردن جز ما فرهنگی های بیچاره.
گفتم: چطور؟
گفت: یک مدرسه هست در شمال شهر که بابت هر سال حدود سه میلیون تومان شهریه می گیرد. فکر می کنی امسال برای ثبت نام کلاس اول چند نفر توی صف بودند؟
گفتم: خب، مثلا 200 نفر.
گفت: نخیر خانم، شش هزار نفر.
دود از سرم بلند شد: شش هزار نفر؟
گفت: بعله. یک روز که رفته بودم اونجا با چند نفر از مادرها صحبت کردم. اکثرشون کارمند بودند.
خندیدم: خوب من هم کارمندم، ایشالله دخترم که هفت ساله شد می تونیم سالی سه میلیون براش خرج کنیم
زد تو سرم: بی چاره، می دونی تو با همین حد از سواد و قلمی که داری، اگر در یک کشور اروپایی زندگی می کردی چقدر دستمزدت بود؟
گفتم: نه
گفت:لااقل ماهی بیست هزار یورو
دود از سرم بلند شد: بیست هزار یورو
گفت: حالا چقدر قرار است حقوق بگیری؟
شروع کردم با انگشتانم حساب کردن: شاید این قدر، شاید هم این قدر، روزی 5 ساعت ونیم، با دو روز مرخصی و...
تکلمه: دیروز خواستم بعد از مدت ها یک دل سیر سالاد بخورم. رفتم میوه فروشی، یک کیلو گوجه، یک کیلو خیار، یک گل کاهو، پنج تا دونه لیمو ترش، شد 6500 تومان! د
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۹ آبان ۱۳۸۶

حكم دلارام علي متوقف شد

نسرين ستوده زنگ زد. خوشحال بود. خبر داد: اجراي حكم دلارام علي متوقف شد.
گفت: ‌صبح امروز با مراجعه به قوه قضاييه و دفتر سخنگوي مطلع شدم كه دستور توقف اجراي حكم موكلم براي بررسي مجدد پرونده صادر شده است.
پيش از اين موكلم در نامه اي به رييس قوه قضاييه توقف اجراي حكم خود را خواستار شده بود.
يكي از ايرادات وارد بر حكم صادره اين است كه اين حكم حتي به رويت موكلم نرسيده و پيش از آن تماسي از اجراي احكام گرفته شده تا موكلم خود را معرفي كند و موكل تنها طبق اعلام كارمند اجراي احكام از محتويات حكم تجديد نظر خود مطلع شده است.
دل‌آرام علي به اتهام شركت در تجمع 22 خرداداز سوي شعبه‌ي 15 دادگاه ‌انقلاب به دو سال و 10 ماه حبس تعزيري و ده ضربه شلاق محكوم شده بود كه شعبه‌ي 36 دادگاه تجديد نظر دو سال و شش ماه از حبس وي را مورد تاييد قرار داد.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۸ آبان ۱۳۸۶

از دکتر بنی یعقوب تا رعنا

اذیت شدم. بعد از مدت ها بابت تهیه یک خبر، بغض کردم، تنم مور مور شد و ...حکایت دکتر بنی یعقوب ودلیل مرگش هم دارد برای خودش حکایت پیچیده ای می شود. خدا عاقبت همه مان را به خیر کند.
*********
وروجکی شده این رعنا خانم.
اول: همیشه داشتن یک پلاستیک را بر در دست گرفتن کیف ترجیح می دهد. چهارشنبه خواست که با تاکسی به مهد کودک برویم. راننده عینک آفتابی بزرگی زده بود. رعنا رو کرد به او و گفت: عجب آفتابی است؟ و دست کرد در پلاستیکش و عینک آفتابیش را در آورد و زد. مات موندم، کی عینکش را برداشته بود؟
دوم: رفتم دنبالش مهد، گفت که می خواهد روی صندلی جلو و پهلوی من بنشیند. بلافاصله بعد از جا به جا شدن گفت: من نمی خوام عروس بشم. با لحنی که تلاش می کردم عادی باشد پرسیدم: چرا عزیزم؟ گفت: همین طوری، کللن!!
سوم: هنوز به ندیدن جلیل عادت نکرده، امشب کلی پشت سرش گریه کرد، طوری که به هق هق افتاد. جلیل هم با بغض از در رفت بیرون. بعد از من پرسید: چرا بابا باید بره؟
گفتم: خوب باید کار کند
گفت: چرا؟
گفتم: تا پول دربیارد.
گفت: من پول نمی خوام. بابام را می خوام.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۴ آبان ۱۳۸۶

همه اراذل و اوباش بازداشتند؛ جز هفت نفر

حکایت غریبی است کاردر روزنامه، مخصوصا با داشتن دختر کوچولویی که هر روز باید تا قبل از ساعت پنج خودت را دوان دوان به او برسانی و در همه مسیر تا آخر شب دغدغه آن را داشته باشی که چه شد و چه نشد؟ تیتر رفت صفحه یک یا نرفت؟ یادداشت تایید شد یا نشد؟ اگر نشد، یادداشت جایگزین رسید یا نرسید.
خوشحالم که در این وانفسای درگیری با دو همکار خوب طرفم، میترا و شاهد، به نظر می رسند که بچه های خوبی هستند. ( این طوری نوشتم، چون مطمئنم چشمم شور است و فردا یک داستان درست می شود. انگار باید روی میزمون یک تابلوی بر چشم بد لعنت هم بگذاریم)
اما چیزی که انتظار نداشتم، این مطلب بود. کاش به من هم می گفتند که می خواهند سرلوحه بنویسند، آن وقت شاید همه چیز جور دیگری انجام می شد.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۳ مهر ۱۳۸۶

آیا اشتباه کردم؟

نمی دانم، هنوز نمی دانم، هرچند اولین روز کاری ام را در روزنامه اعتماد ملی پشت سر گذاشتم. همه چیز از غروب عید سعید فطر شروع شد. قراری برای یک ملاقات دوستانه و بعد مطرح شدن پیشنهاد دبیری سرویس حوادث. ساعت 11 صبح بود. ساعت 4:30 قراری برای شش عصر گذاشته شد و بعد، جلسه پشت چلسه و یک مرتبه دیدم نشسته ام مقابل نیروهای جوان سرویس و دارم در مورد برنامه های کاری حرف می زنم.
با رعنا چه کنم؟ با استرس های حوادث چه کنم؟ با مسئولیت ها چه کنم؟ یک سال و نیم از زندگیم لذت برده بودم و انگار برایم بس بود! نمی دانم. شاید اشتباه کرده ام شاید هم نه، فقط می دانم که افسون روزنامه نگاری بار دیگر من را سحر کرد.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۸ مهر ۱۳۸۶

رعنا، رعنا و باز هم رعنا


خیلی چیزها عوض شده، حالا دیگر به خانه آمدن جلیل مثل یک رویا است، هر ده روز 24 ساعت!! حالا دیگر بزرگترین هدیه روز کودک برای رعنا، این است که جلیل او را نیمه شب بغل کند و تا صبح همان جا بماند. روزها می گذرد، اما به چه قیمتی؟ بزرگترین حسن این روزها آشنایی رعنا با مفهوم مادربزرگ است. حسی که آن را خیلی خوب منتقل می کند. وقتی کمی دلگیرم یا کمی سردرد دارم، می آید، بغلم می کند و می گوید: غصه نخور، مامانت پیشت است.

هنوز یک ماه نشده که رعنا دوستانش، پله هایی را که دو سال، موقع بالا رفتن و پایین آمدن آنها را می شمرد، اتاقش، چراغ خوابش، گوسفند های روی دیوارش را از دست داده و به خانه ای آمده که هنوز حتی یک شب هم در اتاق خواب خودش نخوابیده است. در نزدیکی خانه جدید،یکی از بهترین مهدکودک های تهران است و نمی دانم آیا درست است که دوستاش، مربیاش و اسباب بازی های آشنای یک سال و نیمه اش را هم ازش بگیرم یا نه؟

*****

یکی از مهم ترین اتفاقات خوب این روزها، برگزاری نمایشگاه نقاشی گروهی بچه ها در فرهنگسرای دانشجو در پارک شفق است که دو تا از کارها رعنا هم بین آنها است. کارهایی که به گفته خیلی ها با کار بقیه بچه ها متفاوت است. رعنا کوچک ترین نقاش جمع است و کارهاش قاعدتا فقط خط خطی، اما یکی از کارهاش روی بوم سیاه است و به شدت فضایی انتزاعی دارد.

برخورد رعنا با نمایشگاه هم بامزه بود. به محض ورود، تابلو های خودش را پیدا کرد و بعد هم گفت که من می رم بازی کنم. دوستانی هم که برای بازدید آمده بودند، رعنا را در محوطه پارک شفق می دیدند که دارد از پله ها بالا و پایین می دود یا با انوشه بازی می کند.من استعدادی هم در گیتی کشف کردم. او نه تنها استعداد سردبیری دارد، بلکه کلی هم در مدیریت کردن بچه های یک پارک، توانایی و قابلیت دارد. او در آن واحد می توانست با بیش از سه تا بچه آن هم در سنین مختلف بازی کند.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد


