۲۸ دی ۱۳۸۵

نیشتر

به خاطر او بود. نه تقصیر او بود. از روز اول همین صراحتش توجهم را جلب کرد. حرف زدنش مثل تلنگر می مونه، نه نیشتر است. لااقل برای من نیشتر بود. مدت ها بود که این طور به هم نریخته بودم. مسببش هم او بود. او که از نگاه اولش بغض من را فهمیده بود، او که نگران رعنا بود، نگران من بود، نگران زندگیم بود. دوستش دارم. به خاطر نیشتر بودنش.
درست ده روز است که توی کما هستم. اثر همان نیشتر است. همه چیز را ریختم جلوم و دارم بهشان فکر می کنم: من، زندگیم، مسئولیت هام، رعنا، جلیل، رفاقت، کثافت، عشق، نفرت و باز مسئولیت.
*
یک دستمال پهن کرده بود روی زمین و گفت: بیشین بازی کنیم. گفتم: آخه چرا روی اون؟ گفت: بشین مامان. نگران نباش. مات شدم. آیا او دختر دو سال و یک ماهه من است؟
*
بعد از حکایت اندوسکوپی و جریاناتش فکر می کردم دیگه پا تو مطب دکتر نمی گذارد. اما امروز وقتی از مطب اومدیم بیرون پرسید: مامان؛ چرا دکتر معاینه نکرد؟
*
داغ تولد گرفتن روی دلم مانده بود. هنوز هم نمی دانم که ده سال دیگر به خاطر این کار آیا باید پاسخ بدهم. خوب جلیل نبود، وقتی هم آمد، آن قدر خسته بود که نشد. دلم هم نمی آمد که بهش زور بگم. اما، دیگر مطمئن شدم که خودش از پس مسائلش بر می آید. از وقتی جلیل دوباره رفته، هر وقت زنگ می زنه به جای سلام می گه: تولد، تولدت مبارک. من جای جلیل بودم تا حالا آب شده بودم رفته بودم توی زمین.
*
امروز با هم رفتیم الواطی، الحق که دست من را از پشت بست. فقط کم مانده گوشت هم بکوبد. در دیزی سرا، اول آبگوشت و نان ریز شده را خورد، بعد گوشت کوبیده با سبزی، بعد یک لیوان دوغ سر کشید. آخرش هم چایی با بامیه شیرین. راستی راستی من کم آوردم.

۲ نظر:

ناشناس گفت...

سلام
اینقدر خشن؟...نه دیگه!
همون او!!

سارا گفت...

سلام
اونجا که بودم هم برای تو دعا کردم و هم برای رعنا کوچولویی که گویا خیلی زودتر از موقع متوجه جبر زمانه شده. نگران نباش که فردا که رعنا بزرگ شه از تو در مورد تولدش بپرسه و یا حسرت این تولد بر دلش بمونه. همین که مادری داره که نگران حسرتهای دختر کوچولوشه یه دنیا ارزش داره. امیدورام همیشه در کنار هم بخندید حتی زمان هایی که زسم زمانه فرصت خندیدن را از ماها می گیره . همیشه فکر می کنم دختر داشتن موهبت بزرگیه که نصیب هر مادری نمیشه . قدرش را خیلی بدون.