۲۴ دی ۱۳۸۷

خورشید

تا به حال این قدر از دیدن خورشید خوشحال نشده بودم. اینجا هوا 7 درجه زیر صفر است و خورشید داره می تابد، تلولو نورش روی برف های مانده روی شیروانی ها و کنار خیابان ها، خوشگل است. هیچ وقت فکر نکرده بودم که روزی دلم برای خورشید تنگ می شه تا روز یک شنبه که ساعت 12 ظهر، رعنا داد زد: مامان ماه.
آنچه که رعنا نشان می داد، یک دایره خاکستری بزرگ توی آسمان بود که هیچ نور و درخشندگی نداشت. گفتم: نه مامان، این خورشید است که زورش نمی رسه از ابرها رد بشه و اون پشت مانده. همان وقت فکر کردم که چقدر دلم برای خورشید، گرماش، درخشندگی کورکننده اش تنگ شده. حالا کم کم می فهمم که چهار ماه پیش، چرا تا آفتاب می شد، همکارم من را برای قهوه خوردن زیر نور خورشید دعوت می کرد. حالا حتما من هم تابستان، از تابش آفتاب روی تنم لذت می برم و برام مهم نخواهد بود که ضد آفتاب زده ام یا نه، کم مک هام زیاد می شه یا نه، قطعا اون موقع جور دیگری از همه چیز لذت خواهم برد. این روزها زمان لذت بردن از چایی تازه دم و لبوی سرخ شیرین و قرمه سبزی است. شاید این روزها خورشید را کمتر داشته باشم، در عوض مامانم را که دارم.
آی که چه پزی دادم.
درجه هوا را دوباره چک کردم:
(8 درجه زیر صفر) -8°C
Feels Like
-12°C

نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳ نظر:

آیدا گفت...

فکر نمیکنم یک روز هم بتوانم در منطقه ای با این دما زندگی کنم... یک روز که سهل است... یک ساعت هم برای من یک قرن خواهد گذشت...
دمای 12 درجه بالای صفر بیروت برایم حکم جهنمی از یخ دارد...
دخترک نازنینتان با آن چهره ی شرقی بدجور دلبری ما غربت زدگان را میکند..
تولدش نیز مبارک... خورشید زندگیتان گرم.
(شماره ام را برایتان ای_ میل کردم.)

ناشناس گفت...

همیشه سلامت باشی .مامان گل وهنرمند ودوست داشتنی ات رو سلام برسون ...

ناشناس گفت...

سلام رویا جان

خوبی عزیزم وقتی چشمم به اسم و نوشته هات افتاد کلی خوشحال شدم . عزیزم خیلی خوشحالم که مامان گلت هنوز کنارت و کمتر تنهایی. دیشب آقا جلیل پیش ما بود خیلی خیلی جات خالی بود. بازم راجع به دختر گلت بنویس تازه داشت با من دوست میشد...... که نشد حالا حدس بزن من ؟ میدونم با هوش تر از این حرفهایی ولی خوب یه مسابقه شرکت کنی که بد نیست