م که برای بازدی

۱۰ مهر ۱۳۸۶

اگر زن آيين همسرداري بداند، مرد به اينجا نمي‌رسد

حاج آقا مردي است ميان سال با موهاي جوگندمي، ميانه قامت و گاهي خوشرو. او تنها مردي است كه حاضر شد بگويد كه چند همسر دارد. آن هم بعد از آن كه گفتيم چرا هيچ مردي حاضر نمي‌شود در مورد اين اتفاق حرف بزند. او از ازدواج اولش مي‌گويد، ازدواجي عاشقانه با زني متفاوت با فرهنگ خانواده. زني که خانواده تا زمان جدايي هرگز او را نپذيرفت. اما آنها عاشقانه زندگي کردند و دو بچه داشتند که زن که سه سال از حاج اقا بزرگتر بود اعلام کرد ديگر نمي خواهد فرزند بيشتري داشته باشد اما حاج آقا فرزند را برکت زندگي مي‌دانستند.
خواهر ها به خواسگاري رفتند اما کسي حاضر نبود همسر دوم شود. همين شد که حاج آقا ، خانم را توافقي طلاق دادند و با زني ديگر ازدواج کردند. اين بار کاملا سنتي و با انتخاب خواهرها. اما کمي بعد، به دليل وابستگي به بچه ها، به همسر اول رجوع کردند، در کمال آرامش و خوشبختي.
زندگي ادامه داشت تا اين که زني جوان و برازنده در دفتر حاج آقا مشغول به کار شد. تلاش هاي ايشان براي يافتن همسري با کمالات و مطابق ميل خانم بي نتيجه ماند تا روز ي که از ايشان پرسيد چرا به هر فردي که معرفي مي کنيم جواب رد مي دهي؟ و او با زبان بي زباني گفت که ترجيح مي دهد به عقد حاج آقايي خداشناس و مهربان و مومن در آيد و به حمدالله، بعد از جاری شدن صیغه عقد، دو سه سالی است که هم حاج آقا از سومین همسر خود راضي هستند و هم خانم.
موهای سپید حاج آقا نشان از تجربه فراوان او در زندگی داردو هرچند دلالت کردن سه زن و زندگی به شیوه ای که هیچ کدام از وجود دیگری بویی نبرد هم کار آسانی نیست. دل پرخون حاج آقا اما فقط به خاطر این بخش آخر است: ویژگی زن های ایرانی. او می گوید: نمی دانم چرا در جامعة ايران وضعيت اين‌جوري است. چرا یک قدم آن‌طرف‌تر نمي‌گذاريد. در كشورهاي مسلمان ديگر اين‌جوري نيست. اين مسئله در كشورهاي عربي ريشة تاريخي دارد. در لبنان و عربستان 4 زن در يك خانه با هم زندگي مي‌كنند. شايد گاهي هم اختلاف پيش بيايد ولي مرد كه مي‌آيد همه با هم مي‌نشينند. در افغانستان و حتي چين كه مسلماناني دارد هم وضعيت مشابه است. خودم سال ها پيش در سوريه مي‌ديدم كه زن‌ها بيشتر راغب هستند كه با مرد زن‌دار ازدواج كنند تا با مرد بي‌زن براي اينكه آن مرد تجربة زن‌داري دارد. شما اگر بخواهيد كسي را استخدام كنيد از او نمي‌پرسيد تجربة كاري‌تان چقدر است؟
فقط زن‌هاي ايراني از اين حالت‌ها دارند، گاهي جاري‌ها از هووها هم بدترند. شايد اين مسئله ريشه در زرتشتي يا گبر بودن ايراني‌ها دارد.
او ریشه اشتیاق مرد برای تجدید فراش را، بدرفتاری زن ها می داند و می گوید: والله بنده متوجه شده‌ام كه گاهي افرادي با روحيات مختلف كنار هم قرار مي‌گيرند. مثلا مي‌بينم مردي خيلي اهل معاشرت است اما زنش اصلاً معاشرت دوست ندارد. مرد و زن وقتي شروع كنند به پرخاشگري خصوصاً در جمع نسبت به هم سرد مي‌شوند. مردها نسبت به زني كه علي‌الدوام سركوفت بزند، مسخره‌شان كند، سرد مي‌شوند و خوب اين مي‌تواند دليلي براي ازدواج مجدد باشد چون مردي كه به زن خودش سرد شد، دنبال زن ديگري است تا خلأ وجودي زنش را پر كند ولي اگر زن هنر داشته باشد، آيين همسرداري بداند، مرد به اينجا نمي‌رسد. اين هم خيلي ظرافت مي‌خواهد.»
او طلاق را نیز از تبعات همین رفتارهای زنانه می داند: اوايل زندگي، رودربايستي زياد است اما يك مدت كه مي‌گذرد يواش‌يواش اختلاف‌ها زياد مي‌شود. بعد هم جدال است و مشاجره و گاهي به طلاق هم مي‌كشد. پس زناني داريم كه به‌دليل اختلافات روحي طلاق مي‌گيرند، زناني هم هستند كه يا شوهرانشان شهيد شده يا فوت شده يا مشكل مالي داشته‌اند يا مردشان معتاد بوده، اينها زنان تنهامانده‌اند. بگذريم از دختراني كه تا سن بالا ازدواج نكرده‌اند.»
حاج آقا قبول دارد كه گاه شروع رابطة مرد متأهل با زني ديگر از يك نگاه، از يك برخورد شروع مي‌شود و مرد تعهدش نسبت به زن اول را زير پاي تنوع‌طلبي‌اش مي‌گذارد: «البته اين اتفاق يك‌طرفه نيست، دوطرفه است. استاد مطهري هم مي‌فرمايند كه مردهاي هوس‌باز دنبال ازدواج‌هاي پي‌درپي‌اند و كساني هم كه الان با تعدد زوجات مخالفت مي‌كنند، به استناد به همين، چندهمسري را مذموم مي‌دانند. مسلماً نگاه توأم با شهوت حرام است. نگاه‌ها فرق دارد، بستگي به نيت دروني افراد دارد. كسي كه مريض است، ساديسم دارد، باطنش خراب است، علتش هر چيزي مي‌تواند باشد. يكي از علت‌هايي كه فردي دنبال حرام مي‌رود، لقمة حرام است. لقمة حرام خيلي بدتر از نطفة حرام است. اما وقتي لقمه طيب و پاك شد، نگاه هم پاك مي‌شود، نيت هم خوب مي‌شود و هوس‌بازي كم مي‌شود.»
برمي‌گردم به بحث اختلافات بين زن و شوهر كه مرد را به ازدواج با زني ديگر مي‌كشاند و مي‌پرسم: « چرا زن و شوهري كه شريك زندگي هم هستند و شايد بچه‌هايي از اين ازدواج دارند، به‌جاي آنكه اختلافات را برطرف كنند، مشاورة خانوادگي بگيرند و پيش روان‌شناس بروند، به اين سرنوشت دچار شوند كه مرد با ازدواج دوباره مشكلات خود را حل كند و زن هم مجبور به پذيرش باشد و مشكلاتش بيشتر شود؟»
حاج‌آقا نگاهي مي‌اندازد: «دسترسي به روان‌شناس‌هايي كه بخواهند اين مسائل را حل كنند، خيلي ساده نيست. زياد هم نيستند. خصوصي‌هايشان هم خيلي گران حساب مي‌كنند.»
گران‌تر از ازدواج مجدد؟
نه واقعاً...
ازدواج مجدد يك هزينة مادام‌العمر است ولي پيش مشاور كه بروند، حداقل دو، سه جلسه پول مشاور مي‌دهند.
پس تكليف اون‌همه زن تنهامانده چه؟
اين‌همه مرد تنهامانده داريم كه مي‌توانند مشكلات آن زنان را حل كنند. واقعاً لازم است مردهاي متأهل نگران زنان تنهامانده باشند؟
بيشتر مردهاي تنهامانده جوان هستند. تفاوت خيلي فاحشي است بين مردان تنهامانده با زنان تنهامانده... كم داريم مرد مسن تنهامانده...
اغلب مردهاي متأهل هم كه براي ازدواج دوم سراغ زن‌هاي هم‌سن‌وسال خودشان نمي‌روند كه بشود گفت يك زن تنهامانده گرفته‌اند و حامي مالي و پشتيبانش شده‌اند، اغلب سراغ دختران جوان مي‌روند.
اين موارد برمي‌گردد به بحث هوس‌بازي ولي خوب توجه داشته باشيد كه آن زن جوان چرا زن دوم شدن را قبول مي‌كند. مسائل مالي داشته يا از طرف خوشش آمده يا كمبودهايي داشته كه اين مرد مي‌توانسته جبرانش كند. شما موارد مريضي و هوس‌بازي را بگذاريد كنار، به بحث سلامت تعدد زوجات دقت كنيد. به‌هرحال جامعه بايد فكري براي زنان تنهامانده بكند. براي زني كه شوهر ندارد و بيوه شده خيلي سخت است كه ديگران بفهمند زني تنهاست. قديم، بعضي زنان كه تنها مي‌شدند مي‌رفتند خدمت بزرگي و مي‌گفتند آقا، اسم شما روي من باشد تا بقيه نگاه‌ها و زبان‌ها قطع شود. اينها از تنهايي و حرف و حديث‌ها و اينكه نگاه‌هايي دنبالشان باشد، رنج مي‌بردند.
همين نگاه‌ها و حرف‌ها نيست كه به ازدواج دوم مشروعيت مي‌بخشد؟ بقال محله‌اي كه خودش زن و زندگي دارد، اگر بداند كه ازدواج مجدد ممنوع است، ديگر برايش چه اهميتي دارد كه چند تا زن در آن محله تنها زندگي مي‌كنند و قاعدتاً اين حرف‌ها و نگاه‌ها هم از بين مي‌رود.
چپ چپ نگاه مي کند، کمي دلخور است: انگار شما هم مخالف هستيد!
به‌هرحال اين پرسش‌ها وجود دارد.
ولي شما خودتان را در موقعيت زناني قرار نمي‌دهيد كه همسر ندارند. به يك زن تنها، خانة اجاره‌اي نمي‌دهند. شما از واقعيت جامعه خيلي دور هستيد...
‎دوازده سال است كه همسر يکي از اقوام نزديک من فوت كرده و با بچه‌هايش زندگي مي‌كند.
اين كه بچه دارد. من مي‌گويم زن تنهاي بدون شوهر، شما از 100 تا مالك، از ده تا آژانس املاك بپرسيد به زن بيوة تنها خانه اجاره مي‌دهند يا نه؟ خيلي‌ها نمي‌دهند. بايد ضامن بياورد، برادر و پدرش بيايند تا مطمئن شوند زن ناجوري نيست و مرد به خانه نمي‌آورد ولي اگر مردي همراهش باشد، خيلي راحت به آنها خانه مي‌دهند.
حاج‌آقا شما از نظر اخلاقي درست مي‌دانيد كه زني براي برطرف كردن مشكلات خودش، آشيانة زن ديگري را به‌هم بريزد؟
چرا به‌هم مي‌ريزد؟ زن اول است كه به‌خاطر حسادت و به خاطر بُخل زندگي را به‌هم مي‌زند، چون تنگ‌نظر است و فكر مي‌كند روزي‌اش كم مي‌شود. روزي را خدا مي‌دهد. وقتي شما ازدواج كرديد، روزي‌تان هم مي‌آيد. اين تنگ‌نظري است كه زن اول فكر مي‌كند چيزي از او كنده مي‌شود، زن ديگري آمده و دارد نان او را مي‌خورد. هركس يك روزي دارد و همان روزي خودش را مي‌خورد.
شما كه به جنبه‌هاي مذهبي اشاره داريد، چرا اين تأكيد آية 129 سورة نساء را كه مي‌گويد شما هرگز نمي‌توانيد بين همسران عدالت را برقرار كنيد، مدنظر نداريد؟
○ ولي از اين آيه نمي‌شود استنباط كرد كه ازدواج مجدد نكنيد. مي‌گويد كه شما استطاعت برقراري عدالت را نداريد، آن هم براي ازدواج دائم است البته.
فكر مي‌كنيد مردي كه زندگي خودش را به لحاظ عاطفي، رواني و حسي بين دو زن تقسيم مي‌كند ، آيا قادر به برقراري عدالت هست؟
گاهي زن و شوهري با هم اختلافات شديدي دارند كه يك ازدواج ديگر مي‌تواند كلي از اين مشكلات را حل كند. فرض كنيد زن و شوهري اختلافاتي در روابط جنسي‌شان دارند كه باعث مشاجره و ناآرامي مرد مي‌شود. وقتي اين مرد ازدواج مجدد مي‌كند آرامش خود را به‌دست مي‌آورد، روحيه‌اش آرام مي‌شود و بيشتر به درد آن زن و بچه هم مي‌خورد. اينها را هم در نظر بگيريد. همه‌اش نگوييد يك زن آمده و زندگي را خراب كرده و عواطف را كم كرده است. اين‌جوري نيست.
به‌هرحال زن اول جريحه‌دار مي‌شود...
○ اگر شما عينك بدبيني بزنيد اين قضيه را بد مي‌بينيد. مي‌شود هم نصفة خالي ليوان را ديد و هم نيمة پر آن را. بعضي‌ها نيمة خالي را مي‌بينند و مي‌گويند يك زن ديگر آمد و پول مرد را برد، عاطفه و وقت او را برد. نمي‌گويند كه يك زن ديگر آمد، مرد را آرام كرد، آرامش زندگي را بيشتر كرد.
البته در ايران پيدا كردن موارد موفق، به‌خاطر رذالت‌هايي كه در وجود افراد هست، خيلي سخت است. تا وقتي بخل هست، حسد هست، كينه و نفاق هست نمي‌توان گفت موارد موفق هم هست. اگر فرمايشات ائمه را ملاك قرار دهيم اصلاً دعوا و بحثي راجع به اين موضوع نمي‌ماند.
بخشي از احاديث و روايت مربوط به شرايط صدر اسلام است ولي حالا زمانه فرق كرده...
الان كه بيشتر نياز است. آن‌موقع اصلاً چندهمسري و چندشوهري رسم بود يعني زناني بودند مانند هند، مادر معاويه كه چند شوهر داشتند. نمي‌خواهم بگويم چندشوهري خوب است ها! كار مذمومي است و اسلام هم آن را رد كرده...
پس چطور چندهمسري مذموم نيست اما چندشوهري مذموم است؟
○ آن زمان زناني رفتند پيش اميرالمؤمنين و گفتند كه چه اشكالي دارد زن هم چند شوهر داشته باشد. حضرت فرمودند يك تشت بياوريد. هركدام يك كاسه آب برداريد و بريزيد در تشت. بعد هم گفتند حالا هركدام آب كاسة خودتان را از تشت برداريد. زنان جواب دادند كه چنين چيزي ممكن نيست. حضرت هم فرمودند زني كه چند تا شوهر داشته باشد، نمي‌داند فرزندش از كدام همسر است.
‎‌حالا كه علم ژنتيك پيشرفت كرده و از روي نقشة ژني كودك مي‌توانند پدر او را شناسايي كنند.
○ با علم كه نمي‌شود همه‌چيز را ثابت كرد. مي‌گويند علم 27 حرف دارد و تا زمان ظهور امام زمان 2 حرفش كشف مي‌شود. حالا كه همة علم كشف نشده كه ببينيم يك زن چطور مي‌تواند چند تا شوهر داشته باشد.
‎‌يعني شما مي‌گوييد ثابت شده كه يك مرد چند زن داشته باشد و هيچ مشكلي هم نداشته باشد.
من گفتم كه فقط ايران را در نظر نگيريد. در خود ايران هم در مرزهاي افغانستان، پاكستان، عراق و قسمت‌هايي از مشهد، تركمن‌صحرا، گيلان، مازندران، كردستان، اهواز هيچ مشكلي نيست. واقعاً هم اشكالي ندارد. مردها هميشه بيشتر در معرض مرگ قرار دارند، مرگ در جنگ، زير فشار زندگي، سكته، درگيري... بالاخره چند ميليون زن بي‌سرپرست بايد سرپرست داشته باشند..
تابه‌حال به مردي پيشنهاد ازدواج مجدد داده اید؟
بله. خانمي از بستگان ما بود كه از شوهرش جدا شده بود. زن بسيار زيبايي بود كه شوهرش مشكلات روحي داشت. يك بار سفري به شهرستان داشتيم و اين خانم هم با پدرش همراه ما بود. صبح كه اين خانم بلند مي‌شود براي نماز، مرد صاحبخانه او را مي‌بيند. اين آقا هم همسري داشت كه با او خيلي مشكل داشت، هم تمكن مالي داشت. اين آقا و آن خانم به پيشنهاد من با هم ازدواج كردند. اوايل خانم اول اين آقا يك مقدار مشكل داشت اما بعد پذيرفت.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۲ مهر ۱۳۸۶

اسباب کشی از صیغه به چند همسری

مچ دستم درد می کند، پاهام هم همین طور. اسباب کشی از آن چه فکر می کردم سخت تر بود. سخت ترین بخشش، خداحافظی با همه خاطرات تلخ و شیریسن آن خانه بود، خانه ای که من و جلیل پنج سال و رعنا نزدیک سه سال از زندگی اش را در آن گذراند.
حالا اسباب کشی فقط بخش از داستان بود.نبودن جلیل، تلمبار شدن کارها و خستگی و خستگی و خستگی...
در این گیر و دار گزارش چند همسری هم گریبان من را چسبیده بود و ول نمی کرد. گزارشی حساسیت برانگیز که به مضحک ترین شکل ممکن تمامش کردم و خیلی زود باید بروم سراغ سوژه بعد که شاید کمی بوی خون بدهد. باید ببینم کی کارهای خانه جدید تمام می شود. لیست کارهای باقی مانده که تا آخر هفته باید تمام بشود را امروز نوشتم:
نصب پرده اتاق خواب
نصب دی وی دی و تلویزیون اتاق رعنا
نصب روکش قفسه روی تراس
مرتب کردن کتابخانه ها
مرتب کردن سی دی ها و وسایل کامپیوتر
*******
همه چیز اسباب کشی یک طرف، برخورد کارگرها با وسایل یک طرف. کارگرها که داشتند دومین خاور را بار می زدند، رسیدند به کتاب ها که تقریبا نصف یک اتاق دوازده متری را پر کرده بود. یکی از کارگرها که از همه زبان باز تر بود پرسید: خانم شما دانشمندید؟ پرسیدم: چطور؟ گفت: کسی که این همه کتاب را خوانده باشد، حتما دانشمند است.
خندیدم.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۵ شهریور ۱۳۸۶

