۲۷ آبان ۱۳۸۷

حسادت


ساعت 7 شب است و من تازه نیم ساعت است که رسیده ام خانه، رعنای 17 کیلویی را بغل کرده ام و از مسیر برگ ریزان گذشته ام و به سختی، یک دستی در را باز کرده ام و او را روی تخت گذاشتم و پشت میز غذا خوری ول شده ام.
پشتم؛ چشمم درد می کند از بس از صبح از تا به حال نوشته ام و خوانده ام اما، از صبح ، نه از دیروز، نه، از وقتی نمی دانم کی، چیزی روی دلم سنگینی می کند، سنگین است، انقدر که نمی توانم تابش بیاورم، سخت است، آنقدر که نمی توانم بشکافمش، عزیز است، انقدر که نمی توانم رهایش کنم.
انگار وزن همه سال ها و روزها را روی پشتم گذاشته اند، سال ها و روزهایی که سپری کرده ام. سال ها و روزهایی که تصمیم گرفته ام و خواسته ام و به دست آورده ام. آیا من اشتباه نکرده ام؟

گاهی فکر می کنم کاش زن بودم، یکی مثل بقیه، زنی آراسته و پر از لوندی و زنانگی، که می دانستم از ابزارهایم کی و کجا استفاده کنم و چگونه عاشق شوم و چگونه بگذارم عاشقم شوند و بعد، زندگی می کردم، رها از هر فکر فردا و دیروزی.

گاهی فکر می کنم کاش مادر بودم، با هزار تا بچه قد و نیم قد، صبح زود بیدار می شدم و سفره می انداختم از این سر تا آن سر اتاق، یکی را به بغل می گرفتم و یکی را به پشت می بستم، مدل زنان اینجا، خرید می کردم و می پختم و می ساختم و فراموش می شدم و فراموش می کردم در میانه آن همه زایش و مادری و خداگونه گی. فردا هم نام خوب داشتم و هم نان خوب که از هزار بچه، یکی هم قدرم را می دانست، برایم بس بود.

گاهی فکر می کنم کاش همیشه و همیشه فرزند مادرم می ماندم و کودکی می کردم و هیچ وقت بزرگ نمی شدم. روی پای پدرم می نشستم و شیری زبانی می کردم ..

گاهی فکر می کنم کاش می شد این ماسک لعنتی زن قدرتمند مستقل را از روی صورتم بر می داشتم و زنی می شدم مثل بقیه، زنی که من را به خاطر خودم نوازشم کنند، نه این که به خاطر توانایی هایم، احترامم بگذارند، زنی که بتواند ضعف هایش را بگوید، بگوید که هنوز دو روز از هفته نگذشته خسته است.

بگوید که دلش یک استراحت جانان می خواهد، بگوید که می خواهد شبی تنها، تنها و بدون مسئولیت بخوابد شاید بتواند خواب خوش ببیند، بگوید که می خواهد شبی تنها نخوابد، بگوید که می خواهد باشد، مثل بقیه جسور و بی پروا و از غصه ها و آرزوهایش بگوید ، رویاهایش را به هم ببافد و همان شود که می خواهد و نیست، نه آنچه که می خواهند و هست.

دلم می خواهد جسور باشم نه چون حالا که هستم، چون کاری را می کنم که کمتر زنی می کند، می خواهم جسور باشم، مثل میلیون ها زنی که با جسارت، خودشان را زندگی می کنند.

دلم می خواهد جسور باشم، مثل جلیل که همه چیز را رها کرد و رفت تا کاری را که دوست دارد، تمام کند، نه مثل من، که همه چیز را رها کردم و آمدم تا دیگرانی که دوستشان می دارم، خوشبخت باشند.

حسودیم می شود به جلیل که می داند کسی هست که می شود همه مسئولیت ها را سرش هوار کرد و رفت و به دل خود پرداخت.

حسودیم می شود به رعنا، که همیشه هر چه می خواهد برایش فراهم است، نه صبوری می کند و نه سیاست، هر چه را می خواهد می گوید و می خواهد. نه از سانسور چیزی می داند و نه ازشرم.

بس است، بروم پنجره را باز کنم و در سوز سرد پائیز، به تاریکی باغچه خیره شوم و بگذارم تنها حرکت سرخ رنگ آتشی، شب را بشکافد.

۴ نظر:

فرزانه گفت...

سالهاست كه بلاگ شما را مي خوانم ، درست از زماني كه رعنا متولد شد ، آن زمان هايي كه مي خواستيد عكسش را در بلاگ بگذاريد و نمي شد، به شدت دوستش دارم
تمام عكسانش را دارم
حسي من را سالها اينجا پايبند كرده
تا به حال نه پيغام و نه نامه اي فرستاده ام
چندين نامه برايتان نوشتم ولي خوب

فرزانه گفت...

پست آخرتان باعث شد بيايم و كامنت بگذارم
و بگويم مي دانم وقتي مرد يك زن مستقل و قوي مي رود يعني چه
ديشب كه خواندم جليل رفته است ، شكه شدم واقعا؟
رعنا دلتنگيش را نمي كند؟

فرزانه گفت...

تنها امدم بگويم كه ساهاست بلاگت را رها نكرده ام
شما و رعنا را به خداوند بخشاينده ي مهربان مي سپارم

Roya گفت...

فرزانه عزیر، همین امروز صبح رعنا گفت: مامان، می شه برای بابا نامه نوشت، اساسا با مقوله نامه و کارت تازه آشنا شده، گفتم: آره عزیزم می شه نوشت.
گفت: پس براش بنویسم که چرا نمی آید.
می دانی که چقدر پنهان کردن بغض سخت است؟