۱۷ بهمن ۱۳۸۵

عشق

روزها می گذرد، همچنان بدون جلیل و من مانده ام با رعنایی که مدام ازدوری بابا جون مریض می شود. دیروز مردم. به جرات میگم مردم، من که روزگاری دبیر پردل و جرات حوادث بودم، من که در دوران دانشجوی مدیریت بحران خوندم، من که... همه این ها مال زمان گذشته است و موضوعاتی جز رعنا. وقتی تلفنم زنگ زد و مدیر مهد خبر داد که حال رعنا بد است، خودت را برسان، مردم. اما خوشبختانه هنگ نکردم. تمام فاصله نه چندان کوتاه را یک دستی رانندگی کردم . دنبال دکتری گشتم که ساعت 1:30 بعد از ظهر مریض ببیند. دنبال اورژانس ویژه کودکان گشتم و آخرش با داشتن وقت ویزیت رسیدم مهد کودک. رعنا را که دیدم، دلم لرزید. با پاشویه جلوی تشنج را گرفته بودند و رعنا با تب 40 درجه پرید بغلم. دویدیم به سمت مطب دکتر. گریه، معاینه، توضیح سوابق، گریه و گریه با ترجیع بند: معاینه نه!! بعد از ماجرای آندوسکوپی رعنا اعتمادش را به تمام سفید پوشان عالم از دست داده.
وقتی کوفته و داغان رسیدیم خانه، تازه سنگینی یک کوه را روی پشتم احساس کردم. کوه مسئولیت موجودی که ازجانم بیشتر دوستش دارم.
تا چهار صبح بالای سرش نشسته بودم. نسبت به حوله خیس عکس العمل نشان می داد و بیدار می شد. دستهام را با حوله خیس و سرد می کردم و می کشیدم روی تن داغش. قاشق قاشق آ ب میوه می ریختم تو دهنش تا دچار کم آبی نشه. چهار صبح؛ درجه حرارتش روی
سی و هفت درجه ثابت موند و من تازه فهمیدم که ساعت هاست بغضی را توی گلوم نگه داشته ام. وسط شکستن بغض، خوابم برد.
امروز وسط مصاحبه با یک دوست، بد نگاهش کردم، بد که نه، پر از تعجب ، و او دستپاچه شد از این نگاه، دوست دیگری خواست وساطت کند، گفت: دخترش مریض شده و دیشب نخوابیده. فکر کردم، آیا واقعا دیشب نخوابیدم؟ آیا واقعا خسته ام؟ مگر آدم از عشق هم خسته می شود؟

۱ نظر:

محمد گفت...

تو يک مادري ، يک مادر ، چقدر قشنگ دخترت رو دوست داري ، دعا کن منم ازدواج کنم و بچه دار بشم دختر باشه - با فيلتر شکن وارد وبلاگت شدم حدود بيست تا از پست‌هاتو خوندم بيا به وبلاگ منم سر بزن براي نوشته‌هاي من پيام براز --- محمد
http://mzare.parsiblog.com