۲۸ اسفند ۱۳۸۷

تلخ ترین خاطره سال87

تمام شد، یعنی تمام می شود، دو شب دیگر که بخوابیم و بیدار شویم، دو سپیده صبح که سر بزند، یک نهار دیگر که دور هم بخوریم، دیگر سال 87 نیست. سبزی پلو ماهی پس فردا را در سال 88 می خوریم، سبزه ها را بار دیگر که آب بدهم، سال 88 است، بار دیگری که ناخن های رعنا را لاک بزنم، سال 88 است.
تمام شد به همین سادگی، سالی سخت، نه، پر فراز و نشیب، نه پر چم و خم، نه ، نمی دانم، تمام شد. سالی که من مهمترین تصمیم زندگی ام را در ان عملی کردم، سالی که من از مرزهای کشورم گذشتم، سالی که من همه کودکی و نوجوانی و جوانی و خاطراتم را رها کردم و آمدم، سالی که من همه دلبستگی و غم ها و شادمانی هایم را در یک هارد دیسگ 300 گیگا بایتی پنهان کردم و گذشتم، گذشت، تمام شد.
دو روز دیگر من اولین سفره هفت سینم را در جایی که نامش ایران نیست پهن می کنم. دو روز دیگر، من برای اولین بار هفت سینی بدون سمنو، بدون ماهی قرمز و بدون سنجد خواهم چید، دو روز دیگر... برای اولین بار....
مهم نیست، این هم عادت می شود. ما عادت کرده ایم که به همه چیز عادت کنیم. همان طور که عادت کرده ایم منتظر بمانیم.

مامان هم رفت و من برای اولین بار پشت سرش گریه کردم. حتی وقتی سال 68 من را تهران گذاشت تا به دانشگاه بروم و خودش به مشهد بازگشت، گریه نکرده بودم، همان طور که وقتی در 6 سالگی، من و پدرم سوار اتوبوس شدیم تا از کرمانشاه به تهران بیاییم، من گریه نکردم. به خاطر نمی آورم که دو روز بعد وقتی پدرم دست من را به دست مهماندار مهربان هواپیما سپرد تا برای اولین بار، دوری از خانواده و تنها سوار شدن به هواپیما را تجربه کنم، هم گریه کرده باشم.
یادم نمی اید که در طول تمام یک سالی که مشهد، با خاله هایم زندگی کردم تا بتوانم در شش سالگی به مدرسه بروم هم گریه کرده باشم؛ اما، شنبه گذشته، ساعت 12:30 ظهر، وقتی مامان از گیت کنترل گذرنامه گذشت و می دانستم که دیگر به این زودی ها نخواهمش دید، گریه کردم. هق هق.
آیا این گریه تلخ ترین خاطره سال 87 من است؟ یا همه روزهایی که من و رعنا تنها بودیم؟ یا همه روزهایی که دلم برای ایران تنگ می شود؟ یا همه روزهایی که به دنبال جواب این سوال می گشتم: آیا من اشتباه کردم؟
نمی دانم، اصلا مگر مهم است که تلخ ترین خاطره سال 87 چیست؟
قبل از تمام شدن سال، باید از خاطرات خوش سال بنویسم، باید.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۴ نظر:

ناشناس گفت...

دوست خوبم. این ششمین سالی است که من هم هفت سینم را در غربت پهن میکنم و خوب می دانم که تنها دعایم در سال جدید آن است که بتوانم به ایران برگردم. در حال زندگی کن و عید و بهار و نوروز را برای رعنای کوچکت معنا کن.
در ضمن معمولا فروشگاههای فروش حیوانات ماهی شب عید هم دارند. اگر Walmart هم در دسترست باشد ممکن است داشته باشد.
سال نو مبارک

فرزانه گفت...

منتظر خاطرات خوشت هستم رويا جان

maryam گفت...

سالی که گذشت هم از اون سالهای سخت روزگار بود. امیدوارم بهار امسال روزهای بهتر و شادتری را برامون بیاره

ساروی کیجا گفت...

بهت قول می دم که پشیمون نمی شی . دست کم نه تا وقتی که ببینی دخترکت با تاپ و دامن کوتاه بازی می کنه و نیروی انتظامی نمیاد بهت تذکر بده که این چه وضع لباس پوشوندن به بچه است .. نه تا وقتی که ببینی دخترکت خسته از خرید شب عید نشسته روی پله ی مغازه و هیچ پیرمردی نمیاد بهش بگه دختر پاهات رو جمع کن درست بشین این چه وضع نشستن یه دختربچه است .. نه تا وقتی که ببینی هنوز جامعه ی کشوری که دوستش هم داری تا بن دندان منحرف جنسیه .