از زبان یک زن صیغه شده

این هم بخش دیگری از گزارش" زنان موقت" در مجله زنان
غروب یک روز سرد زمستانی در شهری که هیچ گاه سرد نبوده است، اهواز. صدای هق هق گریه زن در لابی هتل پیچیده بود و جوانک گارسون، با لیوانی آب سرد کنار ما ایستاده بود. زن با نگاه التماس می کرد تا مرد برود و او بتواند حرفش را ادامه دهد، اما پسر بی خبر از موضوع گفت و گوی ما نگران همشهری اش بود که گیر یک خبرنگار سمج افتاده بود. از پسر خواستم که ما را تنها بگذارد. او با اکراه رفت و الهام ادامه داد:" می فهمی، می فهمی؟ نه، هیچ کس نمی فهمد. هیچ کس." و باز هق هق گریه اش بلند شد.
از یک ساعت قبل از آن لحظه الهام داستان زندگی اش را برایم تعریف کرده بود و من فکر می کردم که می فهمم." وقتی شوهرم در تصادف رانندگی کشته شد، من فقط 32 سالم بود. با سه بچه قد و نیم قد و یک خانواده شوهر بخیل و دزد. خرج مراسم را خانواده شوهرم دادند چون می گفتند که نباید به مال صغیر دست زد. بعد از مراسم هم پدر شوهرم شد قیم بچه ها و از آن به بعد ما مثل گداها زندگی می کردیم. من که سال ها خانم خانه بودم و شوهرم پول ماهانه را می داد دستم و برایش مهم نبود که چطور آن را خرج می کنم، باید هفته ای یک بار لیست خرید ها را می بردم خانه پدر شوهرم و او محاسبه می کرد که برای هفته بعد ما به چقدر پول احتیاج داریم. مثلا اگر یک روز قبل میوه خریده بودم، از هزینه هفته بعد پول میوه را کم می کرد، چون میوه داشتیم. در یک کلام، با ذلت زندگی می کردم. خدابیامرز شوهرم وضعش بد نبود، اما پدرش دست گذاشت روی تمام اموالش و اول از همه سهم خودش را برداشت. مدام هم در گوش بچه ها می خواند که مادرتان همین روزها شوهر می کند و شما را ول می کند. در بدترین موقعیت زندگیم بودم، داغ شوهرم از یک طرف و از طرف دیگر این مشکلات من را داغان می کرد که او آمد."
چشمان آبی اش برق می زند. انگار هنوز دوستش دارد. " صاحب خانه مان بود و در تمام این مدت همسرش یار و یاور من. از همه جریانات زندگی من خبر داشت، چون هیچ کدام از اقوام من ساکن اهواز نیستند و من کاملا غریب بودم. زنش برایم خواهر بود و خودش برادرم، پدرم و کم کم شد همه چیزم. وقتی نوبت تمدید قرارداد خانه شد، بدون اضافه کردن حتی یک ریال به قرارداد، آن را تمدید کرد اما یک قرارداد صوری تنظیم کرد و بابت آن 100 هزار تومان بیشتر از پدر شوهرم می گرفت و همان روز آن را به من می داد. کم کم مشکلات فقدان پدر خودش را نشان داد و مخصوصا دو پسرم رفتارهای عجیب و غیر قابل فهمی از خود نشان می دادند. در تمام این مشکلات نقش پدر را بازی می کرد. حتی دو پسر من و یک پسر خودش را در کلاس فوتبال ثبت نام کرد و آنها را می برد و می آورد. به تدریج کمبود پدر در بچه ها کم رنگ تر شد و به شرایط زندگی در فشار مالی هم عادت کردیم، هرچند کمک مالی او هم بی تاثیر نبود."
دستانش می لرزند و دستمال کاغذی هم. بینی اش را تمیز می کند. چشم می دوزد در چشمانم:" اگر راستش را بگویم از من متنفر می شوی؟ جا می خورم:" چرا؟"
انگار نه انگار که 10 سال در جنوب زندگی کرده است، هنوز پوستش سفید است و لهجه ندارد. می گوید:" من به نزدیک ترین دوستم، من به پسرهایم، من به روح شوهرم خیانت کردم." و باز هق هق گریه سر می دهد. در میان بغض و اشک می فهمم که مرد سفری به مشهد می رود و از آنجا به الهام تلفن می زند و می گوید که دیگر طاقت نداشته و به امام رضا پناه آورده و از او راه حل خواسته است. می گوید که شیفته الهام است و بدون او نمی تواند زندگی کند، نمی تواند خواسته اش را سرکوب کند و بیشتر از این آن را پنهان نگه دارد و هزار حرف دیگر که الهام گریه می کرد و می گفت و من نمی فهمیدم.پرسیدم:" آخرش؟"
با دست هایش صورتش را پوشاند. کلمات بریده بریده از لای انگشتانش بیرون می ریخت:" صیغه اش شدم. برای یک ماه. همان جا عقد را خواندند، غیابی."،
و باز هق هق گریه، انگار مصیبت نامه ای را می خواند:" همان شب برگشت. فردا صبح زنش رفت کلاس، بچه ها هم مدرسه بودند. آمد بالا، برایم انگشتر آورده بود، یک کاسه نبات، یک قواره پارچه، یک چادر مشکی، یک چادر نماز، یک جفت کفش. می دانی برای زنی که یک سال محبت ندیده، این کارها یعنی چه؟ "سر تکان دادم. دستهایم را زده بودم زیر چانه ام و به ضبط نگاه می کردم که نوار را می چرخاند و می چرخاند و می چرخاند.
اشک هایش را پاک کرد اما هنوز دستش را از روی صورتش پایین نیاورده بود که دوباره رها شدند روی گونه هایش:" یک هفته هر روز ظهر به دیدنم می آمد. مثل مردی که انگار هیچ وقت زنی نداشته و این همه سال محروم بوده است. روزهای اول، من نمی توانستم همراهی اش کنم. یک سال بود که هیچ مردی، موهای من را ندیده بود. یک سال بود که خود را برای هیچ مردی نیاراسته بودم. و حالا، مردی، هر روز من را بیشتر از روز قبل می خواست. و من داشتم آلوده اش می شدم که دیگر نیامد. روز هشتم، منتظر ماندم، نیامد. روز نهم نیامد. روز دهم تلفن زدم: کجایی؟
-سرکار.
-نمی آیی؟
- نه، کار دارم.
- مشکلی پیش آمده؟
- نه.
- پس چرا نمی آیی؟
- راستش زنم قاعده شده بود، حالا خوب شده. باشد تا ماه بعد.
دستهایش را گذاشت روی سرش و صورتش را فرو برد بین پاهایش. او فرو ریخته بود. او شکسته بود. نمی دانم چقدر گذشت تا سر بلند کرد. انتظار داشت من رفته باشم. اما من همچنان چشم دوخته بودم به ضبط که می چرخید و سکوت را ثبت می کرد. " سه هفته گذشت و او به من سر نزد. انگار نه انگار که آن یک هفته، جزئی از زندگی ما بوده است. بعد، یک روز دوباره زنگ زد. می خواست صیغه را تمدید کند. یک ماه دیگر. حتما باز زنش قاعده شده بود. دیگر زمانش دستم بود. گفتم نه،
التماس کرد: من بی تو می میرم. در دلم گفتم بمیر. تا آن موقع هنوز خودم را یک زن پاک می دانستم. من که گناه نکرده بودم. من که حرام مرتکب نشده بود. من هم انسان بودم با همه غرایز انسانی و حلال خدا، حلال خدا بود. اما عصر، آمد. بچه ها را گذاشته بود کلاس فوتبال. در زد. چادر سر کردم. دیگر محرمم نبود. گفت آمده تا حقم را بدهد. مهریه ام را.
- مگر مهریه هم دارم؟
- بله، بدون مهریه عقد باطل است.
پاکتی را به دستم داد. دو بسته پانصد تومانی. صد هزار تومان.
پرسیدم: فاحشه گرانی بودم؟ نه؟
پشتش را کرد و رفت."
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲۰ شهریور ۱۳۸۶

توبه می کنم

برادر بزرگوارم، جناب آقای تورنگ
متشکرم از این که بذل محبت نموده و به وبلاگ این جانب قدم رنجه نموده اید و از آن مهم تر برایم کامنت گذاشته اید. متشکرم که علی رغم دغدغه های مهم شغلی، به مسایل اجتماعی نیز توجه دارید.
متشکرم که من را لایق دانستید و نصیحت فرمودید که از این به بعد کارم گناه است.
توبه می کنم.
توبه می کنم به درگاه خداوند متعال از هر دروغی که گفته ام و یا بر قلم جاری کرده ام.
توبه می کنم به درگاه خداوند متعال از هر نگاهی که بر هر حرامی افکنده ام.
توبه می کنم به درگاه خداوند متعال از هر ناپاکی که بر زبان قلم جاری کرده ام.
توبه می کنم به درگاه خداوند متعال از هر حلالی که حرام کرده ام و از هر حرامی که بر آن دست یازیده ام.
توبه می کنم به درگاه خداوند متعال از هر گناهی که دانسته یا نادانسته مرتکب شده ام
و
قسم می خورم که ننوشته ام جز آن چه دیده ام و دلم را به درد آورده است.
قسم می خورم که ننوشته ام جز آن چه که شنیده ام و اشک بر چشمانم جاری کرده است.
قسم می خورم که نخواهم نوشت جز آن چه که احساس کنم واقعیتی است که دلی را به درد خواهد آورد و اشکی بر چشمی خواهد غلطاند و دستی را به حرکت واخواهد داشت.
برادرم. حرم مطهر امام رضا(ع) دورتر از کربلای معلایی که افتخار زیارتش را داشتید نیست. بروید، زیارت کنید و اگر جز آن چه نوشتم دیدید، نفرینم کنید که به سخت ترین بلاها گرفتار شوم و در آتش دوزخ بسوزم و تکه تکه شوم و هر تکه ام را هزاران ملک عذاب به آتش کشند و رها نشوم از عذاب تا خدا خواهد و اگر دیدید آن چه نوشته بودم، تنها برایم یک بار دعا کنید. دعا کنید که خداوند صبرم دهد بر تحمل آن چه می بینم و توان نوشتنم نیست.
الهی آمین یا رب العالمین.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۸ شهریور ۱۳۸۶

صیغه در مشهد

هواپيما که به سمت بال چپ خود مي‌چرخد، کسي بلند مي‌گويد السلام عليک يا ثامن‌الحجج، يا موسي‌الرضا. دقايقي بعد در فرودگاه مشهد از هواپيما پياده مي‌شوم و مستقيم مي‌روم به حرم امام رضا (ع). نمي‌دانم اين عرق مذهبي است يا سال‌ها زندگي در مشهد و تنفس در هواي آن و داشتن هزار خاطرة دور و نزديک از سال‌هاي کودکي که باعث شده نپذيرم حرم امام رضا هم پاتوق است. هنوز وقتي لحن يکي از مرداني كه در قبرستان... قم ديدم را به خاطر مي‌آورم، بغض مي‌کنم. از منظر او، هر جايي که زن هست، پاتوق است. پاتوق زناني که صيغه مي‌شوند.
نمي‌دانم از کدام در وارد حرم مي‌شوم. اين سال‌ها همه چيز عوض شده، چندين صحن جديد و رواق جديد. از درهاي بزرگ تودرتو مي‌گذرم. همان مرد در قم به من گفت «حاج آقا... هميشه دستش پر است.»
ـ کجا پيدايشان کنم؟
ـ از هر که بپرسي نشانت مي‌دهد.
و حالا، در ميان آن همه آدم و کبوتر و چادر، کجا او را بيابم؟ به‌سراغ يكي از کفش‌دارها مي‌روم. کفش‌هايم را جلويش مي‌گذارم و سراغ حاج آقا را مي‌گيرم. طوري نگاهم مي‌کند که بي‌وقفه حرفم را ادامه مي‌دهم: «برادرم مشهد سرباز است.» کفش‌هايم را پس مي‌دهد و با دست به راهي اشاره مي‌کند. حتي لايق باز کردن دهان و گفتن نشاني هم نيستم. دوباره کفش‌هايم را مي‌پوشم و به راهي مي‌روم که کفش‌دار نشانم داده. از يک در بزرگ مي‌گذرم. مردم زيارت‌نامه در دست کنار درها ايستاده‌اند و اذن دخول مي‌خوانند. وسط صحن بعدي، سراغ خادمي مي‌روم که ايستاده و مردم را راهنمايي مي‌کند. داستان را مي‌گويم: «دنبال حاج آقا... مي‌گردم.»
چپ‌چپ نگاهم مي‌کند و با چوب پردار، کنار صحن را نشان مي‌دهد. روي فرشي، چند مرد روحاني نشسته‌اند. تا به آن سوي صحن برسم، در آينه‌کاري‌هاي ديوار، تصوير خودم را مي‌بينم. صورتي گرد و رنگ‌پريده که در قاب چادر نشسته است. به سمت آينه راه کج مي‌کنم. مي‌ايستم و تمرين مي‌کنم. وقتي رو برمي‌گردانم، از چهره‌ام چيزي پيدا نيست جز گوشه‌اي از چشم و قسمتي از بيني.
به‌سراغ روحاني‌ها مي‌روم. نام حاج‌آقا را که مي‌برم، لبخند محوي روي صورتشان مي‌نشيند و يکي مي‌پرسد: «فرمايش؟» داستان برادر سربازم را مي‌گويم و آنها به هم نگاه مي‌کنند و مي‌گويند: «همان، برو سراغ حاج‌آقا.» با صدايي عصباني مي‌پرسم: «ايشان کجا هستند؟» باز هم با دست به من راهي را نشان مي‌دهند، بدون کلام.
در صحني ديگر، باز هم فرش‌هايي پهن شده و باز هم آدم‌هايي نشسته‌اند و باز همه کتاب در دست دارند. باز هم از خادمي سراغ مي‌گيرم و باز هم راه نشانم مي‌دهد، با چوب پردار. اين بار مردي را مي‌بينم با کت يقه‌بسته كه چند مرد جوان اطرافش نشسته‌اند و گپ مي‌زنند و مي‌خندند. دور مي‌ايستم. تمام انگيزه‌هايم از تهية گزارش را براي خودم تكرار مي‌کنم، انرژي‌ام را جمع مي‌کنم و نزديک مي‌شوم. به بهانة درست كردن چادر دست به صورتم مي‌برم. جز گوشة چشم و قسمتي از بيني چيزي پيدا نيست. با صدايي خفه سراغ حاج‌آقا ... را مي‌گيرم. دو مرد به من مي‌خندند و دندان‌هاي زردشان را نشان مي‌دهند. مشتم را محکم‌تر مي‌بندم تا چادرم بيشتر جمع شود و حجابم شود و حفظم کند. مرد مي‌گويد: «امرتان؟» داستان را مي‌گويم. حکايت همان برادر سرباز را، و باز حواله‌ام مي‌دهند به حاج‌آقا در صحني ديگر. راه مي‌افتم، با گام‌هايي محکم که: ديدي درست فکر مي‌کردي. اين همه آدم جمع شده‌اند و جز حاج‌آقا، هيچ‌کدام اين کار را نمي‌کنند. اگر پاتوق بود که حتماً همة اين آدم‌ها کسي را معرفي مي‌کردند.
آخرين صحن آشناست. هماني است که همة کودکي دوان‌دوان به آنجا مي‌رفتم و ارزن مي‌ريختم براي کبوترهاي امام رضا. همان کبوترهايي که آن سال‌ها هميشه نيمي از گنبد طلايي با بال‌هايشان مي‌پوشاندند. اين صحن از همه شلوغ‌تر است. در ميان زناني که روي فرش‌ها نشسته‌اند و کتاب در دست دارند و زيارت‌نامه مي‌خوانند، سه مرد نشسته‌اند. يکي با صداي بلند روضه مي‌خواند و جمعي از زنان اطرافش گريه مي‌کنند. يکي بلند زيارت‌نامه مي‌خواند و ديگري تنها نشسته است. به‌سراغ مرد تنها مي‌روم، با صورتي تنگ پوشيده‌شده.
ـ شما حاج‌آقا... هستيد؟
مرد نگاهم مي‌کند، تند، تيز، بد.
ـ چکارش داريد؟
داستان برادرم را مي‌گويم.
ـ نخير! حالشان خوش نبود، نيامدند.
زير چادر اخم مي‌کنم.
ـ خداي نکرده که بيماري‌اي، چيزي...
ـ نخير! کاري نداشتند، ترجيح دادند استراحت کنند.
ـ خوب، حالا من به برادرم چه بگويم؟
مرد نگاه از من مي‌گيرد و با اخم به زمين خيره مي‌شود.
ـ بگوييد خودشان بروند از خيابان پيدا کنند. آنجا زيادترند چون پول بيشتري گيرشان مي‌آيد.
آن سوي صحن، باد پرهاي کبوتران به صورتم مي‌خورد. دانه مي‌ريزم برايشان و آنها نزديکم مي‌آيند و دانه‌ها را از کف دستم بر مي‌چينند.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۳ شهریور ۱۳۸۶

