۲۰ اسفند ۱۳۸۷

من گم شده ام

نبودم، هنوز هم نیستم. گم شده ام در روزمره گی پرشتابی که من را در خودش پیچ و تاب می دهد و امان نمی دهد که حتی نفس بکشم. کار، رعنا، مامان، جلیل، کار، رعنا، مامان، جلیل، این ها شده اند ترجیع بند زندگی نصفه نیمه ای که این روزها روی سینه ام سنگینی می کند.
در این همه غیبت، به ساختمانی جدید اسباب کشی کردیم؛ ساختمانی بزرگ که در آن هیچ انحنایی نمی بینم. همه خطوط تیز و صاف به هم می خورند و چند تکه می شوند و هر کدام به راهی می روند. حالا به جای 8 و پنج دقیقه، باید ساعت پنج دقیقه به هشت از خانه بیرون بیایم. حالا به جای آخرین واگن مترو باید سوار واگن دوم از آخر بشوم و از در اولش بیرون بیایم تا مجبور نباشم از میان آن همه جمعیت راه خودم را پیدا کنم.
حالا یاد گرفت که حسن بالا آمدن از پله های برقی در مترو این است که دیگر با شنیدن صدای کوبیده شدن پاهای جمعیت خسته روی پله ها به یاد اردوگاه های اجباری کار آلمان نازی نمی افتم.
حالا یاد گرفته ام که مهم نیست که جلیل کجای جهان باشد، مهم این است که من مادر رعنا هستم و نمی توانم حتی یک لحظه، یک دم، یک آن مسئولیت او را از دوش خود پایین بگذارم.
حالا یاد گرفته ام که مهم نیست مادرم کجای جهان باشد، او مهربان ترین، دلسوز ترین و نازنین کسی است که من دارم.

هوا دارد گرم می شود، درخت ها سبز می شوند، بوی بهاری می آید که دیگر بوی عید نیست، فقط بهار است، خشک و خالی، اینجا انگار هیچ کس عید را جشن نمی گیرد.

کافه پیانو را می خوانم و به این فکر می کنم که گاهی چقدر نوشتن ساده است، حتی ساده تر از فکر کردن. کاش من هم می توانستم بدون این که فکر کنم بنویسم.

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲ نظر:

رويا گفت...

زندگي همينه يه تكرار هميشگي ولي همين تكرارش با گذر زمان وقتي كه خاطره ميشه قشنگ ميشه فقط كافيه ادما ديدشون و به زندگي تغيير بدن اون موقع همه چي واسشون قشنگ ميشه.....

کامبیزنوروزی گفت...

سلام خانم کریمی
سال نو مبارک
صمیمانه آرزو دارم سال و سالهای خوب و دلگشایی داشته باشید.
اغلب یادداشتهای شما در عین زیبایی و دلنشینی، بی اختیار آدم را به یاد حرفهای آدمهایی می اندازد که در قهوه خانه های بین راه، چمدان در دست منتظرند.
یک انتظار طولانی ....
شاد باشید و پیروز