۰۷ اسفند ۱۳۸۵

لبخند

ساعت 6:30 صبح از خواب بیدار شد و گفت: بیدار شدم. بریم صبحانه بخوریم. بهش قول داده بودم صبح که بلند بشه توی بغل بابا جلیل باشه، اما یادش رفته بود. بهش گفتم: برات یک سورپرایز دارم. گفت: بریم. رفتیم توی اتاقش و جلیل را دید که روی تخت او خوابیده. فکر نمی کنم تا آخر عمرم لبخندی را که روی لبش نشسته بود فراموش کنم. پرید توی بغل جلیل و گرسنگی را فراموش کرد. جلیل برگشت.
*****
امروز یک مطلب جالب دیدم در مورد درست کردن کتاب های روزانه برای تعریف کردن قصه شب. می توانیم نشانه هایی از فعالیت روزانه کودک را جمع آوری کرده و توی یک دفترچه بچسبانیم و شب قصه همان ماجرا را برایش روایت کنیم. شاید نگه داری این کتابچه ها سخت باشد، اما نصور کنید رعنا در 22 سالگی برگ هایی را که در دو سالگی جمع کرده، ببیند. حتما براش جذاب است.
****
دارم به این خانم مونتسوری علاقه مند می شم. شیوه جالبی برای تربیت بچه ها دارد. جالب است که خودش هم اسباب بازی طراحی کرده است.
****
رعنا و کرم خاکی
اولین بار که رعنا با کرم آشنا شد، ظهر یک روز گرم بود. رعنا در کالسکه نشسته بود و داشتیم می رفتیم که من چشمم به یک کرم خاکی پشمالو قهوه ای رنگ افتاد. آن را به رعنا نشان دادم و گفتم که این یک کرم است که روی زمین می خزد و با حرکت انگشتم مدل حرکت او را تقلید کردم. اولش لرزید. یعنی چندشش شد. بعد با علاقه نگاهش کرد. حرکتش را دنبال کرد. کرم از ما دور می شد و به طرف خیابان رفت. فاصله اش که به حدود یک متر رسید، یک اتومبیل با نشانه گیری دقیق از روش رد شد. سریع را افتادم تا رعنا با تصویر کرم له شده روبرو نشه.
شاید یک ماه بعد نصفه شب از خواب پرید، گریه می کرد: مورچه ها مردن، کرم مرد.
کی می گه بچه ها حافظه بلند مدت ندارند؟

۱ نظر:

hengameh گفت...

ajibe!!!!!!!!!!