مقبره های اجاره ای

گزارش چاپ شد، همه چیز به خیر گذشت. این هم بخش پایانی گزارشی که در آخرین شماره مجله زنان چاپ شد
به سال ها قبل باز می گردم. همان روزی که با دو همراهم رفته بودیم به قبرستان... چند دختر جوان توجهم را جلب کردند. آنها دقایقی بود که در اطراف قبرستان قدم می زدند. انگار به پارک آمده اند. محلی برای تفریح و وقت گذرانی. چند پسر جوان ایستاده بودند و آنها را می پاییدند. محبوبه 19 ساله بود و دانشجو. از نزدیک که دیدمش فهمیدم که صورتش غرق در آرایش است. در دانشگاه همان شهر درس می خواند اما خواهرش فرخنده دانشجوی تهران بود. آنها گفتند که برای قدم زدن به قبرستان آمده اند، آمده اند تا هوایی بخورند و البته...با شیطنت، کمی هم شیطنت بکنند. به پسر ها اشاره کردم، با آنها؟ همه خندیدند، هم محبوبه و فرخنده و هم پسرهایی که صراحتا حرف های ما را از راه دور لب خوانی می کردند. از آنها در مورد صیغه پرسیدم. حکم دختر را می دانستند و باز خندیدند.
یکی از پسر ها کمی نزدیک آمد: شما بروید قبرستان... هرچند شب جمعه ها اینها آنجا نمی رود، اما دیدنش خالی از لطف نیست.
هنوز تا غروب آفتاب مانده بود که همراهانم را راضی کردم به آنجا هم سری بزنیم.
برخلاف قبرستان قبلی، اینجا قبرستانی بزرگ بود و برخلاف نامش کهنه و خاک گرفته. در محوطه اصلی هیچ نشانی از قبرهای جدید نبود. گفته بودند بروید سراغ سرایدار قبرستان اما در اتاقش را قفل کرده بود و رفته بود. یکی از رهگذران که توقف ما را در مقابل اتاقک دید پرسید که چه می خواهیم. گفتم که با سرایدار کار داریم. گفت: معطل نشوید. پنج شنبه ها تعطیل است. پرسیدم: چرا؟
گفت: امروز برای زیارت اهل قبور زیاد می آیند، کاسبی اش کساد است. فردا صبح اول وقت بیایید.
هیچ کداممان معنای کاسبی را نمی دانیم. تک و توک خانواده ها بر سر قبور کهنه و خاک گرفته نشسته اند. دور تا دور فضای بزرگ قبرستان،مقبره است. راه می افتیم و از کنارشان می گذریم. بعضی در دارند و بعضی ندارند. بعضی درها قفل دارد و بعضی ندارد. بعضی از مقبره ها تمیز است و بعضی خاک گرفته، بعضی بر دیوارها هم سنگ نصب کرده اند و بعضی خلوت ترند. گوشه بعضی از مقبره ها دستهای روزنامه است، گوشه بعضی از مقبره ها پتویی کهنه. گوشه بعضی از مقبره ها خاک است و گوشه بعضی از مقبره ها یک تخت. به مقبره ای می رسم که پرده ای سیاه رنگ پشت در را پوشانده است. در قفل است. گوشه شکسته پنجره های را پیدا می کنم. با خودکارم پرده را کنار می زنم. باقی مانده های آخرین ضیافت هنوز دیده می شود. بر روی تختی در مرکز مقبره، پتویی انداخته اند و دو بالش، پتو نا مرتب است. هنوز منتظر است تا سرایدار بیاید و آن را مرتب کند و آماده کند برای بعد. مقبره تمیز است. دیوار مقابل، پر است از عکس. مردانی پیر و جوان، خندان و ناراحت، کراوات زده و یقه بسته، آنها تنها یک ویژگی مشترک دارند: چشمان همه آنها باز است.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۲ شهریور ۱۳۸۶

وحشت

اداره نظارت بر قاچاق انسان دولت آمریکا در گزارش سال 2007 خود وضعیت قاچاق زنان و کودکان در کشورهای مختلف جهان را مورد بررسی قرار داده است. مطلب زیر خلاصه ایست از گزارش این اداره در مورد قاچاق زنان و کودکان در ایران.
کشور ایران یکی از منابع قاچاق زنان به منظور استثمار جنسی تجاری و بیگاری ناخواسته است.ایران در عین حال مقصد وارد کردن قاچاقی زنان از برخی نقاط دیگر بوده و نیز محلی برای ترانزیت زنان به کشورهای دیگر نیز محسوب می‌شود.تجارت زنان در ایران دارای دو بعد داخلی و خارجی است. در داخل کشور زنان به منظور روسپی‌گری اجباری خرید و فروش شده و یا در ازای بدهی‌های پرداخت نشده اقوام خود مجبور به ازدواج تحمیلی با طلبکاران می‌شوند.بچه‌ها نیز در داخل ایران به منظور ازدواج اجباری، استثمار جنسی تجاری و بیگاری ناخواسته به عنوان گدا یا کارگر خرید و فروش می‌شوند که در این سرنوشت، بچه‌های افغانی مقیم ایران نیز با آنان مشترکند.
بر اساس گزارش منابع غیردولتی، زنان و دختران ایرانی به خارج از کشور نیز قاچاق می‌شوند. در این گزارشات آمده است که زنان و دختران ایرانی برای استثمار جنسی تجاری به کشورهای پاکستان، ترکیه، قطر، کویت، امارات متحده عربی، فرانسه، آلمان و انگلیس قاچاق می‌شوند.منابع رسانه‌ای گزارش کرده‌اند که روزانه 54 زن یا دختر ایرانیِ 16 تا 25 سال در پاکستان به فروش می‌رسند. دولت ایران حتی حداقل‌های استاندارد مبارزه با قاچاق انسان را هم رعایت نکرده و تلاش قابل توجهی در این راستا انجام نمی‌دهد.متقابلا منابع موثق به این مسئله اشاره دارند که مسئولان با ضرب و شتم، زندان و اعدام قربانیان قاچاق انسان، به تنبیه و مجازات آن‌ها می‌پردازند.اما تعقیب قانونی و مجازات قربانیان (که در واقع مبارزه با معلول مستقیم پدیده قاچاق انسان است و نه مبارزه با علت آن) موجب دست یافتن به هیچ‌گونه موفقیتی در حفاظت از زنان و دختران نشده است.
تعقیب خاطیان: دولت ایران جهت مبارزه با تجارت زنان و کودکان، طی قانونی که در سال 2004 میلادی به تصویب رسانده هرگونه قاچاق انسان را ممنوع اعلام کرده است.مجازات‌هایی که در این قانون برای قاچاقچیان انسان در نظر گرفته شده است بسیار شدید بوده و حتی حکم اعدام را هم در بر دارد؛ گرچه دولت عملا پیشرفت قابل توجهی در تعقیب و مجازات مجرمان نداشته و در طول تکمیل این گزارش هیچ‌گونه خبری در مورد تعقیب یا مجازات مجرمان اعلام نشده است.ایران هم چنین هیچ گونه شاهدی در مورد تلاش برای اجرای قانون درباره مقامات دولتی که گمان می‌رود در امر قاچاق انسان دست داشته و این فرایند را تسهیل می‌کنند، ارائه نداده است.
حفاظت از قربانیان: طی سال گشته حکومت ایران روش محافظت از قربانیان قاچاق انسان را به هیچ‌وجه بهبود نبخشیده است. حکومت نه تنها قربانیان را محافظت نمی‌کند بلکه آنان را به خاطر تخطی از قواعد اخلاقی و به جرم ارتکاب عمل نامشروع زنا - ارتباط جنسی خارج از چارچوب ازدواج - دستگیر و مجازات می‌کند.گرچه آمار دقیقی در دست نیست که چه تعداد از زنان و دختران به خاطر کاری که در دوران بیگاری جنسی مجبور به انجام آن بوده، توسط دولت مجازات شده‌اند اما گزارش‌هایی مبنی بر اعدام بچه‌هایی که قربانی تجارت سکس بوده‌اند، به جرم روسپی‌گری یا زنا، وجود دارد.علاوه بر این حکومت ایران هیچ‌گونه جایگزین قانونی در اختیار قربانیان تجارت انسان قرار نداده است تا به این وسیله آنان را از رفتن به کشورهایی که در آن‌جا با مشکلات فراوان یا خطر مجازات روبرو هستند، باز دارد.حکومت هم چنین نمی‌کوشد تا با تشویق و تهییج قربانیان به همکاری با مسئولان، به تحقیق و بررسی در فرایند قاچاق پرداخته و قاچاقچیان انسان را مورد تعقیب قانونی قرار دهد.دولت از طریق سازمان تامین اجتماعی مسئولیت اداره 28 خانه سلامت را بر عهده دارد. وظیفه این خانه‌های سلامت ایجاد سرپناه و حمایت از دخترانی است که از خانه فرار کرده و در معرض خطر خرید و فروش قرار دارند. اما گزارشات حاکی از آن است که دختران در این خانه‌های امن، به وسیله کارکنان این خانه‌ها و نیز سایر مقامات حکومتی مورد تعدی و تجاوز قرار می‌گیرند.
پیش‌گیری از خرید و فروش انسان: در خلال سال گذشته ایران هیچ‌گونه پیشرفتی را در پیش‌گیری از پدیده تجارت انسان گزارش نکرده است. در این راستا اقدامات پیش‌گیرانه‌ای مانند ایمن‌سازی مرزهای مشترک ایران با پاکستان و سایر کشورهای هم‌جوار که زنان و کودکان از آن طریق به خارج از کشور قاچاق می‌شوند، ضروری به نظر می‌رسد.ایران هم‌چنین باید سیر مسافرت زنان و دختران ایرانی به کشورهای خاورمیانه که بازار استثمار جنسی زنان ایرانی است را مورد نظارت قرار بدهد. در نهایت حکومت ایران باید با ایجاد برنامه‌های آموزشی و اطلاع رسانی، سطح آگاهی‌های زنان و کودکان در
مورد خطر قاچاق انسان را افزایش دهد.
کاش رادیو زمانه منبع این گزارش تکان دهنده را هم مشخص می کرد.
راستی منابع رسانه ای یعنی چه؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۱ شهریور ۱۳۸۶

گزارش صیغه

عصبانی نیستم، این حق مسلم مدیر مسول یک مجله است که مطلب را طوری تغییر بدهد که برایش مشکل حقوقی ایجاد نکند. آن هم مجله ای که در این وانفسا، ماندنش به نفسمان بند است، اما، خداییش خیلی تغییر کرد. تیغشان چنان تیز بود که حتی یک قطره خون هم نیامد اما خیلی از لحظات و صحنه ها ماهیتن تغییر کرد. از همه بیشتر دلم برای آغاز گزارش سوخت. جایی که به نظر من شاه بیت گزارش بود:
بفرماييد اندروني.
متشكرم. من همين جا راحتم.
با خنده: بله، شما راحتيد. ما راحت نيستيم.
و اين گونه بود كه من براي اولين بار قدم در اندروني بیت يكي از علماي مشهور گذاشتم. براي گفت و گو با يكي از آيات عظام به قم رفته بوديم و همراهم مارا به خانه عالم ديگري برد تا گرماي ظهر تابستان فروكش كند و به تهران بازگرديم. نهار را در جمع آقايان در اتاق محقر بيروني خورديم و بعد از نهار اصرار كردند كه بروم اندروني و به ناچار بحث هاي جذاب سياسي را رها كردم تا به جمع زنان خانه وارد شوم.
پرده را كنار زدند و در تمام چوب را دیدم كه با بلند شدن صداي ياالله باز شد. دختري جوان و زيبا، با بلوزي آستين كوتاه و شلوار جين به استقبالم آمد. به آپارتمان سه خوابه، با لوازم شيك و مبلمان امروزي وارد شدم. باورم نمي‌شد كه تنها با گذشتن از يك پرده وارد فضايي متفاوت شده ام. با ليواني شربت خنك پذيرايي شدم و بعد بحث هاي سياسي داغ آغاز شد. خانم خانه و دختر جوانش بر مسايل سياسي مسلط بودند. بحث را به مسايل اجتماعي كشاندم و حاصل رسيدن به مقصد من بود: صيغه.
" در قبرستان ... مرقدي است كه حاجت مي‌دهد. بايد نذر كني و يك سوره .... بخوانی، رد نمي‌شود. براي همين هميشه زنان زيادي سر آن مقبره جمع مي‌شوند و البته مردان هم. براي قبولي پسرم در دانشگاه نذر كرده بودم و رفتم تا سوره را بخوانم، قرآن را كه بستم و بلند شدم، دو مرد تا خانه را تعقيبم كردند. حتي وسط راه به چادرم نگاه کردم، اما آن را پشت و رو نپوشیده بودم. تا خانه را دويدم. خجالت نمي‌كشيدند، نه از سن و سالم و نه از چادر سیاهم. وقتي جلوي خانه رسيدم پشت سرم را نگاه كردم. سر كوچه ايستاده بودند. انگار خودشان خجالت كشيدند وقتي فهميدند به كجا آمدم."زن، پنجاه ساله بود، ميان قامت، با پوستي گندمگون و البته گذر زمان را مي‌شد روي صورتش ديد. صداي يالله بلند شد. چادرش را سر كرد و به طرف در رفت. در حریم امن خانه اش رويش را چنان محكم گرفته بود كه جز گوشه اي از چشمانش و كمي از بيني اش ديده نمي‌شد. من ماندم و این سوال که مردان در اين اندام كمي خميده و ميان سال دنبال چه مي‌گشتند؟
دو همراه مرد را مجاب كردم كه سري به قبرستان ... بزنيم. عصر پنج شنبه بود. چادرم را محكم به خود پيچاندم و وارد شديم. محل قبري را كه خانم گفته بود پيدا كردم. دو زن در حال دعا خواندن بودند. نزديكشان رفتم.
قبر ... اينجاست؟
آره. من تازه شروع كردم بنشين با هم بخوانيم.
الان برمي‌گردم.
سر بلند كردم. نگاهم كه از زن دور شد، دو مرد را ديدم. يكي 30 ساله و ديگري نزديك 50. هر دو داراي محاسن. يكي كت و شلوار داشت و ديگري بلوزي سپيد را انداخته بود روي شلوار سرمه اي اش. هر دو به من نگاه مي‌كردند. نگاه كه نه... چادرم را كشيدم توي صورتم و به طرف همراهان مرد دويدم. شانس آوردم. هر دو محاسن بلندي داشتند. تابش آفتاب - شايد هم جسارت من در كشاندن آنها به چنين جايي- باعث شده بود سگرمه هاشان در هم فرو رود. به خودم لعنت فرستادم كه چرا خود را در چنين موقعيتي قرار داده ام؟ مردها دو سه گام به سمت ما نزديك شدند. انگار يكي از همراهانم متوجهشان شده بود. به آن سو نگاه كرد. مردها ايستادند. هيچ وقت نتوانستم از همراهم بپرسم كه آيا متوجه نگاه آن دو مرد شده بود؟
کناری ایستاده بودیم و به افرادی که برای زیارت اهل قبور می آمدند نگاه می کردیم. گرمای هوا فروکش کرده بود و تعداد افراد هر لحظه بیشتر می شد. زنی چادر بر سر، میان قامت، با اندام باریک کنار ورودی ایستاده بود. انگار منتظر کسی بود. یکی از همراهانم اشاره کرد: می خواهی حرف بزنی برو سراغ آن زن. و با گوشه چشم همان زن را نشانم داد. پرسیدم چطور؟ گفت: برو دیگر.
پوستی برنزه، چشمانی میشی و لبانی برجسته. نگاهش بر من میخکوب شده بود از همان لحظه ای که مردان همراهم را ترک کرده بودم و به سویش آمده بودم. لبخند زدم. صاف نگاهم کرد. سلام کردم. سر تکان داد. ماندم که چه بگویم؟ شما صیغه می شوید؟ اگر کسی این سوال را از من می پرسید صاف می زدم توی گوشش، پس چه بگویم؟
"سلام. برادرم برای ادامه تحصیل به قم آمده است. می خواهم برایش زن بگیرم که هم تنها نباشد و هم کسی به خورد و خوراکش برسد." موفق شده بودم. نگاه سردش را از من برداشت و به همراهانم دوخت: کدومشون؟
کدام یک شبیه تر به من بود؟
آن که سمت راست ایستاده است.
همان طور که چشم به همراهم دوخته بود، چادرش را گشود. آگاهانه، آرام و با طمانینه، آن را تکانی داد و دوباره دوسویش را درهم کشید. اندامش نقص نداشت، مثل صورتش. پیراهن سبز رنگی هم رنگ چشمانش پوشیده بود، با بالاتنه ای خوش دوخت.
بهش بگو، نه.
آیا او گفت و گوی ما را شنیده بود؟ آیا همراهم چشم از او برداشته بود؟ فهمیده بود که همه چیز فیلم است؟ چرا؟ حالا با هم حرف بزنید، شاید...
چند وقت؟
سه ماه.
نه.
خوب، هر مدت که بخواهید.
چادرش را در هم کشید، تنگ. هنوز چشمانش بر روی همراهم می چرخید و او بی خبر از این همه بازار گرمی، گرم بحث با دیگری بود و انگار من و زن را فراموش کرده بود. زن روبرگرداند:همین، نه.
امیدوارم مجله زنان هم زودتر منتشر شود تا ببینید این کجا و آن کجا؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳۱ مرداد ۱۳۸۶

