۰۷ شهریور ۱۳۸۷

آغاز دوباره

کم کم دارم می فهمم که باید همه آنچه را سال ها آموخته ام، فراموش کنم و این خیلی سخت است، سخت تر از آنی که فکر می کردم.
دیروز یک کلاس آموزشی را گذراندم. قرار بود لااقل دو نفر باشیم، اما از خوش شانسی من، آن دیگری نیامد و من تنها ماندم و مدرسی که به همه سوالاتم صریح و از سر حوصله پاسخ می داد.
اما
جایی پرسیدم: اگر این شش خبر، خبرها را گفتم، داشته باشیم و فقط برای چهار خبر امکان انتشار باشد، چه می کنیم؟ کدام یک اولویت دارد؟
کمی فکر کرد، مکث کرد، پاسخ داد: نمی دانم. باید از بزرگترت، بپرسی.
ساکت شدم. بزرگترم؟ رئیسم؟
در تمام سال هایی که در ایران کار کردم، یاد گرفته بودم که روی پای خودم بایستم. چون همواره یا خودم رئیس بودم، یا رئیس نبود، یا جواب نمی داد و با در بهترین حالت می گفت: خودت یک کاریش بکن.
و اصلا پاسخ دادن به سوالی ساده، در حد این که اولویت با کدام خبر است در حدی هست که بخواهند پاسخش دهند؟
اما اینجا، اول خودت، بعد کتاب و بعد، و البته در دسترس تر، رئیس است.
چقدر احساس خوبی است وقتی بفهمی کسی هست که می توانی مسئولیتت را با او شریک شوی.
نوشته شده توسط رویا کریمی مجد

۲ نظر:

محمدتورنگ گفت...

سلام وعرض ادب.انشاالله درصحت وسلامت باشید.اگرممکن بودتماسی بگیرید.....

Roya گفت...

استاد، هر چه زنگ می زنم، نمی یابمتان. چه کنم؟