۱۸ آذر ۱۳۸۷

عید قربان در بلاد کفر

دیشب مهمانی عید قربان بودم. باورتان می شود، وسط بلاد کفر، حدود 100 نفر جمع می شوند تا در آخرین تعطیلات خود پیش از عید قربان آن را جشن بگیرند، جماعت همه اهالی افغانستان بودند، الحق که دین دار تر از ما ایرانیان هستند. هم در ماه رمضان روزه می گرفتند و هم عیدهاشان سرجایش است. سنی اند یا شیعه نمی دانم، می دانم که از ایرانیان بسیار آداب دان تر هستند.
اما مهمانی حکایت غریبی بود. یک طرف سالن خانم ها نشسته بودند و یک طرف سالن مردها، مردها می خواندند و زنها دست می زدند، یکی دو مرد هم رقصیدند و مسن ترین زن جمع هم به احترام یکی از آنها را همراهی کرد. مشروبات الکلی در سالن جایی نداشت، هر کس می خواست، به رستوران مجاور سالن می رفت.
جایی که من به عنوان تنها مهمان غیر افغان نشسته بودم، پشت به مردها داشت، در نتیجه فقط زنان را می دیدم که چه می کنند و چه می گویند و چه پوشیده اند. دسته ای زنانی بودند از همه مسن تر، حدود 45 تا 50، همه به شیوه غربی لباس پوشیده بودند، عمدتا کت و دامن، همه شان فارسی می دانستند، با لهجه غلیظ افغانی، با یکی دو نفر که هم کلام شدم، فارسی را در افغانستان یاد گرفته بودند تا بتوانند کتاب های فارسی را بخوانند، از جلال آل احمد گرفته تا حافظ و سعدی، یکی شان زنی بود که اشعار فروغ را از حفظ می کرد تا در هر ملاقات با پدر زندانیش در زمان ظاهر شاه، برای او بخواند تا پدرش بگوید:" هر چه قوت آورده اید یک طرف، این شعر فریده یک طرف"
دسته ای دیگر زنانی بودند که یک سره از زیر برقع به اروپا آمده بودند، زنانی با لباس های دوخت کابل، موهای کوتاه شده در کابل، جواهرات کابلی و اما زیبا، اینها نسلی بودند که پسران فرنگ رفته به خواستگاریشان رفته اند و همه فرزندی در بغل داشتند. تناقض قشنگی بود. مرد خوش دوخت ترین کت و شلوار فرنگی را بر تن داشت با کراواتی هماهنگ با لباسش، زنش کف دست حنا کرده و لباس محلی سبز پوشیده و پسر یک ساله اش هم یک سره پوشیده در لباس افغانی، به سنت مادر هنوز فرنگی نشده. مرد هم انگلیسی حرف می زد، هم فارسی و هم پشتو، زن فقط فارسی حرف می زد و پشتو و بچه فقط انگلیسی و پشتو. این زنها فارسی را در دوره مهاجرت به ایران آموخته بودند، نه نام ادیبی می دانستند و نه کتابی خوانده بودند به فارسی. و از ایران به عنوان روزهای تلخ یاد می کردند.
دسته سوم دختران تحصیل کرده در فرنگ بودند، آنها که موهاشان آخرین مدل روز بود، دامن هاشان کوتاه و یقه ها چنان باز که خود شالی را بهانه سرما کرده بودند و خود را زیر آن پنهان. دخترکان زیبای افغان که هیچ کدام حتی رنگ برقع هم ندیده بودند و همه با هم انگلیسی حرف می زدند و با بزرگترها پشتو

دسته چهارم کودکانی بودند که رعنای من هم میان آنها بود، کودکانی که همه فارسی یا پشتو را می فهمند اما انگلیسی جواب می دهند.
نمی دانم سیاست های ایران در قبال همسایگانش چیست، نمی دانم این که مهاجران افغانی و عراقی را از شرکت در کنکور منع کرده است چه تاثیری بر آینده این روابط خواهد گذاشت، اما دلم برای ایرانی سوخت که دیگر نه حافظش طرفدار دارد و نه فروغش و نه فارسی اش.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۱ نظر:

فرزانه گفت...

عيد مبارك