بیمار

خسته ام از بس مریضم. حالم از خودم، صدام و قیافه ام به هم می خورد. مردم از بس پای تلفن از این و آن معذرت خواستم که صدام بد است.
آخرین بار که به وبلاگم فکر کردم، روز 19 مرداد بود. صبح با صدای رسیدن یک اس ام اس از خواب بیدار شدم. تبریک بود!! برای روزی که دیگر نه برای من بلکه برای خیلی ها معنی نداشت. آن روز حتی کامپیوتر را هم روشن نکردم.
مریضم حتی رمق نوشتن هم ندارم. باشد تا بعد.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۲ مرداد ۱۳۸۶

خدا بیامرز!!!






دور نیست، دیر نیست، روزی که بگویند: دیدی خدا بیامرز چه سر فراز رفت بالای دار. از احمد روسی تا این خدا بیامرز!! فاصله زیاد نیست.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۰ مرداد ۱۳۸۶

اولین عکس های یک عکاس آینده




اولش فکر می کردم فقط یک بازی است، دوست دارد با موبایل پدرش ادای عکس گرفتن را دربیاورد. اما دیروز، دستش را گرفت جلوی چشمش، عین کادری که کارگردان ها می بندند، گفت: کلیک و بعد کف دستش را نشانم داد و پرسید: مامان، خوشگل افتادی؟


دوربین واقعی دادم دستش و یادش دادم چطور دگمه را فشار بدهد. این ها اولین عکس هایی است که رعنا با انتخاب کادر و سوژه ( آکواریومش) خودش گرفته است. رعنا حالا دو سال و هشت ماهه است.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۷ مرداد ۱۳۸۶

چگونه انسان وحشی می شود؟

از سه شنبه تا به حال در حال استراحتم. شاید برای اولین بار در سال های اخیر است که به خودم استراحت داده ام. فقط به رعنا فکر می کنم و غیر از آن کتاب می خوانم و فیلم می بینم. حالا امروز، احساس می کنم انرژی تازه ای دارم یا بهتر بگم داشتم.
خدا رحمتش کند
بهمن کشاورز می گفت که با گوش های خودش زمان پخش مستقیم دادگاه هوشنگ وراوینی از رادیو شنیده که او می گفت: در بازار بودم که مردی طواف، پسر بچه ای را از دور بساط خود می راند و می گفت: خدا پدر اصغر قاتل را بیامرزد که می خواست نسل شما ها را از روی زمین بردارد. همین شد که من هم تصمیم گرفتم این کار را آغاز کنم.
هوشنگ وراوینی به اتهام تجاوز و قتل چندین پسر بچه اعدام شد.
*****
همراه با گروه فیلم برداری داشتیم دنبال محل کار بیجه می گشتیم، از یکی از محلی ها کمک خواستیم، گفت: با اون خدا بیامرز چکار دارید؟
*****
داشتم ول می گشتم که این صفحه را دیدم. همه گزارش تکان دهنده یک طرف، این جمله یک طرف:گفت خدا رحمتش کنه ، می بینی چطور کشتندش.
در همه سال های کار در گروه های حقوقی و حوادث روزنامه ها در مورد وجه بازدارندگی از جرم مجازات ها شنیدم و نوشتم. اما امروز فکر می کنم که دیگر این داستان مسخره به پایان رسیده است. کدام بازدارندگی؟ سال ها است که مجرمین مخصوصا با شیوه های که مورد مجازات قرار می گیرند در ذهن مردم بخشیده شده اند. کی می خواهیم این داستان تکراری را تمام کنیم؟
اعتراف
نمی دانم به خاطر سال ها زندگی در مشهد بود یا چیز دیگری، همیشه نسبت به افغانی ها یک جور دیگر فکر می کردم. تا این که " بادبادک باز " را خواندم و بازبرگشتم به سال هایی که دوستی افغانی داشتم و همیشه مادرم من را بابت این دوستی سرزنش می کرد. بادبادک باز را با ولع خواندم. همه چیزش عالی بود.( گذاشتم که برای دومین بار بخوانمش) اما همه کتاب یک طرف و تصویر پردازی محشر سنگسار یک طرف. ساعت نزدیک چهار صبح بود و من در تاریک روشن آسمان به این بخش کتاب رسیده بودم. نه جرات داشتم ادامه بدهم و نه می توانستم رهایش کنم. چیزی در ته دل من می لرزید. یک جور ترس ناب و خالص، این جسارت در عنوان کردن ترس را هم از همین کتاب یاد گرفتم. اما امروز، این عکس ها را که دیدم، دلم که نه، تنم هم لرزید. راستی چگونه انسان وحشی می شود؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۳ مرداد ۱۳۸۶

دالان بهشت

اسمش را گذاشته ام تعطیلات تابستانی. رئیس مجوز ساخت فیلمش را گرفته و حالا با خیال راحت رفته زیارت و من هم دارم از فرصت استفاده می کنم و حال می کنم. دیگر مجبور نیستم روز در میان بدوم، از نوع دوندگی ذهنی، تا موقع درس جواب دادن به قول ایشان آذوقه داشته باشم. قرار شده در مدت 15 روز چهار تا درس پس بدم و کمی هم تحقیق و از این جور کارها.
پریروز داشتم شرق را ورق می زدم، دیدم یک صفحه بزرگ را اختصاص داده به دالان بهشت: ((اين منم خوشبخت ترين زن دنيا،که درتاريک و روشن جاده اي که به آسمان وصل مي شود،در حالي که احساس مي کنم خود بهشت رادرکنار د ارم،همراه نيمه ديگروجودم به دالان بهشت مي روم.))
ارزش وصل نداند مگر آزرده هجرت مانده آسوده بخسبد چو به منزل برسد.
نويسنده:نازي صفوي
تعداد صفحات:448
قيمت روي جلد: تومان 2800
انتشارات:شادان
همان روز خریدمش و دیشب هم تمامش کردم. راستش حدود 100 صفحه آخررا به شدت تند خواندم تا تمام شود. می دانستم که داستان از چه قرار است ونویسنده هم قرار است که چه نصیحت هایی بکند.راستش یک جاهایی احساس کردم به عنوان یک زن به من توهین می شود. اگر بخواهم داستان را خلاصه بگویم حکایت دختری است 16 ساله، که معلوم نیست در چه مقطع زمانی در ایران، با پسری 20 ساله عقد می کند و قرار می شود امانت بماند تا زمان عروسی. آنها دو سال را با هم زندگی می کنند( رسما آقای داماد وسایلشان را به اتاق دختر خانم منتقل می نمایند) بدون این که عروسی! به تعبیر سنتی آن، صورت بگیرد. در این مدت آقای داماد می فهمند که این دختر به دردشان نمی خورد و او را رها می کنند و می روند آلمان. هشت سال این دختر خانم و آن آقا پسر دوری و درد هجران را تحمل می کنند تا این که دست سرنوشت این دو را دو باره در برابر هم قرار می دهد. این بار در یک اتفاق چند دقیقه ای دوباره تصمیم می گیرند که با هم ازدواج کنند و البته عاقد هم سر می رسد. حالا علت این تصمیم سریع چیست؟ این که آقای داماد 8 سال به این فکر می کرده که در آن مدت دو سال چرا عروسی! نکرده و حالا چه کسی عروس خانم را تصاحب کرده؟ و خانم هم فکر می کرده وقتی در مدت دو سال این اتفاق برایش نیفتاده، دیگر نمی تواند به فرد دیگری تن بدهد.!!
واقعا نمی دانم این کتاب چرا به چاپ سی ام رسیده است.
فاجعه وقتی است که خانم نویسنده اعلام هم می کنند: من سعي دارم، آثاري كه مي نويسم عمدتاً در يك زمينه باشد، مثلاً عشق در همه آثارم هست، يا مسائل و مشكلات زنان حتماً مورد نظرم هست. البته مسائل اجتماعي ديگري را هم سعي دارم در آثارم بگنجانم.
آیا واقعا مساله زن ایرانی امروز هنوز بکارت است؟
بعد از آن تجربه تلخ، حالا بادبادک باز را شروع کرده ام. امیدوارم از خواندن این یکی مغبون نشوم.
این هم خیلی با مزه است: در نامه‌اي از سوي شوراي نظارت به صدا و سيماي مجلس شوراي اسلامي به رييس سازمان صدا و سيما، دستور بررسي موضوع اظهارات مجري برنامه تلويزيوني كوله‌پشتي صادر شد.
حسين مظفر ـ رييس شوراي نظارت بر صدا و سيماي مجلس شوراي اسلامي ـ درگفت‌وگو با خبرنگار پارلماني ايسنا گفت: برخورد اين مجري در برنامه زنده تلويزيوني بد بوده و حرف‌هايي زده كه شايسته نظام اسلامي نبوده است.
وي با بيان اين كه وقتي گوينده مي‌گويد: "ساعت 12 شب به بعد چطور حال كنيم؟ " كار خلاف ضابطه و اخلاق صورت گرفته است، افزود: شوراي نظارت در نامه‌اي به مهندس ضرغامي ـ رييس سازمان صدا و سيما ـ دستور داد كه موضوع از سوي وي رسيدگي شود.
نماينده مردم تهران در مجلس تصريح كرد: وظيفه شوراي نظارت بر صدا و سيما گزارش دادن موارد تخلف است و از اين رو در پي اين تخلف گزارش رييس سازمان ارائه شد.
منبع: ایسنا
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳۰ تیر ۱۳۸۶

عاشقشم


عاشقشم، عاشق کج و کوله حرف زدنش، عاشق کج وکوله دویدنش، عاشق کج و کوله کمک کردنش، عاشق زخم روی دماغش.
کلمات و ترکیبات تازه:
فسارش= سفارش
لفطا= لطفا
مشتکرم= متشکرم
کباب= کتاب
اما " دنیا دیگه مثل تو نداره" بنیامین را یک نفس بدون حتی یک خطا می خونه!!
بعد از تحریر:
دوستانه گفتند که حرف های بو دار ننویس. گفتیم چشم. تا اطلاع ثانوی فقط رعنا نامه می نویسیم.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۹ تیر ۱۳۸۶

