۲۵ آذر ۱۳۸۷

دلم هندوانه دود زده می خواهد

نیستم، یک سره تعطیلم، کرکره را کشیده ام پایین و جماعت را به امان خدا رها کرده ام. نیستم تا همراه شوق و شعف دخترک، کیک بخرم و بادکنک باد کنم و اسم هم کلاس هایش را رویش بنویسم و با هر ضربه به بادکنک هلهله شادی سر دهم.
نیستم تا مثل دخترک تمام راه خانه تا نزدیک ترین فروشگاه روستا را در سرمای زیر صفر به شوق حباب های رنگی بدوم و از سرما و بادی که حباب ها را تا جایی بالامی برد که نه من که حتی دست خدا هم به آن نمی رسد، گلایه نکنم.
نیستم تا هزار بار از من بخواهد که شمع های روی حلقه گل کریسمس را برایش روشن کنم و او فوت کند تا برای فوت کردن شمع های روی کیک تولدش تمرین کرده باشد.
نیستم، تعطیل تعطیل، انگار نه انگار که میلیاردها سلول خاکستری در این کره بزرگ سنگین بالای تنه ام جا خوش کرده اند تا من هم مثل میلیاردها آدم روی زمین از این که کریسمس دارد می رسد شادی کنم و دل به دل صدها هزار نفری بدهم که این روزها در فکر خریدن هدیه اند و گوش خیابان ها از شنیدن فریادهاشان کر می شود.
نیستم تا از ردیف کلبه های سرپا شده در تمامی خیابان های اصلی، شیرینی داغ بخرم و داغ داغ بخورم و بخار دهانم را رها کنم در هوایی که همه چیز در آن یخ می زند.
شده ام یک ناظر بی طرف؛ نه شادمان نه غمگین، نه دل زده و نه دل شده، ردیف هندوانه های چیده شده توی فروشگاه ها جلبم نمی کند، من هندوانه چیده شده پشت وانت پر از دود می خواهم. من بسته های لوکس پسته امریکایی و بادام هلندی نمی خواهم، من گونی های پر ازپسته بوداده اکبری تواضع را می خواهم. من کیک با خامه تصفیه شده و صد در صد رژیمی نمی خواهم. من دلم لک زده برای ایستادن در صف کیک های شکلاتی بی بی.

من نیستم، یک سره تعطیلم، خودم، موهای پریشانم، گونه های یخ زده ام، دستان بی هدفم؛ اندام فربه سنگینم، همه این جا است اما دلم، دلم ، دلم آنجا است.

کاش جلیل زودتر برگردد تا بتوانم تمام تصاویری که هر شب از دریچه وب کم می بینم فراموش کنم، دوستان قدیمی، خانه قدیمی، شادمانی های بی دلیل، غصه های عمیق، همه را فراموش کنم و دل بسپارم به فرهنگ جدیدی که رفته رفته وارد خانه ام می شود. حلقه ای سبز از برگ سرو روی میز نهارخوری ام نشسته با چهار شمع. به سنت همسایه مان از سه هفته قبل، هر یک شنبه، شمعی را روشن کرده ایم تا وقتی که آخرین شمع هم بسوزد، بدانیم که سال به آخر رسیده و می رود تا نو شود.
دو هفته ای است که رعنا دیگر" قصه های مبارک"را نگاه نمی کند که یک سره دل باخته با پاپانوئلی که دو هفته پیش برایش روی درخت هدیه آویزان کرده بود. هدیه که نه، یک موز، یک پرتغال، یک بسته شیرینی نارگیلی، به نشانه ادامه برکت در سال جدید و دو بسته شکلات کودکانه، با این پیام که من دیدم که تو دختر خوبی بودی در همه این سال. او حالا، مدام به دنبال شناخت پاپانوئل است، کجا زندگی می کند؟ با چه آمد که من ندیدم؟ چطور من را می بیند که خوبم یا بد؟ و من در به در دنبال رستورانی بزرگ و ارزان می گردم تا همین چهار نفر ایرانی را در شب یلدا دور هم جمع کنم تا رعنا در کنار کریسمس و سال نوی مسیحی، کمی هم از سنت های خودمان یادش بماند، کسی انار سرخ دان کند و کسی هندوانه قاچ کند و شاید، شاید، شاید، کسی حافظ بخواند.
نیستم، این روزها پاک تعطیلم، خسته ام، خسته ام از این همه جنگیدن، خسته ام از این همه تلاش برای حفظ ارزش ها! خسته ام از این همه زندگی. کاش زودتر مامان بیاید تا کسی در خانه باشد تا در را برویم باز کند. از این همه کلید در در انداختن و پیچاندن آن خسته شده ام.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۳ نظر:

پروین گفت...

گفتید غریب است، اما برای آنان که طعمش را مزمزه کرده اند زیاد هم غریب نیست!
ممنون از حضورتون.

ناشناس گفت...

salam roya
omidvaram shabe yaldaye shadi ba rana dashte bashi. khoda konad jalil zodtar beyayad.man barat doa mikonam
roozegarat khosh

فرزانه گفت...

يلدايت باشد مبارك رويا
تنت باشد سالم رويا
دلت باشد شاد رويا
رعنايت باشد در كنار رويا
جليلت باز گردد به آغوش رويا