۱۸ دی ۱۳۸۷

عطر نعنا، طعم کشک

من مامان دارم، امروز، درست یک هفته است که هر شب او در را برایم باز می کند و کفش هایم را که در می آورم، چایی داغ روی میز آماده است. حالا یک هفته است که صبح ها از سر و صدای غلغل آب توی قوری، می فهمم که ساعت 7 است و باید بلند شوم. حالا یک هفته است که رعنا، سرش را روی پای مامان می گذارد و می خوابد و می توانم پاهایم را جلوی تلویزیون دراز کنم و کانال ها را عوض کنم. حالا یک هفته است که باز صدای آیه الکرسی و قل هو الله احد در خانه مان شنیده می شود. و من از پنجره به ریزش مداوم برف نگاه می کنم و آش رشته داغ مامان پز می خورم با کشک زعفرانی و نعنا داغ معطر. جایتان خالی

نمی فهمید، می دانم هیچ وقت، تا زمانی که هر لحظه که اراده کنید، همه خانواده تان را در اطرافتان ببینید، نمی فهمید که چه مزه ای دارد، سریدن رشته های آش زیر دندان و عطر نعنا؛ چه عطری است. و چه حس خوبی می دهد فکر کردن به این که همه روز، مادرتان، این آش را به هم زده ومزه کرده و نمک و فلفل رویش پاشیده. و برایتان در ظرف کشیده و رویش را تزئین کرده و در ظرف را بسته و در یخچال گذاشته تا " مادر، این طور که برف می یاد، فردا یخ می زنی تا برسی اداره ات، ظهر یک قاشق هم که بخوری، سرما از تنت بیرون می ره"

امروز عاشورا است، هرچند حتی مامان هم این را فرموش کرده است، اب و هوای اروپا است دیگه؛ وقتی هیچ جا را پرده سیاه نزدند، وقتی هیچ جا شربت و چایی نذری نمی دن، وقتی از هیچ خونه ای بوی شله زرد و ته دیگ زعفرانی بلند نمی شه، وقتی هیچ دسته و گروهی راه نمی افتند تا سینه بزنند، تاسوعا و عاشورا هم می شوند مثل بقیه روزهای خدا.
دیروز برای مامان قبله نما پیدا کردم تا به قول بعضی ها راه رسیدن به خدا را پیدا کنه.
بعد از تحریر: از همه کسانی که در این مدت غیبت نگران شده بودند، معذرت می خواهم. شما هم بودید، دم گرم مادرتان را با نور آبی کامپیوتر که نه، با هیچ چیز دیگر عوض نمی کردید.
راستی، جلیل هنوز نیامده.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱۱ نظر:

ناشناس گفت...

roya khanom kheyli khoshhalam ke madartean amadeand ounja va jaye jalil aziz kami por shode kheyli khoshhalam ke bade inhame sakhty dar mahhaye gozashteh, ba boudane madar kami jobran mishe , khoshhalam ke madar ba amadan be ounja kami havashoun awaz mishe,
khoshhalam ke man ham be didareshoun miyam , khoshhalam
eeeeeeee
maraz be mano in hame khoshhalam khoshhalam hehehehehe e
salam beresounid
ghorbane shoma hooman shahbandi - bruxelles

نازنين گفت...

به‌به! چشمت روشن. تا مي‌توني كنار مامانت كيف كن

ناشناس گفت...

bozrgtarin nemat zendegi ro dar kenareton darid gadre in lahazat ro bedonid. motaseane dar in gorbate garib kosh 10 ruz pish madaram dide az jahan oro bast va hamchenan shem entezqare man mamane azizeton ro az tarafe man bebosid

Roya گفت...

تسلیت می گم. امیدوارم بتوانید با این غم بزرگ کنار بیایید.

fati گفت...

غم از دست دادن انسان ها غم بزرگی ِ، هر انسانی با رفتنش بخشی از هویت و تاریخ ما رو با خودش می بره و این تنها غمی ِ که هیچ وقت براش راه چاره ای نیست.