حکایت مرخصی و گزارش نویسی

از حاتمی کیا مرخصی گرفتم، این یعنی یک معجزه. برای اولین بارهم نگفت: به شرط جبران! حالا مانده ام که قرار است چه بنویسم؟ بعد از پنج سال تحقیق میدانی و غیر میدانی، متمرکز و غیر متمرکز قرار است گزارش صیغه را بنویسم. اما هنوز، با گذشتن یک روز از دو روز مرخصی هیچ ننوشته ام.
مانده ام چه بنویسم. هیچ چیز آن طور که دوست داشتم پیش نرفته، هیچ زنی از صیغه شدنش راضی نبوده، هیچ مردی نمی گوید که اجازه می دهد دخترش صیغه شود. همه سوال های برانگیزاننده ای هم که می پرسم تا یک نفر تحریک شود و از این سیستم دفاع کند، به سنگ خورده اند.
امروز در محضر استاد موسوی بجنوردی با جسارت گفتم: زنی که اعلام می کند 23 بار صیغه شده چه فرقی با یک روسپی دارد؟ جمله را تمام کردم و پس کشیدم. منتظر یک جواب تند همراه با اخم و کمی دلخوری از سوی استاد بودم. اما او با سعه صدر نشان داد که الحق" تپل ها مهربانند". کمی مکث کرد و گفت: هیچ فرقی ندارد. فردی که بی عفت شود، فرقی ندارد که آن یک جمله را بگوید یا نگوید.
کاش می توانستم از شادی جیغ بکشم و به هوا بپرم و یا... موضوع گزارشم را با جسارت تعیین کردم: تفاوت روسپی گری و صیغه!!
باید بجنبم فقط یک روز دیگر مرخصی دارم.
این جمله" تپل ها مهربانند" را خود استاد گفتند و البته نقل می کردند از مرحوم فاضل لنکرانی که معتقد بودند چاق ها بدجنس نیستند. و البته ایشان بعد از آقای ابطحی دومین روحانی بودند که می گفتند: ما چاق ها!!
منظورشان از فعل جمع، گوشه چشمی هم به کیلوهای اضافه بنده بود!که گویا مانتوی گشاد و مقنعه بلند هم پنهانشان نکرده بود.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۱ تیر ۱۳۸۶

فرصت

کم آورده ام. مدام دنبال فرصت می گردم. فرصتی دیگر بریا تمام کردن دوره آن لاین روزنامه نگاری، موافقت شد: تا نیمه دسامبر
فرصتی برای کامل کردن گزارش صیغه، موافقت شد: تا روز شنبه
فرصتی برای تمام کردن کار نیمه تمام یونیسف، هنوز بی خبرم.
فرصتی برای ماندن، بودن و لذت بردن از داشتنش، دعا می کنم که موافقت شود.
گفته اند هر بار که می بینیش و دلت می لرزد بگو: لا حول ولا قوه ال بالله
امروز از صبح هزار بار گفتم: لا حول و...
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۸ تیر ۱۳۸۶

سلطان قلب ها

دارم مثل اسب تازی کار می کنم. دیشب تا 3 صبح. از 9 صبح تا الان، ناهار هم جلیل و رعنا را فرستادم بیرون و خودم بیسکویت و شیر خوردم. در این میان، گاهی مجبور می شدم تمدد اعصاب کنم. یک باره آن وسط، به صدایی که می شنیدم، گوش دادم. رضا صادقی بود که نمی دانم چطور از کامپیوتر من سر درآورده بود. ماندم، ماندم، ماندم. فکر می کنم از ساعت 3 تا حالا هزار بار این آهنگش را گوش داده ام. نمی دانم اسمش چیست.
یه دل می گه نشو عاشق کس
یه دل می گه می میرم بی نفس
یه دل می گه برم و یه دلم می گه خو کن به هوس
یه دل می گه پر رنگ و ریاست
یه دل می گه این رویای ما است
یه دل می گه بگم و یه دلم می گه فردا بمان
یه دل می گه پر عشقم هنوز
یه دل می گه که بساز و بسوز
سر کن بی فروغ
خو کن به دروغ
این عمر دو روز
یک بوم دو هوا، خستم به خدا
نمی خوام و می خوام بشم از تو جدا
رویای عزیز، تردید و گریز
بی عشق نمی تونم به خدا
سلطان قلبم، بی تو سرابم
آلوده فکر ناجور وتردید
برگرد و از من عشقی بنا کن
کانون روحم به عشق تو نزدیک
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

عشق موتور

نشسته بودم روی صندلی و موتور سواری رعنا را نگاه می کردم. سوار بر موتور باربی، محوطه کانون پرورش فکری را دور می زد و کیف می کرد. هوا ابری بود و گاهی باد مِ پیچید لای موهایش و او جیغ کوتاهی می کشید از سر هیجان. به سال ها دور برگشتم. زمانی که دور میدان مشعل کرمانشاه پدرم برای اولین بار پشت دوچرخه ام را رها کرد و من چه اذتی بردم از سرعت و استقلال و تسلط بر وسیله ای دو چرخ،
بعد از آن تفریح هر شب ما رفتن به میدان فردوسی کرمانشاه بود و دوچرخه سواری دور میدان بزرگ و شمردن تعداد دورها
و حالا، رعنا داشت همان لذت ها را تجربه می کرد اما نه با پا زدن و تلاش کردن، پدالی را فشار می داد و باد می پیچید میان موهایش. یک آن دلم لرزید، هوس کردم، دلم باد خواست که بپیچد لای موهایم. دلم هوس موتور سواری کرد. دستم را بردم زیر روسری، موهای بسته شده ام را لمس کردم و میدان دادم به رویا ها، کاش می شد رفت سفر، سفری دور، مثلا پاریس، و از آنجا با موتور راه افتاد دور اروپا.
یادم افتاد وقتی می خواستم از برلین به پاریس بروم، یکی از دوستان پیشنهاد داد با اتومبیل به این سفر چند ساعته بروم، می گفت: هم جنگل ها را می بینی هم با فرهنگ واقعی مردم آشنامی شوی. آن فرصت از دست رفت اما رویا ها هنوز مانده اند. شاید در سفری دیگر باد بپیچد لای موهایم، مثل رعنا.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۷ خرداد ۱۳۸۶

وحشت از آمار

هزار حرف نگفته دارم، هزار حرف برای نوشتن، اما این قدر این روزها در حال نوشتنم که دیگر وقت برای وبلاگ نوشتن کم می یارم. هفته قبل اجازه پیدا کردم که درگفت و گو با خبرگزاری مهر بگوبم که دارم تحقیق فیلمی از آقای حاتمی کیا را کار می کنم. اما فقط در همین حد. فکر می کنم اگر مسئولان اطلاعاتی کشور هم به اندازه اهالی سینما در قید و بند گفتن ها و نگفتن ها بودند ما حالا بهترین سیستم اطلاعلتی جهان را داشتیم. در هر حال آنقدر برای می نویسم که انرژیم تحلیل رفته است.
نمی دانم که خبر خبرگزاری مهر در مورد فیلم مستند مونا زندی حقیقی منتشر شد یا نه، اما من پژوهشگر آن کار هم بودم. به خاطر همین یک ماه گذشته پر از درد و رنج گذشت و البته پر از آمار تکان دهنده:
می دانید که یک تحقیق معتبر نشان داده است که 31 درصد از دانش آموزان مقطع راهنمایی در تهران مورد سوء استفاده جنسی قرارگرفته اند؟
می دانید که در تهران به تعداد پسر بچه ها، مکان های مخفی برای تجاوز به آنها وجود دارد؟
می دانید که در تمام ادیان الهی، مجازات تعرض کننده به پسربچه ها سنگسار است؟
می دانید که استفاده از کمترین میزان نرم کننده توسط متجاوز سبب می شود که هیچ آثار علایمی دال بر تجاوز بر بدن مورد تجاوز قرار گرفته باقی نماند؟
می دانید که اگر 48 ساعت از تعرض گذشته باشد، اثبات آن توسط پزشکی قانونی غیر ممکن است؟
می دانید که در مقطع سنی پنج تا 12 سال، آمار تعرض به پسربچه ها از آمار تعرض به دختربچه ها بالاتر است؟
دیگر بس است.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۲ خرداد ۱۳۸۶

سکوت

این روزها فقط می گذرم. تلفن خانه قطع است و هیچ کدام دل و دماغ پیگیری علت قطع شدن آن را نداریم. به قول عزیزی در لذت ناب بی خبری غوطه می زدیم و عشق می کردم که دخترکم ناز است و زبان می ریزد و من مادری ام کامل است، با همه وجودم. اما ، امروز، سکوت، می گذرم، نه با چشمانی بسته، می گذرم ، چون راهی جز آن ندارم.

هفته گذشته در جایی نه چندان دور پسرکی ابرو برداشته هزار سوراخ و سمبه نشانم که می شود آنجا آدم کشت و کسی نفهمد چه برسد به این که به کسی تجاوز کرد.

سه روز پیش عکسی را نشانم دادند از زنی با صورت خونین به خاطر بیرون بودن دو تار مو

دیشب، در کانون گرم خانواده ، کانال های تلویزیون را رد می کردم که چشمانم، دهانم، باز ماند و چشمان رعنا را گرفتم تا نبیند. ماموران نیروی انتظامی، با صورتی پنهان شده پشت پارچه ای سیاه، جوان های مردم را می زدند. با باتوم، جوانی ایستاده بود. رشید در برابر دوربین. از همان قد و بالاها که مادرها صد بار می گویند: قربان قدت بروم. اما، باتوم پاهای پسر را نشانه گرفته بود و می زد. یکی، دو تا، سه تا، چهار تا، پسر از درد نشست، خم شد مقابل چشمان من در خانه ای امن. من هنوز چشمان رعنا را گرفته بودم . او با چشمان بسته، صدای من را ادامه داد: پنج ، شش، هفت، هشت، نه، ده.
واماندم. به دخترکم آموخته ام که تا ده بشمارد.

آیا او هم مانند من تعداد ضربه های تازیانه را خواهد شمارد؟

رسانه محترم تبریک می گویم. من دیشب تا مغز استخوان ترسیدم. رسالتت را انجام دادی.

این هم سند وحشت

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۶

نظارت بر عقل ها و قلب ها

عباس عبدی همیشه برایم همیشه محترم بوده و هست، حتی وقتی در دادگاه تاریخی اش آن نامه خنده دار را خواند، چیزی از ارزشش در نظر من کم نشد. همیشه بودن در کنار او در شورای تیتر روزنامه نوروز از افتخارات من است.
برحسب اتفاق به وبلاگش سر زدم. باز هم مثل همیشه خوب نوشته است، خوب که نه، عالی
دليل برخورد حكومت با پوشش زنان سياسي است. در واقع اگر هيچ يك از مردم هم نماز نخوانده و روزه نگيرند، كه از اهم واجبات است، حكومت كاري به آنان ندارد. حتي اگر كسي به خدا هم اعتقادي نداشته باشد، كاري به او ندارند. زيرا اينها در ظاهر قضيه تعريضي به اقتدار و ادعاهاي ساختار سياسي ندارند. اما حجاب چنين نيست. عقب و جلو رفتن چند انگشت روسري ،يا بالا و پايين رفتن چند سانتی متر مانتو ،یا تنگ و گشاد شدن شلوار ،يا سياه و رنگي شدن جوراب، تماماً تعبير و تفسيري سياسي دارد، زيرا مي‌توان آن را به ضعف و قوت حكومت ربط داد. اما از آنجا كه حكومت ایران نمي‌تواند (هيچ حكومتي نمی تواند) بر عقل‌ها و قلب‌هاي مردم نظارت كند و در عين حال ادعاي چنين نظارتي را دارد، لذا حجاب و پوشش زنان و ريش و كراوات مردان را معرف عقل و قلب آنان مي‌داند و از اين رو در برابر چنين معرفي به شدت واكنش نشان مي‌دهد. اگر جامعه ايران همه بدحجاب باشند اما نماز بخوانند، معرف حكومت موجود نخواهند بود، در مقابل اگر هيچ كس نماز نخواند ولی همه با حجاب كامل باشند، معرف حكومت خواهند بود.
دليل ديگر برخورد با پوشش بانوان، نگاه جنسيتي حاكم بر حكومت نسبت به زنان است كه فعلاً مجال پرداختن به آن نيست.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۶

رعنا

اول: رفتم دنبالش مهد کودک, نشستیم توی ماشین که گفت: دوست دارم خیلی زیاد را بگذار. گفتم: سی دی اش را نداریم مامی, گفت: خب, بخر
دوم: رفته بودیم کانون ماشین سواری؛ یک موتور باربی انتخاب کرد و سوار شد, بعد یک ماشین زرد, قبل از این که ماشین را راه بیندازد شروع کرد به دستکاری سویچها و کلیدهای جلوی آن بعد پرسید: عمو, می خوام نوار بزارم!!.
سوم: باران می بارید. پرسید: می ریم کارواش؟ گفتم: نه مامی بارون می یاد. باران که تگرگ شد
گفت: به آقا بگو یواش ماشینو بشوره, می ترسم.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

آرایشگاه

خیلی وقت بود موهام را کوتاه نکرده بودم. یک سنجاق می‌زدم، یک کش می‌بستم و تمام. امروز وقتی رعنا را گذاشتم مهد، یک ساعت تا وقت قرارم فاصله بود. سعی کردم قرار را جا به جا کنم، نشد. رفتم ونک. قیچی را که به دست گرفت، مثل همیشه سر حرفمان باز شد. می‌خواستم ازش قصه دربیارم اما نشد تا بحث کشید به موضوعات زنانه!!!
" می‌توانم بگویم از صد تا مشتری، هشتاد و پنج تاشان این کاره اند"
گفتم: نه، روسپی یعنی کسی که پول می‌گیرد، گفت: روسپی نیستند، پول هم می‌دهند.
پرسیدم: با شوهرانشان مشکل جنسی دارند؟ گفت: بعضی ها که اقلیت محسوب می‌شوند، بقیه دنبال تنوعند!!!! با افتخار هم تعریف می‌کنند. نگران بچه دار شدن هم نیستند. بالاخره شوهر دارند. می‌اندازند گردن او!!
پرسیدم: از چه طبقه اجتماعی هستند؟
گفت: فقیر، کارمند، پولدار، البته بعضی ها هم که ندارند، افسردگی می‌گیرند که چرا کسی به آنها توجه نمی‌کند.
واماندم که چه بگویم
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۶

بانو صفاتی و مساله چند همسری


چرا در اسلام چند همسري براي مرد مجاز است در حالي كه زنان بيش از يك همسر نمي‌توانند داشته باشند؟

تمام احكام اسلام به منزله يك سيستم به هم پيوسته است و نمى شود يك حكم از اسلام را ديد، ولى ساير مصالح را در نظر نگرفت.
معمولاً هر قانونى در ظرف خودش تفسير مناسب دارد و مصلحت ويژه در درون آن. ولى وقتى از جايگاه اصلى آن را منحرف كنيم، شكل بدى پيدا مى‌كند.
قانون گذار قوانين را وضع مى كند و استفاده از آن را در شرايط مناسب خاص به خودش قرار داده كه زيبنده و مقبول است.
يكى از آن قوانين، بحث چند همسرى براى مردان است.
براى اين حكم شرعى شرايط و مقررات خاصى گذارده شده است و در محدوده معين قرار گرفته و به شكل طبيعى براى هر فردي ميسّر نيست كه تمام شرايط را ايجاد نمايد.
سخت ترين شرط اين است كه از مسير اعتدال نمى‌بايستى خارج شود، وگرنه در غير اين صورت، توصيه به تك همسرى شده است.
و شايد به همين دليل بوده كه در قانون نكاح در جمهورى اسلامى، ازدواج با همسر دوم را منوط به اجازه از همسر اول قرار داده است; يعنى به راحتى يك مرد بدون مجوزهاى شرعى و اخلاقى ومعيارهاى ديگرى كه در شرع اسلام لحاظ شده، نمى تواند همسر دوم را انتخاب كند.
امّا اين كه زن چرا چند همسرى نيست، مصالح زيادى دارد:
اين مسئله يك امر فطرى است و از طرف ديگر زن ظرف بقاء نسل انسان است و بايد اين امر معلوم باشد كه پدر در خانواده كيست تا مسؤوليت هاى لازم به عهده او باشد وگرنه در غير اين صورت با تلاشى خانواده به طور جدّى تر روبرو هستيم. همان طور كه گفته شد اين مسأله يك امر فطرى در ميان تمام موجودات است، حتى در بين حيوانات، حيوان ديگرى اجازه ندارد به حريم حيوان ماده نزديك شود.
اگر مرد در مواردى در حق زن جفا مى كند، از اين طرف هم، چنان چه مرزبندى آن به هم بخورد در امنيت و آرامش خانواده تأثيرگذار خواهد بود و كيان خانواده توسط هر كدام از اين دو فرد اصلى، يعنى زن و مرد اگر دستخوش خطر شود پذيرفته نيست.
پس راه حل ديگرى بايد يافت.
راه حل را قرآن مطرح كرده است كه اگر مرد متجاوز به حقوق خانواده باشد و امنيت روحى و روانى را به هم بريزد، اجازه ندارد همسر ديگرى را انتخاب كند كه با بهترين تعبير قرآن بيان مى كند كه اگر مرد توازن و تعادل را در خانواده حفظ نكند، اجازه گرفتن همسر ديگرى را ندارد و به يك همسر بايد اكتفا نمايد.
این ها نظرات تنها زن مجتهد ایران، بانو صفاتی است. کاش می‌شد از ایشان بپرسم:اگر زنی خود مسئولیت فرزندانش را بپذیرد و بچه ها هم ارث نخواهند و پدر نبینند و مشکلی هم پیش نیاید، پس می‌توان چند همسری را در زنان هم جائز دانست؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۹ اردیبهشت ۱۳۸۶

خیانت به گربه ها هم رسید

گربه اي در چين سگ زاييد
روزنا: به دنيا آمدن يک سگ از شکم يک گربه اهالي يکي از شهرهاي چين را به تعجب وادار کرده است.به گزارش مطبوعات چين صاحب گربه اي در شهر " زينگزو" با ديدن گربه اش که سه بچه گربه ويک گربه سگ نما زاييده تعجب کرد.گربه سگ نما شبيه به سگ هاي نژاد (پودل) است ورنگي سفيد دارد وبا سه بچه گربه طبيعي ديگر تفاوت دارد ، پوزه ، بيني ودست وپايش شبيه به سگ ها بوده ودمب آن هم کمي کوتاهتر از سه گربه ديگر است .صاحب اين گربه مادر مي گويد که از دو سال پيش از آن نگهداري مي کرده وپيش از آن هم بچه زايده است اما تا کنون چنين چيزي نزاييده بود.به گفته صاحب گربه، گربه مادر براي خارج شدن از منزل وسرک کشيدن آزاد بود وگاهي چند شب به خانه باز نمي گشت.

روسپیگری مردانه

نمی دانم که چه طور بحث به این جا کشید، مدت ها بود که در این موارد با هم حرف نزده بودیم، نه این که حرف نزنیم، رعنا فرصت هیچ حرفی را به ما نمی داد.
نشسته بودم کنار میز نهارخوری و چایی می خوردم که رسید، کمی زودتر از همیشه، رعنا جیغ کشید و پرید بغلش، بعد هم آمد نشست کنارم تا براش چایی بریزم. یاد مامانم افتادم. مدت ها بود که چایی نریخته بودم و دلم برای چایی مامان پز تنگ شده بود. حال و احوال روزانه و بعد یک مرتبه سوال: جلیل، خیانت یعنی چی؟ با تعجب نگاهم کرد. برایش از بحث های مجله زنان گفتم و تغییر شکل و محتوای قراردادها و این که چرا دیگر زن ها از این که مردشان بیرون غذا بخورد ناراحت نمی شوند اما اگر تمایلات جنسی اش را بیرون از خانه آرام کند، ناراحت می شوند. هنوز با تعجب به من نگاه می کرد. پرسیدم: چرت می گم؟ گفت: نه، ولی این مسایل خیلی وقته که حل شده.
وا رفتم:" کجا حل شده؟ تو خانه ما؟ تو فامیل ما؟ یا توی جامعه؟
خندید، فهمید که هول شدم: نمی دانم. فقط بدون که الان آن قدر که آدم ها در مورد تغییر شکل به قول تو قراردادهاشون حرف می زنند، در مورد آب و هوا حرف نمی زنند.
مثل تشنه به آب رسیده پرسیم: یعنی همه راحت می گویند که هر کدام از نفسانیاتشان را کجا و چگونه ارضا می کنند؟
جواب داد: بله، مثلا.... برای فرار از غرغرهای زنش یک مدت با .... بود. شوهر... بیماری قند دارد و خودش با ع است. ع از ... خسته شده و حالا با ... و ..... است.
ع را می شناسم، خوب، آخرین خبری که ازش داشتم این بود که در یک زمان با .... و .... و .... است. پرسیدم: ببینم، مردها از این که هر شب با یکی باشند احساس روسپی گری بهشون دست نمی دهد.احساس دستمالی شدن، چرک شدن؟ چه فرقی وجود دارد بین زنی که کنار خیابان می ایستد با این مردها؟
شاخ در آوردم وقتی جمله اش تمام شد: ع خودش هم می گه که من یک روسپی هستم.
و آن وقت تکلیف خیانت چی می شه؟ آدم ها تا کی می توانند زیر یک سقف، و فقط زیر یک سقف همدیگر را تحمل کنند. پس احساس آدم ها چی می شه؟ همه چیز شده قرارداد؟ همه چیز شده معامله؟
عصبانی شدم، اما می دانستم که عصبانیتم بی دلیل است. باید باور کنیم که آدم ها هر طور دلشان بخواهد زندگی می کنند و هر جور دلشان بخواهد در مورد هم فکر می کنند.
چایی تمام نشده بود که یکی از دوستان زنگ زد و پیشنهاد داد که با هم شام را بیرون بخوریم. آمدند دنبالمان و با یک ماشین رفتیم. در راه صحبت از دوست مشترکی شد که روزگاری حاضر نبود رو در رو با خانم ها صحبت کند و چند شب قبل دیده بودندش که با یک خانم( غیر از همسرش) در یک رستوران شلوغ و پر سر و صدا شام می خورده.
وقتی برگشتیم خیلی طول کشید تا خوابم برد. خیانت یعنی چه؟ آیا زنی که همسرش می داند او با مرد دیگری بیرون رفته خیانت کار است؟ پس چرا مرد یک چاقو و یک قانون مجازات اسلامی بر نمی دارد و به سراغش نمی رود؟
آیا مردی که آن سوی میزی نشسته و به صورت زنی غیر از همسرش نگاه می کند خیانتکار است؟
تکلیف هزاران زنی که برگه صیغه نامه رسمی همسرشان را لای سند ازدواج خود پیدا کرده اند چیست؟
چرا آنها خیانتکار نیستند و ما هستیم؟
بعد التحریر: مثل این که خیانت شده مساله روز
فهیمه خضر حیدری: درباره خیانت
محمد آقازاده: خیانت همسران
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۶ اردیبهشت ۱۳۸۶

کله شق

اعتراض جوانان به مقابله نيروي انتظامي با "بد حجابی"
رجانيوز گزارش داد که حمايت برخي عناصر اصلاح طلب از بدحجابي و موضع گيري آنان در برابر مبارزه قانوني نيروي انتظامي با بدحجابي سبب جسارت برخي افراد لمپن در تعرض به حريم امنيت اجتماعي شده است. عصر دوشنبه چند تن از جوانان شرور منطقه پونک با اجتماع در مجتمع تجاري ... در ميدان پونک به نوع خاصي از اعتراض دست زدند. گفته مي شود زماني که يک پسر جوان در اعتراض به مقابله نيروي انتظامي با مظاهر برهم زننده امنيت دولتي جامعه، شلوار خود را درآورده و با شورت اقدام به قدم زدن در داخل مجتمع کرد، چند شرور ديگر وي را تشويق کردند که لحظاتي بعد با درخواست افراد محل و حضور نيروي انتظامي جلب شدند. گفتني است مجتمع تجاري... يکي از مراکز نمايش انواع مد لباس و مو توسط جواناني است که به خصوص شب هنگام اين محل را پاتوق خود قرار داده اند. نيروي انتظامي تهران بزرگ طي چند روز گذشته به منظور مقابله با مفاسد اجتماعي در اين محل دست به عمليات پاکسازي زدند.
باورم نمی شه، بیشتر شبیه یک شایعه است. یعنی بچه های ما این قدر کله شق شدند؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۵ اردیبهشت ۱۳۸۶

حس ششم

جلیل داشت خداحافظی می کرد که رعنا جوابش را نداد. پرسیدم: رعنا، خوبی؟
جواب داد: نه، من غمگینم!! از جلیل خواستم که برود سراغش. روی تختش دمرو دراز کشیده بود، سرش را گذاشته بود روی دستش . جلیل پرسید: چی شد؟ گفت:غمگینم. پرسید: چرا؟
.....گفت: به خاطر این که
به دیوار تکیه دادم و سعی کردم دو سال و چهار ماهگی خودم را به خاطر بیاورم. دورترین خاطراتم مربوط به حداقل چهار سالگی است. مامان می گفت سه ساله بودم که می دویدم و به بابا می گفتم: اگه منو گرفتی؟ و این جمله سه ماه قبل رعنا بود، بازی که وسط پله ها با جلیل می کرد. مامان می گفت وقتی بچه بودم حرف هایی می زدم عجیب و بزرگتر از سنم. وقتی می پرسیدند تو این ها را از کجا می دانی، می گفتم: حس ششمم می گه!!
شاید من در کودکی کمی عجیب بودم، اما مطمئنم که رعنا خیلی بیشتر از من عجیب است. با او چه کنم؟
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۳ اردیبهشت ۱۳۸۶

بدون شرح

دومين روز اجراي طرح برخورد با بدحجابي: به 91 نفر از مردان با پوشش نامناسب تذكر داده شد
رييس مركز اطلاع‌‏رساني نيروي انتظامي تهران بزرگ, اعلام‌‏كرد: در دومين روز از اجراي طرح برخورد با بدحجابي، به دو هزار و 198 زن و 91 مرد با پوشش نامناسب تذكر داده شد.
سرهنگ مهدي احمدي, رييس مركز اطلاع‌‏رساني نيروي انتظامي تهران بزرگ, در گفت‌‏وگو با خبرنگار ايلنا, گفت: روز گذشته به 10 نفر از مرداني كه براي نواميس مردم ايجاد مزاحمت كرده بودند، تذكر داده شد. همچنين سه خودرو حامل فرد بدحجاب نيز توقيف شد. وي، خاطرنشان‌‏كرد: تعداد خودروهاي حامل فرد بدحجاب كه در روز اول توقيف شدند، 47 خودرو بود كه در روز دوم به سه خودرو كاهش يافت. احمدي، افزود: در روز اول اجراي طرح برخورد با بدحجابي 8 خودرويي كه براي مردم ايجاد مزاحمت كرده بودند، توقيف شدند كه اين رقم در روز دوم به سه خودرو كاهش يافت. رييس مركز اطلاع‌‏رساني نيروي انتظامي تهران بزرگ, گفت: در روز اول اجراي طرح 24 خودرو و در روز دوم 21 خودرو به دليل ايجاد آلودگي صوتي توقيف شدند. به گفته وي, در روز اول اجراي طرح 20 مغازه عرضه كننده محصولات نامناسب و در روز دوم 45 مغازه توسط پليس پلمپ شدند. احمدي، يادآور شد: در دومين روز اجراي طرح 161 زن و 12 مرد با ظاهر نامناسب دستگير شدند. همچنين 6 مرد نيز به دليل ايجاد مزاحمت توسط پليس دستگير شدند.
رييس مركز اطلاع‌‏رساني نيروي انتظامي تهران بزرگ, خاطرنشان‌‏كرد: در اولين روز اجراي طرح 58 زن و در روز دوم 173 زن با اخذ تعهد آزاد شدند.
*********
با شكايت بسيج دانشجويي مديرمسوول روزنامه «اعتماد ملي» احضار به دادسرا شد
محمدجواد حق‌شناس، مديرمسوول روزنامه «اعتماد ملي» به اتهام نشر اكاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي و افترا به شعبه‌ي سوم دادسراي كاركنان دولت احضار شد. به گزارش ايسنا، پرونده‌ي مذكور در شعبه‌ي سوم دادسراي كاركنان دولت با شكايت مدير امور حقوقي شركت ايران‌خودرو،‌ فرماندار اسلامشهر، وزارت كشور، سازمان بسيج دانشجويي و نماينده‌ي دادستان تشكيل شده است. اتهامات محمدجواد حق‌شناس، نشر اكاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي و افترا عنوان شده است. محمدجواد حق‌شناس در اين زمينه گفت: احضاريه‌اي به دست من نرسيده است.
*********
حساب ايرانيان در سنگاپور بسته شد
همبستگی : بزرگترين بانك سنگاپور، در اقدامى غيرقانونى و فراتر از تحريم هاى تعيين شده از سوى سازمان ملل، حساب ايرانيان مقيم اين كشور را غيرفعال اعلام كرد‌.‌به گزارش انتخاب اين بانك، 14 روز به مشتريان ايرانى خود مهلت داد تا حساب خود را خالى كنند‌.‌ گفتنى است، هشدار اين بانك سنگاپوري، شامل شركت هاى ايرانى و حتى دانشجويان ايرانى مقيم اين كشور مى شود‌
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۲ اردیبهشت ۱۳۸۶