ناشناس گفت...

سلام خوشحالم که مامانت پیشته.اما میدونی روزی که برگرده ایران به اندازه کل کره زمین دلت می گیره و گریه می کنی. البته شاید تو به اندازه من احساساتی نباشی اما من که ساکن تهران هستم هر وقت مامانم از مشهد میاد پیشم وقتی بر می گرده اونقدر گریه می کنم که خودم خسته می شم. فکر می کنم اگه یه کشور دیگه بودم چی میشد؟

ناشناس گفت...

شمت روشن سایه مامان همیشه روسرت سایه توروی سر رعنا....

ناشناس گفت...

سلام منم اسمم روياست امروز سركار خيلي حوصلم سر رفت تو قسمت جست و جوي گوگل اسم رويا رو وارد كردم و وبلاگ شما حاصل اون جست و جو بود. نوشته هاتون بدجور منو جذب كرد تا حدي ه بدون توجه به گذر زمان نشستم به خوندن نوشته هاي گذشته تون و تا به دنيا اومدن رعنا پيش رفتم ديگه قدرت ادامه دادن ندارم چون چشمم بدجور درد گرفتن بي صبرانه منتظرم تا فردابشه و ادامه نوشته هاتون بخونم منم يه بلاگ دارم كه از خودم مي نويسم ولي قدرت كلامم مثل شما نيست كلي سوال ازتون دارم اميدوارم وقت و حوصله جواب دادانشو داشته باشيد. من فردا بعد از خوندن مابقي نوشته هاتون براتون پيام ميزارم تا فردا...

ناشناس گفت...

سلام امروز به شوق ادامه مالبتتون زودتر از خونه اومدم بيرون بعد از يه مدت طولاني راس ساعت 8 رسيدم سركار. الان ساعت 12 ظهر و من موفق شدم نوشته هاتون و تموم كنم نميدونم چي بگم واقعاً شيرين بود جاهايي كه از رعنا مي گفتيد خودم اونجا حس مي كردم احساس مي كنم منم پابهپاي رعنا بزرگ شدم ولي متوجه نشدم شما كي و براي چي از ايران رفتيد و الان كدوم كشور هستيد چرا از شوهرتون كم مي نويسيد اون الان ايرانه؟ اگه ايران بوديد به هر طريقي شده بود به ديدنتوممي اومدم من از عاشق شخصيت افرادي مثل شما هستم قبلاً فكر مي كردم فقط تو فيلم ها يا كتاب ها اين شخصيت هاي مسستقل وجود داره ولي الان باور دارم..... من تا قبل خودم و ادم مستقلي مي دونستم ولي ميبينم من در مقابل شما هيچي نيستم..... خيلي دلم مي خواد براتون بنويسم ولي ........ بازم بهتون سر ميزنم اميدوارم زود به زود آپ كنيد مراقب خودتون باشيد راستي امروز تهران برف اومد بعد از كلي دعا و التماس به درگاه خدا

آزيتا صوفي گفت...

سلام رويا جان
مدتهاست كه دلم برات تنگ شده، براي لحظه لحظه هايي كه با هم در ميدان امام حسين - خيابان شهرستاني قدم مي زديم و صحبت مي كرديم . مجله زنان و دوستان خوب . چه روزهاي خوبي كه هميشه براي من پر از خاطره و مهرباني تو دوست عزيزم هست.دلم براي مطالب زيبايت تنگ شده . نمي ديدمت ولي هميشه مطالبت را مي خواندم. قلمي كه در دست توست پر از حس و عاطفه هست و اميدوارم باز هم بنويسي و حس زيبايت را منتقل كني. از اينكه به هدفت رسيدي خوشحالم اميدوارم هرچه سريعتر جليل هم در كنارت باشه. دوست دارم با من در تماس باشي. نمي دانم من را شناختي يا نه؟ من آزيتا هستم . مي بوسمت

morteza گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.