بدحجابی مردانه

معاون مبارزه با مفاسد اجتماعی فرماندهی انتظامی تهران بزرگ از اجرای طرح مقابله با بدحجابی آقایان در تهران خبر داد.
این در حالی است اجرای طرح مقابله با بد حجابی (خانم‌ها) از روز شنبه اول اردیبهشت ماه آغاز شده است.
به‌گزارش خبرگزاری ایرنا، سرهنگ سید محمد حسینی روز شنبه در جمع خبرنگاران مصداق‌های بدحجابی برای آقایان را مورد اشاره قرار داد و اظهار داشت: "در چند روز آینده مصداق بدحجابی آقایان اعلام خواهد شد".
حسینی افزود: "بیشترین هدف ناجا از اجرای طرح بدحجابی در سراسر كشور عملیات روانی و پیشگیری بوده كه تاثیر خود را بخوبی نشان داده است".
معاون مبارزه با مفاسد اجتماعی فرماندهی انتظامی تهران بزرگ اظهار داشت: "عملیات ما در این طرح شامل مراحل ارشادی، دستگیری، انتظامی و قضایی است كه‌ افراد بدحجاب در صورت عدم تمكین به ‌ارشادات ماموران، دستگیر و به پایگاه‌های مبارزه با مفاسد اجتماعی در تهران منتقل می‌شوند".
در سال‌های گذشته نیز همزمان با فرا رسیدن فصل گرما در ایران، نیروی انتظامی چنین اقداماتی را در دستور کار خود قرار داشت. اما به نظر می‌رسد این طرح‌ها چندان دوام و اثری نداشته‌اند.از یک سو جامعه جوان ایرانی که نزدیک به هفتاد درصد آن، زیر سی سال دارد، گسترده‌تر از آن است که بتوان با نیروی پلیسی، رفتارهای اجتماعی‌اش را به سادگی تغییر داد. از دیگر سو دولت ایران نیز چندان مایل نیست با سختگیری‌های گسترده وادامه‌دار موجی از نارضایتی را در میان اقشار مختلف جامعه ایجاد کند. به‌ویژه در شرایطی که با فشار خارجی روبرو است. محمود احمدی‌نژاد، خود نخستین کسی بود که دستور داد دختران ایرانی به استادیوم‌های فوتبال بروند؛ گرچه این حرکت وی با مخالفت برخی روحانیون مواجه شد
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۰۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

مقاومت

مقاومت کرد، گفت: این جا را دوست ندارم. مهد کودک خودم را می خواهم. جدی بود، آن قدر جدی که مجبور شدیم با هم از مهد کودک خارج شویم برویم جلسه!!آن جا هم آن قدر آتش سوزاند که دوستان ترجیح دادند بدون من جلسه را ادامه دهند.
کی باور می کند که یک دختر دو سال و چهار ماهه در مورد انتخاب مهد کودک خودش تصمیم بگیرد ؟ خدا به داد شوهر کردنش برسد
******
دارم با سر می افتم تو کار تحقیق سینمایی، یعد از کار اول که یکی دو روز قبل از عید شروع شد و هنوز به شدت درگیرشم، کار دوم هم به مرحله قرارداد رسید. خدا عاقبت امسال را به خیر کند. امسال سال سینماست نه مطبوعات.


نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳۱ فروردین ۱۳۸۶

به آفتاب سلام دوباره خواهم داد

نمی دانم این چندمین بار است که شکل عوض می کنم. هر بار که رنگ و روی وبلاگ عوض می شود انگار این منم که پوست انداخته و حالا مدتهاست که مدام در حال پوست ریزی هستم. باز هم شکلم عوض شد، احساس می کنم کمی جوانتر شدم، آزادترو البته شاداب تر.
سال 86 سال غریبی است. پر از حرف و تغییر و تحول.
****
رعنا فیلم اخراجی ها را ندید، حوصله اش نکشید که ببیند اما هر بار که سر لگن مامان( توالت فرنگی) جیش می کند می گوید:
ای ول، ای ول، رعنا جونو ای ول
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۹ فروردین ۱۳۸۶

خط هاي سفيد مقطع

تازه رسيدم، هنوزنفسم از بالا آمدن از 56 پله جا نيامده، اما هزار حرف نزده توي كلمه ام وول مي‌خوره. ماجرا از اتوبان مدرس شد، ساعت 10:30 شب، اتوباني پر از اتومبيل، اتوباني با حاشيه تازه بازسازي شده، اتوباني با هزار تا سرعت. با خط هايي مقطع، مقطع و پايان ناپذير. مي‌راندم سريع، اتوبان خلوت تر از آن بود كه از سرعت بترسم. از كنار اتومبيل ها مي‌گذشتم، سريع. اتومبيل هايي نو و قديمي، لوكس و فرسوده، با چراغ هايي روشن يا خاموش.مي‌گذشتم و از افتادن نور چراغ هاي اتومبيل هايي كه جا مي‌ماندند بر روي آينه لذت مي‌بردم، لبخندي از سر ظفر! مسخره و احمقانه روي لبم نشسته بود. تا اين كه خط ها را ديدم. خطهاي مقطع كه از زير اتومبيل مي‌گذشتند. بلاانقطاع، مداوم، عبوري كه با فشار پاي من روي پدال سريع تر مي‌شد، سريع تر، سريع تر.
خط ها انگار از بطن اتومبيل مي‌گذشتند،‌سمج و بي تغيير. با من مي‌پيچيدند و رهايم نمي‌كردند، اتومبيل سبز يشمي را هم. انگار موجوداتي خيالي و وهم انگيز كه همديگر را دنبال مي‌كردند و من را و به دنبال پاهايي مي‌گشتند ظريف، تا از ميانشان بگذرند، تا خود را در آن حل كنند، تا مگر امتداد يابند. خط هاي مقطع بي‌پايان. و پاهاي نازك اتومبيل من مي‌گريخت از آنها، از رويشان، از كنارشان و پناه مي‌جست، شايد اتوباني بي خط، بي انتها. پر از خطوط ممتد. آنها به پاهاي سبز يشمي مي‌چسبيدند و آن ها جيغ مي‌كشيدند و فرار مي‌كردند و باز در دام بودند پاهاي سبز يشمي اتومبيل من.

۱۸ فروردین ۱۳۸۶

امروز، شنبه

بلاخره دنياي مجازي برادر تورنگ را هم آلوده كرد وايشان هم شدند وبلاگ نويس. و حالا نوبت ماست كه چپ و راست زنگ بزنيم و توضيح بخواهيم و خلاصه تلافي كنيم.اما، حضور مجازي شان مستدام.
البته بگويم اين اقاي تورنگ جزء معدود برادران من هستند. در اين زمانه كمند مرداني كه بتوان برادرناميدشان.
******
ترسيدم، هول برم داشت. داشتيم مثل هميشه براي هم دلبري مي‌كرديم:
عزيز مامان كيه؟
رعنا
نفس مامان كيه؟
رعما
چيگر مامان كيه؟
رعنا
عشق مامان كيه؟
كباباش( كتاباش)
*******
اين در هم دارد حكايتي مي‌شود. بار اول كه از آن رد شدم، مبهوت حياط سبز شدم و از آن گذشتم. اما امروز، براي دومين بار صدايي از آن سو پرسيد بله؟ و من گفتم صبح به خير و در باز شد، اما نشد. با تمام انرژي صبح شنبه آن را فشار دادم اما در فقط كمي باز شد. به اندازه اي كه بگذرم، نه با راحتي، نه با سرعت. بايد گام هايم را مي‌شمردم و ارام مي‌رفتم. آرام تا حياط سبز را ببينم، آرام تا فكر كنم، كجا مي‌روم، چرا مي‌روم. انگار در جان داشت، صاحب خانه او بود، نه آن كه بي درنگ در را گشوده بود. از در مي‌گذشتم و فكر مي‌كردم نبايد براي اين خانه بسته بزرگ هديه آورد، از در رد نمي‌شود، بايد كوچك باشد و بزرگ، براي عبور از اين در بايد رياضت كشيد، كمي چاق تر باشي اذن دخول نمي‌دهد، براي عبور از اين در بايد آرام باشي، صبور باشي، اين در يا تندي، سرعت و فشار كنار نمي‌آيد، سماجت كني، مي‌كوبد توي دهانت تا آرام شوي.
موقع بيرون آمدن، آرام در را باز كردم، آن را كشيدمف كمي همراهيم كرد و بعد ايستد، آن قدر تنگ كه مبادا جز كيفي كه بر دوش داشتم، چيز ديگري را از آن عبور دهم. از در رد شم. رهايش كردم آرام و با طمانينه بسته شد. من ماندم و پشت سرم دري سبز كه جان داشت و صداي بدرودش را شنيدم. كمي زنگ داشت صدايش، كهن سال بود انگار، مهربان بود. جان داشت انگار.
شاملو را زمزمه كردم و گذشتم:
بايد استاد و فرود آمد
در آستان دري كه كوبه ندارد
اگر به گاه آمده باشي دربان در انتظار توست
و اگر بيگاه....

۱۴ فروردین ۱۳۸۶

دنياي ما؛ دنياي آنها

امروز داشتم با استاد حرف مي‌زدم كه بحث كشيد به آمستردام و بهشتي كه براي مردان زميني ساخته اند. زناني كه هر يك، يك تاريخ را پشت سر دارند و آن جا چه ارزان خود را مي‌فروشند. استاد از تاريخ و عظمت آن حرف مي‌زد و من به فيلمي كه به عنوان يك پورنوگرافي پرفروش ايراني ديده بودم فكر مي‌كردم. سه زن، در برابر دوربيني كه به تلويزيون وصل بود، انگار خود را كشف مي‌كردند. ناديده هاي خود را مي‌ديدند. مي‌ديدند كه عشوه فروشي يعني چه، به دنبال زيبايي هايي بودند كه از زبان مشتريانشان شنيده بودند و حالا مي‌خواستند خود مشتري باشند. فيلم 10 دقيقه اي تمام نشده بود كه من از زور حالت تهوع به دستشويي رفتم.
با خود چه كرده ايم؟ يكي آن سوي دنيا بهشتي مي‌سازد كه انديشمندان را به بررسي تاريخي روسپيگري وا مي‌دارد و ما فيلمي را مي‌خريم كه تهوع آور است و البته خوب مي‌فروشد. با خود چه كرده ايم ما؟
*******
از صبح روز سيزده شروع شده بود. داستان هاي دروغ سيزده يكي بعد از ديگري مي‌رسيد: گوگوش برگشته ايران، ابراهيم نبوي ايران است، امريكا با دو جنگنده به ايران حمله كرده و ده ها داستان ديگر. ديروز گذشت و خوب، قصه ها هم فراموش شد. صبح با عجله به سر قراري مي‌رفتم كه موبايلم زنگ زد و دوستي احوال پرسيد . گفت: وبلاگت فيلتر شد؟ من حيران كه: نه. تا ديشب درست كار مي‌كرد. آدرس را با من چك كرد و گفت: خوب، اين آدرس فيلتر شده و من كلي خوشحال شدم كه: بابا ما هم رفتيم جزء آدم حسابي ها و ديده شديم و كشف شديم و كلي از اين جور مسخره بازي ها.
آخه برادر، شما هم؟ مگر من طفلك چه كرده بودم كه احساسات من را به بازي گرفتيد و من را در توهم سياسي بودن و مهم بودن فرو برديد. آقا به خدا اين جور شوخي ها آخر و عاقبت ندارد. تا قبر آ ‌آ ‌آ

۱۱ فروردین ۱۳۸۶

كجا ايستاده ايم

خداييش ملت باحالي هستيم. در دنيا شديم تيتر اول، وزارت خارجه مان دارد دم به دم سفراي مخلتف را احضار مي‌كندو نامه اعتراض مي‌دهد، ما هنوز داريم ديد و بازديد مي‌كنيم. امروز رعنا تنها كودك مهدشون بود. يعني با يك حساب سرانگشتي، فقط ذر يك منطقه حدود 100 تا كارمند زن مرخصي رفته اند. انگار نه انگار كه امروز مي‌بايد يك روز كاري باشد. تعطيليم، تعطيل. همه چيزمون هم تعطيل است، انگار ديگه حتي نمي‌ترسيم. دمش غنيمت است. ما مردم كجاي تاريخ ايستاده ايم. تنها خبر سياسي كه اين چند روز از مردم شنيدم ناراحتي مسافران قشم بوده كه مي‌خواستند با لنج سفر كنند و البته هيچ لنجي در منطقه به آب نمي‌زند. منطقه تحت كنترل نظامي است و در وضعيت فوق العاده اند. اما سياسي بودن اين مساله هم ذهنيت من است، دوستي كه اين را تعريف مي‌كرد فقط دلخور بود كه پول برده بودن براي خريد و نشده بروند قشم.

۰۷ فروردین ۱۳۸۶

جلسه يا مجله


وروجك در حال شيطوني در پارك لاله ساعت 11 شب

وروجك براي من شده مستنطق!! هر روز كه مي‌روم مهد دنبالش مي‌پرسد كجا بودي؟ و اگر بخوام جواب ندم مي‌پرسد: جلسه بودي يا مجله؟ و اگر باز هم جواب ندهم مي‌پرسد: گيتي جون خوب بود؟ چكار مي‌كرد. خدا عاقبت من را با اين فضول خانم به خير بگرداند.

*****

سال غريبي است اين سال 86. پس از سال ها تلخي و سياهي حالا يكي پيدا شده و از من مي‌خواد كه اميد را ببينم و شوق را بنويسم. مي‌خواهد كه دعوت را رمز گشايي كنم و رازهاي آن را برايش بگويم. دعوت از فرشتگان خدا بر روي زمين، دعوت از موجوداتي زيبا كه حتي اگر ساعت ها نگاهشان كني، هنوز تشنه اي براي ديدنشان و هر قدر كه لمسشان كني، هنوز دستانت تشنه اند.

سال 86 سال غريبي است.


۰۵ فروردین ۱۳۸۶

آخرين روز تعطيلات

داشتيم شام مي‌خورديم كه رها گفت: خاله، رعنا همه داروش را خورد. رعنا طوري نگاهم مي‌كرد كه انگار بايد براش دست بزنى. باقي مانده قطره متوكلوپراميد را تا ته سر كشيده بود. قلبم آمد توي دهنم. بغلش كردم و تا وقتي توي بيمارستان لقمان دكتر معاينه اش نكرد، زمين نگذاشتم. توي ماشين مي‌بوسيدمش، مي‌بووييدمش. او هم گريه مي‌كرد. مي‌گفت: فقط يك كم، يك كم، خوردم. تو را خدا... و من زار مي‌زدم: مامان نترس، عمو دكتر مهربون است و او مي‌گفت: تو رو خدا....
مردم تا وقتي كه خودش بالا آورد، شامش را، شيري را كه به زور بهش داده بودم و البته انگار متوكلوپراميد را.
دكتر گونه اش را نوازش كرد و رعنا ناليد: تو رو خدا. من محكم به خودم فشردمش و دكتر گفت: خطر گذشت. اگر حالت هاي عصبي، تيك صورت يا شلي گردن داشت سريع برسونيدش.
موقع بيرون آمدن از بيمارستان پسري را ديدم كه دختر بي حالي را روي كولش سوار مي‌كرد تا زودتر به اورژانس برسوندش. رعنا را محكم تر بغل كردم.
مگر رعنا تا كي توي بغل من جا مي‌شود؟